مترو صادقیه


اگر مدیر عامل یا مسول شرکتی باشی که به ریزه کاریهای اون از پایین تا بالا آشنا باشی
معمولا حوصله ی دفتر نشینی رونداری وگاهی توکارها دخالت میکنی یا میشی آچار فرانسه .اگر کسی نبود نمیذاری که کار بخوابه. ازین روست که گاهی روسای بانکها رو دیدید وقتی باجه ای شلوغ میشه چون خودشون قبلا این مسیرو طی کردن فوری بداد کارمندشون میرسن وشمای مراجعه کننده روهم راحت میکنن. من هم اینطورییم با اینکه مدیر عامل هستم امروز اومدم ایستگاه صادقیه دفتر مسئول نگهداری وتعمیرات شرکت که به مرخصی رفته ایشون تعمیر کل آسانسور وپله برقی رو با استفاده از عواملی که در ایستگاههای مختلف داره ازهمین اتاق راهبری میکنه. چند روزه ایشون مرخصیه ومن ضمن اداره امور شرکت با تلفن قصددارم در این دفتر کارهای ایشون روهم انجام بدم. ابتدا دفتر ومیز کاررو مرتب میکنم وبعد پشت کامپیوتر اعلام خرابی قرار میگیرم پنجره ی اعلام خرابی رو باز میکنم خوب است تا حالا که ساعت 9 است هیچ خرابی اعلام نشده اتاق مسئول تعمیرات چسبیده به موتورخانه دو دستگاه آسانسور که یکبند کار میکنند در این لحظه ناگهان صدای آژیِر از اتاق اسانسور بگوش میرسه بیرون میرم وبه نشاندهنده ی شستی نگاه میکنم ایرادی را نشان نمیدهد. اسانسور بالا میاد جوانی پیاده میشه او تنها مسافر آسانسوره از ش میپرسم آسانسور مشکل داشت که زنگ زدید؟ میگه نه دکمه را اشتباهی زدم برمیگردم دختر خانومی را میبینم بیست و چندساله که با دسته گلی کنار سکوی مقابل آسانسور ایستاده ازمن سوال میکنه ببخشید ساعت چیه؟ من بگوشیم نگاه میکنم ومیگم نه وربع وایشون در حالیکه خیلی خوشحاله( انگار قرار داره) به اطراف نگاه میکنه ببینه کسی رو که میخواد میبینه یانه. ایشون صورت سفیدوچاقالویی داره که آرایشگرا طرفدارشن چون معمولادر صفحه ی بزرگ وسفید هر نوع نقاشی رو میشه انجام داد. ایشون یک آرایش ساده ولی با رنگهای زنده تو صورتش داره . دسته گلش را باخوشحالی بومیکنه آخه یکی از گلها گل مریمه وبقیه گلایل قرمزو صورتی وسفید. من به اتاقم میرم. از پشت میزم واز پنجره ایکه مشرف به ایستگاهه مسافرا رومیبینم که منتظر قطار کرجن وقتی همه سوار میشن چند نفر هنوز بدون توجه به حرکت قطار نشستن . اکثرا خانومن گویا برای قراری منتظر کسی هستن وبخاطر انظباط خاص خانومها زودتر اومدن سرقرار. گاهی آقایون میانو با قیافه ای که عذر خواهانس معمولا یک بهانه ای روهم برای تاخیرشون دارن. با هم ایستگاه رو ترک میکنن ولی باز چند نفر به صف منتظران اضافه میشن.یکساعت میگذره.من حوصله ام سر میره یک سری به آسانسورها میزنم خانم گل بدست داره با عجله هی قدم میزنه مثل اینکه طرف دیر کرده اوضاع آرام است چند نفر خانم آنطرف کنار دیوار ایستاده ن وبه در بزرگ مترو چشم دوخته ن که دوستان واقوامشون بیان .به اتاقم بر میگردم .ناخود آگاه روی سکو را نگاه میکنم چند نفر خانم هستن که منتظرن ویک آقا که اتفاقا طلبه جوا نیست با عباوعمامه مشکی که یک گوشی کوچک سیاه رنگ به دست داره و با اون صحبت میکنه.من بطرف دستگاه میرم یک پیغام از ایستگاه حرم .پله برقی روشن نمیشه.لطفا نفر برای رفع مشکل اعزام کنید.باایستگاه تماس میگیرم رئیس ایستگاه میگه یک مسافر شیطنت کرده وپله را خاموش کرده وحالا روشن نمیشه.بهش میگم دوباره ریست کنه ممکنه کلیدش عوض شده .