خواب راحت



دوستان گرامی کیبرد کامپیوترم بسیار ابتداییست

اصولا نشانه های ویرایشش کار نمیکند ازین بابت پوزش میخواهم.

این داستان در 2 بخش تقدیم میشود

ب.ع

خواب راحت(1)
این بیماری ماههاست که دارد مرا به ساعتهای آخر عمرم نزدیک می کند هر چند نمی خواهم به آن بیندیشم ولی فکر می کنم فقط تا فردا ظهر زنده باشم. دارم فکر می کنم از اینکه یک معلم ساده بوده و اشتهار زیادی نداشته ام بسیار خرسندم. همیشه سعی کرده ام درآمد اندکم را خرج مهر کنم تا بیشتر از آن لذت ببرم. دیگر آخر شب است قوای بدنی ام کاملا به کم ترین مقدارش رسیده است و چشمم دارد کم کم سنگین می شود خوابم می آید. دور و برم بسیار ساکت است. ...
امروز از سپیده دم با صدای پرنده ای که از باغچه روبرو می آید بیدار می شوم.
دور و برمان باغ است آن موقع که می توانستم لب پنجره بایستم میدیدم که درختان تا لب رودخانه ادامه داشتند و خانه های توی باغ از فشردگی درختان دیده نمی شدند و دره یکسره سبز بود.
احساس سبکی و نیز بی حسی دارم. آدم که در بستر خوابیده خسته نمی شود. مدتهاست دیگر ازا ین بیماری مهلک دردی را احساس نمی کنم و خوشحالم که در بسترم و با مرگی بظاهر طبیعی دنیا را بدرود می گویم. هر چند بیماری سرطان برایم غیر طبیعیست ولی بهتر از مرگ در اثر تصادف میباشد. هنگام تصادف فقط تعادل انسان بهم نمی خورد. بلکه ترس از ضربه ای که به وی می خورد رو هوا رفتن و به سرعت زمین خوردن یا در زیر چرخهای یک اتومبیل افتادن احساسی از بدبختی و بیچارگی و اینکه چگونه انسان تلاش میکندجان خود را از این مهلکه نجات دهد و با فکر اینکه چگونه ناگهان همه چیز نابود می شود در یک فرصت کوتاه احساس غم انگیزی به آدم دست می دهد و گاهی اگر زخمی نشوی بطرز دلخراشی که تمام آن روزهای خوب برای عزیز انت جلو چشمت می آید و جهان را با شکلی هولناک ترک می کنی و بعد با چند حرکت و تقلایی بی حاصل بی حرکت می شوی. اما مرگ از این نوع ادامه ی زندگیست و اگر بخواهی درست و طبیعی زندگی کنی باید بسیار تلاش کنی که به اطرافیان بفهمانی در مقابلت افسوس نخورند و برای بیچارگی ات دل نسوزانند. آخر آنها با این کار دارند ته مانده ی زندگی تو را تباه می کنند. اما من قبلا چاره اندیشیدی کرده ام به همه گفته ام شمایی که وضع رقت بار مرا می بینید کمی بخود بیائید. با اینکارتان مرا مستاصل تر می کنید من که به این بیماری کشنده دچار شده ام، گناهم چیست؟ که یاس و ناامیدی شماها را که تابحال نمی دانم کجا بودید را تحمل کنم. لطفاً اگر دلتان برای من می سوزد اجازه بدهید: من دارم زندگی می کنم. خوشبختانه پذیرفته اند وقتی کسی به سراغم می آید سعی می کند به مرگم فکر نکند و یا برای همدردی حرفهایی نزند که من می دانم مصنوعی و احمقانست. فقط سلام می کنند و اجازه می دهند عنان بقیه حرفهای دیدارمان را من در دست داشته باشم. احوالشان را بپرسم. خیلی عادی از کتابی که اخیرا خوانده اند سوال می کنم و گاهی خواهش می کنم یک صفحه ای که خوشم آمده است را برایم بخوانند. به او هم گفته ام وقتی احساس طبیعی دارد پیشم بیاید و وقتی هم که پیشم می آید. با این نگاه که ای بیچاره داری برای همیشه می روی و من نمی توانم برایت کاری کنم را کنار بگذارد و وقتی اوضاع روحی اش عادی بود و مسلط به اعصابش پیشم بیاید. آخرمن ساعاتی دیگر از او دور می شوم اگر در هول و ولای دلتنگیم باشم آن وقت نظم زندگی ام از دست می رود و این دو سه ساعت زندگی هم کوفتم می شود. نمی دانم که امروز که روز آخر است به سراغم بیاید یا نه قرار بود برود پیش بچه ها که در شهرستان درس می خوانند.
اما مریم خانم هم هست و متوجه شده که من بیدار شده ام. می آید با آبی ولرم صورت و لبهایم را با دستمال نمدار تمیز و مرطوب می کند. ماههاست که غذا نخورده ام و فقط گاهی با آمپول های تقویتی که تزریق می کنند بهم قوت می بخشند آن هم حدی دارد. بدنم دیگر قبول نمی کند. سرطان تمام وجودم را گرفته است.مدتهاست که آبهم از گلویم پائین نمی رود. مریم خانم زن مهربانیست حضورش را می فهمم. هر چند که امروز انرژی ام به حداقل رسیده و نمی توانم با او صحبت کنم ولی او سلام می کند. صدای نرم و مهربانانه ای دارد. با دستهای لطیفش دست و صورتم را که فقط پوست و استخوان است لمس می کند. هر چند این سطح خشک و چروکیده او را می آزارد مثل تمام مشکلاتم آن را تحمل می کند و برعکس من از لمس کردنش لذت می برم و جان می گیرم نه تنها دستانش و صدایش که گاهی بنظرم با صدای فرخنده عوض می شود بلکه از نور خورشید و بوی شکوفه هایی که از پنجره به مشامم می رسد، جانی دوباره بدست می آورم اگر مریم نبود شاید تابحال دوام نیاورده بودم. وی آنقدر مهربانست و بمن توجه می کند که گاهی فکر می کنم از بستگان نزدیک من است بعضی وقتها با او اشتباه می گیرمش . منظور خانمومم فرخنده است !
ادامه دارد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

