تلنگر

فاطمه از ترس قالب تهی کرده بود. یقین داشت امشب از زیر مشت و لگدهای پدرش جان سالم بدر نخواهد برد. از الان می توانست درد ضربه های کمربند را روی بدنش حس کند. حتی جای برای حاشا نمانده بود چون دشمن درجه یکش شاهد بود که چگونه فاطمه با یک بی احتیاطی ساعتی که به جان پدرش بسته بود را از روی میز انداخت و شیشه اش را خرد کرد. فاطمه تردیدی نداشت پدرش نیامده علی ساعت را همراه عقربه های جدا شده اش کف دستش خواهد گذاشت.
فاطمه دوباره نگاهی به ساعت و عقربه هایش انداخت و آن را در کشوی کمد گذاشت و برای درست کردن شام به آشپزخانه رفت تا جرمش دو تا نشود. بعد از بار گذاشتن آبگوشت به هال آمد علی لبخندی شیطانی به لب داشت. فاطمه با چشمهای که مملو از التماس بود به علی نگریست. ولی انگار نگاههای رقت انگیز خواهرش در او بی تاثیر بود. فاطمه چند بار خواست غرورش را زیر پا بگذارد و از علی بخواهد تا ساعت را سر به نیست کنند و هنگامی که پدرش ساعت را خواست خود را بی اطلاع جلوه دهند. ولی این امر هم غیر ممکن بود. همین هفته گذشته بود که از مدرسه علی زنگ زدند و از رفتارش گله کردند و فاطمه هنگام آمدن پدرش چغلی داداشش را کرد، این اولین بارشان نبود که زیر آب هم را می زدند این دو در دشمنی روی کارد و پنیر را سفید کرده بودند. فاطمه خوب می دانست که روز، روز انتقام است. برای فرار از لبخندهای زشت داداشش به اتاقش پناه برد دلش برای مادرش تنگ شده بود. اگر الان زنده بود بی شک خود را سپر بلای فاطمه می کرد. کاری که بارها کرده بود و به جای فرزندانش کتک را به جان خریده بود. فاطمه مدتها به عکس مادرش نگاه کرد و بعد از گریه ای طولانی به خواب رفت.
ساعت هشت زنگ خانه به صدا در آمد. فاطمه که تازه بیدار شده بود با پاهای لرزان برای باز کردن در به حیاط رفت. با دیدن صورت افتاده و چشمان خمار پدرش فهمید امشب هم کوکش رو به راه نیست و این یعنی قوز بالاقوز. قلبش از ترس داشت سینه اش را سوراخ می کرد.
سر سفره روبه روی برادرش نشست. آن لبخند زشت هنوز روی صورتش بود.فاطمه در فکر بود و با غذایش بازی می کرد که صدای پدرش عرق سردی بر بدنش نشاند " دختر پاشو اون ساعت من و بیار امروز یادم رفت ببندمش" فاطمه با صدایی لرزان گفت: م...من نمی دونم کجاست. پدرش با عصبانیت بشقاب را به دیوار کوبید و فریاد زد: پرواز که نکرده تو خونست برو بیارش تا یه بشقابم سر تو خورد نکردم. فاطمه خود را تسلیم سرنوشت کرد و خواست اعتراف کند که علی میان حرفشان پرید و با همان لبخندی که داشت فاطمه را دق مرگ می کرد گفت: بابا من می رم بیارمش. ترس در فاطمه جای خود را به خشم داد اگربه فاطمه می گفتند آزادی یک نفر را بکشی بی شک خرخره علی را می جوید. مدتی بعد علی برگشت. نزدیکیای سفره رسیده بود که پاش لای فرش گیر کرد، روی زمین ولو شد و ساعت از دستش افتاد و به دیوار خورد. الان دیگر فاطمه بود که لبخند شیطانی بر لب داشت. زیر لب زمزمه کرد: به این میگن امداد غیبی. فاطمه نگاهی به پدرش انداخت، از خشم سرخ شده بود و دستش بی اراده داشت کمر بندش را باز می کرد. فاطمه بلند شد تا به اتاقش برود که چشمش به ساعت افتاد ساعت شیشه داشت و شیشه اش فقط دو ترک برداشته بود، عقربه هایش هم کار می کردند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.1 از 5 (مجموع 19 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,محمد علی زکی خانی ,سام امیری ,مریم طاهر پور ,حمید جدی ,سین. ایمانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (25/12/1392),سام امیری (26/12/1392),مهساعبدلی (26/12/1392),آریامنتقد (26/12/1392),نرگس عباسی (26/12/1392),محمد علی زکی خانی (26/12/1392),پگاه طباطبایی (26/12/1392),مهران اعزازی (26/12/1392),سام امیری (26/12/1392),سام امیری (27/12/1392),سین. ایمانی (28/12/1392),ابوالحسن اکبری (29/12/1392),علیرضا _ف_الف (29/12/1392),امیر رزمجو (2/1/1393),آریامنتقد (7/1/1393),بهار قمر (8/1/1393),سام امیری (8/1/1393),بهار زرافشان (10/1/1393),م.ماندگار (4/4/1394),احمد دولت آبادی (19/7/1394),

نقطه نظرات

نام: آریامنتقد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 اسفند 1392 - 13:35

