زندگی

لبِ پنجره نشستم و به اندازه چهار انگشت پنجره را باز کردم که هم صدای باران را واضح تر بشنوم و هم بوی خاک تازه را حس کنم. خدا را شکر، خانه از خیابان اصلی دور افتاده وگرنه الان به جای صدای باران، صدای بوق و سر خوردن چرخ های ماشین و گهگاه دشنام راننده ها را می بایست می شنیدم و احتمالا بوی بنزین و دود و دم، بالهای خاک باران خورده را میشکست که مبادا به سمت بالا پرواز کنند و خودشان را به مشام آدمهای منتظر مثل من برسانند. صدای ضعیف آژیر آمبولانس را از دور میشنوم. از کندیِ سرعت نزدیک تر شدن صدا می شود حدس زد ترافیک خیابان اصلی خیلی سنگین است. صدای رعب آور آژیر زیر باران یادآور چیزهای خوب نیست. ولی برای من چیزی شبیه موزیکِ تیتراژ آخرِ فیلم های غمگین است. وقتی فیلم ناخوشایندی را می بینم، بعد از کلی گریه و هدر دادن دستمال کاغذی روی میز، به خودم دلداری می دهم که خدا را شکر که فیلم بود؛ واقعیت ندارد. زندگی هم همین است؛ بالاخره روزی تمام می شود ولی... شفاف تر از هر واقعیتی است.
کم سن و سال تر که بودم احساس می کردم زندگی هم مانند بازی های کامپیوتری است که دکمه "شروع مجدد" آن را قفل کرده اند. در آن زمان وقتی چنین بازی را شروع می کردم وقتی می دیدم همه چیز به گونه دلخواه من پیش نرفت به سیم آخر میزدم و آنقدر بد بازی می کردم و گند میزدم تا زودتر جانم تمام شود و "گیم اُور" شوم تا به منوی اصلی بازگردم و دوباره به گونه دلخواهم آن را پیش ببرم. اما افسوس که این بازی تمامی ندارد. با خودم فکر می کنم چرا انقدر غصه های زندگی سنگین هستند و وقتی هم از بین می روند باز هم جایشان به وضوح قابل مشاهده است، برعکس شادی که به زور باید نشانه هایی کوچک و محو از آن پیدا کرد.
غصه های زندگی من وقتی وارد می شوند میروند قشنگ برای خودشان یک فنجان چای تازه دم میریزند، بهترین مبل را انتخاب می کنند و روی آن می نشینند. از بخار فنجان چایشان و پایی که روی پای دیگر انداخته اند، معلوم است که آمده اند که بمانند و حالا حالاها رفتنی نیستند. برعکس شادی ها، که مانند همسایه طبقه بالا فقط برای سرزدن می آید و هربار که به او تعارف میکنی که بفرماید داخل چای تازه دم است اصرار دارد که فرصت نیست و باید زود برگردد. البته خودم هم بی تقصیر نیستم. خود من با غصه گرم گرفتم. خودم دعوتش می کنم گهگاه. چون برعکس شادی همیشه برای من وقت دارد. می آید و می نشیند و تمام حرفهایم را گوش می دهد. گریه هایم را می شنود و اندکی کنارم می ماند. تقصیر خودم است که با شادی صمیمی نمی شوم. وگرنه وقتی در می¬زند و دم در می ایستد و صحبت می کند، کنجکاوانه سرش را اندکی به داخل می آورد تا بخش کوچکی از خانه ام را ببیند. از نگاهش معلوم است ته دلش دوست دارد داخل شود و روی آن مبلِ گردِ ارغوانی کنار پنجره بنشیند و ساعت ها به گل های بالکنِ ساختمان روبرویی که همیشه شاداب و تازه هستند خیره شود.
