سرود آنکه ،نه ،گفت :(آری) ونه ،گفت:(نه)

سرود آنکه ،نه ،گفت :(آری) ونه ،گفت:(نه)
شبیه نمایشنامه در سه پرده
خانه ای دوبلکس
طبقه ی اول پذیرایی و آشپز خانه و طبقه ی بالا سرویسها و خواب
مادر با ناخنهایش ور میرود و سریال ترک نگاه میکند
پدر در حالیکه نوشابه ی نیم خورده در جلویش هست درحال خواندن روزنامست
پرده اول
آفتاب و مهتاب با روزنامه ای در دست از راهروی پهن و زیبا درحال صحبت کردن پایین میایند
آفتاب رو بپدر
بابا ! لطفا به این پیام توجه کنید.
ودر حالیکه دوتصویر را نشان او میدهد میگوید: ببینید پدر ! (وبا اشاره بعکسها و نوشته های زیرشان )این دو مرد که در حال مبارزه با شمشیر هستند نشان دهنده ی مردان موفق هستند. واینکه باکیسه ای پول اینطرف نشسته آدمیست افسرده و بد بخت.
پدر با رضایت وبادی در غبغب نگاه میکند .یعنی که آن آدم موفق ومبارز منم فرزندم
ومادر سرک میکشد ،نگاه کرده و میگوید : بله درست مثل بابا جونت!
آفتاب یک موز بر میدارد پوست میکند ونصفش را بمهتاب میدهد و ههردو باهم با خوشحالی بطبقه بالا و اتاقشان بر میگردند.
پرده ی دوم

آفتاب و مهتاب با روزنامه ای در دست از راهروی پهن و زیبا درحال صحبت کردن پایین میایند
مهتاب رو بپدر
بابا ! لطفا به این پیام توجه کنید.
ودر حالیکه دوتصویر را نشان او میدهدف میگوید: ببینید پدر ! (وبا اشاره بعکسها و نوشته های زیرشان )این دو مرد که در حال مبارزه با شمشیر هستند نشان دهنده ی مردان موفق هستند. واینکه باکیسه ای پول اینطرف نشسته مردیست افسرده و بد بخت.
مادر با خشم نوشته را قاپ میزند ورو ببچه ها میگوید: بیخود کرده مگه همین چند ماه پیش نبود که شیش تا خانم رفتن المپیک و همشون مدال گرفتن؟ باید عکس خانم میکشید وروزنامه رو پرت میکند بطرف بچه ها و مهتاب آن را تو هوا میگیرد.
مهتاب یک موز بر میدارد پوست میکند ونصفش را ببرادرش میدهد وباهم بطرف طبقه بالا میروند.
پرده ی سوم
پدر کتاب رمان میخواند و مادر کتابی حاوی شعر نو
چای تازه دم در فنجان جلو هردوشانست
آفتاب و مهتاب با روزنامه ای در دست از راهروی پهن و زیبا درحال صحبت کردن پایین میایند
آفتاب و مهتاب باهم رو بپدر ومادر میخوانند:
بابا ! مامان! لطفا به این پیام توجه کنید.
درزیر عکس این دونفر که معلوم نیست مرد هستند یازن ودر حال شمشیر بازی نوشته انسانهای موفق وزیر این عکس نامشخص نوشته انسان افسرده در صورتیکه این آدم یک کیسه پول وجواهرات دردست دارد.
پدر ومادر هردو بطرف بچه ها میایند . ودر حالیکه مادر در کنار آفتاب وپدر در کنار مهتاب ایستاده هردو با خوشحالی نوشته را میبینند . هر چهار نفر باهم میسرایند :
انسانهای موفق درزندگی پیوسته درحال مبارزه هستند .اما آدمهایی که از مبارزه میترسند، داراییشان راهم از دست میدهندو بیمار میشوند.