17

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی , ک جعفری ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,شيدا سهرابى ,ح شریفی ,حمید جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (3/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (3/8/1394),الف.اندیشه (3/8/1394),فرزانه رازي (3/8/1394),م.فرياد (4/8/1394),ابوالحسن اکبری (4/8/1394),زهرابادره (4/8/1394),همایون به آیین (4/8/1394),هانی نجف پور (4/8/1394),الف.اندیشه (4/8/1394),آرمیتا مولوی (4/8/1394),ف. سکوت (4/8/1394),شهره کبودوندپور (4/8/1394),حمید جعفری (4/8/1394),مریم مقدسی (4/8/1394),آزاده اسلامی (4/8/1394),حامد نوذری (4/8/1394),مهران سراکی(م.آنزان) (4/8/1394), ک جعفری (4/8/1394),احمد دولت آبادی (4/8/1394),م.ماندگار (4/8/1394),شيدا سهرابى (4/8/1394),حسین روحانی (4/8/1394),مرضیه پژوهان فر (4/8/1394),بهروزعامری (4/8/1394),شهره کبودوندپور (4/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (4/8/1394), ناصرباران دوست (4/8/1394),م.فرياد (5/8/1394),ح شریفی (6/8/1394), زینب ارونی (7/8/1394),رضا فرازمند (7/8/1394),م.ماندگار (8/8/1394),ح شریفی (8/8/1394),محمد شاهکان (9/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (12/8/1394),بهروزعامری (14/8/1394),احمد دولت آبادی (15/8/1394),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 23:46

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود جناب عامری عزیز
خوشحالم که بعد از مدتها دست به قلم شدید.
داستان تلخی بود. شرح حال و احساسات یک بیمار سرطانی را به خوبی نشان دادید.
فقط جسارتن حس می کنم این قسمت اول می تونست کوتاهتر باشه و جمله های تکراری و اضافی زیاد داشت.
با این حال از قلم شما لذت بردم و منتظر ادامه داستان هستم.
شاد باشید.@};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 05:26

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي عامري عزيز@};-
از خوندن داستانتون لذت بردم. روون و يكدست بود و خواننده رو تا انتها همراه خودش مي برد. اميدوارم توفيق خوندن قسمت بعدش رو هم پيدا كنم... سرافراز باشيد.


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 07:19

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودجناب آقای عامری .داستان زیبایی بود.خسته نباشید.@};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 07:35

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيزو گرامي جناب عامري
داستان بسيار عالي نگارش شده بود و از قدرت تعليق فراوان برخوردار بود ملموس و جذاب بود
كاش داستان هاي بيشتري از اين قلم زيبا و سليس و روان مي خوانديم و اينكه چرا تند تند آپ نمي كنيد تا از حضورتان بهره مند شويم؟
بي صبرانه منتظر قسمت بعدي اين بيمار متهور باقي مي مانيم .
باور كنيد چند وقت پيش من با بيماري سرطاني مواجه بودم كه تقريبا همين روحيه را داشت و خيلي شجاعانه به استقبال مرگ رفت به طوريكه مرگ در نظر اطرافيان زيبا جلوه گر شد .
براي تان موفقيت روزافزون و سلامتي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فهيمه زنديه   ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 07:50