دوباره دقت کنه وکلید استپ را ببینه شاید گیر کرده .اگر درست نشد اطلاع بده نفر بفرستم. مشغول جواب دادن به نامه های مترو میشم. ساعت ده ونیم صبحه.از ایستگاه حرم تماس میگیرن که پله برقی راه افتاد نیاز به اعزام نیرو نیست .هنوز خیالم راحت نشده که صدای آژیر آسانسور بلند میشه میرم بیرون میبینم مانیتور شستی خطا رو نشون میده.در و باز میکنم وبه مسافران اعلام میکنم که من بکمکشون اومدم لطفا زنگ نزنن. با اعلام من ناگهان عده زیادی با هم صلوات میفرستن تعجب میکنم تعدادشون خیلی زیاده باید طبقه ی پائین برم سرراه خانم رو میبینم که چند قطره اشک از چشمانش اومده وآرایشش بهم ریخته در حالی که دسته گلش در کنارشه با چهره گرفته وغمگین روی سکو نشسته میرم پائین در آسانسور را که با اختلاف سطح متوقف شده باز میکنم.مسئول حراست که از من زودتر اومده داره مراتب را صورت جلسه میکنه. اسم همه رومیپرسه همشون میگن فرهاد شغل دانشجو.....
17 نفردر یک اتاق 6 نفره سوار شدن .در آسانسور بر اثر ازدحام به دیوار گیر کرده وآسیب دیده از یکی از فرهاد ها که جوانی قد بلند ه میپرسم .خوب آقا فرهاد اولا آسانسور مال آدمای ناتوان و مسنه وشما هم که جوانید. دوم چطور در یک آسانسور 6 نفر 17 نفر سوار شدید؟.آقا فرهاد میگه آقا عجله داشتیم هممون قرار داشتیم میگم لابدبا شیرین همشون میگن بله .آقا شما از کجا میدونستید؟ میبرنشون حراست تعهد میگیرن که دیگه از این کارا نکنن وآزادشون میکنن.نمیدونم اینا همه مثل قبیله ما رسمشون بود.که پسرا قبل از ازدواج اسمشون فرهاد باشه ودخترا همه شیرین؟.فقط موقع خواستگاری که محزر میشد که اینها در آینده زن وشوهر میشن براشون اسم میذاشتن.منم همینطور.اسمم فرهاد بود واتفاقا طرفم اسمش شیرین.تو مدرسه باهم آشنا شدیم.شیرین مشاور و من معلم بودم. ایشون مرتب با من صحبت میکرد منم خوشحال بودم و قند تو دلم آب میشد .یه روز بهم گفت به فال قهوه وکف بینی اعتقاد داری؟ گفتم نه اصلا. گفت: ولی من اعتقاد دارم و گفت اگراجازه بدید کف دستتونو ببینم.من با خجالت دستمو در اختیارش گذاشتم.گفت اون یکی رو هم بده ببینم هردوشون یکجورن؟.نگاه کرد وگفت آره ودست راستمو گرفت تو دستاشو نگاه کرد وشروع کرد به شرح خطوط دستم.دستای نرمش حسی رو تا قلبم میفرستاد وصداش فقط یک موسیقی لطیف بود وکلامش اصلا مفهوم نبود ومن فقط به جریان لطیفی که از دست ایشون به قلبم وصل میشد همراه با موسیقی صداش از ته قلبم گوش میکردم. صحبتاش تمام شد گفت:متوجه شدی؟ منکه انگار از خواب بیدار شده باشم ناگهان بخودم آمدمو گفتم هم آره وهم نه و هردومون خندیدیم.گفت باید برات فال بگیرم.گفتم که بابا من گفتم که اعتقادی به این حرفا ندارم.بااین حال گفتم خوب فردا قهوه بیار مدرسه وببینم چی میگی.رفتیم سر کلاس زنگ بعد دوباره اومد پیشم خیلی خوشحال شد م و چون من جسارت اینکار رونداشتم برم پیش ایشون . گفت فکرکردم . نمیشه قهوه بیارم باید چند کیلو قهوه بیارم وبرا همه فال بگیریم گفتم خوب چیکار کنیم؟ گفت من یه کافه تریا بلدم که قهوه داره گفتم خوب آخه چطوری؟ کی بریم؟ گفت بعد ازظهر سر کوچه ایستگاه بعدی . میام باهم بریم.ایشون زودتر رفت خونشون ولباس بیرون پوشیده و اومد سر قرار من هم زودتر رفتم اون موقع ها بد بود که خانما قبل از آقایون برن سر قرارو مزاحما مزاحمشون بشن وقتی من رسیدم ایشون چند دقیقه بعد اومد. چند شاخه گل که یک دسته کوچک را تشکیل میداد گرفته بودم که بهشون دادم خیلی خوشحال شد. راستی گفتم که اسم ایشون شیرین بود؟.