یه لقمه حلوا

پوران با خود گفت: گفته دلش حلوا می خواد، حالا من حلوا از کجا پیدا کنم. موقع نذری دادن ها هم که نیست. پول هم که...
دستش را برد داخل یقه اش.
زیر لب زمزمه کرد: این جا که ندارم.
دستش را درآورد و تمام جیب ها، جوراب ها و کف کفش هایش را گشت.
زیر لب ادامه داد: نه! دریغ از یک پاپاسی! آرد که ندارم، روغن هم...
رفت به طرف حلبی روغن که روی کابینت کنار گاز بود. انگشتش را کشید به دیواره ی داخل حلبی و در آورد، حتی چرب هم نشده بود. ظرف شکر هم داشت به چشمهای او سلام می رساند. یاد حرف دیشب میبد افتاد: مامان من نون و حلوا می خوام.
- باشه مامان ... اما الان حلوا نداریم. الان نون تنها بخور تا فردا یه کاریش بکنم.
- یعنی بازم امشب نونمونو تنها بخوریم؟
- هیچ می دونی گندم از بهشت اومده ؟ هان! نون از گندم درست شده یعنی ما داریم غذای بهشتی می خوریم . خدا
برامون از بهشت غذا فرستاده عزیز دلم.
- پس کاشکی چیزای دیگم بفرسته یا ما بریم بهشت ، آخه من دلم حلوا می خواد!
- باشه عزیزم . فردا... فردا درست می کنم.
با خود فکر کرد: تا میبد خوابه باید برم آرد قرض کنم.
چادرش را سر کرد. همان چادر مشکی ساده ای که الیاس برایش خریده بود. چند ساعت قبل از تصادفش آورد و آن را کشید روی سر پوران. پوران داشت جلوی آینه موهایش را شانه می کرد. الیاس گفت : از این به بعد این را بپوش، ساده و مشکی، مثل چشمهای قشنگت.
اما حالا رنگِ رفته و طوسی چادر به رنگِ سرمه ای چشمهایش نمی خورد. چشم پزشک گفته بود: خانم از گریه ی زیاد رنگ چشمهاتون برگشته اگر اینطوری پیش برین... و سکوت تلخی کرده بود.
کلید خانه را از روی میز آشپزخانه برداشت. از خانه که بیرون آمد در را قفل کرد؛ مبادا میبد از خواب بیدار شود و به هوای بازیگوشی، به کوچه برود و برایش اتفاقی بیفتد.
صدای زنگِ در آبی رنگِ همسایه ی سمت راستی، انگار از درون دل او پخش می شد. با خود گفت: اینهمه مدته دارم با بی پولی و بی کسی سر می کنم. روز به روز می شمرم تا یارانمو بگیرمو قسط و بارش بکنم، حالا ولی نمی شه دیگه ... میبد دلش حلوا خواسته... خدا کنه کسی نفهمه وضعمو، هر چند همسایه ای که از همسایه خبر نداشته باشه...
پروین خانم در را باز کرد و رشته ی افکارش را تاراند.
- سلام پوران جون. میبد خوبه؟
- سلام، ممنون . آقای کمالی خوبن؟ بچه ها سالمن؟
- ممنون پوران جون همه خوبن، چیزی شده؟
- نه، چیزه... من می خوام حلوا درست کنم...
- اِوا چه خوب! پس برا ما هم بیاری ها!
- آره ! اون که حتماً... میارم...
- خب حالا چه کاری از دست من برمی آد؟ نکنه برای قسط کردن حلوای نذری تو در و همسایه کمک می خوای؟ کارت اینه؟
- نذری؟...اِ... راستش...
- اینکه دیگه تعارف نداره . من امروز تمام وقت تو خونَم. موقعش که شد خبرم کن زود میام.
- باشه .ممنون .
- همسایه باسه همین کاراست دیگه!
پوران با دست هایش چادرش را محکم تر گرفت. خداحافظی کرد و رفت به طرف در نقره ای همسایه سمت چپی اش. زنگ را که زد انگار صاحبخانه پشت در بود چون بلافاصله شکم برآمده ژیلا خانم به او سلام داد.
- سلام ژیلا خانم، خوبین؟ آقا بهرام خوبن؟
