حیدر حیدری حیدر....


یادم می آید جوان ترکه بودیم و بالطّبع جاهل تر، اگر یکی از بچه های محل از یکی دیگر در محله ای دیگر درگیری یا دلخوری داشت، به حمایت از او، جمع می شدیم می رفتیم محل آنها و در جایی که خالی بود و خلوت، می شد مانور داد. جمعی و با صدای بلند به می گفتیم:( حیدر حیدری حیدر، ما دعوا داریم حیدر...!.)
بالاخره یک نفر از اهل محل حوصله اش سر می رفت می آمد بیرون و با ما درگیر می شد. بقیه محل تا آن لحظه خود داری کرده بودند، به حمایت از او وارد معرکه می شدند!.
از طرفین چند نفر دست و پا شکسته و سرو صورت خون آلود به جا می ماندند که با وساطت ریش سفیدی، مأمور کلانتری، ختم به خیر می شد. و یا آنقدر همدیگر را می زدیم و دیگران تماشا می کردند، رمقی باقی نمی ماند دست از کتک کاری می کشیدیم و برمی گشتیم محل. مثلا روی آنها را کم کرده بودیم

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

سیروس جاهد ,نرجس علیرضایی سروستانی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سیروس جاهد (26/3/1396),محمدبیگلری (26/3/1396),سعید بیک زاده (27/3/1396),م.ماندگار (29/3/1396),پروين خواجه دهي (29/3/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (31/3/1396),شیدا محجوب (31/3/1396),رضا فرازمند (3/4/1396),

نقطه نظرات

نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 خرداد 1396 - 10:32

نمایش مشخصات سیروس جاهد سلام جناب عابد عزیز
ابتدا بگویم که پاسخ شما را در زیر داستان نقاش ماهر خواندم و سپاس از اینکه نقد مرا خوب دانستید و این نشانه نقدپذیری شماست که واحد ارزش بسیار است. همانطوری که قبلا هم گفتم شما طنزپرداز ماهری هستید و قلم دلنشینی دارید فقط کافی است که به داستان های تان رنگ و بوی دراماتیک بیشتری ببخشید تا امروزی تر شوند و از آن حالت کلاسیک و روایی نخ نما شده کمی فاصله بگیرند حالتی که بادآور داستان های طنز دنباله دار مجلات پیش از انقلاب است که البته در زمان خودش نو هم به حساب می آمد اما امروزه چندان مخاطبی ندارد مگر در میان اقشار معمول جامعه که هیچگاه حوصله خواندن داستان های جدی ادبیات را نداشتند و الا همانطور که شما به زیبایی در طنز کوتاه روزنامه اطلاعات نوشتید وضعیت مطالعه مردم ما اینقدر اسفناک نبود که تیراژ کتاب با ارزش هرگز از هزار و پانصد نسخه فراتر نرود آن هم در یک جمعیت 80 میلیونی و تازه نصف آن هم به چاپخانه عودت شود برای خمیر شدن!!!!!
در مورد محتوای داستان طنز و تیزی لبه آن با شما موافقم که شرایط برای انتقاد چندان مناسب نیست اما نباید فراموش کرد که اتفاقا در شرایط نامناسب است که هنر و هنرمند واقعی شکل می گیرند و آثار ماندگار پدید می آورند و الا در یک حامعه آزاد و دمکراتیک مثل فرانسه و هلند، انتقاد کردن کار ساده ای است چون کسی از تو بخاطر نوشته انتقادی ات باز خواست نمی کند با این حال قبول دارم که باید دست به عصا راه رفت...
این داستان شما هم خوب بود و حس نوستالژیکی را زنده می کرد برای نسل به قول معروف سوخته ما. قشون کشی های محلی برای رو کم کردن گنده لات های محله های دیگر !! ولی حیف که خیلی کوتاه بود و از حد یک خاطره فراتر نرفت. در حالی که می شد با وارد کردن یک شخصیت محوری و شاخ و برگ دادن به طرح داستانی، پیرنگ قوی تری را پی ریزی کرد و داستانی جذاب تر نوشت.
با ارادت خاص


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 خرداد 1396 - 23:52

سلام استاد بزرگوار
جدن از نوستالژی داستانتان لذت بردم.
موفق باشید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.