گفتم : شیرین با اتوبوس بریم گفت نه با تاکسی وبلافاصله به وانتی که از جلومون گذشت اشاره کرد ووانت چند قدم جلوتر ایستاد گفتم: دیونه این وانته گفت: وانت بهتره وقتی من طرف راننده نشستم وایشون هم بغل دستم تازه فهمیدم که شیرین میخواسته بهم نزدیک باشیم .وایشون هم کمک کرد که کاملا با هم تماس داشته باشیم در کنار هم بودن با عطر خوشبویی که استفاده کرده بود همراه با چهره شادو عاشقانه اش کلا دیوونم کرد ونفمیدم کی جلو کافه تریا پیاده شدیم.کافه تریا صندلی بلندی داشت که در چهار طرف قرارگرفته بود با یک راه باریک برای ورودکه وقتی مینشستی همانند اطاقکی محفوظ وبدون مزاحم میشد.پس از چند بار فال گرفتن که سر در نیاوردم چی گفت وهردومان فراموشش کردیم قرار شد با هم ازدواج کنیم ومن برای خودم اسم مجید ر وانتخاب کردم وایشون مریم .حالا سالهاست از اون روزهای آشنائیمون میگذره دوتائیمون علافه مونو نو نگه داشتیم.هرروز این علاقه مثل یک خبر خوشحال کننده تو دلم جوانه میزنه وانگار همون روز عاشقش شدم . این حالتو خیلی دوست دارم واخیرا به یک لغت جدید اختراع کرده ام وبهش میگم جیگرناک وقتی ازم میپرسه یعنی چی میگم یعنی اینکه تو دائما جیگرم رو به آتش میکشی با اون عشق قشنگت وایشون از تفسیرمن لذت میبره ومیخنده اه دوباره زنگ. باز چه خبره میرم بیرون از شیرین خبری نیست دسته گل پژمردش روی سکو افتاده وچند نفر خسته دور واطراف ایستادن منتظر عزیزانشون طبق معمول اکثرا خانومن ومن با حالتی ماتم زده بطرف درب آسانسور میروم آسانسور در حال کاره وخبری از خرابی نیست باز یکنفر زنگواشتباهی زده باحال گرفته بر میگردم به داخل اطاقم ساعت دوازده ظهر است از پنجره چشمم به سکوی کرج می افته.طلبه جوان هنوز روی صندلی نشسته داره با گوشی همراه کوچکش صحبت میکنه چهره ی لاغر وسبزه اش شکفته میشه .منکه برای تغییر حال گرفته ام پنجره رو باز میکنم ناگهان میبینم یک خانم چا دری بلند قامت به ایشان نزدیک میشه وایشون از جاش بلند میشه بدون عصبانیت حتما خانم که(شاید اسمش شیرینه )عذر موجهی داشته از دور میبینم که خانم همانطور داره بنشانه ی عذر خواهی با چهره ای شر مگین سرشو خم میکنه.ایشان هم انگار میگه اشکالی نداره وبا هم میان جلوی سکو که قطار کرج در حال وارد شدن به ایستگاهه.این بار خوشحال شدم که اقلا یک مورد به نتیجه رسید ولی هنوز برای شیرین جوان ناراحتم که صدایی بلند از روی سکو مرا بیرون میکشونه.در را باز میکنم میروم بطرف سکو میبینم پسر جوانی در حالیکه داره با گوشی بلند بلند با کسی صحبت میکنه دسته گلی را برداشته وداره با چشم گریان به اون نگاه میکنه. به کسی پشت خط میگه مادر من نگفتم یک کلید ید کی هم برام بساز من دوساعت پشت در موندم به قرارم با شیرین نرسیدم واو اینجا رو با ناراحتی ترک کرده من چیکار کنم؟ چه خاکی توسرم بریزم؟ نمیدانم مادرش چی میگه که فرهاد آروم میشه شاید قول میده خودش این گسست ناگوار رو درست کنه. او آروم میشه ودر حالیکه دسته گل پژمرده رو بصورتش میچسبونه ومیبوسه ایستگاه رو ترک میکنه .من به اتاقم بر میگردم.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