مهتاب و آفتاب هردو خوشحال دست میبرند موز بردارند و هر کدام یک موز بر میدارند پوست میکنند و بهم تعارف میکنند . آفتاب موز مهتاب و مهتاب موز آفتاب را گرفته گاز زنان بطبقه ی بالا میروند.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

23

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری , فیلوسوفیا ,زهرابادره ,عاطفه حجابی دخت ایمن , ک جعفری ,محمد حشمتی فر ,شهره کبودوندپور ,عباس پیرمرادی ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,شيدا سهرابى ,ح شریفی ,حمید جعفری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,محمد رضادرانی نژاد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هانی نجف پور (12/8/1394),شهره کبودوندپور (12/8/1394),حسین روحانی (12/8/1394),آزاده اسلامی (12/8/1394),همایون به آیین (12/8/1394),مریم مقدسی (12/8/1394),الف.اندیشه (12/8/1394),ح شریفی (12/8/1394),چیا سرابی (12/8/1394), ک جعفری (12/8/1394),زهرا بانو (12/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (12/8/1394),ابوالحسن اکبری (12/8/1394),عباس پیرمرادی (12/8/1394),فرزانه رازي (12/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (12/8/1394),مهشید سلیمی نبی (12/8/1394),احمد دولت آبادی (12/8/1394),زهرابادره (12/8/1394),فرزانه بارانی (12/8/1394),ف. سکوت (12/8/1394), ناصرباران دوست (12/8/1394),رضا فرازمند (12/8/1394),بهروزعامری (12/8/1394),مریم حسینی پور (13/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (13/8/1394),م.ماندگار (13/8/1394),حمید جعفری (13/8/1394),محمد حشمتی فر (13/8/1394),همایون به آیین (14/8/1394),شيدا سهرابى (14/8/1394),بهروزعامری (14/8/1394),احمد دولت آبادی (15/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (15/8/1394),میثم زارع (15/8/1394), فیلوسوفیا (15/8/1394),بهروزعامری (3/10/1394),سینا حجازی (9/10/1394),بهروزعامری (12/10/1394),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 09:11

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما استاد بزرگوار جناب عامری
داستان یا نمایشنامه ی جالبی بود
از تاثیر فرهنگ بر افکار آدمها
همیشه زنانی که ادعای برتری زن بر مرد دارند ..آدمهای ضعیفی هستند ..آنها بین مرز زنانگی و مردانگی سرگردانند ...مثل نگاه فمینیستی زن در پرده ی اول
سپاس از شما @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 23:58

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

باورکنید من از تمام دوستان و شخص شما میاموزم

ممنونم از حضورتون

@};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 09:49

نمایش مشخصات مریم مقدسی سلام استاد عزیز
قبل هر چیز اسم آفتاب و مهتاب برایم جالب بود. تضاد مثل شب / روز
مرد / زن
شادی / غم
این تضادها هستند که دنیا را زیبا می کنند. البته نمی دونم در داستان گفتید برادرش منظور آفتاب بوده? من اطلاع ندارم که آفتاب اسم پسر هم هست فقط می دانم که اسم دختره. اگه توضیح بدید ممنون میشم.
در داستان برابری دیده میشد و هدف گویا نشان دادن همین برابری است.
فرق های ظاهری و تضاد ها باعث زیبایی و تنوع هستند . اگر آن هم نبود دنیای یکنواخت و کسل کننده ای می داشتیم. اما این تضادها نباید باعث خودبرتر بینی شود.
هرکسی در اعماق وجود خودش حتی خفیف خود را موفق می بیند اما وقتی مقایسه پیش می آید باعث سرخوردگی می شود.
خوب بود استاد و موفق باشید.


@مریم مقدسی توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 23:59

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

از نوشته وشرح متقنتون آموختم و لذت بردم

@};- @};- @};-


نام: محسن داوری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 09:52

@};-


@محسن داوری توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 00:00

نمایش مشخصات بهروزعامری

سلام گرامی

@};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 10:16

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر استاد عامری عزیز
هر سه پرده از نمایشنامه برای بنده جالب بودند .
در هر سه پرده مادر نقش های متفاوتی داشت و پدر یک نقش ثابت ، شخصی که فقط مطالعه میکرد .
خانم کبودوند پور حرف خوبی زدند ، تأثیر فرهنگ بر افکار آدم ها ، که در اینجا مادر در پرده ی سوم شخصیتش تغییر کرد .
و شاید هدفش ما همان پرده ی سوم بود ، به قول خانم مقدسی ، نشان دادن برابری ، برابری میان مرد و زن
درود بر شما ، پاینده باشید@};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 00:01

