حکم جلب


مردی بدهکار بود قصد نداشت بدهی را بپردازد، خود کشی کرد تا دست طلب کارها به او نرسد.
روی پل سراط بود خبر دادند که، طلبکارها حکم جلب به دست در به در دنبالت می گردند تا دستگیرت کنند.
گفت: آنها دستشان به من نمی رسد که دستگیرم کنند.»
گفتند: چرا نمی رسد؟ با حکم جلب آن طرف پل ایستاده اند تا تورا جلب کنند.»
به حالت مسخره گفت:« من این دنیا هستم، آنها آن دنیا، دستشان به من نمی رسد.»
گفتند:« اشتباه می کنی!. آنها دسته جمعی خود کشی کرده اند آن طرف پل حکم به دست منتظرت هستند...!.
#عابدساوجی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

متین یحیی زاده ,نرجس علیرضایی سروستانی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هستی مهربان (24/3/1396),سیروس جاهد (24/3/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (24/3/1396),سعید بیک زاده (25/3/1396),م.ماندگار (26/3/1396),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 خرداد 1396 - 13:21

سلام استاد
عالی بود @};-


@متین یحیی زاده توسط عباس عابد (ساوجی)   ارسال در چهار شنبه 24 خرداد 1396 - 14:47

لطف دارید شما.@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.