با یک بال هم می شود پرواز کرد

با یک بال میشود پرواز کرد
حالا دختر زیبا بسیار سعی می کردآنچه که قبلادرکلاس فرشبافی آموخته ودر انجام دادن آن مهارت پیدا کرده بود را فراموش کند.قبلاکارهایش خوب پیش می رفت؛ هر ماه یک تابلو فرش زیبا وبا حساب و کتابی که میکرد بالاخره بعداز حدود دوسال پولی که ازین راه نصیبش می شد، براحتی تهیه ی یک جهاز کامل را برایش به ارمغان می آورد .
او فقط زیبا نبود،بلکه ازآن دخترانی بود که از هر پنجه اش یک هنر میبارید؛اما بخاطر زیبایی ومهارتی که در بافتن فرش داشت، اعتماد بنفس بدست آمده به او حربه ای داده بود که براحتی آرزوی خواستگارانش را با ناکامی روبرو می ساخت. بدو دلیل اینکاررا میکرد، در وحله ی اول می خواست، همسرش کسی باشد که مورد علاقه باشدودوم نمی خواست زیبایی اش را بجای جهاز به همسر آینده اش بفروشد.او همیشه آرزو داشت مثل یک انسان، وباعلاقه ای دو سویه با مرد دلخواهش وارد یک زندگی موفق شود.اما یک میهمان ناخوانده فکرو ذوقش را درین کار متوقف کرده واورا از ادامه ی کار دوست داشتنیِ همیشگی اش باز داشته ودر یک جریان متلاطم ترغرق کرده بود .
تا قبل از آمدن و دیدن این پرنده ی زخمی که از پنجره به او پناه آورده بود، کارش را مانند یک ماشین پیچیده ی زیبا انجام می داد ، بطوریکه همه اورا یک هنرمند بزرگ می دانستند.ولی این فکر و ذوق زیبا وخواستنی که بسراغش آمده بود را نمی دانست چه بنامد. دل بدریا زد وبرای ادامه ی بافتن تابلو فرشی که چند ردیف بیشتر نبافته بود ، فکری کرد. بالاخره احساس کرد قاعده هایی که آموخته نه تنها جواب کارش را نمی دهد بلکه سدّی برای بروز احساسش شده است، با هر جان کندنی بود الگوهارا فراموش کرد . باخودش گفت چیزی که دارد متولد می شود آنقدر قدرت دارد که لباس دلخواهش راهم با خودش بیاورد .مگر غیر اینست که هرچیزی با صورت خودش متولد می شود .می گذارم ذوقم بهر شکلی خواست قدم بزندگی بگذارد.
ابتدا نقشه ی الگو را داخل انباری گذاشت وفکر کرد این چند سانتیمتر راکه بافته پس بگیرد یانه ؟بالاخره تصمیم گرفت ادامه را طوری ببافد که شاهنمای تابلواَش این پرنده باشد که یکبال ویک پایش آسیب دیده است.کار را با سرعت زیادی شروع کرد ، بطوریکه گاهی رنگها را جابجا انتخاب می کرد اما این اشتباهها از سرعتش نمی کاست؛ کوچکترین درنگ موجب از دست رفتن حس وطرحی که بذهنش میبارید، می گشت.این حس از درون یک علاقه ی سرشار که ناگهان با دیدن پرنده بسراغش آمده بود، بیرون می زد. بر خلاف همیشه چند روزی بیشتر طول نکشید که تابلو زیبایی که عاشقش بود را آماده کرد. امروزهم که طبق معمول مادر سر کار بود او فرصت داشت تا لحظه ی آمدنش برودو کارهایش را انجام دهد و بر گردد؛ ازینرو آنرا در قابی که همیشه سفارش دهنده همراه لوازم باو می داد نصب کرد و نگاهی از دل به آن کرد وبا خودش گفت: آفرین دختر ، اسمش را می گذارم (با یک بال هم میشود پرواز کرد) آخر در اوج آسمان تابلو فرش پرنده ای با یک بال چرخ می زد.آنرا درجعبه ی مخصوص قرار داد و برداشت ، بطرف نمایشگاه سفارش دهنده ، براه افتاد .در راه از خوشحالی سر از پا نمی شناخت ، انگار در بالای ابرها می خرامید ؛ تمام تابلوهایش را دوست می داشت ؛ هر چند قبلی ها با اینکه ذوق و سلیقه ی دختر هنرمند را در خود داشتند و دوستشان داشت ، اما بگمانش این چیز دیگری بود.
وقتی رسید آن را با ذوق و شوق روی پیشخوان مسئول نمایشگاه گذاشت و با دقت و اضطراب منتظر جواب او ماند؛ سفارش دهنده که آقای مسنی بود ، طوریکه مشتریهای نمایشگاه توجهشان جلب نشود آنرا چند بار وارسی و بادست لمس کرد .دختر احساس رضایت را که او سعی در پنهان کردنش داشت ؛را می دید و حس می کرد.سر انجام با همان قیافه ی پنهانگر رو بدختر گفت :خراب کردی دختر ! خراب!