آخرین تصویر / حسین خسروی

آخرین تصویر
داستان کوتاه
نوشته‌ی: حسین خسروی
از مجموعه داستان:
رونویسی از حافظه‌ی درختان سیب




سرما بی‌حسم کرده بود. بدنم سِر بود؛ سرد بود؛ سنگین بود. از سستی نمی‌توانستم سرم را بلند کنم و بیرون از سوراخ لانه را ببینم. سه ماه در سکون و سکوت سرکردم تا زمستان رفت و سستی رفت و حس گرفتم. بسیار گرسنه بودم. گرسنگی سراسر تنم را به پیچ و تاب انداخته بود. چند روز هی به خود پیچیدم تا یک صبحِ اولِ بهار سر از سوراخ درکردم... نوروز بود. نور زد. گرم شدم و جنبیدن گرفتم. تنم را پیچ و تاب دادم. در درازنای لانه تا دهانه‌ی خروجی خزیدم‌. رخوت چند ماهه را از تن تکاندم. تابش خورشید در چشمم ریخت. شدید گشنه بودم. دلم گنجشک تازه می‌خواست؛ یکی، دوتا، چند تا...
جشن نوروز بود. ریخت و پاش بود. حیاطِ بزرگ و باغ پر از خوردنی. با دوستان از لب بام پریدیم رو درختا. بعد نشستیم کف حیاط. هی نوک بزن. هی نوک زدیم. حالا نزن کی بزن. بپر این‌ور، چند دونه گندم. بپر اون‌ور، چند دونه برنج. چپ، خرده نون. راست، خرده نون. نگاه به این ور، نوک بزن. نگاه به اون ور، نوک بزن. پسر دخترا ریختند تو حیاط. سر و صدا؛ بازی؛ بدو دنبال هم. حالا ندو کی بدو. این ور... گلا را بمال. اون ور... سنگ بینداز تو حوض. از درخت برو بالا. شاخه بشکن. بپر پایین. با چوب بزن تو حوض. ماهیِ قرمز این ور بدو. سفید اون ور بدو... جیک جیک. جیک جیک. فرارفرار... بچه‌ها فرار! پریدیم رو درخت. سنگ‌بارون. پریدیم لب بام... جیک جیک جیک. بچه‌ها خطر! فرار! مار!
تازه صبحانه خورده بودیم. تو کوچه بازی می‌کردیم. بعد دویدیم توی حیاط خونه‌ی ما که ماهی‌ها رو ببینیم. می‌خواستیم ببینیم مالِ کی بیش‌تره‌. با سر و صدا ریختیم تو حیاط. مادر گفت: ‌زلزله! گفتم: بچه‌ها شاخه‌ نشکنید. شکستند. گل‌ها را...‌ کندند. لب حوض‌... نشستند. سنگ نیندازید؛ چند تا سنگ تالاپ تو حوض. ماهیا این ور بدو. اون ور بدو. حوض هم که پناهگاه نداره؛ سوراخ سمبه نداره. بچه‌ها با چوب می‌زدند روی آب. ماهیا فرار. این ور بدو؛ اون ور بدو. گنجشکا لب بام سر و صدا می‌کردند. ده تا، بیست تا، بیش‌تر. پدر اومد تو پنجره‌ی هفت‌دری. یه کتاب دستش بود. نگاه کرد بالا. ردّ نگاش به لب بام می‌خورد، بالای پنجره‌ی ارسی. سقف طبقه‌ی دوم چوبی بود و نیم متری جلوتر آمده بود. پرنده‌ها لای تیر و تخته‌های سقف آشیانه می‌ساختن. گنجشکا اون‌جا حسابی شلوغ کرده بودن. پروازشون مثل همیشه نبود. تند بود و کوتاه. بال‌بال می‌زدن که بشینن، اما نمی‌نشستن. صداشون مثل همیشه نبود؛ عصبانی بود. دل‌خراش بود. انگار جیغ‌جیک می‌زدن. بچه‌ها هم سر و صدا می‌کردن. پدر داد زد: «ساکت... یه لحظه ساکت...! ‌مار! مار اومده. بدو برو سید حیات رو خبر کن.» ساکت شدیم. گفتم: «بچه‌ها بیایید مار!» فریاد پدر بلند شد: «گفتم بدو خونه‌ی سید...» دویدم.
