در امتداد شرقي




وقتي در خروجي شهر جلوي سواري سبز رنگي را گرفتم تا در مسيرش مرا به پايگاه برساند ترس و تعجب راننده كه وحشت زده كنار كشيد و نگه داشت اگر چه برايم قابل پيش¬بيني نبود،ولي قابل درك بود‌. بدون اين كه چيزي بگويم در حالي كه در امتداد شرقی به شهر بعدي اشاره مي¬كردم در را باز كردم و سوار شدم.
عطر دلپذيري در فضاي كوچك شيشه‌اي موج مي‌زد و گرماي داخل آن را تندتر مي‌كرد. اين فضاي گرم و معطر با هواي سرد و سوزناك بيرون هيچ شباهتي نداشت وآدم‌هايش هم. با اسلحه‌ي كمري اشاره كردم حركت كند. چند لحظه با چشمان ترسيده‌اش به دستم نگاه كرد و ماشين را راه انداخت. چند متري كه در حاشيه‌ي جاده پيش رفت، در آينه نگاه كرد و راهنما زد. داشتم موفق مي‌شدم. انداخت توي آسفالت و سرعت گرفت.
كمي كه پيش رفتيم تا حدي خيالم راحت شد. برگشتم و به پشت سر نگاه كردم. از شهري كه يكي از ساكنانش به اكراه مرا با خود مي برد دور مي‌شدم. دوري و دوستي. ظاهراً كسي در آن جا علاقه‌اي به ماندن من نداشت؛ خودم هم نداشتم. در خيابان كه مي‌رفتم سعي مي‌كردم در شلوغي جمعيت گم شوم. پشت سر ديگران حركت مي‌كردم تا كساني كه از رو به رو مي آيند به لباس خون¬آلود من خيره نشوند، اگرچه مي‌شدند. در غوغاي جمعيت تنها بودم. غريبه‌اي تنها كه از سياره‌اي دوردست آمده بود و ظاهرش به هيچ كس نمي‌مانست. در آن ازدحام روزانه گريزان از نگاه عابران به سمت ميدان مشرقي شهر مي¬رفتم. بيگانه‌اي كه از كهكشاني دور در منتهي¬اليه شرقي آسمان به ديدار بانوي سبز ‌، زمين‌، آمده و حالا با شتاب برمي‌گردد‌؛ اين گونه مي‌‌پنداشتم‌؛ و با شتاب رد مي¬شدم‌. بي‌پروا پيش مي‌رفتم‌. رويين¬تن شده بودم. در خون دو شير‌اژدها غوطه خورده‌ام بايد اين چنين بروم‌، مغرور و بي‌پروا.
در پیاده‌رو جلوی یک فروشگاه لوازم صوتی‌تصویری ایستادم. تقویم فروشگاه¬ سال¬1360¬ خورشیدی را نشان می¬داد. از تلویزیون صحنه¬های جنگ¬ در جبهه¬ی جنوب پخش می¬شد. احتمالا اگر بیش¬تر می¬ایستادم، مثلا تا روز قیامت؛ دوربین تلویزیون، به جبهه¬های غرب هم می¬آمد و من و همرزمانم را هم نشان می¬داد که در بحبوحه¬ی جنگ، گاه در ارتفاعات تمرچینِ پیرانشهر، نبرد با دشمن خارجی را تجربه می¬کردیم و گاه در سردشت مخلوط داخلی‌خارجیش را و گاه در مسیر میاندوآب به بوکان، نوع خالص داخلی را. وظیفه¬مان تأمین امنیتِ عبور و مرور در جاده¬ها بود. اگر گزارشگر تلویزیون که احتمالاً از اتاق کارش گزارش جنگی پخش می¬کرد، می‌خواست منطقه¬ی ما را معرفی کند، چنین می¬گفت: در این مناطق روزها جاده در دست نظامیان است و شب‌ها در دست گروه¬های مسلح محلی. آنان شب¬هنگام در قسمت¬هایی که سربازان مستقر می¬شوند مین¬گذاری می کنند و روزها سربازان همراه با مین¬یاب در منطقه مستقر می¬شوند. در صبح یکی از روزها که مین¬گذاری برای اولین بار انجام شده، دو نفر از سربازان بر اثر انفجار مین مجروح می¬شوند و به بیمارستان میاندو¬آب منتقل می¬شوند....»
