نقاش ماهر




لب جاده ساوه شهرکی بود به نام شاتره که از آنجا جاده ای جدا می شد به طرف روستای گلدسته. منزل ما در گلدسته بود. بیشتر همشهری ها آنجا ساکن بودند.
بیکار بودم رفتم قهوه خانه محل که به محمود نامی تعلق داشت شاید کاری گیر بیاورم. پیر مردی نشسته بود چای می خورد. از لباس های رنگ خورده اش معلوم بود نقاش است. ابزارکارش داخل کیسه کنار دستش بود.
روی صندلی کنار دستش نشستم و سر صحبت را باز کردم. فهمیدم شاگردش بد قولی کرده نیامده دست تنهاست. ازفرصت استفاده کرده گفتم، اگر قبول کنی بیکارم امروز را به جای او بیایم سرکار.
پیر مرد جان تازه ای گرفت. مثل اینکه از مخمصه ای نجاتش داده باشم. گفت:« مگه بلدی نقاشی کنی؟»
گفتم، اگر بلد نبودم مزد بهم نده.
بلند شد موتور را روشن کرد گفت:« بپر بالا ببینم. اگه کارت خوب باشه از فردا به جای اون پسرۀ تنبل بد قول، می برمت سرکار.»
رفتیم روستای فیروز بهرام. قرار بود چند عدد در و پنجره را رنگ کنیم. شروع کردم به سمباده کشیدن و او رنگ می کرد. قرار گذاشته بودیم هفده تومان مزد بدهد. کار که تمام شد بیست تومان داد. گفت کارت خیلی خوب بود. بچه زرنگی هستی فردا هم بیا سرکار. مزد خودش یکصد و چهل تومان بود.
عصر همان روز رفتم بازار. یکدست لباس کار با قلم مو و کارتک و مقداری سمباده گرفتم و صبح زود رفتم میدان ایستادم تا به عنوان نقاش ماهر، خودم مستقل کارکنم.
پیر مرد هم آمده بود این طرف و آن طرف را نگاه می کرد. معلوم بود دنبال من می گشت. هرچه سعی کردم متوجه من نشود اما متوجه شد آمد جلو گفت:« اینها چیه دیگه؟»
گفتم، می بینی که، وسایل نقاشیه.
شروع کرد به خندیدن. گفتم چرا می خندی؟ گفت: « بچه جون! من یک سال شاگردی کردم کلی سابقه کار دارم، هنوز هم ترس دارم نکنه کار مردم را خراب کنم، آنوقت تو غوره نشده مویز شدی؟ با یک روز سمباده کشیدن به درآهنی شدی اوستا کار؟ رفتی برای خودت کارگاه باز کردی؟»
باد در غبغب انداختم گفتم، حالا چرا حسودی می کنی؟ کی گفته من یک روز سابقه نقاشی دارم؟ توی این کار استخون خرد کردم تا شدم نقاش، اگر نقاش خواستن تو برو، جای تو را که تنگ نکردم.
چند دقیقه ای از بحث میان من و پیر مرد گذشته بود یک نفر با پیکان سفید تمیز آمد کارگر نقاش خواست. منهم به لج پیر مرد مهلت ندادم وسایلم را برداشتم پریدم صندلی جلو پیکان نشستم.
پیر مرد هاج و واج نگاهم میکرد. وقتی راه افتادیم برگشتم برایش شکلک در آوردم!. فقط سرش را تکان داد و لبخند زد.
رفتیم شهرک شاتره که لب جاده ساوه بود. یک ساختمان ویلایی بزرگ تازه ساز بود. نمای ساختمان بقدری شیک و مدرن بود از هیبت آن در جا خشکم زد.
چند قوطی پنج کیلویی ضد زنگ خریده بود. گفت:« ضد زنگ را با تینر روغنی رقیق کن درها را ضد زنگ بزن. اگر کارت تمیز باشه، رنگ درها و خود ساختمون را هم میدم خودت بزنی. مزد ضد زنگ هم پنجاه تومن میشه، تموم کردی مزدت رو میدم.»
معلوم بود صاحب کارم کفتر باز است. هنوز ساختمان کامل نشده بود، کلی کفتر روی پشت بام داخل قفس توری جا داده بود. از آن کفتر بازهای قهار که با رقبا کل کل راه می اندازند.
سفارش های لازم را کرد و سوار پیکان شد و رفت شرکت، سرکارخودش.
لباس کارم نو و تازه بود، قبل از هر کار مقداری ضد زنگ مالیدم روی آنها و سر و صورتم که مثلا" نشان بدهم نقاش هستم!. روز قبل فقط با دستمال خاک های در را پاک کرده بودم و سمباده کشیده بودم. نه از رنگ چیزی می دانستم و نه بلد بودم قلم را درست حرکت بدهم که کار یکدست در بیاید. فقط گاهی که فرصت می شد به دست پیر مرد نگاه کرده بودم.