چیزی برات نداره ،بذارو برو شاید یکجوری آبش کردم تا پول نخش را در بیاورد. دختر زیبا وهنر مند که بدجوری تو ذوقش خورده و نیز به اومشکوک شده بود؛ گفت: نه ، اینو برای خودم نگهمیدارم وجریمتون رو هم می دم ،تابلو را برداشت و گفت :لطفا نخ و الگوی جدید رو بدید برم . مرد چاره ای نداشت ، مانع نشد ،خودش را نگهداشت و بامید اینکه دختر چاره ای ندارد و بر می گردد ، موافقت کرد. دختردر مقابل نگاه چند مشتری که انگار موضوع را فهمیده بودند از در نمایشگاه بیرون زد. در راه دو باره خاطرات و آرزوهایی راکه تا لحظاتی پیش داشت ، مرور می کرد؛ هنوز سر مستی موفقیت بدست آمده از بافتن یک فرش بدون الگو و متفاوت در وجودش موج می زد واجازه نمی داد نا امید شود؛ باخودش گفت : حیف شد ، می خواستم با این پول پرنده ی دوست داشتنی را ببرم پیش دامپزشگ تا زودتر خوب شود. هرچند خودش کمی دواو درمانش کرده و اندکی بهبود یافته بود ودر خانه لنگ لنگان اینطرف و آنطرف میرفت.همینطور که در ذهنش با امید فراوان ونا امیدی اندک درگیر بود.، یک فولکس قورباغه ای که از روبرو می آمد ، در نزدیکی اش نگاهداشت و پیر مردی که ظاهری شبیه معلمان داشت، پیاده شد و بطرفش آمد ؛ادختر فکر کرد شاید میخواهد نشانی بپرسد ، اما وقتی نزدیکتر شد ،چهره اش کمی آَشنا آمد .همینطور که فکر میکرد اورا کجا دیده ، پیر مرد با گشاده رویی و مهربانی با اشاره به جعبه ی دست دختر پرسید : تابلواِتون فروشیه؟ دختر یادش آمد که اورا در نمایشگاه فرش دیده است ؛درحالیکه بتابلو نگاه کرد، در جواب گفت : نه . اما چرا سوال کردید؟ چطور مگه ؟ پیرمرد گفت: با اجازه و جعبه را گرفت وباز کرد و با شوقی وافربه آن نگاه کرد ودستی به آرامی ،آنطور که انگار طلاست به روی آن کشید ؛ در حالیکه انگار آب دهانش را قورت داده باشد ، دهانش را باز کردو گفت :دخترم عجب هنری؟!کارتون با تابلو فرشهای تکراری والگوباف فرق داره ، تو نمایشگاه ازدور چیزی دیدم ،حالا می بینم ،نظرم درست بود. دخترک حدس زد که طرف خریدارست و یک آن تصمیم بفروش گرفت وبه نشانه ی تعارف گفت: قابلی ندارد.
پیر مرد پرسید: خب ، چند؟ دختر گفت هر چی قیمتشه. پیرمرد رقمی را گفت و پرسید اینقدر خوبه؟ دخترک که از قیمت زیاد تعجب کرده بود . برای اینکه مطمئن شود مبلغی راکه شنیده درست است .پرسید چند؟ و پیر مرد فکر کرد دختر بقیمت پیشنهادی اعتراض دارد ، فوری قیمت را دوبرابر کرد .دختر از شادمانی می خواست مانند ساعتی پیش وهنگام رفتن بنمایشگاه به بالای ابرها پروازکند؛ روبه پیرمرد گفت: جناب! ما عادت بخوردن این پول ها نداریم.هرچی که می ارزه، حداقل پول زحمتم در بیاد، راضی ام. پیرمرد گفت اولا دخترم ! هنر بها نداره ؛ دوم این تابلو متعلق بشماست؛ اگر راضی هستید وقبول می کنید .پول اجارشو بدم و نشونیتونو بدید ، یک عکس خوب تهیه می کنم وبراتون می فرستم این تابلو اجاره ای، پیش من میمونه شاید وقتی مُردم کسی مبلغی بابت بقیه ی اجاره اش ببازماندگانم داد. دخترک گفت نه جناب انشاءاللاه صد سال زنده باشید؛ حالا هرچی شما بگید. پیرمرد اسکناسهای نو را شمرد و بدختر داد واو هم پول هاراگرفت و نشانی را گفت و پیر مرد نوشت .دختر شگفت زده و ناباورانه خداحافظی کرده و راه خانه را درپیش گرفت . در راه بفرق کار الگو بافی وکار هنری که خریدارِ تابلو گفته بود فکر می کرد.وقتی بخانه رسید ودر را باز کرد طبق معمول انتظار داشت پرنده ی زخمی به پیشوازش بیاید واوهم پول ها را نشانش بدهد وبگوید : بیا با هنری که مسببش تو بودی این پولها گیرم اومد ؛درواقع این پول ازآن تست ، بیا دست کم ببرمت دکتر! اما این دفعه پیشوازی در کار نبود. شایداو در داخل دستشویی دارد آب و دانه ای را که برایش گذاشته بود رامی خورد .یکراست بسراغ دستشویی رفت .آنجا هم نبود . با سرعت هردو اتاق ودوباره دستشویی وحمام خلاصه همه جای این خانه ی کوچک را دید اما خبری نبود؛ مادر هم که هنوز از سرکار نیامده بود تا بپرسد .با خود فکر کرد پس کجاست؟ وناگهان چشمش به پنجره ی باز پذیرایی افتاد و... از روی حسرت بپشت دستش زد و با خود گفت: کاش تابلو را نشانت نداده بودم.