درود جناب عامري... داستان رواني بود و به جزئيات خوب پرداختيد.بعد از خواندن بخش دوم در مورد موضوع داستان نظرم رو ميگم...پيروز باشيد...يا علي


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 08:22

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای عامری
داستان تلخ و غمگینی بود ...
اما کشش خوبی داشت
اما با نظر بانو اندیشه موافقم میشد کوتاهتر باشد
منتظر قسمت بعدی آن هستم
شاد باشید @};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 08:46

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای عامری،
چه خوب که بعد از مدتها دست به قلم شدید.
داستان را دوست داشتم. منتظر ادامه اش می مانم. @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 09:10

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب عامری بزرگوار
جملات زیبای راوی یا همان بیمار بسیار به دل نشست
گویا این حرف دل تمام کسانی است که با بیماری صعب العلاج دست و پنجه نرم می کنند
واقعا از لحاظ روانشناسی به نکته ی خوبی اشاره فرمودین
آدمهایی که از سر ترحم و دلسوزی آخرین لحظات مرگ عزیزی را از آنچه که هست سخت تر می کنند
گاهی باید فقط شنونده بود....وقتی کنار یک غمگین می نشینی ..سکوت کنی و بگذاری او حرف بزند و گریه کند...و تو فقط گوش کنی و نمی دانی این گوش کردن ..چقدر می تواند مرهم باشد
ما آدمها فقط شماتت می کنیم..توصیه می کنیم...تذکر می دهیم و نمی دانیم افراد به هیچکدام از اینها نیاز ندارند
و فقط دوست دارند که یکی کنارشان بنشیند و با هم گریه کنند یا بخندند
(راستش من خودم از نصیحت و دلسوزی متنفرم) و والدینم می دانند که هرگز نصیحت پذیر نبوده و نیستم
حالا اینها رو گفتم تا با راوی همدردی کرده باشم


دشوارترین شکنجه
این بود
که ما
یک به یک
به درون خویش
تبعید شدیم...

محمدرضا شفیعی‌کدکنی
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 09:40

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. من دلایلم را برای عذر خواهی اعلام کردم. اینک شما بفرمایید چه کسی باید از چه کسی در همین صفحه و در نمایش عموم عذر خواهی کند. منتظرم مرد نازنین


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 09:42

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر جناب عامری عزیز
داستان با مضمونی و درون مایه ای از حال و هوای یک بیمار سرطانیست. دغدغه ها و باید و نبایدهایش، خیلی خوب بیان می شود. یکی این که هر وقت به بیمار سرطانی می رسیم، عینک و زاویه ی یک انسان مردنی را به او نزنیم و بعد تمام اعمال و رفتارمان را بر اساس همان تنظیم کنیم. سعی کنیم با او نیز مثل همه ی آدم های عادی رفتار کنیم و نگذاریم که حس کند بیمار سرطانی است. داستان ابتدا با همین حال و هوا شروع شد و مقدمه اش را بست. تا اواسط مایل به آخر هم، توی همین فضا بود که یکدفعه "مریم خانوم" وارد داستان می شود. نمی دانم ولی چرا فکر می کنم، مریم در آخرسر با او ازدواج می کند البته وقتی همسرش فرخنده باشه، معنی نداره. ولی این فکر مثل خوره توو سرم افتاده که همین مریم خانوم در آخر با بیمار سرطانی ازدواج کنه. البته بیمار هم در انتها خوب می شود و هرچند که بیماری سختی دارد ولی در اخر با همین امیدی که مریم در قلبش جوانه می زند، نجات پیدا می کند.پس منتظر قسمتهای بعدی می نشینم.
اما جای تحسین دارد که این موضوع را شروع کردید و سعی دارد فضای این تیپ آدمها را نشان دهید. خداقوت دارد.
خیلی خوب کلمات را چیدید و چینش کلمات جای تحسین و تمجید دارند. مقدمه خوب شروع شد و خوب جلو رفت.حالات درونی شخصیت اول داستان، خیلی عالی منعکس شد.از لغات خوب و نایابی بهره بردید.
کشش داستان و حس تعلیقش خوبه.
چرخ ادبیتون چرخنده و سیال...قلمتون مانا.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 10:40

سلام استاد عزیز و هنرمندم
داستان خیلی خوبی بود. واقعا لذت بردم از خواندنش. اینکه انقدر زیبا نزدیک شدن مرگ را نشان دادید عالی است. معلومه که کاملا شخصیت داستان خودتان را می شناسید و زیبا در ذهنتان پرورشش داده اید.
بسیار عالی
موفق باشید. @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 11:17