احتمالا در پایان گزارش، گوینده اخبار خواهد ¬¬گفت:«متأسفانه ارتباط ما قطع شده و همکارانمان علی رغم تلاش فراوان نتوانستند با سرپرست گروه که یکی از مجروحان را به بیمارستان رسانده، مصاحبه¬ای داشته باشند و اکنون برمی¬گردیم به اخبار اقتصادی...»
مردی میان¬سال از فروشگاه بیرون می¬آید و به آذری می¬پرسد:«سرکار! نـِ اولوپ دِ ؟»
سرکار ناگهان از تلویزیون بیرون می¬آید و سوالِ سه کلمه¬ای¬ فروشنده را سی¬بار در دایره¬ی محدود لغات آذریش می¬چرخاند و با منّ و من می¬گوید:«سلام ...نه! ... ببخشید! داشتم ویترینِ ...» و بلافاصله متوجه دست و لباسش می¬شود و می¬گوید:«ها! منظورتون .... ایناس؟ نه! چیزی نیست. بیمارستان بودم. کمی خونی شده.»
ـ «بیا تو مغازه آب هست؛ بشور . این¬جوری خوب نیست؛ یا ... ببینم ... نکنه زخمی شدی؟»
- «نه نه! ممنون! باید برگردم. باید برم طرف بوکان، نزدیک داشبند؛ باید زود برگردم پایگاه؛ بچه¬ها تنهان ... ممنون!»
ـ «لااقل یه چایی ... ! »
سرکار می¬گوید:«ممنون! باید زودتر برم که برسم.» و می¬رود که زودتر برسد.
لباس و روسري راننده همرنگ تودوزي اتومبيل بود و هر دو به رنگ زيتوني بيرون ماشين مي‌خورند. حس مي‌كردم چندين پاسخ و پوزش به او بدهكارم و براي اين كه چهره‌ي رنگ¬پريده‌اش آزارم ندهد، سرم را به پشتي صندلي تكيه دادم و به روبه‌رو خيره شدم. هيچ تناسبي بين من و آن سرنشين زيتوني نبود الّا اين كه هر دو رنگ بر چهره نداشتيم‌. خون ماسيده بر روي دست و لباسم از شدت سرخي به سياه مي¬زد و هيچ رغبتي در آن زيتون سي ساله بر¬نمي‌انگيخت. لحظه‌‌اي چشمانم را بستم...
افراد ما هر روز صبح در دو طرف جاده، روی دو تپه¬ی کوتاه مستقر می¬شدند و منطقه¬ی پیرامونی و روستای داشبند را زیر نظر می¬گرفتند. چهار پنج سرباز روی تپه جنوبی بودند؛ پنج شش نفری هم با خودم روی تپه¬ی شمالی. رفتم به بچه¬های آن طرف سر بزنم. داشتند روی تپه نشانه¬گیری می¬کردند. گنجشگ¬ها را نشانه می¬رفتند، ولی نمی¬زدند. «پاسیار» رفت که برود نزدیکشان. در گرد و غبارِ انفجار مین پرت شد و افتاد. تمام گنجشگ¬ها پریدند. همه به طرف نقطه¬ی انفجار دویدیم. دو سه نفر «پاسيارِ» زخمي را برداشتند و روي دوش از تپه پايين ‌آوردند‌. من كنارش حركت مي‌كردم‌. خون بازويش روي دوشم مي‌ريخت و هر قطره‌اش چقدر سنگين بود‌. قسمت جداشده‌ي دستش را مثل شيئي شكستني و گران‌بها در بغل گرفته بودم‌. در حال حركت سرش را برگرداند و صدايم كرد‌. چهره به چهره بوديم، ولي صدايش آن قدر آرام بود كه انگار از دور دورها مي‌آمد‌. گویی حادثه، زمان و مکان را از یادش برده بود؛ به زبان لری و با لحن صميمي‌اش پرسيد‌: پام قطع شده؟ گفتم‌: نگران نباش‌، حالا مي‌رسيم.