1- سلام می خواستم خانم( زینب ارویی) کلاسشون تموم بشه ،ولی گفتم زیاد معطل نشم واین داستانو بالاخره گذاشتم
2- دوستانی که تازه میان گاهی دوبار داستانشونو میرم می خونم و بعدش میبینم کسی بصفحه ام نمیا بدلیل اینکه فکر میکنم عده ای فکر میکنن نویسنده ان و بقیه وظیفه دارن فقط خواننده باشن ، بعلت کج فهمی ام دیگه سراغشون نمیرم
3- تو داستان دوجا نوشتم دخترک بجای دختر
4- داستانم هیچ الگویی نداره وهرگز دنبال لو دادن ولو ندادن نیستم .لو ندادن هنرِ اولین نویسنده ایست که آنرا بکار برد و برای بقیه دنباله رویست نه هنر
5- داستان یک منظور نداره اما منظورهاش تقریبا وحدت دارند اگه ندارن هم اشکال نداره

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

22

ح شریفی ,آزاده اسلامی ,یوسف قربانی ,م.ماندگار ,حمیدرضا محدثی ,حسین روحانی , ک جعفری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرا بانو ,آرمیتا مولوی , ناصرباران دوست ,کریم پورکرم ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,سجاد سیارفر ,سینا حجازی ,مریم مقدسی ,الف.اندیشه ,حمید جعفری (مسافر شب) ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آزاده اسلامی (4/10/1394),زهرا بانو (4/10/1394),بهروزعامری (4/10/1394), ناصرباران دوست (4/10/1394),الف.اندیشه (4/10/1394),سحر ذاکری (4/10/1394),زهرابادره (4/10/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (4/10/1394),فرزانه رازي (4/10/1394),هانی نجف پور (4/10/1394), ک جعفری (4/10/1394),رضا فرازمند (4/10/1394),ابوالحسن اکبری (4/10/1394),بهروزعامری (4/10/1394),آرمیتا مولوی (4/10/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (4/10/1394),حمیدرضا محدثی (4/10/1394),علیرضافنائی (4/10/1394),پیام رنجبران(اکنون) (5/10/1394),یوسف قربانی (5/10/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (5/10/1394),داوود فرخ زاديان (5/10/1394),همایون به آیین (5/10/1394),شهره کبودوندپور (5/10/1394),سجاد سیارفر (5/10/1394),ابوالحسن اکبری (5/10/1394),سالار منوری خیاوی (5/10/1394), زینب ارونی (5/10/1394),م.ماندگار (6/10/1394),احمد دولت آبادی (6/10/1394), محمد فعله گری (6/10/1394),بهروزعامری (6/10/1394),سارینا حدیث (6/10/1394),سید علی الحسینی (7/10/1394),حسین روحانی (7/10/1394),مریم مقدسی (7/10/1394),سمیرا شاهدی فر (7/10/1394),اميرمحمد نائيجيان (7/10/1394),شايسته دولتخواه (8/10/1394),عطیه پوررضا (21/10/1394),