نمایش مشخصات آریامنتقد ساعت مچی چطور از رو میز افتاد که شیشش خورد شدو عقربه هاشم در اومد؟فرضا کف زمین سرامیک هم که باشه. ساعت از جنس بلور بوده؟
فاطمه با صدای لرزانی گفت نمیدونم.اونوقت باباش بی مقدمه بشقابو کوبوند تو دیوار؟
باباش شب اومده خونه.حالا این موقع شب واسه چی میخواد ساعت ببنده؟
احیانابابای معتادش نبایدبیشتر به فکر مواد باشه تا ساعتش؟


@آریامنتقد توسط سام امیری Members  ارسال در دوشنبه 26 اسفند 1392 - 18:50

نمایش مشخصات سام امیری ........................خب یه جوری افتاده دیگه ..... خب گفتم ساعت به جونش وصل بوده این دو....سه آدم خمار بشقاب که سهله سرشم می کوبه به دیوار....اخریشم اینکه لابد مواد گیر نیاورده گیر داده به ساعت....آریا سر کارم گذاشتی؟ اگه نه نصف اسمت و بردار منتقد:) ....ولی بابت خوندن و وقت گذاشتنت تشکر با یک@};- بذار یه بوسم تقدیمت کنم:* ;)


نام: نرگس عباسی   ارسال در دوشنبه 26 اسفند 1392 - 13:53

داستانتون مثل همیشه عالی بود و وااااقعا لذت بردم...
پیروز باشید


@نرگس عباسی توسط سام امیری Members  ارسال در دوشنبه 26 اسفند 1392 - 15:06

نمایش مشخصات سام امیری l مرسی@};-


نام: مهساعبدلی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 اسفند 1392 - 00:22

منم لذت بردم و اولین رایتو خودم دادم
ولی خب داستانت یه خاطرات مرطبتیو واسم زنده کرد ......
مثل همیشه پراحساس


@مهساعبدلی توسط سام امیری Members  ارسال در دوشنبه 26 اسفند 1392 - 00:39

نمایش مشخصات سام امیری مهسا تو همیشه به من لطف داشتی خانوم اینم یک@};-


نام: حمید جدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 اسفند 1392 - 01:09

آقا سام عزیز سلام
قلمت رو دوست دارم اکثر داستانهاتم خوندم . فقط تو این داستان برای من یه سوال پیش اومد که چرا شب ودرست هنگام شام خوردن باباهه یاد ساعتش افتاد؟
توی یه خط از داستان نوشتی "فاطمه با چشمان مملو از التماس به علی نگریست.ولی انگار نگاههای رقت انگیزخواهرش تاثیری در او نداشت"
برای من جای سوال چشمانی که ملتمس هستند چطور رقت انگیز میشوند؟ شایدم من منظورتون رو تو این خط نفهمیدم .
در آخر به طور کلی نوشته های شما رو دوست دارم اگر هم میبینید انتقادی میکنم مطمئن باشید برای اینکه شاهد کارهای زیباتری از شما هستم .
موفق باشید


@حمید جدی توسط سام امیری Members  ارسال در سه شنبه 27 اسفند 1392 - 12:37

نمایش مشخصات سام امیری سلام حمید جان ممنون که وقت گذتشتید و داستانمو خوندید. رفیق این یک داستانک هست باید در کوتاهترین جملات بیشترین معانی رو رسوند و از شاخه برگ و کلمات اضافی پرهیز کرد اینارو خودتون بهتر از من می دونید به همین خاطر پدر زود ساعتش و می خواد. ویه چیز دیگه خواستن ساعت سر سفره چرا باید غیر ممکن و تعجب انگیز باشه خوب خواننده باید در داستانک خودش علتی براش پیدا کند. دوم اون جمله که گفتم چشمان ملتمس و نگاهای رقت انگیز این دو با هم فرق می کنند در ثانی نمی شه چشمی در یک آن دو حس رو القا کنه؟...حمید تشکر با یک @};-


نام: امیر رزمجو کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 فروردين 1393 - 19:31

سلام سام عزیز موضوع داستان خوب بود اما فکر می کنم بعد از نوشتن داستان بهتره چندین بار و در بازه های زمانی مختلف اون رو مرور کنی. داستانت بعضا به ویرایش احتیاج داره.ضمن اینکه در خیلی از جملات اوردن اسم قهرمان داستان یعنی فاطمه ضرورت نداشت:
فاطمه تردید نداشت پدرش نیامده علی ساعت را...
اگر کلمه فاطمه را از این جمله و نظیر این جمله حذف کنیم هیچ اتفاقی نمی افته. خواننده هوشیاره و قهرمان داستان رو از دست نمی ده. ببخش. ممنون


@امیر رزمجو توسط سام امیری Members  ارسال در شنبه 2 فروردين 1393 - 22:59

نمایش مشخصات سام امیری ممنون امیرجان. حتما در آینده رعایت می کنم. اره داستان یه ویرایش اساسی می خواد بارم ممنون


نام: بهار قمر کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 فروردين 1393 - 15:01

نمایش مشخصات بهار قمر بازم که گل کاشتی...افرین ...داستان های من رو هم یادت نره:) ;)


@بهار قمر توسط سام امیری Members  ارسال در جمعه 8 فروردين 1393 - 22:22

نمایش مشخصات سام امیری حتما میام قمر باعث افتخارمه بیام:)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.