بعضی جاها رنگ شُرِه می کرد، بعضی جاها رنگ بر نمی داشت. قلم را محکم تکان می دادم به در و دیوار می پاشید. همسایه ها آمدند شکایت کردند چرا آجر و دیوارهای خانه آنها را لکه لکه کرده ام؟ در خرپشته را رنگ می کردم چند کفتر سفید احمد آقا قرمز شده بودند...
عصر که احمدآقا از سر کار برگشت، همان جلوی در با دو دست کوبید روی سرش و ناله اش رفت هوا، شروع کرد به بدو بیراه گفتن که:« فلان فلان شده! تو گفتی چند ساله نقاشی، این بود نتیجه چند سال نقاش بودنت؟»
به سر و صدای او در و همسایه ها جمع شدند و شروع کردند به شکایت از من و گلایه از احمد آقا که طمع کردی نخواستی مزد درست و حسابی بدی رفتی یک الف بچه را آوردی به اسم نقاش.
عصبانی بود گفت:« سوار شو ببینم.»
خواستم صندلی جلو بشینم. احمد آقا بقدری عصبانی بود متوجه نبود، همسایه ها گفتند: « مقوایی، زیلویی بنداز روی صندلی ماشین رنگی نشه.»
یک تکه زیلوی کهنه پیدا کردیم انداختیم روی صندلی، حرکت کرد. یکراست رفتیم پاسگاه نعمت آباد. حدود چهل نفری کارگر معمولی، بنا، نقاش و آهنگر جمع کرده بودند آنجا و درها را بسته بودند کسی خارج نشود.
آن زمان ساخت و ساز در اطراف تهران قدغن بود. هر کس حق و حساب نمی داد وسایلش را ضبط می کردند و خودش را تا یکی دو روز در پاسگاه نگه می داشتند تا فک و فامیلش بیایند دنبالش تا بتوانند آنها را تلکه کنند، اجازه دهند برود.
اگر کسی، کس و کاری داشت یا صاحب کارش آدم خوبی بود دم رئیس پاسگاه و مأموران را می دید تعهد می گرفتند رهایش می کردند.
غروب بود که رسیدیم آنجا. افرادی که قبل از ما بودند کم کم کارشان راه افتاد رفتند. من ماندم و احمد آقا که از دست من شاکی بود و چند نفری که کس وکاری نداشتند.
قبل از اینکه حیاط خلوت شود، پیرمردی از من علت آمدنم را به پاسگاه پرسید. به صورت خلاصه ماجرا را برایش تعریف کردم. گفت، اگر این را به رئیس پاسگاه بگویی پوستت را می کنََد!.
گفتم پس چی بگم؟
گفت: « تا می توانی ننه من غریبم در بیار و بگو این آقا مزدم را نداده، کتک هم زده، ضد زنگ را هم پاشیده روی سر و صورت و لباس هام.»
معلوم بود از آن افرادی است که تجربه کافی در امور داشت. تشکر کردم که راه پیش پایم گذاشته است.
رئیس پاسگاه مرد شکم گنده کله تاسی بود. سر تا پای مرا برانداز کرد گفت:« این چه وضعیه؟ مگه از دیونه خونه فرار کردی!.»
خودم را زدم به موش مردگی حالت غم انگیزی به خودم گرفتم و گفتم، از صبح تا حالا یک لقمه نون نخوردم. این احمد آقا صاحب کارم مرا زده.
از گوشه کنار می دیدم سربازها پول جمع می کردند بروند شام تهیه کنند. وقتی گفتم چیزی نخوردم دست روی شکمم گذاشتم و یک حالتی گرفتم یعنی اینکه از گرسنگی معده ام می سوزد!.
مثل اینکه وجدان رئیس پاسگاه از ظلمی که درحق من شده بود درد گرفت. گفت: « احمد صاحب کاره این کیه که اینو زده.»
احمدآقا که نفهمیده بود من چی گفتم، جلو آمد گفت منم قربان. رئیس پاسگاه مهلت نداد حرف بزند، با چک و لگد افتاد به جان احمد آقای بیچاره که حالا نزن، کی بزن؟
احمد آقا زیر چک و لگد هی می گفت: آقای رئیس، مگه من چیکار کردم که می زنی؟ این بابا کار منو خراب کرده. کلی ضد زنگ منو از بین برده باید خسارت...