- ممنون گلم. شما چطورین؟ از این طرف ها! چه عجب یه نفر پیدا شد زنگ در خونمونو بزنه. چند روزه منتظریم یکی
از این در تو بیاد. به خدا دلمون پوسید، هر چند بهرام می گه بهتره کسی نیاد تا تمرکزش بهم نخوره و بتونه داستانشو بنویسه ولی من دق می کنم. حالا بفرمایین تو.
پوران به ژیلا نگاه کرد که با هیکلش تمام در را پوشانده بود، گفت: نه، تو نمیام ... راستش اینه که من می خواستم امروز حلوا درست کنم!
ژیلا رویش را به طرف خانه کرد و داد زد: وای خدا بهرام ! ببین خدا چقده زود مراد شکمه آدمو می ده.
بعد دوباره سرش را به سختی چرخاند به طرف پوران انگار که از شنیدن کلمه ی حلوا کرخت شده بود، حرفش را رو پوران ادامه داد: آخه همین پیش پای شما هوس حلوا کرده بودم. بهرام می گه ویارم تمومی نداره! نذرت قبول باشه، چه ساعتی بیام برات همش بزنم؟
انگار پوران هم ویار کرده باشد. با تهوع گفت: چیزه... خبر می دم.
- باشه گلم من امروز همش خونم. هر وقت خواستی بگو. خیر ببینی پوران خانم!
پوران در حین خداحافظی، سرش را تا توانست بالا نگه داشت، دست هایش چادر را زیر گلویش محکم تر گرفتند. رفت زنگ خانه ی روبرویی را زد. با خود گفت: این بار سریع تر می گم تا حرفم تموم شه. تا در باز شد مهلت نداد گفت: سلام نزهت خانم، خوبین! من می خوام امروز حلوا درس...
صدای خشن نزهت حرفش را برید: ای بابا! من نمی دونم این چه گرفتاریه که ما دچارش شدیم. عجب غلطی کردیم یه دیگ بزرگ خریدیم. حالا هر کس تو این محل می خواد نذری بده یقه ما رو می گیره . گناه کردم دیگ خریدم!
و با عصبانیت رویش را برگرداند و رفت داخل خانه تا دیگ را بیاورد، صدایش همچنان شنیده می شد: می گن بدبختی نوبتیه ولی چرا همش نوبت ماست نمی دونم!
آقا مصطفی از آن بازنشسته هایی بود که با زن نشست شده بود. صدای نزهت را که شنید دوید توی انباری که حالا نزهت به هوای برداشتن دیگ داشت همه جایش را به هم می ریخت ، گفت: زشته زن! ثوابت رو با این حرفات به هدر نده! یا دیگو بهشون نده یا اگه می دی دیگه غر زدنت برای چیه؟ خدا رو خوش نمی آد . حرف گوش کن زن!
نزهت او را هم از الفاظش بی نصیب نگذاشت: برو بمیر! هر چی می کشم از دست توئه، اینم محلست که خونمون توشه!
دیگ را تا دم در روی زمین کشید تا جلوی پوران پرتش کند، اما او رفته بود. داد زد: بیا! فقط می خواست من با این کمر درد دیگو تا اینجا بکشونم.
- خب خانم بهش برخورده. صداتو شنیده !
- به درک ! بذار بشنوه.
پوران در حال رفتن بطرف خانه منیژه خانم بود که اواسط کوچه می نشست. دقایقی که طول کشید تا در باز شود به اندازه ی سالهای عمر منیژه بر پوران گذشت . پوران از دیدن صورت پف کرده و خواب آلود او خجالت زده گفت: سلام منیژه خانم ، تو رو خدا ببخش از خواب بیدارت کردم؟
- سلام ، عیب نداره ! آخه دیشب قرص خواب خورده بودم وگرنه دیگه کسی تو سن و سال من خواب نداره مادر!
- راستش منیژه خانم من امروز می خوام حلوا درست کنم اما راستش روم نمی شه بگم.... راستش نمی تونم درست کنم.... یعنی راستش...
- ای بابا مادر این که خجالت نداره! ولی خب واقعا فکرشم نمی کردم که بلد نباشی حلوا درست کنی! ببین دخترم باید
