صفی و قُراب

چند فرسخ بیشتر تا کلابی نمانده و میرزا صفی خان که تازه رخت بر بسته و از شوشتر تا کازرون مسیر صعب العبوری را پیموده و دمادمِ صلات ظهر رسیده بود، از سواره و پیاده، پیِ عصمت الزمان را می گرفت. بخت برگشته همین دیروز، در مالبندانِ طهران، مکتوبه ای به دستش رسید که رنگ از رخش پراند و سر از پی اش دوان کرد، برای یافتن رد و ردایی از عصمت. مکتوبه، لاک و مهر حکومتی داشت و مرقوم به قلمِ عصمت بود. خوب میشناخت این دستخط را صفی.

کمی بعد، ساغری از تشنگی نوشید و اسب را تازاند تا برسد به کلابی. هوا تنگاتنگِ غروب بود و عبداللهِ معمم، تنها پناهِ صفی در آبادی. همین که رسید نطقش باز شد و از رندانِ مردمان پارس آباد گفت و بی مرامیِ عصمت. کمی بعد عبدالله معمم، سیاهه ای به صفی نشان داد و از قُرُق نیروهای روس دم زد، که لامذهب ها بردند و کشتند. حلیمه بانو و عصمت را هم بالاجبار به همراه چاپاری که موسیو زوکی راهی کرده بود فرستادند به قرابِ کازرون. صفی خوب می دانست قراب چیست. همان شب موسیو در میخانه ی قراب، داشت به ریشِ صفی می خندید و به رقص و طرب، کرور کرور سکه و ضرب خرجِ نسوانِ هندیِ بزمش میکرد.

عصمت الزمان اما، سیاهه ای حکومتی منقوش و مکتوب کرد و به مالبندانِ طهران فرستاد. صفی در راه بود.صفی همیشه در راه بود. از سرحد چهاردانگه تا شش ناحیه و کازرون شاید کمی بیش از صد فرسخ بود. اما صفی خیلی پیشتر از اینها مرده بود. خیلی پیشتر از آنکه عصمت یا آندخترک روس را، یک نظر دیگر ببیند. درست همان زمان که صدای خش دارِ نفس هایش، از پی می گساری فراوان دود شود و رود هوا.
خوب به یاد دارد که چاله میدان پر بوداز عمله نکره هایی که برایشان سوت و کف میزدند. ماشین دودیِ مشتی حیدر طیاره ی عروسی شان شده بود و عبایِ عبدالله معمم تن پوشِ تنش.

همان شب در خلوتِ زناشویی، تاج عروسیِ عصمت را زمین نهاد. همچون رستمی که گرز قلندری را به زمین نهاده و بازوبندِ پهلوانی اش را در آتش سوزاند، بعد هم بوسه ای از پیشانی عصمت گرفت و خودش راهی اش کرد با چاپاری که موسیو زوکی فرستاده بود، برود به قرابِ کازرون. اشکهای عصمت مجالش نداد. اما چه سود. موسیو زوکی خوب میدانست که کوسِ رسوایی صفی جار زدن ندارد که ندارد. صفی مرده بود. خیلی پیشتر از اینها. خیلی پیشتر از آنکه عصمت را یک نظر دیگر ببیند. درست همان زمان که صدای خش دارِ نفس هایش، بی هوا در گوشِ آن دخترک روس زنجیر و قلاب شود به زِنا.

مِن بعد صفی بود و سرحد کلابی و قُراب و شاید عصمت و آن دختر روس .....

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

شايسته دولتخواه ,آرمیتا مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سبحان بامداد (11/8/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (11/8/1396),علی حسینی (12/8/1396),شايسته دولتخواه (12/8/1396),آرمیتا مولوی (13/8/1396),پریناز.ک (14/8/1396),م.ماندگار (15/8/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (16/8/1396),

نقطه نظرات

نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 آبان 1396 - 23:29

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه با سلام
شیوا و عالی قلمتان سبز.
موفق و مانا باشید.


@شايسته دولتخواه توسط علی حسینی Members  ارسال در یکشنبه 14 آبان 1396 - 09:59

نمایش مشخصات علی حسینی مرسی از نظرتون ... سپاسگذارم


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 آبان 1396 - 21:40

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی درود

یاد کتابهای دبیرستانی افتادم که از ما می خواستند کلمه به کلمه لغات و معنی کنیم و بنویسیم
جالب و خواندنی بود
قلمتان رقصان
@};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط علی حسینی Members  ارسال در یکشنبه 14 آبان 1396 - 10:00

نمایش مشخصات علی حسینی تشکر .... راستش با این ادبیات خو گرفتم ... قطعا داستانهای زیبای شما هم خواندنی ست بانو


@علی حسینی توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در دوشنبه 15 آبان 1396 - 19:29

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی خواهش میکنم@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.