چگونه یک آدمی را ببینیم

میدیدمش...نه البته بهتر است بگویم نمیدیدمش...فقط فکر میکردم میدیدمش...اصلا مهم نیست، فرقی ندارد میدیدمش یا نه یا فقط فکر میکردم...چرا خوب البته که ربط دارد! مسلما وقتی قرار است یکی را ببینی باید مطمئن شد که حتما او را دیده ای و گرنه دیدنش لطفی ندارد وقتی که مطمئن نیستی او را دیده ای یا یک بیوه زن جوان فیلیپینی که احتمالا زیر کت چرمی اش خالکوبی دارد و موتور سواری میکند. یا میتوانست حتی بدتر باشد مثلا یک پیرمرد آریزونایی که کشت پنبه و روی سرش کلاه حصیری دارد و احتمالا یک پا یا جفت پایش در جنگ ویتنام از جا در آمده و حالا روی صندلی چرخدار چوبی دارد غروب آفتاب را تماشا میکند. البته زیاد محتمل نیست چون الان ساعت 6 صبح است و آریزونا...نه...چرا یادم نبود اختلاف ساعت را در نظر بگیرم؟ نکند این همان باشد؟ ولی نه ! اصلا بر فرض مثال که پیرمرد کذایی الان دارد غروب آفتاب را تماشا میکند، آریزونا کجا اینجا کجا؟ تازه اگر هم تا اینجا آمده باشد نباید بتواند راه برود...گفتم که حداقل یک پایش را در ویتنام به باد داده.ولی این یارویی که دارم میبینم دارد لنگان لنگان به سمتم میدود و وقتی کسی میلنگد یعنی حتما دو پا دارد، ولی یک یا هردو پایش مشکلی دارد مثل این یارو که یک پایش گندیده و گوشتش سفید و سرخ شده و البته آن یکی پایش هم تعریفی ندارد،تقریبا فقط استخوانش مانده. رو بالا هم که حرکت کنی بعضی چیزها را ندارد آن هایی را هم که دارد فاسد است و به درد نمیخورد ولی از حفره ی خالی سینه و گلوی جویده شده اش که بالا برویم در صورتش چیز آشنایی هست...قبول که نیمی از گوشت صورتش کنده شده و دندانهایش از فک شکسته اش آویزان است و خدای من صورتش هم کورک و آبله های چرکین پر کرده البته آنجاهایی که هنوز پوست دارد...اما من چیز های آشنایی میبینم...نقاط اشتراک زیادی که نمیتوان نادیده گرفت.نقاطی که تنها در یک نفر دیدم...همانی که وقتی در شیشه های سکوریت بانک نگاه میکردم آنطرف شیشه بود. آه بله...به من رسید...به هم پیچیدیم...بالا رفتیم...به زمین کوفته شدیم...و بعد همه چیز فید این بلک شد...آه گورزاده ی محبوب...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

نیلوفر روشن ,احسان کاظمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کامیار پورسرتیپ (7/8/1392),فرشاد طهماسبی (7/8/1392),کیمیا مرادی (7/8/1392),الهام توکل (7/8/1392),موژان تقوی (7/8/1392),شیما بخشی (7/8/1392),نیلوفر روشن (8/8/1392),ابوالحسن اکبری (8/8/1392),مارینا عزتی امینی (8/8/1392),کیمیا مرادی (11/8/1392),باران (5/5/1394),همایون به آیین (11/8/1394),

نقطه نظرات

نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 7 آبان 1392 - 02:32

نمایش مشخصات نیلوفر روشن میشه گفت جالبه:)


@نیلوفر روشن توسط کامیار پورسرتیپ Members  ارسال در سه شنبه 14 آبان 1392 - 10:46

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ میشه گفت ممنون :)


نام: فرشته شهرابی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 آبان 1392 - 12:51

نمایش مشخصات فرشته شهرابی سلام
داستان زیبایی بود
فکر میکنم شما عضو جدید داستانک باشید
بهتون خوش آمد میگم
ما با چندتا از بچه های داستانک یه کافه داستان تشکیل دادیم که خوشحال میشیم بهمون سر بزنیم

://cafe-dastan.ir/


@فرشته شهرابی توسط کامیار پورسرتیپ Members  ارسال در سه شنبه 14 آبان 1392 - 10:44

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ بله عضو جدید هستم.
سر زدم خیلی جالب بود


نام: زروژ   ارسال در دوشنبه 13 آبان 1392 - 19:28

خیلی جالب بود
بسی حظ وافر حاصل شد...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.