اول آرد رو حسابی تو مایتابه تفت بدی تا رنگ آردش قهوه ای بشه! ولی نه که بسوزه ها! بعدش..
پوران پرید وسط حرفش: نه، آخه منظورم این نبود، نه اینکه اینطوری حلوا...
منیژه خانم هم به او مهلت نداد: آهان! فهمیدم. تو که تا حالا درست نکردی با گفتن من یاد نمی گیری که... باشه خودم میام برات درست می کنم تا یاد بگیری . بذار برم کیفمو بردارم.
پوران گوشه چادر از دستش رها شد گفت: نه! الآن آخه...
- کار داری مادر؟ باشه پس هر وقت خواستی بگو تا بیام برات درست کنم. من امروز خونم . خبر بدی ها!
- باشه منیژه خانم، باشه!
پوران چادرش را جمع و جور کرد . آنقدر با دستش چادر را فشار داده بود کف دستش عرق کرده بود. دستی که زیر گلویش بود چادر را مچاله کرده بود. این بار به طرف نانوایی سر کوچه حرکت کرد. آرد را می توانست از آن جا هم بگیرد.
با خود فکر کرد: می گم یه مشت آرد می خوام. سهراب خان به خاطر یه مشت آرد از کسی پول نمی گیره. می گیره؟ هر جور هست باید آردو بگیرم. بچم دلش حلوا خواسته اگه بهش ندم بد می شه.
هیچکس جلوی نانوایی نبود. پروین خوشحال شد نفسی از سر آسودگی کشید. بلافاصله گفت: سلام سهراب خان، من آرد می خواستم.
- سلام خانم رستمی، چقدر بدم ؟
همین که آمد بگوید یک مشت، سارا، جن بوداده ی محل، ظاهر شد و گفت: سلام پوران خانوم، باسه نذریتون می خواین؟
پوران صدایش گرفت گفت: نذری؟!
- آهان، الآن پیش پروین خانم بودم، اون گفت. انگار به همه ی همسایه ها خبر دادین. فقط ما همسایه نبودیم؟حالا این موقع که ایام خاصی هم نیست نذری مناسبت باید داشته باشه، شبه جمعه هم که نیست!
- خب دیگه میبد...
سهراب خان گفت: نذرتون قبول، نگفتین چه قدر بدم؟
پوران نفهمید از گرمی تنور بود که اینقدر داغ شده یا چیز دیگر، گفت: والله من که...
- نکنه نمی دونین چقدر برای نذری باید آرد بگیرین؟ خب من حدوداً می دونم چند کیلو لازمتون می شه! اگه
بخواین فقط به همسایه های این کوچه بدین باید...
پیش خودش درحال حساب و کتاب، آرد را هم کشید. سر پلاستیک را گره زد و آن را گذاشت روی میز و گفت: همینقدر بسه.
پوران دهانش خشک شده بود زبانش تکان نمی خورد که بگوید پول ندارد. در دل صلواتی فرستاد و کمی لبانش را تکان داد: پولش...
- ای بابا خانم رستمی، چقدر عجله داری! کار ثواب و پول زودهنگام! حالا بذار حلوات درست بشه بعد! من بعد ازظهر
خانوممو می فرستم بیاد حلوا هم بزنه که خودشم مراد بگیره اون جا پولو بهش بده مگر اینکه ما دعوت نباشیم!
زبان پوران کمی باز شد: این... این چه حرفیه!
دستانش داشت زیر چادر می لرزید، با دست چپ طوری پلاستیک را برداشت که انگار می خواست دزدی کند، همین که راهش را گرفت برود سارا که هنوز کنارش ایستاده بود گفت: پس یعنی ما هم دعوتیم دیگر!
با اینکه وزن سر از زبان بیشتر است گاهی تکان دادنش راحت تر است. پروین فقط توانست سرش را تکان بدهد. توپی از اشک جمع شده بود توی گلویش. قدم هایش را تند کرد تا زودتر به خانه برسد. از جلوی سوپرمارکت که رد می شد یدالله گفت: سلام آبجی! شنیدم نذر حلوا دارین؟! روغن تاریخ جدید اُوُردم، از همین خوباس که تو تلویزیون همش داره تبلیغشو می کنه. باسه کلسترول و قلب و این جور چیزا خوبه. لازم دارین؟