رئیس پاسگاه صدا کرد، سرباز فلانی، بیا هفت تومن از این بی وجدان بگیر چلوکباب بگیر بیار، این بدبخت از صبح تا حالا چیزی نخورده، به جاش کتک خورده!. تا من حساب صاحب کارش را برسم برو شام بگیر بیار براش.
آن وقت ها چلوکباب چهار تومان بود اما از احمد آقا هفت تومان گرفتند. احمد آقا بعد از اینکه کتک مفصلی خورد، سوئیچ ماشین را گرفتند و خودش را هل دادند داخل حیاط.
چلوکباب را خوردم. احمدآقا دید کارش که خراب شده، پول شام مرا هم داده، کتک هم خورده. آمد گفت:« آقای رئیس، منکه شکایت خودم را کردم، سوئیچ مرا بدید برم.»
رئیس پاسگاه گفت:« کجا بری؟ زدی جَون مردم رو خونین مالین کردی حالا بری؟ مگر مملکت صاحب نداره؟ هرکی به هرکیه که بزنی و بری؟»
احمد اقا گفت:« نخیر قربان، نزدم. الکی گفته نقاشم، هر چی ضد زنگ گرفته بودم حیف و میل کرده. از رنگ لباس هاش معلومه که قرمز شده...»
رئیس پاسگاه به عمد حرف او را قطع کرد تا عصبانی اش کند. گفت:« تو از بس خسیس و بد جنسی، برای اینکه خرج نکنی، به جای نقاش کهنه کار رفتی یک بچه سن را بردی سر کار که پول بهش ندی. اونقدر بیچاره رو زدی و غلتوندی کف زمین، رنگ ریخته، رنگی شده.»
کار بحث به جایی کشید که رئیس پاسگاه عصبانی شد گفت:« یا باید پونصد تومن جریمه بدی بزاریم ماشین رو ببری، یا اینکه ماشین سه روز در خدمت پاسگاه باشه برای مأموریت ازش استفاده کنند. صد تومن هم مزد این کارگر بدبخت رو بدی که برای خودش لباس کارتهیه کنه...»
احمد آقا که به مرز جنون رسیده بود فریاد زد:« چرا ظلم می کنید؟ چرا به درد مردم رسیدگی نمی کنید؟ این آدم کلاش به اسم نقاش به من ضرر زده. این چه مملکتیه که شما مجری قانونش هستید...»
رئیس پاسگاه که دنبال بهانه بود فریاد زد: سرباز فلانی، درو ببند هیچکس حق نداره از پاسگاه خارج بشه تا صورت جلسه را امضا نکرده. داره به شخص اول مملکت توهین می کنه! یعنی به شخص اعلا حضرت، آنهم داخل پاسگاه، جلوی چشم این همه مأمور و غیر مامور!.
احمد آقا که هوا را پس می دید، افتاد به التماس. از سرباز تا افراد شخصی که آنجا بودند التماس می کرد تا واسطه شوند کار بیخ پیدا نکند.
بالاخره بقدری التماس کرد و دست های رئیس پاسگاه را بوسید و در آخر هم حاضر شد جریمه نقدی را بپردازد. برادر خانمش را که به دنبالش آمده بود را در پی تهیه پول فرستاد.
ساعتی طول کشید تا با پول برگشت. پانصد تومان به پاسگاه و صد تومان به من داد تا گذاشتند برود. رئیس پاسگاه مرا داخل اطاق صدا کرد پرسید: چقدر گرفتی؟
گفتم صد تومان. گفت: سی تومانش حق پاسگاهه، رد کن بیاد!.
سی تومان را که دادم گفت:« حالا گم شو برو، دیگه هم اینطرفا پیدات نشه...»
از در پاسگاه که بیرون آمدم پا گذاشتم به فرار!. تا جایی که توان داشتم دویدم از آنجا دور شدم.
به دو دلیل می دویدم. یکی اینکه می ترسیدم احمد آقا که از دستم زخمی بود و کلی ضرر کرده بود، با برادر خانمش کمین کرده باشند تلافی پاسگاه و رنگ و کتکی که خورده بود را سر من خالی کنند.
دیگر اینکه می ترسیدم سربازها جلو ام را بگیرند بگویند حق ما را هم بده بیاد...!.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ابوالحسن اکبری ,سیروس جاهد ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سیروس جاهد (16/3/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (16/3/1396),سعید بیک زاده (17/3/1396),همایون به آیین (17/3/1396), ک جعفری (17/3/1396),ابوالحسن اکبری (19/3/1396),شیدا محجوب (21/3/1396),عباس عابد (22/3/1396),