دلم گنجشک تازه می‌خواست. تیرهای چوبی سقف را دور زدم. پیچیدم طرف آشیانه‌ی پرنده‌ها. لابه‌لای چوب‌های سقف چند آشیانه‌ بود. دلم چند آشیانه پر از گنجشک می‌خواست؛ گنجشک زنده؛ جوجه گنجشک. حتی اگه تخم گذاشته باشند، باز هم بد نیست؛ امروز چند تخم گنجشک می‌خورم؛ چند هفته بعد جوجه‌ی تازه؛ بعد هم چند گنجشک بالغ. نر و ماده‌ فرقی ندارد؛ فقط تازه باشند. گنجشکان با پرش‌های کوتاه به هم اعلام خطر می‌کردند؛ پر پر پر. شاید هم به من هشدار می‌دادند؛ جیک جیک جیک. این صحنه همیشه در خاطرم می‌ماند. ما فقط خاطرات خوش را نگه می‌داریم؛ تصویرِ طعمه در لحظه‌ی شکار؛ وقتی که دیگر زمانی برای گریز نمانده است. جیک جیک جیک؛ پر پر پر؛ آوازِ ریز و پرش‌ِ کوتاه گنجشکان. این تصاویرِ دوست‌داشتنی روی صفحه‌ی چشمانم ضبط می‌شوند و وقتی می‌خوابم، روی پرده‌ی چشمم حرکت می‌کنند. خیلی لذت‌بخش است. تنهایی و گرسنگی از یادم می‌رود. حس می‌کنم خوشبختم. این احساس بر سالیان عمرم می افزاید؛ دو بار، سه بار، صد بار؛ بلکه بیش‌تر.
بپر این ور؛ جیک جیک. بپر اون ور؛ جیک جیک. بال بزن. سر و صدا کن. تند تند بال بزن. با بال ضربه بزن. با نوک ضربه بزن. نوک بزن به چوبای سقف. نوک بزن و بپر. بپر و نوک بزن، به آجرای دیوار، به کنگره‌ی لب بام. بنشین و نوک بزن. بپر و نوک بزن. جیک جیک جیک؛ مار داره میاد. از لای تیرای سقف. پیچید سمت آشیانه‌ها. جیک جیک جیک. سر و صدا کنید. از جیک‌فریاد می‌ترسه. نوک بزنید، بال بزنید. از بال‌بال می‌ترسه. گنجشکا با هم: پر‌پر... بال‌بال... جیک جیک. به همه خبر بدین؛ نزدیک‌تر شد. بپرید. نوک بزنید. جیک جیک... همهمه تو حیاط‌. چند تا آدم اون‌جان. به ما نگاه می‌کنن. شاید حمله کنن. شاید گنجشک می‌خوان، تخم گنجشک، جوجه گنجشک... جیک جیک جیک؛ تند... تیز... بلند. جیک جیک جیم؛ زود... تند... بپرید.
با سیّد یکسره دویدیم تا رسیدیم. سید از من جلوتر بود. قدم‌هاش بزرگ‌تر بود. من نگاش نمی‌کردم. فقط جلوی پام رو می‌دیدم. دنبال صدای کفش‌ها می‌دویدم. دویدیم تا رسیدیم. پسر سید هم رسید. گفت: «تو چرا اومدی؟» گفت: «اومدم.» همه جمع شده بودند توی حیاط. سید رفت کنار پدرم. با هم احوال‌پرسی کردند و حرف زدند. سید نگاه کرد بالا و گفت: «لامصّب تازه بیدار شده. گشنه‌س. ولی گیرش میارم. می‌گیرمش. نردبون بیارید. نردبون بلند». مادر گفته بود نردبون رو ببرن ته باغ که ما نریم پشت بام. رفتن آوردن؛ تکیه دادن به دیوار. رسید تا لبه‌ی سقف ارسی. سید شال کمرش رو سفت کرد. با کف دست کلاهش رو فشار داد و جابه‌جا کرد. دوباره بالا نگاه کرد. بسم‌الله گفت و پا گذاشت روی پله‌ی اول. بالا را نگاه کرد و رفت تا رسید به لب بام. با دقت لابه‌لای تیرهای چوبی سقف را دید زد. دنبال مار می‌گشت.
در درازنای سوراخ پیچ و تاب می‌خوردم. سرم نزدیک دهانه‌ی لانه بود. نور می‌زد روی صورتم. یک دفعه نور رفت و سایه افتاد روی سوراخ. سرِ یک انسان جلوی سوراخ تکان می‌خورد. چشم‌هاش این‌ور اون‌ور می‌دویدند. دنبال من می‌گشت. سایه حرکت می‌کرد. راستِ سوراخ ایستاد. صورتش را دیدم. تصویرش افتاد روی چشمم. دستش را آورد طرف دهانه‌ی سوراخ. کمی عقب کشیدم. سایه حرکت می‌کرد.‌ نور کم و زیاد می‌شد. یک دفعه فشار دردناکی به گردنم وارد شد. ‌از شدت فشار دهانم باز شد. چشمام زده بود بیرون. بعد ناگهانی کشیده شدم بیرون. بدنم به بدنه‌ی سوراخ کشید و خراش برداشت. پوست نازنینم چند جا پاره شد. بعد بدنم در هوا رها شد. انگشتانی قوی سر و گردنم را نگاه داشته بودند و می‌فشردند. نزدیک بود استخوان‌های آرواره‌ام بشکنند. دو تا فکم از هم جدا شده بود. فشار انگشتان سخت بود. بین هوا و زمین نگهم داشته بود. بدنم آویزان بود. بعد کم کم به زمین نزدیک شدم. دست پایین می‌رفت و من به زمین نزدیک می‌شدم. هی پایین‌تر و نزدیک‌تر؛ تا رسیدیم.
