کمی خدا می خواهم!

دل و جیگرهای که برای مریم کباب می کردم روی اجاق جلز و ولز می کردند که فریادهای توام با درد مریم که من را می خواند بند بند بدنم را گسست. در یک چشم به هم زدن به بالای سرش رسیدم، احتیاجی به توضیح اضافی نبود وقتش رسیده بود، در حالی که به شدت دست و پایم را گم کرده بودم با ضطراب و دستپاچگی به مریم گفتم: داره میاد؟ حالا چطور میشه؟ همین جا بمونم؟ تو می خوای چکار کنی؟ مریم میان درد خندید و گفت: اولا آرامشتو حفظ کن دوما زود برو به نرگس خبر بده بیاد اینجا بعدشم برو دنبال خاله خاتون. در یک چشم به هم زدن به دم در خانه دختر خاله نرگس رسیدم، چادرش را دور کمرش بسته بود و و داشت جلوی خانه اش را آب جارو می کرد. بوی خاک نم خورده کمی آرامم کرد، در حالی که نفس نفس می زدم گفتم: دختر خاله، مریم، مریم دردش شروع شده زود برو خونه ما، من دارم میرم دنبال خاله خاتون. نرگس تا شنید چادر را از کمر باز کرد و با سرعت به سمت مخالف خانه ما حرکت کرد. با فریاد گفتم: اونطرف چرا؟ برگشت و گفت: میرم مادر و خاله رو هم خبر کنم.
بدو رفتم سمت خونه خاله خاتون کوچه های تنگ و کوتاه روستا را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم. طاق چوبی بزرگ در خانه خاله خاتون باز بود یا الله گفتم وارد خونه شدم، خاله خاتون مرغ و خروسهایش را دورش جمع کرده بود و از تشت کوچکی که زیر بغل زده بود داشت برایشان نان خیس خورده می داد. به طرفش دویدم و سلام کردم و با اضطراب گفتم: خاله خاتون دستم به دامنت پاشو مریم دردش شروع شده. خاله خاتون نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: تو مگه تیمور پسر ماشالله نیستی؟ شما که تازه ازدواج کردین چه زود بچه دار شدین؟ با حرص گفتم: نه من اصغرم پسر ستار خان سال گذشته ازدواج کردم. خاله خاتون با لبخندی که دندانهای گرد و بزرگش را به نمایش می گذاشت گفت: مبارکه صبر کن آماده شم، با ناراحتی گفتم: مگه می خوای بری عروسی خاله جان؟ بدون کوچکترین اعتنائی به حرفم وارد اتاق کاه گلیش شد و دقایقی بعد با چادور چاقچور و بقچه ای در دست در چهار چوب کم ارتقاع اتاق نمایان شد. تند تند جلوتر از خاله خاتون به حرکت در آمدم وسطای راه فهمیدم خاله خاتون نیست به عقب برگشتم و دیدم داره سلانه سلانه میاد. با صدایی که کم از فریاد نداشت و آمیخته با التماس بود گفتم: خاله تو رو خدا سریع بیا مریم از دست رفت.خاله خاتون چهره در هم کشید و گفت: پسر جان طیاره که نیستم دارم میام دیگه. در یک تصمیم ناگهانی با دستهای عضلانی و استخوانیم پیرزن را مثل پر کاهی از جا کندم و به طرف خانه دویدم. من مثل خر عرق می ریختم و داشتم از نگرانی خفه میشدم اما خاله خاتون انگاری سوار بر اسب رضاشاه شده باشد از خنده داشت ریسه می رفت. توی حیاط خاله خاتون را زمین گذاشتم و بهش گفتم: بهت سواری دادم تا یه پسر کاکل زری تحویلم بدیا، ببینم چکار می کنی، خاله خاتون انشالله گفت و وارد خانه شد. بابام و باجناقم توی حیاط گوشه ای نشسته بودن رفتم پیششان نشستم مادر و خاله و دختر خاله نرگس هم توی خانه بودند.
فریادهای مریم داشت دیوانه ام می کرد و من از شدت ترس قالب تهی کرده بودم. شروع کردم به خواندن آیه الکرسی و دست به دامان خدا شدم. بلاخره بعد از گذشت دو ساعت عذاب اور صدای فریادهای مریم جایش را داد به صدای گریه بچه. آهی از سر آسودگی کشیدم، پدر و باجناقم جلو آمدند و رویم را بوسیدند و بهم تبریک گفتن. به طرف در خانه دویدم نرگس از همه زودتر خارج شد با دیدن قیافه درهم و چشمان اشک آلود دختر خاله نرگس وا رفتم، ازش پرسیدم دختر خاله چی شده؟ مریم؟ مریم طوریش شده؟ گریه امانش نداد. زانوهایم داشتن خم می شدند که مادرم از اتاق خارج شد. چشمهای او هم پف کرده بود با فریاد گفتم: مادر مریم زنده هست مگه نه؟ مادرم گفت: اره پسرم مریم سالمه. انگاری آتیش روی آب ریخته باشند، گفتم؟ پس این چهرهای غمباد گرفته برا چیه؟ مادرم با گریه گفت: بچه علیله، فقط دو تا انگشت شصت داره و زد زیر گریه. دنیا روی سرم آوار شد. خنده دیوانه واری کردم و فریاد زدم: "نه این یک شوخیه"، ولی گریه های مادرم چی؟ جدیِ جدی بود. روی زمین و هوا بودم انگار همه چیزو داشتم تو خواب می دیدم هر کسی چیزی می گفت ولی من هیچ چیز نمی شنیدم. بچه من ناقص بود؟ چرا؟ مگه من چه گناهی کرده بودم؟ منی که حتی یک وعده نمازم قضا نشده بود من که همیشه نام خدا بر زبانم بود. چرا این مصیبت باید گریبانم من را می گرفت. روی دو زانو نشستم و با گریه زمزمه کردم چرا خدا؟