نفسش به شماره افتاد: سلام، راستش...
- الآن می آرم خدمتتون.
نرگس که داشت همان موقع از آن جا رد می شد خندید و بلند گفت: کاسب جماعت به این میگن ، رو بدی شکر هم
بهت غالب می کنه.
صدای یدالله از توی مغازه آمد: شما بودی گفتی شکر آبجی! اونم تازشو دارم . می یارم.
نرگش سری تکان داد و چشمکی رو به پوران زد: دیدی گفتم! حالا چرا حلوای آماده نمی خری ؟ دیگه کی تو این زمونه حوصله ی حلوا درست کردن و بار کردن دیگ و دیگچه داره؟ من که همیشه از همین شیرینی فروشی مجید آقا حلوای آماده می خرم و شب جمعه می برم برای مامانم خیرات می کنم.
پوران با ته صدای باقیمانده اش جواب داد: این جور هم میشه.
و یادش افتاد به آن بنده خدایی که رفت داروخانه تا دوای ساس بخرد، دکتر داروخانه بسته گردی به او داد. او هم طرز استفاده اش را پرسید. دکتر گفت: اول ساس را میگیری، بعد زیر بغلش را قلقلک می دهی، ساس از این کار خنده اش می گیرد. همین که دهنش را برای خندیدن باز کرد مقداری از این گرد را در دهانش می ریزی تا خفه شود. مرد جواب داد اگر بتوانم ساس را بگیرم که دیگر احتیاجی به این همه دستورالعمل نیست. لای دو انگشتم آن قدر فشارش می دهم تا بمیرد. دکتر گفت: این جور هم می شه.
با خود گفت: حالا این حکایته منه اگه پول حلوا خریدن داشتم که دیگه نمی افتادم دنبال جور کردن آرد و روغن و شکر و...
نرگس خانم ادامه حرفش را گرفت: پولش اونقدری نمی شه، تازه به نظرم ارزونتر هم تموم می شه و زحمتم نداره. حالا خود دانی!
و مثل فرفره از پوران دور شد.
یدالله روغن های مایع و بسته های شکر را داخل کیسه ی بزرگی گذاشته بود گفت: ببین همینقدر بسه؟
پوران می خواست چادرش را سفت تر نگه دارد دستش که حرکت کرد یدالله فکر کرد می خواهد پول بدهد سریع گفت: حالا پولش باشه برا بعدازظهر که اومدم حلوا ببرم. عجله نکن آبجی!
پاهای پوران بی اختیار شده بود، کیسه ی روغن و شکر به دستش گرفته، نگرفته، شروع به حرکت به طرف خانه کرد.
نفهمید چطور به خانه رسید، چطور خریدها را روی میز آشپزخانه گذاشت. و چطور بالای سر میبد رسید که هنوز خواب بود. دستش را گذاشت روی پیشانیش. گفت: حالا می تونم برات حلوا درست کنم. آخه دیشب تو دلت حلوا خواسته بود. نباید گذاشت کسی دلش حلوا بخواد.
کمی با دستش صورت او را نوازش کرد و ادامه داد: پاشو عزیزم. پاشو برات حلوا درست کنم.
و منتظر نماند تا ببیند که میبد بیدار می شود یا نه. بطرف آشپزخانه رفت و مشغول درست کردن حلوا شد. میبد از جایش بلند شد. بوی آرد تفت داده شده چشمهای نیمه باز او را به سمت آشپزخانه هدایت می کرد.
- سلام مامان، بوی خوب می آد.
- آره عزیزم! من که گفتم می خوام برات حلوا درست کنم.
چشمان میبد از هم باز شد، خریدهای روی میز را دید. با تعجب گفت: اینهمه آرد!
پوران که یاد نذری ناخواسته اش افتاد، با لبخندی گفت: آره! آخه می خوام یه عالمه حلوا درست کنم.
و دستانش شروع کرد به همزدن بیشتر آرد در ماهی تابه.