نقطه نظرات

نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 خرداد 1396 - 14:24

نمایش مشخصات سیروس جاهد درود جناب عابد عزیز
استعداد شما در نگارش داستان های طنز قابل تحسین است. نوشتن داستان های طنز امیز مثل راه رفتن روی لبه تیغ است زیرا با خطر دد غلتیدن به دامان هجو و هزل و مضحکه همزا است. در داستان کوتاه طنز آمیز در پیش از اتقلاب ما نویسندگان چیرع دستی داشتیم نویسندگانی مثل منوچهر محجوبی، رسول پرویزی ، خسرو شاهانی ، مرادی کرمانی و ... که زیباترین داستاتهای کوتاع طنز معاصر را با قلم طناز خود به رشته تحریر در آورده اند که البته همگی این بزرگان جز مرادی کرمانی روی در نقاب خاک کشیده اند. اما نامشان جاودانه است زیرا داستانهایی چون شلوار های وصله دار ، لولی سرمست ، قصه های محید و ... هیچوقت از اذهان مردم پاک نخواهد شد. همانطور که عزیز نسین این نابغه طنز نویسی ترکیه و جهان هرگز از یادها نخواهد رفت چرا که تمامی داستانهای طنز این نویسنده چیره دست افشاگر ظلم و ستم و بی عدالتی حکومت ترکیه در قبال مردم فرودست و فقیر آن سرزمین است... طنز اگر به درستی به کار گرفته شود گر چه در بدو امر لبخند به لب می نشاند اما در انتها آن لبخند به غمی تلخ منتهی می شود و خوانتده را به تفکر عمیق تری رهنمون می شود. نوشتن داستان طنز آمیزاگر به شیوه عزیز نسبن ساختارهای فساد و تباهی جامعه را مورد انتقاد قرار دهد یقینا به هدف خود نائل شده است در غیر این صورت اگر قرار باشد چون داستان های شما حال را عمدا به فراموشی بسپارد و تنها نوک پیکان را به سمت گذشته نشانه گیرد قطعا به بیراهه رفته است...
موفق باشید


@سیروس جاهد توسط عباس عابد (ساوجی)   ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 10:13

با سلام و عرض ارادت.
کاملا در همه موارد حق با شماست و موارد بسیار نیکویی را متذکر و یاد آور شده اید.
فکر می کنم همینکه این داستان شما را یاد بزرگان ادبیات انداخته، و اشاراتی به دوران پهلوی و مقایسه ای بین آن و دوران جاری کرده، موفق بوده است.
گفتن معایب دیگران نزد ما که همان معایب را داریم خودش روشنگریست، حال اگر به اشاره باشد طرف متوجه می شود. نوشتن از کارهای زشت دورانهای قبل، سرمشقی ست برای دوران جاری، شاید فضای موجود(بنا به دلایل مختلف)اجازه ندهد مستقیم به کاستی ها اشاره کنیم، شاید هم طوری نشود اما احتیاط شرط عقل است.
سپاسگزارم که به این خوبی و نکته سنجی داستان مرا نقد کردید.
در ضمن، نوشته هایی ما گاهی به میخ میزند و گاهی به نعل. فرقی هم نمی کند چه زمانی باشد.