نام پدربزرگم را را روی بچه گذاشتن، مصطفی. اره بچه! من اون بچه رو فرزند خودم نمی دانستم و از وقتی بدنیا آمده بود یکبار هم در آغوشش نگرفته بودم. حتی با اکراه نگاهش می کردم. ولی پدرم همانقدری که من به بچه بی محل بودم برایش از جان مایع می گذاشت. از آن بدتر مریم بود. که از همان روز اول عاشقانه به مصطفی مهر می ورزید. ولی من در فکر دیگری بودم. من نمی توانستم تا آخر عمر پدر یک بچه علیل باشم.
. هر روز بیشتر مصمم می شدم فکری را که در سرم بود را به اجرا در آورم. تنها مشکلم مریم بود که هر روز بیشتر عاشق بچه می شد، برایش قربان صدقه می رفت و هر که نمی دانست من می دانستم که این همه عشق، خالصانه و مادرانه هست. ولی چاره ای نبود باید مریم را راضی می کردم تا بچه را در شیراز سر راه بذاریم. جز این راه دیگری نبود. من تحمل نداشتم این وصله ناجور را در خانواده بزرگ طاهری ببینم.
یک شب دل به دریا زدم و جریان سر راه گذاشتن بچه را به مریم گفتم. الم شنگه ای به پا شد من و مریم که تا آن روز از گل نازکتر به هم نگفته بودیم هر چه از دهانمان در آمد بهم گفتیم. به مریم گفتم: یا من یا بچه انتخابش با خودته، مریم به التماس افتاد و گفت: اصغر تو رو روح داداش اکبرت این بچه مال ماست، پاره تن ماست چطور دلت میاد؟ ولی من کوتاه بیا نبودم. دوباره دعوا بالا گرفت. و من برای اولین بار روی مریم دست بلند کردم. بعد از جنگ و نزائی طولانی. بلاخره هر دو آرام شدیم. مریم بچه را بغل کرد و رفت گوشه ای از اتاق نشست و شروع کرد با بچه حرف زدن "نترس عزیزم هیشکی نمی تونه تو رو از من بگیره. تو عزیز مامانی، توخوشگل مامانی، بزرگ می شی، دوماد میشی، برام عروس میاری." آن روز فکر سر راه گذاشتن بچه را از سر بیرون کردم ولی فکر از سر وا کردنش را نه. هر طوری بود باید از شر این بچه که سایه شومش روی زندگیم سنگینی می کرد خلاص می شدم.
بلاخره روز موعود فرا رسید. دختر خاله نرگس بیمار شد و مریم با عجله به خانه یشان رفت. نباید وقت را از دست می دادم به اتاقکی چوبی ته حیاط رفتم کمی سم موش برداشتم و برگشتم. بچه در خواب بود یه لحظه دلم به رحم آمد ولی زود به خودم غریدم: وقتشه زود باش تو داری بهش لطف می کنی. سم موش را در شیرش ریختم و از خانه زدم بیرون. تا شب روی زمینهای پدرم کار کردم تا هم وقتم بگذرد و هم بقیه من را سر زمین ببینند. تا شب هزار جور فکر به سرم آمد و رفت. ساعت نه شب بود که باجناقم آمد دنبالم، تردید نداشتم تیرم به هدف خورده در راه باجناق از همه جا بی خبرم مِن مِن می کرد و می خواست ماجرا را به من بگوید ولی بیچاره هر چقدر این پا اون پا کرد نتوانست، من هم چهره آدمهای نگران را به خود گرفته و با فریاد گفتم: چی شده ؟ مردم از نگرانی مرد حسابی، بلاخره دل به دریا زد و گفت: مصطفی مرده. از شادی داشتم پر در می آوردم وقتی به خانه رسیدم دیدم همه اعضای فامیل در خانه یمان هستند. مریم داشت مثل ابر بهاری اشک می ریخت. دلم برایش سوخت ولی ته دلم گفتم: بعدا می فهمه چه لطفی در حقش کرده ام. فامیل و دوستان و همسایه ها به من هم تسلیت و سر سلامتی گفتن و من چه ماهرانه نقش بازی می کردم و ادای پدر فرزند از دست رفته رادر می آوردم. در یک شب تاریک که اثری از ماه نبود و در آسمان فقط ابر بود و ابر بچه را بی سر و صدا به خاک سپردیم.
هشت سال از آن روز می گذرد و من الان صاحب دو پسر و یک دختر صحیح و سالم هستم. با مرگ پدرم و ارث رسیدن زمینهایش به من تبدیل به یکی از بزرگترین مالکین منطقه شدم. در زندگی هیچ کم کسری ندارم، همه چیز دارم ولی انگار هیچ ندارم. عذابی بزرگ مرا در خود گرفته، به یقین می دانم عذاب وجدان نیست. چون آدمهای بزدلی مثل من که زورشان به بچه دو ماهه می رسه اصلا وجدان ندارند. منشا این عذاب را نمی دانستم و هر روز بیشتر از بیش عذاب می کشیدم. با دردی ناشناخته می خوابیدم و با دردی ناشناخته بیدار می شدم. تا اینکه یک روز در قهوه خانه پای صحبت پیر دانای روستایمان نشستم و منشا این درد را دریافتم او گفت: خدا آدمهای دون و پست فطرت که روحشان آنقدر آلوده و سیاه شده که امیدی به توبه و بازگشتشان نیست به حال خود می گذارد و خود را از آنها دریغ می کند و از آنها روی بر می گرداند و در زندگی عذابی بزرگتر از دوری و نداشتن خدا وجود ندارد. آری من در زندگیم خدا ندارم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 20 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

