مصائب اَشکال

مصائبِ اَشکال
داستان کوتاه
حسین خسروی


(باغ‌ها را گرچه دیوار و در است
از هـواشـان راه با یکدیگر است #سایه)



سایه‌ای سرگردان را، در آن عصرگاه بهاری که در باغ بودی، نسیم با خود می‌برد و تو انگار تنهای تنها نقاشی می‌کردی زیر سایه‌ی درخت بید. بوم سپید نقاشی روی سه‌پایه در برابر انگشتان و قلم‌مویت بود و بی‌تابِ آن که چه نقش خواهی زد و سایه همچون پرنده یا تکه‌ای ابر، با بادی که می‌وزید، به بالای باغ می‌آمد.
در آن لحظه، در فرصت گردشِ سایه‌ها، از بالای سرت رد می‌شدم که تو نگاهت را از روی بوم سپید برداشتی و با تکانی به پشت، موهایت را، لَخت مثل دم اسب، به پشت سر پرتاب کردی و پشت سرش قلم مو را روی صفحه‌ی سپید گذاشتی؛ چند خط کشیدی یا چند حرف نوشتی که من، سایه‌ی سرگردان، به ناگهان از رفتن ماندم و در لابلای خطوط افتادم روی بوم.
اینکه چرا در آن لحظه که من رد می‌شدم این کار را کردی و چرا فقط در آن لحظه باید خط بکشی یا رنگ بزنی، اینها دست من نیست و شاید دست تو هم نباشد و شاید ندانی که در آن لحظه چرا به عادت عصرهای بهاری در باغ قدم نمی‌زدی یا چرا در خواب عصرانه نبودی یا چرا از میزِ کنارِ دستت چند دانه انگور یاقوتی به دهان نمی‌بردی. اینها را شاید من و تو هرگز ندانیم و شاید هم ندانیم که چرا در آن لحظه‌ نادر که مصائب اشکال رقم می‌خورد، از اتفاق، تو باید قلم در دست گرفته باشی و با گذر به لایه‌ی مخفی حیات، مرا از بال باد، از عالم انتشار در هوای مرطوب بهاری گرفته باشی و انداخته باشی روی صفحه‌ی سپیدِ پیشِ رویت.
روی صفحه‌ی سپید، تازه چند خطِ رنگ و نارنگ زده بودی. وقتی افتادم، ناگهان همه جا به رنگ سیاه درآمد. آن دیدِ بی‌نهایتِ اشکالِ منتشر تیره شد. از دست نسیم افتادم در خطوط سیاهی که روی آن صفحه می‌کشیدی. در سیاهی فراگیر زل زدم به بیرون، ولی چیزی نمی‌دیدم. زاویه‌ی دیدم به تمامی تغییر کرد؛ از بینای کل، به اول شخص نابینا تبدیل شدم. چشم‌ها را باز کردم تا ببینم که کجام. کجا بودم؟ هیچ شده از فضایی روشن، بسیار روشن، به‌ناگاه در مکانی تیره بیفتی؟ در تیرگی متراکم هیچ چیز دیده نمی‌شود. بعد کم کم چشم‌ها با تاریکی خو می‌کنند. سیاهیِ یکپارچه ترک می‌خورد و چند تکه می‌شود. لبه‌‌های شکستگی سیاهی‌های تکه‌تکه را می‌بینی. نگاهت را تیز می‌کنی. مردمک‌ها باز می‌شوند، بازتر؛ و سیاهی‌های شکسته را می‌بینند که تکان می‌خورند. بعد سیاهی‌ها اندام‌وار می‌شوند. آنگاه شاید من در پیکره‌ی یکی از این سیاهی‌های سیال که اندام می‌گیرد، کم کم سایه‌روشن خطوط اندام تو را می‌بینم که موهایت ریخته‌اند روی چهره‌ات؛ و ریخته‌اند روی صفحه‌ی سپید؛ و ریخته‌اند روی قسمتی از پیکره‌ی رو به رشد من؛ و تو با تکانی تند به گردن، یک دسته موهای لَخت را به پشت سرت پرتاب می کنی و چند خط دیگر می‌کشی تا من تو را بهتر ببینم. هر بار که قلم‌مویت بر صفحه‌ی سپید مماس می‌شد و می‌لغزید، در حرکتِ نرم و مواجش، طیفی از نور به درون می‌ریخت، با عطر اطلسی، در عصر اردیبهشت.
