خواب راحت (قسمت آخر)

سلام گرامیان

اینکه درازگوییم را حوصله کردید و خواندید بسیار از شمایان سپاسگزارم

فقط دو نکته را عرض میکنم:

اول همانطور که زیر کامنتهایتان هم گاهی نوشته ام همین حالا هم

آیین و قواعد هنر را بدقت میخوانم نه برای اجرا کردن بلکه ازان رو که

محترمانه زیر پا بگذارم اگر این کار را نکنم یعنی بتوصیه دیگران کاری انجام داده ام

که بی ارزش است

دوم هماکنون هم پیچیدگیهای جهان را میخوانم وبرای خودم ساده میکنم

فکر میکنم سادگی را دست نزنم راحت ترم.

خواب راحت (2) و پایان

قبلاً به فرخنده خانم گفته ام اگر امروز می آید، پنجره را باز کند، تا هوای صبح بهار را ببویم و شعری را که از یک شاعر قرن هیجدهم است و نامش را بخاطر ندارم برایم بخواند بمریم گفته ام که یک موسیقی بدون کلام ملایم که دوست دارم با صدای آهسته برایم پخش کند. آهنگ خوبیست. آرام است، اما یکنواخت. شاید فرخنده پیدایش شود اگر نیاید ناراحت نمی شوم شاید نتوانسته روحیه طبیعی پیدا کند و بیاید و یا هنوز پیش بچه هاست و الا تا بحال پیدایش می شد. دارم از هوای صبحگاهی لذت میبرم. صدای پای مریم بگوشم می رسد و این موسیقی را با صدای پایش همراهی می کند، قبلاً برای لحظاتی برای پس از مرگم نگرانی هایی داشتم. می ترسیدم که زنده باشم و پیشم گریه وزاری کنند بشنوم و ر نج ببرم و رنجم موقعی بشیتر شود که به اطرافیان نتوانم بگویم که دارند مرا می آزارند. اگر نفسم بند آمد احتمالا گوشهایم خواهند شنید و مغزم برای مدتی بیدار و هوشیار خواهد بود . خواهش کرده ام مرادراطاق با موسیقی آرام تنها بگذارند. اگر کسی از رفتن من با حالتی طبیعی و یا مصنوعی ناراحت می شود. پیش من هرگز بی تابی نکند و مرا که هیچ واکنشی نمی توانم در مقابلشان انجام دهم آزارندهند. در این حالت هم من نیاز به آرامش دارم و می خواهم راحت باشم. اینکه نفسم بند آمده و قلبم می ایستد خودش به اندازه ی کافی رنج آور است. درد دیگری را نمی توانم تحمل کنم اگر کسی بتصمیمم گوش نکند و بخواهد شیون کند غیر از اینکه به دوستی خاله خرسه اش ادامه می دهد کار دیگری نکرده است و نیز گفته ام برای معاینه ام و صدور گواهی فوت از دکترهای لا ابالی و بی مسئولیت استفاده نکنند بلکه کسی باشد که با ابزارهای دقیق از مرگم مطمئن شده باشد .
تصور اینکه انسان پس از دفن زنده شود و نتواند از خود عکس العمل نشان دهد بسیار وحشتناک است. اصلاً چرا اینحرف را زده اوقات شما را تلخ کردم عذر می خواهم. حس و حال حرف زدن را ندارم از اینکه محبوبم را ترک می کنم ناراحتم ولی بایستی خودش را با عشق بفرزندانمان و آینده هر چند کوتاه به زندگی امیدوار کند همانطور که من تا به امروز به عشق او با مرگ دست و پنجه نرم کرده ام و توانسته ام تا به ا ین ساعت زنده باشم. اکنون نور شدید می شود. بگمانم او آمده است فرخنده را می گویم برای آنکه نور بیشتری بداخل بیاید پرده ها را کنار زده. آخر در فضای نیمه تاریک دلش می گیرد کار خوبی می کند دارم بوی عطر را که همراه شکوفه های بهاری بمشامم می رسد حس می کنم مریم خانم هم چون مید اند من از این بو خوشم می آید از آن استفاده می کند و نیز می داند که بوی خوردن و آشامیدن به اصطلاح دلم را آب می کند سعی میکنددر اطاقم از این بوها منتشر نشود ناگهان صدایی می شنوم در کنار پنجره این شعر شاعری را که گفتم بسیار دوست دارم همراه با وزش نسیم بهاری زمزمه می کند.