سام امیری ,مریم طاهر پور ,آتیلا امیری راد ,ریحانه معزی ,محمد علی زکی خانی ,سیده ساجده شهریاری ,مهدیه توکلی موید ,فا طمه سادات ابراهیمیان ,سنا سبحاني ,بهار قمر ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (14/12/1392),سام امیری (14/12/1392),سام امیری (14/12/1392), یوسف جمالی(م.اسفند) (14/12/1392),مهساعبدلی (14/12/1392),سام امیری (14/12/1392),مریم طاهر پور (14/12/1392), سمانه ترکی (14/12/1392),مهدی ایزدخواه (14/12/1392),فرشته شهرابی (15/12/1392),محمد علی زکی خانی (15/12/1392),آرش شهنواز (15/12/1392),حمید جدی (15/12/1392),لیلا کوت آبادی (15/12/1392),نسترن بیگی (16/12/1392),سیده ساجده شهریاری (16/12/1392),مهدیه توکلی موید (16/12/1392),سنا سبحاني (16/12/1392),احسان رضايي (17/12/1392),مائده رجائی فر (17/12/1392),بهارك حكمت‌طلب (18/12/1392),پرویزطبسی (18/12/1392),آرش شهنواز (19/12/1392),آريا معصومي (20/12/1392),ثمین سعدوندی (21/12/1392),الناز نبوي (23/12/1392),رسول فاطمی نژاد (23/12/1392),سنامحمودی (23/12/1392),سین. ایمانی (28/12/1392),الهام توکل (18/3/1393),سام امیری (27/6/1393),بهار قمر (8/12/1393),م.ماندگار (4/4/1394),