بايد هر چه زودتر به محل استقرار مي‌رسيدم‌. خودروي زيتوني به سرعت پيش مي‌رفت‌. مِهي كه در فضا پخش شده بود، با باران كش مي‌آمد و به زمين نزديك‌تر مي‌شد‌. در سمت راستِ جاده رودخانه‌اي بزرگ جريان داشت و در طرف ديگر رشته كوهي مار مانند بي‌حركت ايستاده بود‌. پيچ و خم‌هاي رشته كوه در جاده و رودخانه هم بازتاب داشت‌، گويي اين سه خزنده هزاران سال است در اين مسير كنار هم خفته¬اند.
پيچ‌هاي لغزنده برايم نگراني دلپذيري داشت. دلم مي‌خواست در خودم چمبر بزنم و روي صندلي نرم و گرم بخوابم، اما هیچ اعتمادی به آن زیبای زیتونی نبود. نمی‌دانستم دلش با ماست یا با مخالفان مسلح. از چهره‌ی معصومانه‌اش حسی بارانی و گوارا تراوش می‌کرد و لباسش عطر گل‌های وحشی دشت‌های دور و نزدیک ‌را می‌پراکند، اما لباسِ نظامی من از او وحشت داشت. شاید هر دو از هم می‌ترسیدیم؛ او از لباس خاکی¬رنگِ من که جای‌جایش به سرخی می¬زد و در کمرگاهش چند خشاب سرب و باروت بسته شده بود؛ و من از زیبای بی¬¬رحمی که شاید زیر لباس زیتونی او نشسته بود و از چند هزار سال پیش، در نقطه¬ا¬ی که داستان به سمت فاجعه می¬پیچد کمین گرفته بود تا خستگی مفرط، پلک‌هایم را روی هم بیندازد. اگر من می‌خوابیدم و آن مارِ سبز بيدار می¬ماند، در هر خم جاده ممكن بود به سمت رودخانه بپيچد‌ و در جایی که جریان آب به تندی می‌گذرد بايستد، بماند و بعد برود؛ در حالي كه آرام در زير قطره‌هاي باران به آهنگي ملايم گوش مي‌دهد و گه‌گاهي هم چمبره‌ي باز شده‌ي مار بغل دستي‌اش را يك نظر روي امواج رودخانه تماشا مي‌كند...
وقتي انفجار مين رخ داد، اولين كاري كه كردم اين بود كه با بي‌سيم به پايگاه گزارش دادم و كمك خواستم‌. زمان به سرعت سپري مي‌شد و هيچ اتفاق تسلي¬بخشي نمي‌افتاد‌. از تپه پايين آمديم و به آسفالت رسيديم، اما آمبولانس هنوز نيامده بود‌. جلوي اولين ماشيني را كه رسيد گرفتم‌. پيرمردي با دخترش سوار بودند‌. هر دو پیاده شدند. دختر رنگ¬پریده می¬زد و می¬لرزید. پیرمرد به زبان کردی چیزی به او گفت. من فقط «جانکم» را فهمیدم. دختر شال سبزرنگی از روی صندلی عقب برداشت؛ روی دوشش انداخت و رفت نشست. پیرمرد سردرگم بود. نمی¬دانست چه شده. گفتم:« انفجار ... روی تپه... اون بالا». به تپه چشم انداخت و بي¬هيچ پرسشي كمك كرد تا بدن خون آلودِ «پاسيار» را روي صندلي عقب بخوابانيم‌. گفتم:«ببخشید که ماشینتون این جوری ...» گفت:«هیچ طور نیست کاکه! شسته می¬شه. جوانکم مجروح شده...»
جوان مجروح ناله می¬کرد. يكي از بچه‌ها كنارش نشست و سر او را روي زانويش گذاشت و رفتند‌، اما دستش مانده بود. چند تير هوايي شليك كردم. پيرمرد فوراً ترمز كرد‌. دويدم و دست «پاسيار» را به دوستش سپردم. اتومبیل با شتاب دور شد و لکه¬های خونِ روی بدنه¬ی سبزش، احتمالاً خیلی زود در باد خشک شدند تا شاید با اولین باران شسته شوند و روی خاک بریزند.
