بد شانس

از صبح که بيدار شدم دل تو دلم نبود تا زودتر از خانه بيرون بروم و با مردم راجع به بد شانسي که موضوع تحقيق دانشگاهی ام بود، مصاحبه کنم. اما اين ذوق و شوق خيلي زود فروکش کرد، چرا که براي نمونه يک آدم بد شانس به تورم نخورد. با تمام کساني که مصاحبه مي کردم يا خيلي خوشبخت بودند يا اصلاً اعتقادي به شانس و اقبال نداشتند و مي گفتند:« چيزي به عنوان بدشانسي وجود ندارد، اين رفتار ما و برخورد ديگران نسبت به ماست که به اشتباه شانس تلقي مي شود!». بعضي ها هم آن حرف معروف را تحويلم مي دادند که: کسي که با شانس زنده است گويي سالهاست که مرده.
براي خوردن ساندويچي که از خانه با خود آورده بودم داخل پارک رفتم تا روي يک نيمکت بنشينم. مقابل محوطه اي که دستگاه هاي ورزشي کار گذاشته بودند نيمکت خوش رنگي توجهم را جلب کرد که معلوم بود به تازگي رنگ شده؛ زن ميانسالي با چهره ي غمزده ي خود يک طرفش را اشغال کرده بود. رفتم و کنارش نشستم. با چنان حسرتي به زنانی که مشغول ورزش بودند نگاه مي کرد که مرا وادار کرد بپرسم:« شما ورزش نمي کنيد؟»
پوزخندي زد:« ما که شانس نداريم، يکدفعه ديدي با اين دستگاه ها کار دست خودم دادم و دست و پايم شکست، حالا بيا و درستش کن!»
از حرفش خوشحال شدم چرا که بالاخره يک مورد متفاوت در افراد مصاحبه شونده ام پيدا کرده بودم. پيش خودم گفتم: خودش است، سوژه ي بد شانسي امروز من! بايد سر حرف را با او باز کنم. و با اين فکر، ساندويچ را از داخل کيفم بيرون آوردم و به او تعارف کردم.
نصف ساندويچ را کند و گفت:« خدا عمرت بدهد! رفته بودم آزمايشگاه نزديک پارک، وقتي بيرون آمدم چنان ضعفي بدنم را گرفت که مجبور شدم همين جا روي نيمکت بنشينم.»
گفتم:« کسالتي داريد؟»
سرش را به نشانه ي نفي تکان داد:« نه، آزمايش ساليانه است، البته چه آزمايشي؟ سرکاري است!»
با تعجب پرسيدم:« چرا سرکاري؟»
بي تفاوت جواب داد:« آزمايشم فقط براي کنترل کردن چند ويتامين بود، رفتم ببينم ويتامين بدنم کم نشده باشد! بدبختي از دکتر هم شانس نياورده ام!»
با لبخند گفتم:« چرا مادر؟»
چشم غره رفت که- نفهميدم چرا- يعني آنقدر پير نيست که او را مادر خطاب کنم يا اينکه نبايد زود خودماني مي شدم؟ گفت:« من هر سال براي اطمينان از سلامتيم آزمايش خون مي دهم. سه سال پيش که رفتم دکتر، گفت: براي آزمايش چک کردن اوره و اسيد اوريک را نمي نويسم چون چند سال است که اين آزمايش را مي دهي و اوره نداري! گفتم: حالا شايد امسال داشته باشم! گفت: نترس، نداري! دو سال پيش که رفتم گفت: تو قندت کجاست که هر سال آزمايش مي دهي؟ امسال برايت نمي نويسم. پارسال گفت: خاطر جمع باش که کلسترول نداري! امسال هم تشر رفت: تو که هيچ کدام از علائم کم خوني را نداري براي چه بي جهت آزمايشش را مي خواهي بدهي؟ براي همين امروز فقط آزمايش کمبود ويتامين A، B، K را دادم، حالا مي ترسم سال ديگر که مي روم بگويد: تو اصلاً خون هم داري که مي خواهي آزمايش بدهي!»
گفتم:« حالا شما سخت نگيريد شايد واقعاً نيازي به آزمايش هاي بيشتر نبوده!»
با ناراحتي سرش را تکان داد و آرام با دست راست روي دست چپش زد:« اي دختر جان، من از اول بچگي بد شانس بوده ام!»
و بدون اينکه من از او بخواهم چيزي تعريف کند ادامه داد:« بچه که بودم هميشه با برادرم بازي مي کردم... آخر با خواهرم نمي ساختيم. برادرم از خودم بزرگتر بود. من بازي را معين مي کردم و او نقش ها را. هميشه ي خدا او دکتر و پليس بود، من پرستار و دزد. هفت تير هاي قشنگ مال او بود، شش لول هاي بي ريخت مال من. وقتي اعتراض مي کردم، مي گفت: پرستار که از دکتر بهتر است! دکتر کاري نمي کند، فقط يک معاينه ي ساده، بعدش اين پرستار است که مريض را تمام مدت تر و خشک مي کند. نقش دزد که از نقش پليس بهتر است! هميشه اين دزدها هستند که از دست پليس فرار مي کنند و آنها را به دنبال خود مي کشند. مي گفت فيلم هاي وسترن را ديده اي؟ مگر دوست نداري؟ مگر نديدي که هميشه بازيگرانش شش لول دارند و با آنها دوئل مي کنند؟ پس مي بيني که شش لول از هفت تير بهتر است!