نقطه نظرات

نام: علی قره داغی   ارسال در چهار شنبه 14 اسفند 1392 - 15:00

داستان قشنگی بود. ولی گریم گرفت یعنی همچین چیزی ممکنه؟@};-


نام: ریحانه معزی   ارسال در چهار شنبه 14 اسفند 1392 - 16:23

خیلی زیبا بود جناب امیری
خسته نباشید
به بهترین شکل به تصویر کشیده بودید
درود برشما
@};-


@ریحانه معزی توسط سام امیری Members  ارسال در چهار شنبه 14 اسفند 1392 - 17:52

نمایش مشخصات سام امیری مرسی@};-


نام: سمانه ترکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 اسفند 1392 - 17:41

خسته نباشی.خیلی خوبه که به اخلاقیات توجه دارین و به مسائل مذهبی اهمیت میدین و تو داستان ازشون اسم می برین.اما یه داستان حرفه ای اگه تو مسیر ماندگار شدن باشه هیچ وقت به این صراحت نتیجه گیری نمیکنه. در مورد لحن و روایت تند و بدون پرداخت و غلطای املایی داستان حرفی نمی زنم چون یه نقد خیلی تکراریه.به ممکن بودن و نبودن اینکه آدم بچشو بکشه هم کاری نداریم اما داستان شما به خاطر پرداخت نشدنش باورپذیر نیست به علاوۀ اینکه بیشتر مثل پیرنگ یه رمانه تا یه داستان کوتاه.به هرحال موفق باشی.


@ سمانه ترکی توسط سام امیری Members  ارسال در چهار شنبه 14 اسفند 1392 - 17:54

نمایش مشخصات سام امیری سلام ممنون که وقت گذاشتین ولی این که شبیه رمانه تقریبا همینجوری می نویسم استادمم گفت داستانهای شما رمانهای کوتاه هستند بازم ممنون:)


نام: سام امیری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 اسفند 1392 - 17:59

نمایش مشخصات سام امیری خانوم ترکی یه پارانتزم باز کنم مثل اینکه شما تعریف دیگری از پیرنگ دارید یا شاید تعریف ما از پیرنگ متفاوته. این اصلا پیرنگ نیست پیرنگ اصلا خداش با این داستان فرق می کنه بازم ممنون


@سام امیری توسط سمانه ترکی Members  ارسال در شنبه 17 اسفند 1392 - 11:00

سلام. من پیرنگ رو درمقابل واژه پلات(چرا نمیشه اینجا انگلیسی نوشت؟ همون پی ال او تی رو میگم) به کار بردم نه در مقابل تیم(همون تی اچ ای ام ای) احتمالاً شما به تیم میگین پیرنگ. من که نمی فهمم پس این فرهنگستان چه کار می کنه که ما اینقد کمبود واژه داریم!!!!;) نکنه به پلات میگن طرح اولیه؟(اینو از رو غریزه مترجمیم گفتم ولی فکر کنم واقعا میگن طرح اولیه)


@ سمانه ترکی توسط سام امیری Members  ارسال در شنبه 17 اسفند 1392 - 12:29

نمایش مشخصات سام امیری سلام مجدد
خانوم ترکی غیر شما کسی دیگه ای نگفت طرح اولیه هست نه اینجا نه سایت خودم بعدش من که نگفتم شما پیرنگ و اشتباهی تعریف می کنید گفتم تعریفامون متفاوته اونی که گفت: داستان من پیرنگ نیست یه آقای دیگه بود....راستی شما با این همه معلومات درباره پیرنگ یه کتاب درباش بنویسید;)

خانوم ترکی نظر شما برای من با ارزش بوده و خواهد بود منتظر نقدهای بعدیتونم....من منتقد نیستم از خوندن داستان مست میشم حالا صادق هدایت نوشته باشه یا دارن شان در پیت میام و داستانهاتونو می خونم حتما راستی داستان منجی رو هم بخونید بازم ممنون@};-


@سام امیری توسط سمانه ترکی Members  ارسال در شنبه 17 اسفند 1392 - 13:27

اولاً لطفاً به دارن شان نگین درپیت چون نویسنده مورد علاقۀ نوجوونیهام بوده و انصافاً درپیت نیست!;) (فاجعۀ اسلاترشو خوندین؟جداً که محشره!!!)دوماً قبول دارم تو مباحث تئوری ضعیفم برای همینم زیاد برای داستانهای سایت کامنت نمیذارم اما عناصر داستان رو میشناسم( جدا از اسمشون!)مشکلی که داستانای شما داره(منجی رو هم خوندم) ضعف قلمه...قلم شما خیلی جوونه و احساس می کنم نباید بیشتر از یک سالش باشه.شما «همه» چیزو «تند تند» «گزارش» می کنین. درحالیکه خیلی چیزا لازم نیست گفته بشه، خیلی چیزا باید آرومتر روایت بشه و هیچ چیزی هم نباید«گزارش» بشه. امیدوارم حرفام مورد استفاده قرار بگیره تا بعضیا فکر نکنن همینجوری می پرونم!;)