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

الهام توکل ,مهساعبدلی ,بهناز باران خواه ,کیمیا مرادی ,احسان کاظمی ,میثم نجفی کندج ,لویذا هدایتی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (21/9/1392),ماهان لایقی (21/9/1392),علي كياني (21/9/1392),زهرا (21/9/1392),علی حسینی (22/9/1392),حسین رستمی زاده (22/9/1392),بهناز باران خواه (22/9/1392),احسان کاظمی (22/9/1392),مهساعبدلی (22/9/1392),الهام توکل (23/9/1392),حمید صفایی (23/9/1392),مجتبی دانیالی (23/9/1392),محمود لطفي بافنده (23/9/1392),لویذا هدایتی (24/9/1392),میثم نجفی کندج (24/9/1392),مجتبی دانیالی (24/9/1392),میثم زارع (24/9/1392),محمد طحانی سعدی (25/9/1392),میثم نجفی کندج (25/9/1392),جلال صابری نژاد (2/10/1392),لویذا هدایتی (7/10/1392),لویذا هدایتی (16/10/1392),نرگس عباسی (3/12/1392),شیدا محجوب (29/6/1393),بهزاد صادق وند (25/7/1393),جلال صابری نژاد (12/9/1393),لویذا هدایتی (20/7/1399),لویذا هدایتی (15/8/1399),

نقطه نظرات

نام: نویسنده   ارسال در پنجشنبه 21 آذر 1392 - 14:45

واقعا زیبا بود مثل یک سریال!
موفق باشید:)


@نویسنده توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در شنبه 23 آذر 1392 - 00:06

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون از اینکه داستان رو خوندین


نام: محمد رضا حکمی   ارسال در جمعه 22 آذر 1392 - 23:45

سلام و درود
حوادث و گفتگوها بسیار عالی است و عناصر داستان هم رعایت شده ، فقط آخرای داستان که پسرش خواب بود و می خواست بیدارش کنه تا حلوا بپزه فکر کردم که حلوا میشه حلوای پسرش چون گفتی که منتطر نماند تا ببینه بیدار میشه یا نه !
فکر کردم که پسرش در خواب مرده و تمام همسایه هم که دعوت شدن کلی تعجب می کنن که مادرش می دونسته و خونسرد بوده ولی خیت شدم !!!


@محمد رضا حکمی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در شنبه 23 آذر 1392 - 00:10

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
از اینکه وقت گذاشتین و داستان رو خوندین ممنون . راستش آخر داستانم اینطوری تموم می شد که ‍‍پسره می میره تو خواب و مادره بدون اینکه بدونه میره دنبال حلوا و بعد می فهمه اما دیدم اگه اینطوری تمومش کنم دلیل مرگ بچه رو معلوم نکردم بنابراین پایان رو بدین شکل تموم کردم. پس درست فکر کردین من یکم داستان رو غافلگیرانه تر کردم.


نام: میثم نجفی کندج کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 آذر 1392 - 00:44

نمایش مشخصات میثم نجفی کندج پایان خیلی خوبی داشت. از شما خیلی ممنونم خانم هدایتی. واقعا از خوندن این داستان لذت بردم. فقط می خواستم بگم که بهتره در داستان کوتاه از علامت تعجب اصلا استفاده نکنیم. بازم ممنون @};-


@میثم نجفی کندج توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در دوشنبه 25 آذر 1392 - 13:12

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
از اینکه وقت گذاشتین ممنون . اگه ممکنه دلیله اینکه میگین توی داستان کوتاه علامت تعجب استفاده نشه رو توضیح بدین.


نام: میثم نجفی کندج کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 آذر 1392 - 18:37

نمایش مشخصات میثم نجفی کندج خانم هدایتی، من کارشناس ادبیات انگلیسی هستم. اساتید داستان نویسی، استفاده از علامت تعجب رو جزو نقاط ضعف یک داستان می دونند.


نام: محمد!   ارسال در یکشنبه 1 دي 1392 - 01:27

قشنگ بود


@محمد! توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در شنبه 7 دي 1392 - 14:19

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.