افرادي كه روي تپه‌ي شمالی مستقر بودند پايين مي‌آمدند‌. در ميانه‌ي راه، انفجار دوم همه‌ را ميخكوب كرد‌. همه¬جا مين‌گذاري شده بود. سرآسيمه بالا رفتم‌. «شادمان» روي زمين افتاده بود‌. پايش از زانو و ران شكسته بود و استخوان ران بيرون زده بود. نمي‌شد او را روي دست برداريم‌. خوابانديمش روي يك باراني و شش نفري اطرافش را گرفتيم‌. در پايين آمدن به شدت كند بوديم؛ هر قدم كه برمي‌داشتيم انگار يك مين زير پايمان منفجر مي‌شد‌. هر قدم يك مين‌. صد بار كشته شديم‌. سعي مي‌كرديم روي سنگ‌‌ها راه برويم، اما نمي‌شد؛ روي برف‌ سُر مي‌خورديم‌. وقتي رسيديم پايين‌، آمبولانس هم رسيد‌. به بچه‌ها گفتم همان¬جا روي آسفالت بمانند چون تمام حاشيه‌ي جاده مين‌گذاري شده‌. هيچ كس با راننده نبود. خودم همراهِ «شادمان» سوار شدم‌. در كه بسته شد راننده حركت كرد‌. شال گردنم را بالاي شكستگي پايش بستم‌. چشم دوخته بود به سقف و لب‌هايش مي¬لرزيد‌. چند بار با اشاره‌ي دست گفت كه گره شال را سفت‌تر كنم‌. خون روي برانكارد دلمه بسته بود و روي دست و لباسم خشك مي‌شد.
در اتاق عمل، پرستار با دستاني لرزان محلول سفيد¬رنگي روي خون‌ها مي‌ريخت و محل زخم را مي‌شست. «شادمان»ناله مي‌كرد. انگار همه ناله مي‌كردند. ساق پا مثل يك چوب خشك شكسته بود؛ تليشه‌ي چوب خشك. استخواني سفيد و شاخه شاخه ديده مي‌شد كه گوشتش روي تپه ريخته بود و خونش در بين راه. كار كه تمام شد، من هم تمام شدم. شادمان را روي تخت جراحي خواباندند و پزشك پير گفت كه بروم. رفتم.
قبل از اين كه سوار شوم باران گرفته بود و يك¬ريز مي‌باريد. شيشه‌ي جلو به سرعت شسته مي‌شد و آب از دو طرف كمانه مي‌كرد. دستم بي¬اختيار حركت كرد و روي كمرگاهم سردي اسلحه را چشيد. حسي گوارا در انگشتانم رخنه كرد. دوباره اسلحه را روي زانويم گذاشتم. رفيق زير چشمي نگاهم كرد و با افزودن سرعت، ناگفته گفت كه خوشش نيامده. نيم‌رخ رنگ¬پريده‌اش در چشمان خسته‌ام محو و مواج مي‌نمود، دور و نزديك، همچون شبحي سبز يا روحي موّاج، روح زمين يا الهه‌ي باران...
با الهه‌ي باران در هاله‌اي از دلواپسي پيش مي‌رانديم. در کنار هم بودیم و چه دور از هم! اما کم کم از جایی دور در عمق زمان، شاید از میلاد نخستین گیاه، احساسی گنگ می¬آمد و مثل خواب در تن خسته¬ام رخنه می¬کرد و به سلول¬هایم چیزی از سبزینگی و رویش می¬گفت. بی¬پروا نگاهش کردم؛ تنش هنوز مثل آن گذشته¬ها بود که در بطن آب¬ها موج¬وارگی را می¬گذراندیم ... نمی¬دانم ... شاید کمی هم به زبان گیاهان اعصار دور با هم نجوا ¬کردیم و گفتیم و شنیدیم. این بود که دلم می¬خواست یکباره پوست بیندازیم و برای روییدن در هوای تازه، ترس و دلواپسی را دور بریزیم و با هم از دیوار شيشه و فلز بیرون بزنیم و برویم آن سوتر، در دشت¬ها بدویم. از باران بخواهیم تا تيرگي وجودمان را بشويد و دو جان سپيد را‌، دو تكه برف را‌، در هم بياميزد؛ در پاي گياهي بريزد؛ بنوشاند؛ تا همچون هزاران سبزينه‌ي شاداب گوشه‌اي از بهار باشيم.