یک تکه‌ی دیگر از سیاهی‌ها که همزمان با من اندام می‌یابد، درختی است پرشاخ و برگ. بید بزرگی با گیسوانِ افشان که گردنش البته آن نرمی را ندارد که مویش را به یک طرف پرتاب کند، ولی باد، همان نسیمی که چند زندگی، مرا با خود می‌بُرد؛ گیسوی درخت را به یک سو پرتاب کرد و شانه زد و قلم تو چند خط دیگر کشید تا من بتوانم کمی سرم را بلند کنم و ببینم زمین خیس است از بارانی که وقتی هنوز به شهر تو نرسیده بودم می‌بارید و تو از پشت پنجره، تنها، نگاهش می‌کردی.
چند خط دیگر که زدی، به سختی دستم را ستون کردم و سر و گردن و شانه‌هایم را تا کمر بالا آوردم. هنوز نسیم می‌وزید؛ این را از شاخه‌های موربِ بید فهمیدم، اما هنوز وزش آن را روی پوستم حس نمی‌کردم. شاید هنوز وقت نکرده بودی برایم پوست بزنی؛ یعنی رنگ بزنی تا پوستم، یک جور صورتی مات، حس پیدا کند و نسیم را بگیرد. خطوط چشمها و مژه‌ها را که کامل کردی، چشم دوختم به صورت تو که محو کار بودی. حالا البته شاید خیلی زود باشد که رنگ شیرین چشمانت را ببینم، اما کمی سرخی روی گونه‌ها و پررنگ‌ترش را روی لبانت دیدم؛ یک آن تردید کردم که شاید دارم با ابرها، اطلسی‌های اردیبهشت را تماشا می‌کنم.
تقریباً نشسته بودم که دستم را گرفتی و از روی بوم آوردی پایین، کنار خودت. بعد نشستیم روی میز؛ روبه‌روی هم؛ مثل آن روزهای دور که با انگشتان کوچکمان روی همین میز مشق می‌نوشتیم. یادت هست؟ عصرهای بهاری می‌آمدی کنار دیوار و صدایت را، قناری کوچک من! مثل توپ مخملیِ نرمی که داشتیم، از روی دیوار برایم پرتاب می‌کردی: «میای مشق؟ بازی؟ میای نقاشی؟»و من همیشه می‌آمدم. تا صدایم می‌زدی فوراً پیدایم می‌شد. ذوق‌زده می‌گفتی: «چقد زود اومدی!» می‌گفتم «آخه دور که نیست؛ فاصله‌مون یه دیواره». حتماً یادت هست روی دیوار تصویر پنجره کشیده بودیم که شاید بزرگ‌ترها در آن قسمتِ دیوار پنجره بسازند تا هر وقت خواستیم
همدیگر را ببینیم، اما آن‌ها اصل پذیرش دیوار را در دل پنهان می‌کردند و چیزی نمی‌گفتند و ما آی آی... بچگی سادگی! فکر ‌می‌کردیم دل‌هایشان مثل یک پنجره روشن است و چه ذوق می‌‌کردیم و چه پنجره‌ها در خواب دیدیم؛ و من چقدر پنجره‌ در خواب ‌دیدم که رو به خانه‌ی ما باز می‌شدند و تو با نسیم و پیراهن اطلسی نقش‌دارت از آن‌ها‌ می‌گذشتی و با آمدنت گنجشککانِ بازیگوش و شاخه‌های نورسِ بی‌تاب هلهله می‌کردند و عصر اردی‌بهشت به من چشمک می‌زد و چشمان من، دریاچه‌های شوق، به تو و گل‌های خوش‌بختِ روی پیراهنت خوشامد می‌گفتند.