دو تا تیر چوبی تکیه دادن به دیوار. نوکش می‌رسید به سقف. یه آدم پا گذاشت روی اون. اومد بالا. جیک جیک. بپر... دوباره بپر... زودتر، بلندتر، تندتر. بال بزن. حالا دو تا خطر. بپرید. همه بپرید. رسید. رسید بالا. لابه‌لای تیرای چوبی سقف، دنبال چیزی می‌گرده. حالا آشیانه‌های ما رو می‌بینه. دورِ سرش پرواز کنید... پرواز کردیم. دستش رو برد زیر لونه‌ی مار، زیر سوراخ. با نوک انگشتاش زد لای پوشال‌ها. گردن مار رو گرفت. گرفت و کشید بیرون. بدن مار ول شد تو هوا. پیچ و تاب خورد. به هم نگاه کردن. بعد رفتن پایین. جیک جیک. جیک جیک. مار رفت. آدم رفت. خطر رفت... جیک جیک جیک. آخ جون جیک... برگردید.
سید با مار اومد پایین. سرِ مار لای دو انگشتش بود. بدن مار تو هوا آویزون بود و پیچ و تاب می‌خورد. دویدیم عقب. بعد کم کم اومدیم جلو. پسر سید اومد کنارم ایستاد. از ترس، چند نفری دست هم رو گرفتیم و یواش یواش رفتیم جلو. سید گفت: «ترس نداره. دندونش رو می‌کنم.» یه گاز‌انبر از جیبش درآورد. کرد تو دهن مار و گفت: «آهان! تموم شد. دیگه ترس نداره.» بعد با دستمال، دست خودش و دو طرف دهن مار رو پاک کرد. پدر گفت: «کجا می‌ندازیش؟» گفت: «همون‌جا؛ تو زاغه‌ی آسیاب. جونورِ خداس؛ بره اون‌جا پیش رفیقاش. شاید صد تایی باشن. اینم بره پیش اونا.» پدر گفت: «اگه برگشت؟» گفت: «گاهی که برمی‌گردن، اما طوری نیست. حالا مثل یه مارمولک بی‌خطره.» پدر با خنده گفت: «جفتش چی؟ می‌گن برمی‌گرده انتقام بگیره.» سید خندید: «نه! باور نکنید! هیچ کدومشون خطر ندارن. دندون همه‌شون رو کندم.» بعد با پدرم خدا حافظی کرد و رفت. همه دنبالش راه افتادیم. زلزله رفت تو کوچه. رفتیم تا رسیدیم به آسیاب خرابه. زاغه‌ی آسیاب خیلی گود بود؛ نمی‌دونم چقدر؛ شاید چار پنج متر می‌شد. سنگ‌های دیواره‌ش خزه بسته بود. ته‌ زاغه سنگ و خاک و علف بود. لای علفا پر بود از مارهای کوچک و بزرگ؛ رنگ به رنگ.
آویزان آویزان، با دهان باز، چشم‌های بیرون‌زده و فک‌های جدا‌شده برده می‌شدم. دیوارها از کنارم رد می‌شدند. آن‌قدر فشار را تاب آوردم تا دیوارها تمام شد. دیوار خانه‌ها که تمام شد، صف درختان شروع شد. با چشم‌های وق‌زده هی درخت‌ می‌دیدم. درخت‌ها هی ‌رفتند عقب تا تمام شدند. بعد کم کم رطوبت حس کردم. می‌دانستم از آن نزدیکی آبی رد می‌شود. جویی بود که سال‌ها پیش توی زاغه می‌ریخت و آسیاب را می‌گرداند، اما حالا از کنار زاغه‌ رد می‌شد و به باغ‌ها می‌رفت. سال‌ها بود که زاغه محفلِ دوستان ما شده بود. خودم چند سال پیش آن‌جا بودم. از خروجیِ ته زاغه به قسمت‌های دیگر آسیاب می‌رفتیم. تمام آسیاب در اختیار ما بود؛ بزرگ‌ترین مجمع ماران. چقدر با رفقا تو اون آسیاب موش خوردیم! چقدر قورباغه خوردیم! حالا چشم‌‌هام مثل چشم قورباغه زده بود بیرون. از شدت فشار، سر و گردنم درد گرفته بود. شاید فکم دیگر به حالت اول برنمی‌گشت. ناگهان دست ایستاد. بدنِ آویزانم ایستاد و تکان خورد. فشار دردناک بود. بچه‌‌ها آمدند جلو. فشارِ انگشتان، سرم را به جلو به طرف بچه‌ها خماند. با چشمان وق‌‌زده نگاهشان کردم. با چشمان ترسیده نگاهم کردند. چهره‌ی یکی‌‌شان مثل چهره‌ی صاحب انگشتان بود. صدایی گفت:‌ «پسرم! بیا جلو، خوب ببین! دیگه ترس نداره.» جلو