پنجره را باز کن
صبح با عطر شکوفه ها
و نسیمی خنک که رابطه ماست
و مرا دوست دارد
آخرین قطرهای زندگی ام را معطر می کند
صبح، خوشبختی ی زلال من است.
اگر نوای مرغی می آید، خوب است.
یکنواختی باید شکسته شود. آنهم با آوایی دل نشین
تو که در مقابل پنجره هستی، بجای من با چشمت به همه جای بهار دست بکش.
بمن بگو چه حسی داری؟
من از حال خودم مسرورم
من از تعریف چشمهای زیبای تو سرمست می شوم
صبح و بهار را دوبار می بینم
چشم زیبای تو صبح بهار را زیباتر کرده است.
محبوبم ته مانده خوشبختی چقدر شیرین است؟
آرامشم با این ترانه بیشتر میشود. و از شوق اندکی چشمم تر می شود آخر رمق زیادی برای گریستن ندارم بوی عطر بمن نزدیکتر می شود در کنارم آن را احساس می کنم. چشمانم بسته است. الان رمق حرف زدن ندارم فقط می توانم با چشم و ابرویم چیزی را نفی و یا تصدیق کنم. صاحب عطر احتمالا فرخنده است جلوتر می آید دستم را با دست نرم و گرمش می گیرد. دستی که برخلاف دست من شادابی وزندگی فراوانی دارد. امیدوارم که سالها همینطور باشد با صدای ملایمی می گوید استاد ! مریم خانم است نمی دانم چگونه بگویم بله با انگشتان بی جانم باز حمت اندکی تکانش می دهم و او ادامه می دهد. استاد دوستت داشتم و دوستت خواهم داشت. این را می دانستم محبتی که از او می دیدم در مقابل پولی که به او می دادم ناچیز بود و می دانستم که از روی علاقه است. ولی نوع آن را تشخیص نمی دادم قطره ای اشک گرم بروی دستانم چکید احساس کردم گریه می کند. اینبار جان گرفته و دستش را بیشتر فشردم یعنی که گریه نکن و مرا بیشتر از این رنج نده لطفاً .دیگر اشکی بدستانم نیفتاد. ادامه می دهد: اما می ترسیدم که بگویم دوستتان دارم بخاطر فرخنده خانم از من بدتان بیاید این بود که علاقه ام را ازشما پنهان کردم و به زبان نیاوردم. این منم که هر روز درخدمت شما هستم و مدتهاست که دیگر فرخنده خانم نمی آیند ایشان درا ین لحظا ت بمن اجازه دادند که فقط من با شما باشم. از این بابت از ایشان ممنونم مطمئن باشید که من در این مدت بسیار احساس خوشبختی کردم از اینکه کسی را که دوست داشتم پرستاریش را کردم.
استاد عزیزم آرام باشید و تا لحظه ای که زنده اید من در خدمت شما هستم و عاشقانه از شما نگهدرای خواهم کرد. صدای گرمش بمن جانی دوباره داد و توانستم لبان خشکم را به حرکت در آورده و بگویم که من هم دوستتان دارم و از این بابت احساس خوشحالی می کنم اما بسیار ضعیف بطوریکه خودم صدایم را بزحمت شنیدم و او هم با فشردن دستم گفت که صدایم را شنیده است پیشانیم را بوسید و در گوشم زمزمه کرد ممنون استاد که حرفم را شنیدی ممنونم. تردید داشتم که آن را برایتان بگویم. حالا بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد و لحظه ای بعد احساس کردم رواندازم به کناری رفت و ایشان در کنارم و در حالیکه پیکر نحیف و استخوانیم را بغل گرفته بود بخواب رفتم و بگمانم هر دو مان بخواب رفتیم و شاید این همان خواب زیبای ابدیست.