درود بر جناب عامری عزیز
از خواندن کامنت های شما در زیر داستان های دوستان ، به شما علاقمند شدم و منتظر داستانتان بودم تا آن را بخوانم. اینکه به شما علاقمندم ، همچنان محفوظه ، ولی در مورد داستانتان نظری دیگه دارم. نقاشان رئالیست ، یک منظره ای را به زیبایی هرچه تمامتر ترسیم میکنند که هیچ تفاوتی با واقعیت ندارد و بیننده از مهارت نقاش به وجد آمده والبته لذت هم میبرد ولی همان منظره را یک سورآلیست به گونه ای دیگر ترسیم میکند، بعنوان مثال صخره سخت و تیره ان را بصورت سیال و روان در میان دیگر عناصر ان منظره رسم میکند و به این شکل عطوفت طبیعت را به گونه ای هوشمندانه و تاثیرگذار به بیننده منتقل میکند. نوع روایت اگر ساده باشد، تاثیر عمیق و ماندگاری را در خواننده بجا نمیگذارد و خیلی زود اثرش از بین میرود. داستان شما از یک روایت ساده ای برخوردار بود که ممکن است خیلی از دوستان ان را نوعی مزیت بدانند ولی بنظر من شما باید روایتی هوشمندانه تر در داستانتان بکار ببرید تا فقط و فقط حس همدردی خواننده را با شخصیت داستان ، درپی نداشته باشد.
نکته: من در ابراز علاقه ام به شما روش هوشمندانه ای را در پیش نگرفتم، متاسفانه(شوخی)


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 13:32

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای عامری عزیز
شرح حال زیبایی بود و زیباتر زمانی میشد که کاراکتر ها دیالوگی در بین خود رد و بدل میکردند . دیالوگ روح داستان است و من اثری از روح ندیدم .
بنده منتظر ادامه داستان خواهم ماند ،موفق باشید @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 14:06

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. شنیده ای که می گویند: جور استاد به ز مهر پدر؟ بنظر شما پیام های خصوصی که برایم قطار کردی خیلی استادانه بود که عذر خواهی را از من خواستاری؟ بهتر بود موضع مهربانانه و جانانه را برای من خام می فرستادی. نه اینکه در عالم نااشنایی به پروفایل و شخصیت من حمله کنید. باز هم اگر صلاخ در این است که جون شما بزرگترید مستحیقید بنده بفرمایید عذر خواهی کنم.


@احمد دولت آبادی توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 16:28

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
آقا عکست خیلی باحاله


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 16:36

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام بر جناب عامری
حقیقت باید بگم شروع خوبی داشت.
ولی نمیدونم واقعن یه سری جاهاش مشکل از صفحه کلید بود یا از چیز دیگه ای.
در مجموعه با یه سری از جملات اصلن نتونستم کنار بیام. هر چه هم در مغزم پیچ و تاب دادم تا بتونم بفهممشون نتونستم.
اگر واقعیت را بخواهید داستان روند کسالن بارب را پیمود.
هر چند برخی جملاتش بسیار زیبا و خوب بودند به طوری که من در دلم به شما احسنت گفتم.
در مجموعه خوشحالم که نوشتید ولی خودتان هم ماشالا تجربه زیاد دارید
درست نیست که یه داستانی رو به خاطر یه صفحه کیبرد زیر سوال برد.
تجربه به من میگه هرجور شده با یه صفحه کیبرد جدید و خوب بنویسم.
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 16:36

نمایش مشخصات حسین روحانی کسالت بار درسته


نام: نرجس علیرضایی سروستانی   ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 20:19

با عرض سلام و ادب
خدمتتون عرض کنم که خوب نبود ، عالی بود ...بی صبرانه منتظر بقیه داستان هستم :)
دم قلمتان همیشه گرم
:)


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 23:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما جناب عامری عزیز
داستان را خواندم . بسیار راحت ساده و زیبا حس آدم در حال مرگ را منتقل کرده اید و به تصویر کشیده اید . واقعا عالی و تاثیر گذار .
منتظر ادامه ی داستانتون هستم

تنور دلتون همیشه گرم@};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 آبان 1394 - 22:38

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامیان
بر بنده منت نهادید
اجازه بدید بعد از قسمت دوم عرض ادب و تشکر کنم .
ضمنا جواب دوستانیکه پیام خوصیشانرا خصوصی داده ام اگر جواب دریافت نکرده اند بفرمایند دو باره جواب میدهم

درود بر همه ی دوستان عزیز

@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.