چاپ شده در مجله اطلاعات هفتگی:
کشف فرمول
عابدی را دیدم سر در گریبان، پیراهن چاک!. پرسیدم چگونه ای؟ چرا پیراهن چاک؟
گفت: « حیرانم از ماجرایی که بر من رفت!». گفتم، نقل کن تا بدانم.
گفت:« به نقل در نیاید، باید می بودی و می دیدی.»
گفتم، هنر تو را در تعریف شنیده ام، به هر طریق مصلحت می دانی تعریف کن.
تعریف کرد:« زمان مدیدی ست بنا بر مصلحت روزگار، به بازار کتاب فروشان، آمد و شد فراوان دارم. از کسب و کارشان پرسیدم؟ گفتند:( می بینی که، کسب و کار عروسک سازان و عروسک فروشان چینی، بهتر از نویسندگان و کتاب فروشان ایرانی ست...!.)
گفتم، کتاب رایگان به خیرات دست جماعت دهید، بهایش را از من بستانید!.
باور نمی کردند. اما چون به نفع شان بود بانگ بر آوردند که: ( بشتابید کتاب رایگان است به خیرات...!.)
جماعت عظیمی سبقت می گرفتند، بلکه گریبان چاک می کردند برای ستاندن کتاب!.».
از وی پرسیدم، حال به کجا چنین شتابان، آنهم با پیراهن دریده چون یوسف؟
گفت:« می روم نزد مجلسیان، و این پیراهن هزار پاره گواه می برم که بگویم، طریق مطالعۀ انبوهِ کشف کرده ام. و آن کتاب رایگان است به خیرات بر سر سفره خلق همچون پول نفت.
اگر مجلسیان، این تدبیر به کار گیرند، در اندک مدت پیشی خواهیم گرفت در مطالعه بر جهانیان...


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 17 خرداد 1396 - 08:00

درود بر جناب عابد
آقا شما هنوز تو مد گیر دادن به دوران پهلوی هستید! ایشون رو که مردم هشیار همیشه در صحنه به زباله دان تاریخ فرستادند! یه جوری از ترکه کردن مردم توسط پلیس اون دوره میگید که انگار الان ما با پلیس های باوجدان و وظیف شناس روبرو هستیم! اگه قصد دارید معضلی را نشانه بگیرید چرا زمان دم دست کنونی که پلیسای ما دست هرچه دزد و شارلاتان رو از پشت بستند، از اینا نمی گید؟! حتمن در داستان بعدی تان از اختلاس های کلان دولتمردان دوران اعلیحضرت میگید و در داستان بعدی تان هم از به هرز دادن و غارت منابع ملی توسط درباریان و فامیلای شاه مخلوع!
با این وجود نویسنده ی خوبی هستید! البته نوشته ی تان چون زیاد بر روایت تکیه دارد تا شخصیت، ازینرو بیشتر به قصه می ماند تا داستان.
پاینده باشید.


@همایون به آیین توسط عباس عابد (ساوجی)   ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 10:18

سلام و عرض ارادت
سپاسگزارم از وقتی که صرف کردید و خواندید و نظرات خوبی دادید.
همین که وقت صرف کردید و داستان تقریبا بلندی از من خواندید جای تشکر دارد. در روزگاری که حوصله ها، مطالعه چند خط را ندارد، خواندن چند صفحه داستان و نقد آن جای تقدیر دارد.
بازهم سپاسگزارم از شما.


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 10:16

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت جناب استاد عابد. درود . داستان طنز زیبایتان را خواندم و لذت بردم .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط عباس عابد (ساوجی)   ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 10:20

سلام و ارادتمندم آقای اکبری عزیز.
شما همیشه با مطالعه و نظرات خود بنده را شرمنده می کنید. در فیس بوک هم ناظر مطالب و نظرات خوب شما هستم. اما فرصت و مشغله نمی گذارد بیش از این در خدمت باشم.
از لطف و مهربانی شما سپاسگزارم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.