نقطه نظرات

نام: کریم پورکرم کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 09:29

نمایش مشخصات کریم پورکرم سلام
عااالی بود و استادانه و پر از حرف که باید سکوت کرد و از مضامینش لذت برد .


@کریم پورکرم توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 09:49

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام عزیز

لطف کردید تشریف اوردید

اومدم تو صفحتون برای عرض ادب و تشکر اما دیدک هنوز شروع نکردیذ

اگر گذاشتید بهم خبر بدید هرچند خودم اکثرا نگاه می کنم

@};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 09:55

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد گرامی
عالی بود عااااااااااااالی. خیلی لذت بردم و کیف کردم
بسیار زیبا بود
صبج جمعه ای سرشوق و امید وجس خوب و دلگرمی افتادم
دست مریزاد
این هنره که ادم بتونه با قلمش جهانی زیباتر از واقعیات تلخ و گزنده و زشت خلق کنه و به مخاطبش هدیه بده
دم قلمتون گرم استاد بزرگوار

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 11:35

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام عزیز

اینکه صبح جمعه اومدید خوندید

سپاسگزارم و خوشحال

@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 10:05

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و عرض ادب و ارادت جناب استاد عامری
با یک بال هم می شود پرواز کرد" داستان زیبا پرکشش و کاملی بود که با استفاده ی بجا از نمادها مفاهیم عمیقی را منتقل می کرد .
شروع داستان با انتقال زیبایی ،هنر و خلاقیت دختر و اینکه فرش می بافد تا پول جهیزیه اش را جور کند ، به مخاطب !رشته ی جاذبه را به گردنش می اندازد و اورا با راوی همراه می کند تا پای دار کوچک تابلو فرش بنشیند و ذوق و هنر ی را که رج رج در آن تبلور می یابد حس کند . تا وقتی که پرنده ی زخمی وارد قصه می شود و دختر دست از تقلید و بافت از روی الگو می کشد و به جوشش هنر از درونش پی می برد و از آن تبعیت می کند و طرحی نو در می اندازد و اثری کاملن متفاوت خلق می کند! اثری که از چشم طماع نمایشگاه دار دور نمی ماند و برای آن نقشه می کشد. اما یک نفر که قدر هنر را می شناسد تصادفا تابلو را می بیند و بهایش را می پردازد . همیشه کسی هست که قدر هنر اصیل را بداند.
در بازگشت دختر پرنده ی زخمی پرواز کرده است !!
اینجا مخطب با سوالی در ذهنش روبرو می شود . با یک بال هم می شود پرواز کرد ؟ حالا دختر به مرز خلاقیت رسیده و پرواز را آغاز کرده است . اما چرا یک بال؟ راوی در هیچ کجا به حضور پدری در خانه اشاره نمی کند پس یک بال زندگی دختر شکسته! و در ادامه مجرد ماندن دختر . اگر زندگی با عشق و علاقه نباشد همان بهتر که آدم با یک بال پرواز کند چون با یک بال هم می شود پرواز کرد .
و بعضی کسانی که قرار است بال پرواز آدم باشند مثل وزنه ی سنگینی آدمی را به زمین می چسبانند و مانع از پرواز روح و فکر آدم و تبلور خلاقیت در او می شوند .
بسیار عالی استاد ! از خواندن داستانتان لذت بردم .
سالم و سربلند باشید .
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 11:42

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

صادقانه

از کامنتتون بیشتر از داستان خودم خوشم آمد.