نام: غلامرضا شیری (تقریبا منتقد)   ارسال در چهار شنبه 14 اسفند 1392 - 18:24

سلام آقای امیری داستان خوبی بود. تصویر و توصیف یک روستا رو کامل نشان می داد. ولی لحن داستان کمی تند بود و به همین خاطر خانوم ترکی گفتن پیرنگ ولی من با نظر شما موافقم که داستانتون شبیه به رمان کوتاه بوده تا پیرنگ اصولا پیرنگ بر پایه علت و معلول است. یعنی چرا و چون. با یه مثال از داستان شما اصفر چرا رفت دنبال خاله خاتون چون موقع بدنیا آمدن بچه فرا رسیده بود، اصغر چرا خاله خاتونو بغل کرد چون داشت یواش می رفت و اصغر نگران همسرش بود و می خواست زود به خانه برسد، اصغر چرا فرزندش را کشت چون ضعیف النفس بود و نمی توانست در آینده معلولییت بچه یا مورد ترحم قرار گرفتن خود و فرزندش که اینجا بیشتر خود است را ببیند(برداشت من از کشتن بچه) این یک پیرنگ بود امیدوارم وقتی کسی میاد نقد می کند قبلا اطلاعاتی داشته باشد و همین جوری یک چیزی در هوا نپراند@};-


@غلامرضا شیری (تقریبا منتقد) توسط سام امیری Members  ارسال در چهار شنبه 14 اسفند 1392 - 19:16

نمایش مشخصات سام امیری ممنون بابت وقتی که هم برای خواندن داستان و هم برای نوشتن نظر گذاشتین@};- درباره پیرنگ کاملا با شما موافقم من هیچ داستانی رو بدون پیرنگ نمی نویسم بقیه رو هم که نظرتون محترمه بازم ممنون:)


نام: میثم درویش   ارسال در چهار شنبه 14 اسفند 1392 - 18:52

جالب بود...من یاد ماجرایی در یکی از روستاهای آذربایجان غربی انداخا که مرد زن دعواش کرده بودن بعد شب مرد 5 پچشو سر برید....قلمت روان دوست من@};- @};- @};-


@میثم درویش توسط سام امیری Members  ارسال در چهار شنبه 14 اسفند 1392 - 19:18

نمایش مشخصات سام امیری اره منم شنیدم مال خیلی وقت پیشه بچه بودم از زبان بزرگترها شنیدم تا یک هفته هم وسط بابا و مامان خوابیدم:)


نام: مهدی ایزدخواه   ارسال در چهار شنبه 14 اسفند 1392 - 23:51

ممنون زیبا و جالب بود موفق باشید


@مهدی ایزدخواه توسط سام امیری Members  ارسال در چهار شنبه 14 اسفند 1392 - 00:06

نمایش مشخصات سام امیری مرسی رفیق@};-


نام: محمد علی زکی خانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 اسفند 1392 - 11:02

خیلی زیبا وخوندنی بود رفیق...
خسته نباشی عزیز@};-


@محمد علی زکی خانی توسط سام امیری Members  ارسال در پنجشنبه 15 اسفند 1392 - 12:50

نمایش مشخصات سام امیری ممنون اومدی داداش گلم و ممنون خوندی وممنون رای دادی@};- @};- @};-


نام: آرش شهنواز   ارسال در پنجشنبه 15 اسفند 1392 - 12:34

خیلی زیبا بود. دست مریزاد


@آرش شهنواز توسط سام امیری Members  ارسال در پنجشنبه 15 اسفند 1392 - 12:50

نمایش مشخصات سام امیری مرسی رفیق عزیز@};-


نام: نرگس عباسی   ارسال در پنجشنبه 15 اسفند 1392 - 14:28

داستان شما واقعا عالی بود و سوژه ی انتخابی شما هم تکراری نبود و در کل همه چیز عالی...
در پناه حق باشید