آمد و خوب نگاهم کرد. خوب نگاهش کردم. تصویر چهره‌‌اش‌ در چشمانم افتاد. دو تصویر شبیه به هم بودند. تصویر قبلی را حذف کردم. تصویر پسر روی چشمانم ضبط شد. ناگهان افتادم پایین. علف‌‌ها نرم بودند. کف زاغه کمی شیب داشت. لابه‌لای سنگ‌ها و علف‌ها لیز و لزج بود. کم کم چشمانم به حالت اول برگشت. چند بار دهانم را باز و بسته کردم. حفره‌ی درون فکم درد می‌کرد. به جای گنجشگِ تازه، درد و خون خورده بودم. ماران با چشمانی پرسان نگاهم کردند. چند سال بود آن‌جا همدیگر را ندیده بودیم. بعضی‌‌شان را در خانه‌‌ها دیده بودم. حالا همه آن‌جا بودند، با یک مار سیاه که تازه از دشت‌های دور آمده بود. رفتار غریبی داشت. وقتی به این سو و آن سو می‌رفت، بدنش موج‌واری تازه می‌انداخت که تا کنون ندیده بودم. خودش را به ساقه‌ی علفی می‌پیچاند و بالا می‌رفت و نگاهم می‌کرد؛ بعد هر دو خم می‌شدند و به آرامی روی زمین می‌خوابیدند. دوباره برمی‌خاست و به گیاهی دیگر می‌پیچید و بالا می‌رفت؛ مثل نیلوفری که به شاخه‌ی نازک انار بپیچد و بالا برود. وقتی روی دمش می‌ایستاد، پیچ و تاب تنش به رقص رشته‌های آبشار می‌مانست. کاش زودتر دیده بودمش! دیدنش گرمم ‌کرد. بدنم را به التهاب در‌آورد و تمام دردها را از یادم برد. چشم دوختیم به هم و به اندازه‌ی چند سال به هم نگاه کردیم. ماران، گرداگرد ما حلقه زدند و به آخرین تصویر ضبط شده در چشمانم نگریستند. لحظاتی بعد تصویر پسر در چشم همه‌ی ماران افتاده بود و یکی از ماران که هیچگاه انگشتان یک انسان به فکش فشار نیاورده بود و مسیر بین خانه‌ها و درختان را تا زاغه، آویزان طی نکرده بود، آرام آرام از جلوی همه‌ی ما رد شد و از سوراخ زیر زاغه بیرون رفت و تصویر پسر انسان را با خود برد و من پس از یک روزِ پر درد، در میان ماران لای علف‌ها و سنگ‌ها چرخیدم. هی با هم چرخیدیم و بر هم غلتیدیم و در هم لولیدیم تا هوا تاریک شد. وقتی شب آمد و سرما زیر پوستمان رفت، کم کم سِر شدیم. همگی سر شدیم و به خواب رفتیم و خواب دیدیم که فرزندانمان در یک صبح گرم، بی‌ترس از نردبان و بی‌هراس از سایه، آهسته به سوی آشیانه‌ی گنجشک‌ها می‌خزند.



10/12/1391






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ک جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین خسروی (17/3/1399),نوریه هاشمی (21/3/1399),حسین خسروی (2/4/1399),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 خرداد 1399 - 00:46

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام دوست گرامی
داستان خوبی نگاشتید
یه نکته در حال خواندن به ذهنم اومد:
خط اول، فعل بودن را چندین بار پشت سر هم و با فاصله کم تکرار کرده بودید که از نظر ادبی این کار پسندیده نیست چون زیبایی لغات را کم و مخاطب را با پدیده ی تکرارهای متوالی رو به رو می کند و در نهایت از خواندن خسته و بتبع جذابیت اثرتان کم می شود.
از تکنیک حذف با قرینه استفاده کنید تا مشکل چنین فعل های در داستانتان حل شود.
موفق باشید


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 خرداد 1399 - 14:14

نمایش مشخصات ک جعفری
خیلی هم خوب!

مشخصه اصلی از سه اثری که از شما خواندم، اینست : قصه پردازی خوب متناسب با نوع روایت.


@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.