این داستان را برای خانمی که خودش را (هزار توی روح وحشی یک زن ) معرفی کرده بود نوشتم و خوشحالم که ایشان اکنون از دوستان بسیار امیدوار منست.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

16

حمید جعفری ,م.فرياد ,الف.اندیشه ,زهرابادره ,شهره کبودوندپور , ک جعفری ,م.ماندگار , ناصرباران دوست ,فرزانه رازي ,ف. سکوت ,ح شریفی ,آرمیتا مولوی ,آزاده اسلامی ,بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (4/8/1394),حمید جعفری (4/8/1394),کیمیا مرادی (5/8/1394),احمد دولت آبادی (5/8/1394),همایون به آیین (5/8/1394),م.فرياد (5/8/1394),زهرابادره (5/8/1394),الف.اندیشه (5/8/1394),شهره کبودوندپور (5/8/1394),سینا حجازی (5/8/1394), ک جعفری (5/8/1394),م.ماندگار (5/8/1394),حمید جعفری (5/8/1394), ناصرباران دوست (5/8/1394),هانی نجف پور (5/8/1394),ابوالحسن اکبری (5/8/1394),ف. سکوت (5/8/1394),شهره کبودوندپور (5/8/1394),بهروزعامری (5/8/1394),حمید جعفری (5/8/1394),رضا فرازمند (5/8/1394),آرمیتا مولوی (6/8/1394),آزاده اسلامی (6/8/1394),احمد دولت آبادی (6/8/1394),ح شریفی (6/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (6/8/1394),احمد دولت آبادی (7/8/1394), زینب ارونی (7/8/1394),احمد دولت آبادی (8/8/1394),مریم مقدسی (11/8/1394),بهروزعامری (11/8/1394),بهروزعامری (14/8/1394),احمد دولت آبادی (15/8/1394),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 08:16

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي عامري عزيز@};-
عالي بود@};- هر دو قسمت رو با شوق خوندم و از سادگي و در عين حال ژرفناي داستان لذت بردم@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
رسيدن به عشقي تهي از طمع جسمي و جنسي، يعني طي كردن پله هاي تكامل در عشق، ولي متأسفانه اين نوع احساس معمولاً در مقابله با مرگ به انسان هديه ميشود، چه خوب بود اگر انسان در جواني، يعني جايي كه حضور مرگ را احساس نمي كند به اين حس و حال مي رسيد... به قول مولوي بلخي: پيش از اجل بايد بمرد @};-
باز هم سپاسگزارم به خاطر داستان زيبا و عميقتون@};-


@م.فرياد توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 21:09

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

متقابلا منهم نوشتههای شمارا دوست میدارم

صبر کردم قسمت دوم بیاید و سپس عرض ادب کنم

@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 08:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب جناب عامری بزرگوار
روحمان را نوازش دادین استاد
بسیار زیبا لحظات مرگ را تصویر کردین
کاش فرصتی باشد و قبل از مرگم به آنها که دوستشان دارم و نگفته ام ...اعتراف کنم
نمی دانم چرا اعتراف به دوست داشتن ...اینقدر سنگین است و سخت


آدم‌ها خوشبخت‌تر می‌بودند اگر خیلی چیزها را زودتر اعتراف می‌کردند. همه‌ی ما به تعبیری زندانی فلان خاطره، یا ترس، یا سرخوردگی هستیم – هویت ما ساخته‌ی آن چیزهایی است که نمی‌توانیم تغییر بدهیم
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 21:12

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

خوشحالم که موضوع جدیدی را بیان کردید .
دفعه ی پیش عرض کردم شما بخاطر صداقتتون مدارج عالیه را زود طی میکنید.

هنر زلال بودن میخواهد شما بفوذ دارید.

@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 08:37

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز جناب عامري بزرگوار
نه خوابم نه بيدار
مست مستم
خروار خروار هوشيار
نوستالژي بسيار ژرفي بود و شديدا احساسي
به نظر من انسان فقط براي عشق ورزي آفريده شده است، معجزه مي كند اين عطيه الهي .
قلم شما مانند آيينه اين آيه معجزه گر را به زيبايي منعكس كرد و من لذت فراوان بردم .
براي ادبيات سليس و روان شما كه برخواسته از احساسات عميق ذهني است آرزوي موفقيت و پيروزي دارم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 21:13

نمایش مشخصات بهروزعامری بانوی گرامی

شما همیشه مانند یک دوست بزرگوار مشوقم بودید

سپاسگزارم

@};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 10:56

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود جناب عامری بزرگوار
هر دو قسمت رو خوندم و از قلم زیبای شمالذت بردم
عالی و پر احساس بود و بسیار زیبا تموم شد
سبز باشید @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 21:14

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی


ممنونم از شما لطف دارید

@};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 12:16

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر استاد عامری گرامی
چون کامنت های قسمت قبلی داستان را پاسخ ندادید،اومدم که فقط درود بفرستم و آرزو کنم کامیابی شما را


@همایون به آیین توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 21:16

نمایش مشخصات بهروزعامری درود عزیز

ممنونم از حضورتون

بگمانم نظر نهایی را منوط بادامه ی داستان کرده بودید

@};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 12:39

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب عامری عزیز
ادامه داستان هم زیبا و پرکشش بود و زیبا به پایان رسید.
لذت بردم.
شاد باشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 21:17

