وقتی شکست

وقتی شکست
نمیخواستم یک خال کوچیک روش بیفته چه برسه باینکه زبانم لال یه روز بشکنه .الآنم که اینوگفتم دلم هرری ریخت وتازگیها با تصور شکستنش فشارمم میره بالا.اما این احساسم فردا منقلب شد. بامن بیایید بفردا ،نه .مدتی حالم خوب نیست ؛ بریم هفته ی دیگه ...
اونروز کناری جلو چشمم گذاشته بودم آخه کار داشتم کار شخصی نبود داشتم نقاشیش میکردم .
تا اومدم قلمم رو، رو بوم بچرخونم صدا اومد ؛ صدا نبود ، انفجاری معکوس از جهان بود ،انگار کائنات رو منهدم شد . چیزی غیر از یک جسد وارفته ی خسته ی بهت زده، ازم نموند.
بعد ازینکه حالم جا اومد با غصه از سر راه جمعش کردم گذاشتم یک گوشه ای
هی چشمم بهش می افتاد بی اختیار اشک می ریختم .
برای اینکه این منظره رو دایم نبینم و دائم رنج نبرم روسری مادرم که نو واستفاده نشده بود رو از بقچه درآوردم و انداختم روش و دیگه فراموشش کردم، نه، نمیخواستم فراموشش کنم میخواستم غمشو فراموش کنم و کلا کارم شد فراموشی
اینقدر فراموشی سراغم اومد که دیگه نمیدیدمش و شاید خیلی چیزای دگه روتا اینکه دیروز نا آگاهانه پام بهش خورد و درد گرفت خیلی درد گرفت .نگاه کردم ببینم چیه . با خوشحالی زائدالوصفی متوجه شدم اونه ،آه خدای من سالمه. برش داشتم. نگاه کردم ؛ محکم جوش خورده بود نمیدونید چقدر خوشحال بودم ! شب هم که بیدار شدم ، فوری یادش افتادم ؛ رفتم نگاهش کردم ذوق کردم و دوباره خوابیدم . چه خیال راحتی سراغم اومد . حواسم جمع شد. کارو بارم راه افتاد . اما دیگه مواظبش نبودم یعنی لازم نبود کسی مواظبش باشه.آه ،وسایل کارمو کجا گذاشتم ؟ می خوام چیکار؟ مگه چیزی برای گفتن و...دارم؟

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

ح شریفی ,فاطمه زاهدی تجریشی ,بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,مریم صیاد آموز ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (12/12/1394), ناصرباران دوست (12/12/1394),الف.اندیشه (12/12/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (12/12/1394),الف.اندیشه (12/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (12/12/1394),بهروزعامری (12/12/1394),ح شریفی (12/12/1394),شهره کبودوندپور (12/12/1394),فاطمه رنجبر (13/12/1394),ابوالفضل آقامحمدی (13/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (13/12/1394),بهروزعامری (14/12/1394),رضا فرازمند (14/12/1394),همایون به آیین (16/12/1394),ابوالفضل آقامحمدی (17/12/1394),احمد دولت ابادی (19/12/1394),بهروزعامری (25/12/1394),پیام رنجبران(اکنون) (1/1/1395),بهروزعامری (6/1/1395),بهروزعامری (7/2/1395),مریم صیاد آموز (24/6/1395),بهروزعامری (30/7/1395),همایون به آیین (11/11/1395),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 00:14

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود بی پایان @};-
تعلیق تان ستودنیست.@};-
شاد باشید@};- @};- @};