م.فرياد ,سلمان ارژن ,رضا فرازمند ,ف. سکوت ,علیرضا لطف دوست ,مریم مقدسی ,بهروزعامری ,فرزانه رازي ,الف.اندیشه ,آزاده اسلامی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (25/11/1393),شهره کبودوندپور (26/11/1393),سحر ذاکری (26/11/1393),م.فرياد (26/11/1393),ن.م (26/11/1393),سلمان ارژن (26/11/1393), زینب ارونی (26/11/1393),سبحان بامداد (26/11/1393),آریا زال (26/11/1393),رضا فرازمند (26/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (26/11/1393),ف. سکوت (26/11/1393),علیرضا لطف دوست (27/11/1393),آرمیتا مولوی (27/11/1393),بهروزعامری (27/11/1393),محمود لچی نانی (27/11/1393), ناصرباران دوست (27/11/1393),مریم مقدسی (27/11/1393),رضا فرازمند (29/11/1393),فاطمه رنجبر (29/11/1393),م.فرياد (2/12/1393),امین قربانی (23/12/1393),بهروزعامری (14/2/1394),فرزانه رازي (17/2/1394),حسین شعیبی (19/4/1394),بهروزعامری (20/4/1394),بهروزعامری (30/7/1394),بهروزعامری (19/8/1394),الف.اندیشه (21/10/1394),آزاده اسلامی (21/10/1394),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 بهمن 1393 - 11:44

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
خوش اومدين آقاي عامري@};- @};- @};-
داستان لطيف و جذابي بود@};-
منتظر داستاناي قشنگ بعديتون مي مونم:)
رودخونه ي احساستون جاري@};-


@م.فرياد توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 14:50

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام دوست من ازینکه آدمهای حوصله مندی چون شما رو میبینم خوشحال میشم این داستان مجموعه ای از چند داستان با پیوند جادیی هستش ممنونم از لطفتون مجددا


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 بهمن 1393 - 14:07

نمایش مشخصات زینب ارونی ممنونم از شما زیبا بود @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 14:51

نمایش مشخصات بهروزعامری ازشما سپاسگزارم بانوی گرامی


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 بهمن 1393 - 19:28

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام.زیبا بود .بهره بردم@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 14:51

نمایش مشخصات بهروزعامری تشکر گرامی منت گذاشتید


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 بهمن 1393 - 20:06

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو سلام بهروز عزیز برات آرزوی موفقیت میکنم.

@};- @};- @};-
شما و دوستانتون رو به خوانش داستان خیابان میکده دعوت میکنم.


@حسین خسروجردی خسرو توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 14:52

نمایش مشخصات بهروزعامری چشم حتما خدمتتون میرسم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.