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

لطف شما مایع دلگرمی این کوچکست

سپاسگزارم

@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط بهروزعامری Members  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 23:02

نمایش مشخصات بهروزعامری ببخشید استادم

مایه ی بجای مایع


نام: چیا   ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 10:41

@};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 11:44

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودبرجناب استادعامری .تلفیق زیبایی بود ازداستان ونمایشنامه .موفق وپیروزباشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 00:02

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

لطف نمودید

@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 11:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب :)
از اینکه آفتاب ومهتاب توی هر سه تا پرده موز خوردن و ب خواننده هم تعارف نکردن ناراحت نیستما از این ناراحتم ک چرا پدر نوشابه رو نیمه خورده ...خب این گاز دی اکسید لعنتی نوشابه توی هوا پخش میشه و یه مدت دیگه میشه آب قند فقط :D
پرد دوم چه خشن میشه مادره ...وای وای وای خدا نصیب نکنه ...این طور حرف ها رو نباید موقع دیدن سریال ترکی گفت خطرناک میشن خانم ها :D یه دفعه می بینیدقاطی میکنن نصف ناخن رو می سابند:D
و جالب اینکه پرده سوم دوتا بچه هم پدر رو موردخطاب قرار میدن و هم مادر و همینم باعث صلح و صفا میشه :) توی پرده های قبل بچه ها پدر رو صدا میزنن ولی مادر جواب میده
من فقط یه جا شنیدم ک آفتاب ومهتاب به هم میرسن و با هم موز میخورن و به ریش بقیه میخندن ...اون روز قیامته ...بلا به نسبت خانم ها و آقا یون
عکس شمشیر باز ها توی روزنامه انتخاب جالبی بود ...شمشیر بازی !!!
بعضی از داستان ها اینطوریه ک نویسنده روی تک تک کلمات وقت میزاره و برای انتخاب هر کدومش کلی دقت میکنه و وقت صرف میکنه ...میشه مثل یه پازل ک وقت چیده شد یه تصویر خوب تحویل بیننده میده
درست مثل نوشته شما ک در عین سادگی خیلی عمیق هست و هر چندبار ک خونده بشه بازم جا داره برای فکر کردن و دقت کردن و دیدن از یه زاویه دیگه
عالی بود ...عالی
دم قلمتان همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 00:03

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام نرجس بانو

نمیدونم چرا فکر کردم دخترم شیرین زبانی کرد.

خیلی لذت بردم

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 22:16

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب مجدد:)
درست فکر کردید ...البته بدون منظور بود نوشته هام ... وقتی متن شما رو خوندم سر ذوق اومدم ...اراجیف نوشتم
امید وارم ناراحت نشده باشید ...منظورم مسخره کردن نبود ...فقط یه خورده با طنز نظر دادم و اینم مربوط میشه به ذهن آشفته و داغون خودم
وگرنه نماش نامه شما حرف نداشت و عالی بود
بازم معذرت میخوام اگه ناراحتتون کردم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط بهروزعامری Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 21:53

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

ببین من واقعا گفتم زود بی اعتماد نشید

@};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 16:39

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما. می گویند. جور استاد به زمهر پدر.
مایلم یه حورده از اون نصیحت های پدرانه ای که هیچ دلیلی برایش نمی بینم برایم در نمایش عمومی بگذاری جناب مبلغ اخلاق.
از همان حرف هایی که سک را با استفراغ خودش به زنجیر می کند.
گوشم با شماست جناب


@احمد دولت آبادی توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 00:06

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

از نوشته هنر مندانه متفاوتتون لذت بردم

برای یکی از دوستان اعتراف کردم با اینکه هنوز چهل ساله درس میدم ولی از ژست پدر سالارانه وهمیشه معلم چندان خوشم نمیاد چشم