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 19:57

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

سپاس

@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 اسفند 1394 - 09:21

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب استاد عامری عزیز
سلام و عرض ارادت واحترام
وقتی شکست " در دیده بنده داستانی مدرن آمد بر اساس تعاریف خودتان از این مقوله در "آه آناستازیا" ! بخوص که خط زمانی داستان همان اول گم می شود و زاویه ی دید فراواقعیتی می شود و راوی که قرار است از شکسته شدن چیزی برایمان بگوید آنهم چیز بسیار عزیزی که حتی تصور شکستنش حال اورا بد می کند دست مارا می گیرد ومی برد به فردا نه فردای فردا که یک هفته بعدتر از فردایی که آن چیز هنوز نشکسته ،شکسته!در حالی که هنوز آن شئی نشکسته!!
از طرف دیگر خط تعلیق داستان است . که پیرامون کشف شئی شکسته شده است . در ظاهر راوی نقاش بوده و مثلا گلدان عزیزی را روبرویش گذاشته تا از آن نقشی بکشد که افتاده وشکسته ! اما خرده های بهم چسبیده در زیر روسری معلوم می کند که آنهم چیزی فراتر از یک شی است !اما آن کدام شکستنی است که زیر روسری مادر ترمیم می شود . شاید دل شکسته ی راوی یا هرچیز دیگری که مخاطب فرض کند
به هرحال بنظرم داستان جالبی آمد .بخصوص پایان مبهم داستان که حس تعلیق را مدتها در ذهن مخاطب نگه میدارد.
ممنون بخاط این کار عالی
پاینده باشید

@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 19:59

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
اینکه روان مرا میکاوید لذت می برم خودم هیچوقت بهش فکر نکردم.

بیشتر از داستانم از کامنت شما خوشم اومد

درود بر شما عزیز

@};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در چهار شنبه 12 اسفند 1394 - 09:27

سلام ، از نوع متن معما گونه اش لذت بردم ، ولی متوجه نشدم ، چیزی که می خواست از رویش نقاشی کند و شکست و سپس دوباره جوش خورد و سالم شد چی بود ؟ داستان از این جهت برایم گنگ بود .
موفق باشید وشاد
@};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 20:01

نمایش مشخصات بهروزعامری ممنونم عزیز
نمی دونم چرا اینطوری شد

قبلا کمتر اینطوری سنم بالا میره گنگ و قاطی میشم

ممنونم از حضورتون

@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 اسفند 1394 - 12:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به استاد عامری بزرگوار:)
من توی داستانتون نیمه پر لیوان رو دیدم ..اینکه اگه چیزی شکست ..دوباره هم درست میشه ..اینقدر خوب و سالم و مثل روز اول ک ادم رو ذوق زده میکنه
شایدم بعضی وقت ها باید چیزی رو شکست و از نو درستش کرد...
روسری نو مادر ..کلمه مادر ذهن ها رو به کجا ها ک نمی کشونه ...اینجا مادر نماد چیه ؟ به نظرم نماد معجزه اومد ..ولی فقط برای پوشونده چیز هایی ک داغ دلمون رو تازه میکنه .. یا تحمل دیدنش رو نداریم .. شایدم نماد بازگشت به خود البته چون روسری نو بوده .. بازگشت به اصل یا گذشته و از نوع ، نو و دست نخورده اش
روسری برای پوشاندن سر هست ..یا نماد حفاظت از مغز و تفکر .. میشه یهویی حین تمرکز گرفتن مغز آدم هنگ کنه و همه تفکراتش با یه تلنگر بشکنه یه مدت روش سرپوش بذاره و دیگه بهش فکر نکنه بعدش دوباره یهویی یه جایی ک فکرش هم نمیکنه یادش بیاد و بفهمه تفکراتش دوباره به هم جوش خوردن و اینقدر از این تفکر جدیدش خوشش بیاد ک دم به دقه بره سراغش
خیلی چیز ها رو میشه در نظر گرفت
یه چندتا کلمه هم به ذهنم اومد وقتی داستان رو خوندم.. مثل فروپاشی ..بازگشت... ترمیم ... تغییر ..تحول ...انعکاس معکوس صدایی از کائنات
گذر از زمان توی داستان خیلی جالب بود .. دیروز و امروز و فردا ک هم خود راوی میگه و هم توی سیر داستان هست وخواننده توی رفت و امد زمانی حرکت میکنه
البته من نظرم رو گفتم ..و برداشتم اینطوری بود ..میتونه اصلا اینطور ک من فهمیدم نباشم ..ولی من لذت بردم از خوندنش و برای مدتی و شاید مدت هایی ذهنم رو درگیر کنه... شایدم وادار به تصمیم های عجیب و غریب کنه ..مثل شکستن ک همیشه هم بد نیست :)
ببخشید از اینکه چرت و پرت گفتم مثل همیشه ..نمی تونم چیز هایی ک به ذهنم میاد رو ننویسم ..غیر ارادی شده نوشتنم یه جورایی :D :D :D
عالی بود داستان .. و از همه بهتر هدف دار
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 20:03