یادت هست؟ در همان عصرهای بهاری با هم به باغِ جلوی خانه‌ی شما می‌رفتیم؛ زیر درخت بید مجنون، کتاب دفترها را می‌ریختیم روی میز؛ گل و گیاه و گنجشک، ابر و درخت و دریا می‌کشیدیم؛ سرخ و سبز و آبی رنگ می‌زدیم و وقتی انگشتانِ نازنین تو خسته می‌شدند، زیر همان درخت که با نوبرگ‌های سبزِ نازش روی سرمان چتر زده بود، درس و مشق و نقاشی را به مهمانی عصرانه گره می‌زدیم...
آن روز که دو گنجشک عاشق آمدند روی میز نشستند، یادت هست؟ داشتیم به تصویری که کشیده بودیم نگاه می‌کردیم؛ تصویر یک درخت بود و من و تو و اسباب پذیرایی عصرانه که روی میز چیده شده بود. نیلوفرهایی که دور تنه‌ی درخت پیچیده بودند بالا ‌می‌آمدند و برای دیدن نقاشیِ روی میز سرک ‌می‌کشیدند. تو بدون آن که نگاهشان کنی، آرام کناره‌ی دامنت را گرفتی و از تصویر بیرون آمدی و برایم چای ریختی؛ یک شیرینی هم گذاشتی توی بشقاب جلوی من و گفتی: «با چای خوشمزه‌‌س؛ نیس؟» خوشمزه بود، اما دستم نوچ شد. «هیچ دوست ندارم دستام چرب و چیلی یا چسبناک بشه.» این را که گفتم، از توی تصویر درآمدم و رفتم کنار حوض و دستم را بردم توی آب. تو دستم را گرفتی و کشیدی و در باغ، لابه‌لای درختان سیب دویدی. قلب من و عطر یاس‌ها همراه تو ‌دویدند و گنجشک‌های عاشق از روی میز پرواز کردند و پنهان از نگاه دیگران در سایه‌های باغ گم شدند...
بعد از آن، سال‌های زیادی آمدند و رفتند که اردیبهشت نداشتند؛ و باد نقاشیِ روی میز و آواز گنجشک‌ها و تصویر پنجره‌ای را که هیچ‌وقت ساخته نشد با خود برد و مهمانی عصرانه‌ به حافظه‌ی درختان سیب پیوست... و من حالا اعتراف می‌کنم که هر عصر اردی‌بهشت برای شنیدن نغمه‌ها‌یت «میای خونمون؟ میای نقاشی؟» چقدر انتظار می‌کشیدم! هی انتظار می‌‌کشیدم... و انتظار کشیدم... و انتظار کشیدیم تا کم‌کم بزرگ شدیم و به حوالی بلوغ رسیدیم و دیوار هم به بلوغ فکر کرد و همپای ما رشد کرد و بزرگ شد و دیوارهای تازه رویید و اردیبهشت از روی میز پر کشید و به پستوی خانه‌ها رفت و در دفترچه‌ی کهنه‌ی خاطرات پنهان شد و نیلوفرهایی که دور تنه‌ی بید پیچیده بودند، بالا ‌آمدند و روی میز سرک ‌کشیدند و به صندلی‌های خالی نگاه کردند و یاس‌هایی که روی شانه‌ی دیوار ریخته بودند، مأیوسانه پایین رفتند و در باغِ بی‌گنجشک برای نیلوفرهای بی‌حوصله گریه ‌کردند... و ما از همسایگی شما رفتیم...
و من سال‌ها بعد... دانشگاه... نرفتم... جنگ بود... و من آن‌جا درست در مسیر گلوله‌ای ایستاده بودم که بدون گذرنامه از مرز رد می‌شد... من و گلوله سال‌ها همان‌جا ماندیم؛ آنقدر که با گیاهان آن‌ حوالی صمیمی شدم و در یک نوبهار با شقایق‌های دامنه‌ی کوه سربرآوردم و با پروانه‌ها پرواز کردم و بی گذرنامه از همه‌ی شهرها گذشتم و همه‌ی سال‌ها را با دور تند نگاه کردم و اردیبهشت‌ها را ورق زدم؛ هیچکدام عصر و عصرانه و نقاشی نداشتند... و بعد از آن چقدر انتظار کشیدم تا تو را دوباره ببینم و تو مهربانم ترنّم کنی: «بیا خونمون. بیا نقاشی» و دیدی که زود آمدم...