همیشه زنده و سرشار از هنر باشید

@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 10:55

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب فراوان :)
اسم داستان خیلی جالبه و از اون جالب تر ...اینه ک بدون علائم نگارشی نوشته شده ..اگه تکیه رو بزاری به روی قسمت اول جمله ... جمله پرسشی میشه ..اگه تکیه روی قسمت دوم باشه ...جمله جواب یه پرسشه :)
با یک بال هم میشود پرواز کرد ؟
بله...با یک بال هم میشود پرواز کرد
همیشه یه چیز توی داستان ها و نظرات شما برام جالب بوده ...اینکه دوست ندارید از هیچ قانونی پیروی کنید ...مخصوصا قانونهایی ک بعضی وقت ها دست و بال آدم رو میبنده برای خلق هنر ...شاید من اینطوری حس میکنم ...ولی به نظرم همین بی قانونی هست ک بعضی وقت ها بهترین ها رو به وجود میاره :)
داستانتون سرشار از امید بود و زندگی ... و اینکه هنر توی لحظه اتفاق میافته و این ارزشمند هست
لذت بردم از خوندن داستانتون ..واقعا عالی بود
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 11:45

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

من هم از برداشت شما و حسن نظرتون خیلی خوشحال شدم

@};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 12:14

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام استاد عزیزم،جناب عامری:)
خیلی قشنگ بود کلا حس خوبی با خوندنش بهم منتقل شد
خصوصا نام داستان که واقعا هماهنگ بود و خیلی عالی@};-
ممنونم از داستان زیباتون@};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 12:55

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

لطف دارید شما حتما میام و داستانتون رو می خونم


@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 12:16

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد عزيز و گرامي
داستان با خلاقيت و هنرمندانه نوشته شده بود و مي توانم بگويم جزداستان هايي است كه غير از مفاهيم عميق آن اميد و شكفتن دوباره را به روح انسان تزريق مي كند .
غافلگيري عجيب داستان كه دختر مي گويد كاش تابلو را نشان نداده بودم و اينكه پي مي برد كه مي توان با يك بال هم موفق بود و وووهاي ديگري كه مرا در بهت اين داستان زيبا فرو برد .
استقامت و اميدواري ، سودجويي افراد طماع و همچنين دوستان هنر اصيل همه در اين داستان به چشم خورد
متشكرم از اين قلم دلنشين و بي پيرايه
و لذت بردم
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 12:57

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی وعزیز

خوشحالم که خوشتون اومد

من هم از حضور گرمتون دلگرم شدم.

@};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 12:48

نمایش مشخصات فرزانه رازي فرش خوبه ! مخصوصا اگه ادم تو کار تجارتش باشه ! دیدین این حجره های فرش فروشی چه حس خوبی به ادم میده ؟؟؟ داستان شما این فرمی بود ... اون حس خوبه رو داد ...
درود بر شما جناب عامری . خوبین میدونم .
داستان زیبایی بود .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 13:05

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام عزیز
ممنونم از آذزوی خوبتون واقعا بهش نیاز دارم


داستان بذار بیام بخونم و لذت ببرم

@};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 12:58

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب عامری گرامی

داستان زیبا و جذابی بود.

اسم داستان رو خیلی دوست داشتم و امید نهفته در خط به خط داستانتون رو . و البته هنر فرش بافی.

لذت بردم.

موفق باشید.

@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 13:09

نمایش مشخصات بهروزعامری ممنونم گرامی

خیلی ممنونم که روز تعطیل زحمت کشیدید.