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

ممنونم از کامنتتون ازینکه چیزی می نویسم و بعد از شما حرفهای قشنگ می خونم احساس خوبی دارم

ممنونم از شما

@};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 اسفند 1394 - 12:59

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر استادعامری
جالب بود و از خوانش آن لذت بردم
خوبی داستان شما این است که گنگ نیست ، بگمانم نویسنده بیشتر می خواهد بداند که مخاطب چه برداشتی از آن " شیء " دارد و به اعتقادم یک داستان روانشناسانه است . حقیقتش را بخواهید من شیء ندیدم قلمی را دیدم که روی بودم چرخید و سپس کاراکتر از هوش رفت ، بعد از آن روسی را دیدم که رنگش آبی بود .
شیء که ترمیم شود ، شاید قلبی باشد که بشکند ، شاید احساس ، شاید غرور ، شاید هم نه
درود بر شما @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 20:05

نمایش مشخصات بهروزعامری ممنونم گرامی

اینکه پرداختید و با حوصله خوندید ممنونم

من هم از کامنتتون می آموزم

@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 11:21

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استاد عامری بزرگوار
از زیباترین داستانهای شما بود
هم شاعرانه بودنش هم مبهم بودنش
هر وابستگی، شکستن هم به دنبال دارد! و هر شکستگی روزی ترمیم می شود اگر ایمان داشته باشیم !
عشق هرگز اربین نمی رود و اگر معشوق برود عشق در لباسی دیگر بر تو ظاهر می شود

آموخته ام که وابسته نباید شد
نه به هیچ کس، نه به هیچ چیز و نه به هیچ رابطه اى
واین لعنتى !!نشدنى ترین کارى بود که آموخته ام
نویسا باشید و سبز
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 20:07

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

حق با شماست بابلو نرودا شاعر مترقی و متعهدیست ولی همین نظر شمارو داره

سپاسگزارم

درود بر شما

@};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 15:48

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود بي پايان استاد عزيز و گرامي
نخست از بابت دير آمدنم پوزش مي طلبم :">
و دوم اينكه داستاني دلنشين با قلم شگرف شما خواندم و لذت بردم
قصه دل شكسته تمامي ندارد
اما ترميم مي شود
فقط خدا نكند كسي سوگند بخورد
كه در قلبش را براي هميشه ببندد
مثل هميشه تعليق دار و پراز رمز و راز
براي وجود عزيزتان سلامتي و قلم تان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 20:08

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

گل اول و آخر نداره مطمئنن

ممنونم ازینکه تشریف آوردید و خوندید

درودتان باد

@};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 23:09

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

زیبا بود@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 17 اسفند 1394 - 02:05

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

درود بر شما

ممنونم از حضورتون

@};- @};- @};-


نام: مریم صیاد آموز کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 07:43

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز داستان جالبی بود از استرس زیاد برای از دست دادن عشقهای زندگیمان که فقط دلهره بی جا است و ما را شکنجه می کند


@مریم صیاد آموز توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 30 مهر 1395 - 23:28

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی لطف کردید


از حضور و زحمتتون سپاس دارم

درود بر شما


@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.