با هم از روی میز برخاستیم و رفتیم کنار حوض و دست بردیم توی آب و به هم آب پاشیدیم. بعد دویدیم توی باغ بین درختان. کمی آن طرف‌تر، شاخه‌های تاک روی داربست‌ها بالا رفته بودند؛ انگار می‌خواستند به سمت درختان سیب بروند و لابه‌لای شاخه‌ها بمانند تا تابستان که آمد میوه‌های رسیده‌ را بچینند و آن‌جا بود که ما ناباورانه فهمیدیم برای چیدن سیب دستمان به شاخه‌ها می‌رسد و همان‌جا بود که تو شرمگینانه نگاهت را از من دزدیدی و دستم را گرفتی و کنار صورتت گذاشتی تا من بفهمم غیر از گرمای خورشید، گرمای دیگری هم هست که در سایه‌ریزِ درختان باغ شما، روی یک جفت گونه‌ی نرم، از زیر پوستی با کمی سرخی که به ارغوانی می‌زند، فوران می‌کند و دستی را که تازه از روی صفحه‌ی سپید پایین آمده، می‌سوزاند.
هر دو دستم را از دستانت بیرون کشیدم و دور گردنت حلقه کردم. چهره‌ها بیشتر به هم نزدیک شد و نفست را روی پوستم حس کردم. اولین نسیمی که در زندگی من وزید همین بود و هی نزدیک‌تر می‌شد. هُرم ارغوانی نفست روی صورتم می‌ریخت؛ مثل تصاعد رایحه‌ی مرطوب اطلسی‌های چهارباغ که گاهی در آسمان، با نسیم، یک دو جامی از آن می‌زدیم. بعد از آن لحظه‌ی اطلسی... و پیش از آن که لبانم شعله‌ور شوند، سرم را عقب کشیدم. چشم دوختم به چشم‌هات؛ به لبهات؛ به موهای شلال در نسیم، ریخته بر دوشت، بر پیراهن اطلسی نقش‌داری که در باد تکان می‌خورد. بعد دستم را دور کمر پیراهن حلقه کردم و پیراهن را به سمت خودم کشیدم. تو که انتظارش را نداشتی، نزدیک بود بیفتی و گرفتمت و دویدی و دویدیم؛ تا بار دگر گرفتمت و گفتم: «بیا تا همیشه در این باغ با رایحه‌ی اطلسی‌ها بمانیم تا از دست دیوا...» که صدای زنگ آمد و دیوارها بیدار شدند و تو هراسان به سوی بید دویدی. من هم دویدم و پشت سرت ایستادم. خواستم دوباره پیراهنت را بغل کنم، اما گفتم شاید می‌خواهی چیزی برایم بنویسی؛ چیزی مثل: تمام اطلسی‌های باغ می‌دانند که من همیشه تو را.....؛ که تو ناگهان یک قلم‌موی بزرگ برداشتی و تند و تند، مثل برق و باد، کلِّ صفحه را از نو سپید کردی؛ سپیدِ سپید...
نسیمی که بعد از بارش باران می‌وزید و شاخه‌های آویزان بید و گیسوان شلال تو را تاب می‌داد، مرا از روی صفحه‌ی سپید برداشت و تو شاید می‌خواستی جلوی اشکت را بگیری تا در فضای باغ منتشر نشود و نسیم، جاذبه‌ی مرطوب گونه‌هایت را به پوست درختان سیب نچسباند و شاخه‌های تاک به سوی پیراهن اطلسی تو نپیچند؛ اما تو همچنان مات به صفحه‌ی سپید پیش رویت نگاه می‌کردی. شاید هم می‌خواستی به آسمان چشم بدوزی که پس از بارش باران، ابرهایش پراکنده شده بودند. شاید هم در آسمانِ باغ دنبال یک سایه یا یک تکه ابر می‌گشتی که بی‌ خطوطِ اندامش، سرگردان می‌رفت و مثل موج پیچ‌و‌تاب برمی‌داشت و پر از گریه بود شاید...


۹۱/۸/۱۸
اصفهان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین خسروی (21/11/1398),ابوالحسن اکبری (22/11/1398),محمد علی قجه (30/11/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.