سپاسگزارم

@};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 14:22

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب بر استاد عزیز آقای عامری
داستان پند آموزی بود و از محتوای آن لذت بردم
آقای باران دوست لطف کردند و درون مایه ی داستان را بیان کردن و عملاً حرفی باقی نماند .
بنده به شما با بت نوشتن این داستان خسته نباشید عرض میکنم
موفق و موید باشید @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 14:30

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

از حضور و اظهار محبتتون بسیار سپاسگزارم


@};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 20:30

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

وخسته نباشید

زیبا بود

واز نظر محتوا عالی

لذت وبهره بردم

قلمتان رقصان

ونویسا@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 21:30

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی



خوشحالم از حضورتون گرامی

@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 21:35

سلام ودرود برجناب استاد عامری .عجب داستانی بود .بایک بال هم می شود پرواز کرد .پر از حرف های نهفته بود .لذت بردم .خسته نباشید .همیشه قلمتان پویا باد.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 12:19

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

خوش آمدید ممنونم از لطفتون


@};- @};- @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 23:46

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرص ادب محضر جناب آقای عامری بزرگوار.
خسته نباشید برای این داستان خوب و جذاب .
با احترام .


@حمیدرضا محدثی توسط بهروزعامری Members  ارسال در شنبه 5 دي 1394 - 18:26

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی


ممنونم از حضورتون


@};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 23:53

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای عامری بزرگوار
بسیار شرمنده ام
که فرصت نشد به داستان قبلی تون سر بزنم :">
اما داستان را خواندم و لذت بردم
داستان طرح جدید و نابی داشت و اسم داستان بسیار عالی
*************

با یک بال هم می شود پرواز کرد

تا افق بی بال و پر اعجاز کرد

می شود در هر رجی از زندگی

لحظه های تازه ی آغاز کرد

بداهه


@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط بهروزعامری Members  ارسال در شنبه 5 دي 1394 - 18:28

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

خوش آمدید

ضمنا شعر کونه های منهم از کانتهای دوستانست
که جمع میکنم

@};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 23:57

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر استاد گرامی@};-
چه زیبا قلم می زنید.
قلم تان مستدام.
روزهاتون بهاری@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط بهروزعامری Members  ارسال در شنبه 5 دي 1394 - 18:28

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی ممنونم از لطفتون



@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در شنبه 5 دي 1394 - 06:52

سلام ودرود برجناب استاد عامری .واقعن عالی بود بایک بال هم می شود پرواز کرد.لذت بردم از قلم هنرمندانه ات . سربلند باشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 12:22

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی


ممنونم از لطفتون


@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 دي 1394 - 10:05

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استاد عامری بزرگوار
داستانتان بسیار جالب بود..رها شدن از قالبها و الگوها
این رمز موفقیت است ! و گاهی با یک بال هم می شود پرواز کرد ! فقط کمی امید..تلاش..پشتکار و خلاقیت می خواهد
ممنون برای این داستان جالب
و اما جایی فرموده بودین گویی بعضی ها گمان می کنند ما فقط خواننده ایم !!
کاملا حق با شماست و تعامل در سایت به نفع هر نویسنده ای است
تنور دلتان گرم و روشن@};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط بهروزعامری Members  ارسال در شنبه 5 دي 1394 - 18:33

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

ممنونم از حضورتون

از یک نویسنده ی آمریکایی توصیه اس شنیدم که گفته بود نویسنده ها می توانند قبل از چاپ آثارشون برای باز بینی داستاهای همدیگر رو بخونن و همدیگروو اصلاح کنند بنظرم این شیوه بهتر اومد .باندازه ی وسعم مراعات میکنم

@};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 دي 1394 - 12:16

نمایش مشخصات همایون به آیین @};- @};- @};-


@همایون به آیین توسط بهروزعامری Members  ارسال در شنبه 5 دي 1394 - 18:34

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی ممنونم از حضورتون گل باشید

@};- @};- @};-


نام: انسیه زمانی   ارسال در شنبه 5 دي 1394 - 20:04

سلام خدمت جناب عامری بزرگوار
داستان زیبا و قابل تاملی بود،خسته نباشید.
اگه جسارت نباشه من فکر می کنم وهله درست است نه وحله.متن داستان ساده و روان بود اما اگر مقداری فاصله ی بین حروف بیشتر رعایت می شد خوانش آن را آسان تر می کرد.
در هر صورت قلم شما آنقدر خوب بود که هیچ ایرادی بر آن وارد نیست@};- @};-
با آرزوی موفقیت روزافزون برای شما!