@نرگس عباسی توسط سام امیری Members  ارسال در پنجشنبه 15 اسفند 1392 - 20:51

نمایش مشخصات سام امیری ممنون نرگس خانوم، هزاران گل نرگس نثارت @};-


نام: سیده ساجده شهریاری کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 اسفند 1392 - 11:44

نمایش مشخصات سیده ساجده شهریاری سلام

واقعا وقتی خدا و عاشقیاش رو نداشته باشیم بدترین تاوان هست واس تمام بدیامون
جای حرف نداشت


نام: سام امیری کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 اسفند 1392 - 15:18

نمایش مشخصات سام امیری ممنون ساجده واقعا خوشحالم کردی اومدی و خوندی


نام: مهدیه توکلی موید کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 اسفند 1392 - 16:58

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید سلام آقای امیری.نوشته ی زیبایی بود.باور بذیر بود.مخصوصا حس مادرانه رو خوب به تصویر کشیده بودید.
من چند وقتی بود که نوشته ای نزاشته بود.خوشحال میشم که بعد از تایید نوشت بخونید و نظر دهید.ممنون@};-


@مهدیه توکلی موید توسط سام امیری Members  ارسال در جمعه 16 اسفند 1392 - 17:14

نمایش مشخصات سام امیری ممنون خانوم توکلی.... حتما خواهم آمد@};-


نام: سنا سبحاني   ارسال در جمعه 16 اسفند 1392 - 21:14

داستان پردازيت خيلي عالي بود مثل يك پدر واقعي لحظات انتظارو قشنگ نوشته بودي موفق باشي


نام: فرشته شهرابی کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 اسفند 1392 - 23:24

نمایش مشخصات فرشته شهرابی سلام
داستان خوبی بود
فضا سازی و توصیفات خوبی داشت
طرحشم به خوبی شکل گرفته بود
اما من با پایان بندیش که یه جورایی مثل نتیجه گیری اخلاقیه مشکل دارم
میتونستید پایان بندی بهتری داشته باشید اما در کل داستان خیلی خوبی بود
موفق باشید @};-


@فرشته شهرابی توسط سام امیری Members  ارسال در جمعه 16 اسفند 1392 - 01:09

نمایش مشخصات سام امیری ممنون فرشته خانوم@};-


@فرشته شهرابی توسط علی راد   ارسال در جمعه 16 اسفند 1392 - 01:53

براووو واقعا جالب بود و موضوعش بکر@};-


@علی راد توسط سام امیری Members  ارسال در جمعه 16 اسفند 1392 - 02:05

نمایش مشخصات سام امیری ممنون@};-


نام: میترا   ارسال در شنبه 17 اسفند 1392 - 14:29

منهم به نتیجه گیری آخر ماجرا اعتراض دارم به زیبایی که بلد هستید داستانتان را بگویید و نتیجه هارا به خوانندگان واگذارید


نام: بهارك حكمت‌طلب کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 اسفند 1392 - 15:27

نمایش مشخصات بهارك حكمت‌طلب سوژه جديد. توصيف خوب از روستا. فقط پايان‌بندي عجولانه ;)
درود بر شما.


@بهارك حكمت‌طلب توسط سام امیری Members  ارسال در یکشنبه 18 اسفند 1392 - 16:41

نمایش مشخصات سام امیری مرسی:) @};-


نام: پرویزطبسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 اسفند 1392 - 22:20

نمایش مشخصات پرویزطبسی زیبا و درد ناک بود باور کنید برای یک لحظه از زندگی سیر شدم امید وارم همچنین ماجرای برای هیچ کسی رخ ندهد واقعا با داستان زیبایتان مرا هم به داخل ماجرا بردید موفق باشید و عاشق بمانید @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سام امیری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 اسفند 1392 - 22:43

نمایش مشخصات سام امیری اقای طبسی شما همیشه به من لطف داشتید@};-


نام: جوزف میرزایی   ارسال در سه شنبه 20 اسفند 1392 - 07:15

با سلام داستانتون خوب شروع شد اما حدس انتهایش کمی اسان بنظر میرسید و اگر از بنده ناراحت نمیشوید میتوانست با شوک بیشتری تمام شود بنظر می امد هیچگونه عاقبتی که دل خواننده را در انتها خنک کند یا به فکر فرو ببرد اتفاق نیفتاد اما بهر حال زیبا بود و خسته نباشید هموطن


@جوزف میرزایی توسط سام امیری Members  ارسال در سه شنبه 20 اسفند 1392 - 12:28

نمایش مشخصات سام امیری مرسی که خوندید@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.