ممنون از حضورتون

@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 18:55

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد گرامي جناب عامري عزيز
داستان و نمايشنامه با محتوايي بود داستاني كه حيات و نوع زيست بشر را به چالش كشيد
در پرده اول پدر و مادر در آرامشي كذايي غرقند و پدر مغرور به موفقيت خودش و بدون اينكه توجه كند همسرش در موفقيت او نقشي داشته است و همسر مجبور به اطاعت از عقيده همسر است . و نمونه اي از ساختار زندگي ديروزي خانواده ها كه پدر سالاري حكم داشت

در پرده دوم كه نمونه از زندگي الان است كه خانم ها ادعاي برابري دارند و سعي مي كنند از حق و حقوق خود دفاع كنند .

پرده سوم كه بهترين نوع زندگي كه پدر و مادر به تفاهم رسيده اند و آن هم به خاطر دور انداختن افكار قديمي و جايگزيني آن با زندگي همراه با علم و معرفت داري است .
و تفاهم باعث همدلي در كودكان شد.

ممنون از اين داستان بسيار عالي كه ذهن ما را نيز به تفكر كشاند
برايتان موفقيتي روزافزون آرزومندم
@};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 00:08

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام بانوی گرامی وپر حوصله

همیشه از دیدگاههای خیر خواهانه شما بهره برده ام

ممنونم از حضورتون

@};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 20:28

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
عنوان داستان خیلی قابل تامل بود! @};-


@ف. سکوت توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 00:11

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

آن موقع ها نمایشنامه ای ازبرشت خواندم بنام (آنکه گفت آری و آنکه گفت: نه) نوشته ی من شق سوم داره
ممنونم لطف شما

شعری از برشت:
ما برای مهربانی کردن آمده بودیم

اما خود مهربانی نمیدانستیم

@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 20:40

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب آقای عامری بزرگوار ! سلام
نمایشنامه ی آفتاب مهتاب را خوندم .
ماهرانه تاثیرات فرهنگ و تربیت خانواده بر فرزندان و همینطور همراهی یا تضاد بین پدر و مادر در شیوه ی تربیت و تاثیر ان در رفتارهای فرزندان را به تصویر کشیده بودید .

تنور دلتون گرم @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 00:12

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

لطف دارید شما بنده نوازی فرمودید.

سپاسگزارم

@};- @};- @};-


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 20:14

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام دوست خوبم@};-
خوشحالم که بازم قلم می زنید.
شاد باشید.


@حمید جعفری توسط بهروزعامری Members  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 23:03

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

ممنونم که بمن سر زدید خوشحال شدم

@};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 21:58

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود جناب عامری
پرده های زیبایی از افکار آدمها بود. البته آدمهایی که در رفاه هستند. در کدام نکته های جالبی داشت.
:) @};-


@محمد حشمتی فر توسط بهروزعامری Members  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 23:05

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

ممنونم از وقتی که گذاشتید.

@};- @};- @};-


نام: محمد رضادرانی نژاد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 22:57

نمایش مشخصات محمد رضادرانی نژاد سلام جناب عامری
نمایشنامه ای زیباو در عین حال بامعنی


@محمد رضادرانی نژاد توسط بهروزعامری Members  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 23:06

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

منت نهادید و با حوصله تشریف آوردید

ممنونم


@};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 12:09

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر جناب عامری بزرگوار!
جناب داستانتون بسیار زیبا بود و مفهوم بسار تمل برانگیزی رو در خو گنجونده بود!
تضاد ها در سه پرده وصف بسیار بجایی بود


همایون باشید


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 12:11

نمایش مشخصات شيدا سهرابى بسار تمل =بسیار تامل
خو=خود
بابت اشتباهاتم پوزش میخوام! با عجله نوشتم!:"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :">


@شيدا سهرابى توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 21:51

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

ممنونم از حضورتون

کاری از دستم بر نمیاد بجز اینکه اگر لایق باشم بیام داستانتون رو بخونم و با خوشحالی

@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.