@انسیه زمانی توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 12:20

نمایش مشخصات بهروزعامری ممنونم گرامی

لطف دارید

@};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 دي 1394 - 22:07

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای عامری گرامی
داستان زیبای شما را خواندم طرح داستانی و شخصیت پردازی داستان خوب بود اما چیزی که من خیلی خوشم اومد عنوان داستان شما بود که تعلیق بسیار بالایی داشت و مخاطب شما مشتاق میشد ان را بخواند . اقای عامری و چیزی که زیاد اذیتم میکرد تکرار زیاد کلمه دختر بود حالا خودتون اشاره کردید که در دو جا از دخترک استفاده کردید
ممنون و سپاس به خاطر این داستان زیبا و ملموس @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط بهروزعامری Members  ارسال در یکشنبه 6 دي 1394 - 17:00

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

درود ویژه برشما ممنونم از حضورتون

واینکه مرا مورد لطفتون قرار دادید

@};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 دي 1394 - 02:07

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب عامری ارجمند
داستان بسیار زیبایی بود
لذت بردم
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط بهروزعامری Members  ارسال در یکشنبه 6 دي 1394 - 17:01

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام ممنونم گرامی


کجایید بابا؟


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 6 دي 1394 - 01:03

نمایش مشخصات م.ماندگار ممنون که حواستون به نبودن من هست :x
اجازه بدید با داستان جدیدم در خدمتتون باشم
انشاالله به زودی
سبز باشید @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 دي 1394 - 17:48

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام بر جناب عامری
البته مورد دو رو فکر کنم به من بودید. کلن امثال من زیاد رو فکرشون متمرکز نیستن و دلیلش هم برمیگرده به ذاتشون و دست خودشون هم نیست. از ما ناراحت نباشید. من داستان های شما رو می خونم. البته کلن با تم داستان مشکل داشتم به اعتقاد من مفهوم داستانتون از ریشه برام غیر قابل باور و تصور هست. دست خودم نیست. میدونید که من قلمم سیاهه
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 7 دي 1394 - 19:44

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

خوشحالم که خوندید

نه منظورم برای کسانی بود که یکبار یا دوبا رفتم ونیامدن ودیدم عادت دارند

بله شما سیاه مینویسید شما حقدارید سیاه بنویسید

اما من نسبت بسنم از سیاهی گذستم و بخاکستری متمایل بسفید رسیدم

من با سیا نوشتن شما مخالف نیستم اما نگاه میکنم ببینم سیاه رو خوب مینویسید یانه

اونجاکه ایراد گرفتم دیدم یکجایی کمر سیاه خیلی نازکه نزدیکه بشکنه بهتون توضیح دادم نمیگم ناراحت شدید دیدم اهمیت نداشت براتون
وبعد سیاه سفید / استعاره/... مهم نیست تکرارش بعد از مدتی مهمه که اهمیت نویسنده رو زیر سوال میبره /امروزه سبک یک هنرمند کمرشو میشکنه /تا طرف اسم یک نویسنده میاد زود فرمولشو در میاره و تحلیلش میکنه /

موفق باشی / گرامی

@};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 دي 1394 - 18:39

سلام استاد عزیز داستان زیبایی بود موفق باشید@};-


@مریم مقدسی توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 7 دي 1394 - 19:46

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

اینکه دیر کردید دلم تاپ تاپ کرد

خوشحالم خوشتون اومد

زیارت کنم نوشته های خوبتونو

@};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 دي 1394 - 23:34

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) یادمه اون قدیما که میرفتم دبیرستان؛ در مسیر برگشت به خونه، یه مدرسه ی استثنایی ها بود. همیشه با کنجکاوی داخل مدرسه رو نگاه می کردم و به رفتار محصلاش، توجه می کردم. برام جذابیت خاصی داشت.
روی دیوار این مدرسه نوشته شده بود :«با بال شکسته پریدن هنر ماست.»
عنوان داستان، در اولین خوانش، منو به یاد این شعر انداخت و بتبع اون خاطرات قدیمم.
روزهاتون بهاری@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 8 دي 1394 - 11:02

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

کجایی؟

ممنونم از دوباره

موفق باشید

@};- @};- @};-


نام: ذع   ارسال در سه شنبه 8 دي 1394 - 18:25

درود جناب عامری
زیبا قلم زدید کامل و سنجیده دستمریزاد.
@};- @};- @};-


@ذع توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 12:17

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام ممنونم گرامی

لطف نمودید

@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.