نمایش مشخصات بهروزعامری ممنونم گرامی

بسیار از زحممتون سپاسگزارم

@};- @};- @};-


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 13:25

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام استاد @};-
فدائی داری @};-
این داستان نیست...........شاهکاره;)
موفق و سلامت باشید تا ابددهر.
@};-


@حمید جعفری توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 21:18

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

فدای شما ضمیر زیباتون حوب دید


@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 14:49

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و عرض ادب جناب عامری
داستانتان در هردوقسمت عالی بود و دلنشین و پرجاذبه .
خیلی زیبا حالات درونی و عشق خالی از تظاهر و طمع جنسی و جسمی را به تصویر کشیده اید . لذت بردم

تنور دلتان گرم @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 21:19

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

بسیار لطف نمودید

سپاس از قدم رنجه تون

@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 18:42

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برجناب استاد عامری .@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 21:19

نمایش مشخصات بهروزعامری جناب اکبری

خوش آمدید

@};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 22:22

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و درود بر استاد عامری
داستان شبیه به خاطره بود ، آن جای که گفتید : ... اصلاً چرا این حرف را زدم اوقات شما را تلخ کردم عذر میخواهم ...
برخی جمله ها ویرایش می خواهند ، نمونه ی آن " الان رمق حرف زدن ندارم ... " به گمانم اشتباه باشد ، چون در ذهن من این تداعی میشود ، یعنی بعداً رمق حرف زدن خواهد داشت ؟ ، به گمانم اگر " الان " را حذف کنید بهتر بود . " رمق حرف زدن نداشتم فقط می توانستم ... " این جمله بهتر بود .
نمیتوانم این را تصور کنم که این یک خاطره ای از زبان کسی که در تخت در حال احتضار باشد ، یا آن را قبل از احتضار نوشته . اگر از زبان سوم شخص مینوشتید بهتر بود . حداقل باورپذیر بود .
از اینکه اینگونه نقد کردم عذر میخواهم @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 22:27

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

چرا فکر کردید من اوقاتم تلخ شد؟ منکه چیزی عرض نکردم

ضمنا از زحمتی که کشیدید بسیار سپاسگزارم

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 22:53

نمایش مشخصات ح شریفی نه بزرگوار سوءتفاهم شده ، جمله ای که بیان کردم ، جمله ی شما در داستان بود :)
این جمله را میگویم " اصلاً چرا این حرف را زدم اوقات شما را تلخ کردم عذر میخواهم " که چرا نوشتید ؟


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 آبان 1394 - 07:35

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
بسیار خوب ..هر دو قسمت عالی بودند
خسته نباشید @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط بهروزعامری Members  ارسال در چهار شنبه 6 آبان 1394 - 17:57

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

ازینکه حوصله کرده وخواندید سپاسگزارم

@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی   ارسال در چهار شنبه 6 آبان 1394 - 16:10

با عرض سلام و ادب

عالی بود عالی
دم قلمتان همیشه گرم


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 آبان 1394 - 12:04

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. چی شد عذرخواهی؟ من هنوز منتظرم ها. و می دونی که بسیار سمجم. گه من مشکل می داشتم با افتخار در همین جمع و در نمایش عموم عذر خواهی می کردم.اما شما انسانی هستی مغرور


@احمد دولت آبادی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 12:31

خیلی بی ادبانه با استاد برخورد کردید. اتفاقا منم اون روز اون کامنتتان را پای کامنت استاد دیدم ناراحت شدم. ایشون از من و شما خیلی با تجربه ترن و اگر از خودشان گفتند و خواستند مطالعه اشان کنیم در واقع لطف کردن که تجربباتشان را خواستند در اختیار مون بذارند.
اتفاقا باید از ایشون عذر خواهی کنید.


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 آبان 1394 - 12:36

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای عامری گرامی
دو قسمت از داستان زیبای شما رو خوندم ، ولذت بردم از تک گویی درونی کارکتر شما و شخصیت پردازیی که پرداخت داستان شما رو قوی میکرد وبرای من بسیار جذاب بود
سپاس از شما @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 7 آبان 1394 - 22:37

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

ممنونم از فرصتی که گداشتید و نوشته ام رو خوندید درود بر شما

@};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 12:28

سلام
سپاس استاد. @};-


@مریم مقدسی توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 23:10

نمایش مشخصات بهروزعامری ممنونم گرامی

لطف مشفقانتون رو فراموش نمیکنم
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.