اگر مي‌دانستم كه سبز خواهم شد،در پايان يك فصل سرد و خشك، با علف¬هاي ترد حاشيه‌ي تپه به خاك مي‌ريختم تا بهار بعد با سبزه‌ها برويَم ، اما جان وحشت‌زده‌ي من خم شده و از پنجره‌ي كوچك چشمانم به بيرون مي‌نگرد و در هر گذرِ جاده آشكارا بيمِ مرگ مي‌برد. مي‌داند سبز نمي‌شوم. درخت نيستم كه دوباره برويم. ريشه در خاك اگر مي‌داشتيم، سبز و سرافراز بر زمين مي‌ايستاديم، سايه مي‌ريختيم، برگ مي‌افشانديم... ريشه در خاك اگر مي‌داشتيم...
به محل استقرار نزديك شده بوديم. نيم¬خيز شدم و به راننده‌ي خسته نگاه كردم. منظورم را فهميد. بچه‌ها روي لبه‌ي آسفالت ايستاده بودند. فرمانده هم آمده بود. چند نفري دورِ جيپ فرماندهي جمع شده بودند. از جيپ كه رد شديم راهنما زد و روی شانه¬ی خاکی جاده كشيد كنار . چند متري بيش‌تر نرفته بود كه صداي انفجار مهيبي در گوش و دل و مغزم طنين انداخت؛ فوران آتش؛ آتش¬فشان؛ صداي برخورد سنگ و فلز و شكستن شيشه. به شدت به كف ماشين كوبيده شديم و بعد به بالا پرت شديم. هزار گونه آتش و صدا، گرد و غبار، رعد و برق، خاك و خون، آتش و دود، دود و درد...
با موج فزاينده‌ي درد بالا مي¬رويم و بعد پايين مي‌آييم. موج سنگ و خاك و فلز بالا مي‌رود و بعد پايين مي‌آيد. پراكنده مي‌شود. در هوا سرگردان مي‌چرخد. جرعه‌اي آب كه بر زمين بريزي،در هوا بپاشي؛ آن¬گونه شدم. ريختم، نرفتم، ماندم، برخاستم و با مه بر روي جاده‌ي لغزنده شناور شدم. سرگردان در مه در خود پيچيدم. دور زدم. بالا رفتم. پايين آمدم. همراه باران كش آمدم و روي زمين روي صخره‌اي نشستم. زخم‌هايم را شمردم. باران با محلول سفيد‌رنگ آن‌ها را مي‌شست. زخم‌هاي بسيارم را كنار صخره مي‌كارم. ريشه در خاك با مه مي‌رَويم و بهار بعد برف¬ها كه آب شود و در حاشيه‌ي شرقي، سبزه‌هاي نورس پديدار شوند، گُله گُله سبز، سبز روشن و سبز زيتوني، از خاك مي‌روييم ما و هر گونه گياه.

ایمیل h_khosravi2327@yahoo.com
وبلاگ baran1222.blogfa.com


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

سینا اسدی (23/8/1392),کیمیا مرادی (23/8/1392),تکتم سراجی کرمانی (24/8/1392),محمدرضاخانی (24/8/1392),علی حسینی (25/8/1392),سارا اسماعیلی (22/6/1393),حمیدرضا محدثی (22/9/1393),آرمیتا مولوی (23/9/1393),

نقطه نظرات

نام: سارا اسماعیلی کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 شهريور 1393 - 14:34

داستان زیبایی بود از خواندنش لذت بردم @};-

خوشحال میشم بهم سر بزنید و داستان هام رو نقد کنید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.