هرچند من آدم ام و خصلت آدمی چنین است. از دردها لذت می برد. حسرت خوردن را بیشتر از خوردن یک ظرفِ بزرگ بستنیِ شکلاتی دوست دارد. غصه هرچه عمیقتر باشد انگار خوش خوراکتر است. غصه از دست رفتن یک عزیز، حسرت یک عشق نافرجام، مزه ترش و شیرین روزهای خوش جوانی، طعم تنوری یک خیانت از دوست نزدیک. کاش من هم از نسل خیلی قدیم بودم. آن زمان که بازی کامپیوتری وجود نداشت که ذهن بچه را به گونه ای پرورش دهد که زندگی واقعی هم چنین است. بی دلیل نیست که در نسل ما کارهای زشت، رنگ مد به خود گرفته و جرم و جنایت زیاد شده. همه به سیم آخر زده اند و دکمه "بازگشت به منوی اصلی و خروج از بازی" را پیدا نمی کنند. کاش به من هم یاد می دادند زندگی همین عطرِ شکوفه های باغِ عمو اسد یا همین بازی ماهی های قرمز حوضِ فیروزه ای مادربزرگ است. زندگی همین سفره های چند متری است که 20 و اندی آدم دور آن می نشیند. کاش من هم آن زمان دنیا آمده بودم که یاد می گرفتم زندگی لذتِ کمک به دیگران است. آن زمان که اگر تکه نانی هم بود، مال همه بود و تکه تکه میشد. نه حالا که هرکس بر روی خودخواهی ها و دریغ کردن محبت هایش سرپوش "چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است" می گذارد. هیچکس از حال همسایه و دوست و فامیل خبر ندارد. بیخود نیست که خانه های چندصد متری به جعبه های کوچکِ 80 و 60 متری تقلیل یافته. ترسم از روزی است که این دیوارها تا مرز یک متری هر آدم بیاید و هیچکس حتی از حالِ اعضای نزدیک خانواده اش هم خبری نداشته باشد. آه خدای من نگفتم که آدمی از حسرت خوردن لذت می برد؟ باران بند آمده و من هنوز در غصه کاش من هم از نسل دیگری بودم مانده ام.
درمیان غصه های شیرین و رنگوارنگ یاد حیاطِ خانه مادربزرگ افتادم. خدا را شکر که آن قسمت از گذشته هنوز هم آنجا هست. به سرعت لباس عوض میکنم و به سمت خانه مادربزرگ می روم. در محله آنها فقط همین خانه است که اصالتش را حفظ کرده؛ تمام ساختمان های اطراف به آسمان خراش های 10 طبقه واترقی کرده اند. خانه ی قدیمی از دور مثل جواهری عتیقه در میان یک مشت بدلِ جواهرنما برق می زند. مادربزرگم از ملاقات سرزده من تعجب می کند آخر هنوز سه روز تا آخر هفته مانده است. بی تردید به سمتش می دوم و او را در آغوش می¬گیرم. بوی تنش برای من از بوی بوخور اسطوخودوس که دکتر برای میگرنم تجویز کرده کاراتر است. به سمت حوض بزرگ وسط حیاط می شتابم. انعکاس آسمان که اکنون از ابر، خالی شده به چشمانم می خورد. به دقت به کف حوض خیره میشوم. صحنهِ رقصِ فیروزگونِ حوض با انعکاس خورشید نورپردازی شده و همان هنگام دو ماهی قرمز پوش به کادرِ آبی وارد می شوند. با خودم میگویم کاش به شادی زنگ بزنم و او را امشب برای شام به منزل دعوت کنم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

آرمیتا مولوی ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (27/7/1396),آرمیتا مولوی (29/7/1396),م.ماندگار (30/7/1396),پیام رنجبران(اکنون) (2/8/1396),شايسته دولتخواه (20/8/1396),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 مهر 1396 - 11:10

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی درود
زاویه ی دید اول شخص و با اینکه به سمت خاطره نویسی پیش میره ولی با توانایی توانستید از این مرز عبور کنید
یک تک گویی درونی
خوب و جالب ولی بدون تعلیق
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.