وقتي هم که مي گفتم: اگر اين ها بهتر است، پس خودت بردار! با لحن مهرباني مي گفت: من تو را خيلي دوست دارم، براي همين مي خواهم بهترين ها را داشته باشي. اما وقتي بزرگ تر شدم فهميدم که او خودش را دوست داشته نه مرا!»
حرفش به اين جا که رسيد چشمم به دختر و پسر جواني افتاد که انگار با هم قرار داشتند. پسر که تازه رسيده بود، پرسيد:« عزيزم حالت خوب است؟»
اما دختر که از دير رسيدن پسر ناراحت بود، رويش را برگرداند:« به تو چه؟ مگر تو دکتري؟»
پسر بلافاصله جواب داد:« حق با توست، من دامپزشک نيستم!»
و دختر، برخلاف انتظار من، طوري زير خنده زد که همه ي نگاه ها را به خود جلب کرد؛ بعد هم دست پسر را گرفت و با هم رفتند.
زن نگاهي به آنها که دور مي شدند کرد و گفت:« معلوم است که شانس دارند، وگرنه گير مامورهاي توي پارک مي افتادند. مي داني چيست؟ در يک داستان خواندم که اقبال آدم قصه مثل خودش آدم بود و چون کمرش شکسته بود، نمي توانست براي صاحبش کاري بکند. کمر اقبال من بدبخت هم از بچگي شکسته، شايد شانس داشته باشم و در هشتاد سالگي کمر اقبالم خوب شود و بتواند از جايش بلند شود، بلکه آخر عمري بتواند کاري بکند تا طعم خوشبختي را بچشم!»
دلداريش دادم:« اين طور هم که مي گوييد نيست!»
گفت:« من که گفتم از بچگي شانس نداشته ام، وگرنه اسمم صديقه نمي شد!»
با تعجب نگاهش کردم:« اسم به اين قشنگي، مشکلش چيست؟» و با خودم گفتم:« ظاهراً از آن دسته آدم هايي است که منتظر يک اشاره اند تا تمام جزئيات زندگي خود را براي ديگران بازگو کنند.»
جواب داد:« همه چيز! من و دختر عمويم، هم سن بوديم و با هم بزرگ شديم، اسم او هم صديقه بود. افراد فاميل هميشه به او مي گفتند:« صديقه ماه دو تيغه»، اما به من چپ چپ نگاه مي کردند که:« صديقه جنست پر تيغه»، هر وقت او مريض مي شد مراسم تخم مرغ شکني راه مي انداختند تا بفهمند چه کسي او را نظر کرده است! ولي نوبت به من که مي رسيد، مي گفتند:« بي خودي تخم مرغ حرام نکنيد، در عوض نيمرو کنيد و به صديقه ي عزيز- دختر عمويم- بخورانيد تا قوت بگيرد.». بزرگتر که شديم و وقت عروسيمان رسيد، او با پسر عمه مان ازدواج کرد و من با پسر خاله ام، اين جا هم شانس نياوردم!»
ساکت شد و به من مهلت داد تا بپرسم:« چرا؟ مگر ازدواج با پسرخاله تان بد بود؟»
نگاهي کرد و با تاسف ادامه داد:« من و او مصداق اين گفته ي قديمي هستيم: هر کي عروس عمه بشه، گل روي پنبه مي شه/ هر کي عروس خاله بشه، سوخته جزغاله مي شه!»
خنديدم، ولي او بي توجه دنباله ي حرفش را گرفت:« بچه دار هم که نشدم، در عوض، دختر عمویم باغ وحش راه انداخت. از هر مدل يکي داره: کوتاه، بلند، چاق، لاغر، مو لَخت، مو فر، سفيد، سرخ، سبزه،... تمام توجه خانواده به طرف او رفت. هر بار که در مهماني ها از او پرسيده مي شد: چرا اينقدر لاغر شده اي؟ در جواب آنها، رو به من مي کرد و با لحني کنايه آميز مي گفت: نه شب خواب و نه روز آرام دارم/ شب و روز غصه ي اطفال دارم... حالا هم که بچه هايمان بزرگ شده اند و پسرم به تازگي زن گرفته...»
وسط حرفش پريدم:« شما که گفتيد بچه دار نشديد؟!»
صداي ناله مانندش گوشم را آزار داد:« چند سال که گذشت و بچه دار نشديم، دکتر گفت مي توانيم با لقاح مصنوعي بچه دار شويم، ما هم قبول کرديم، ولي اينطوري آدم احساس نمي کند که بچه از خودش است. تازه، وقتي به دنيا آمد شبيه همه شده بود الا من. همه مي گفتند به کي برده قشنگيش، به خاله خال فرنگيش/ به کي برده لبونش، به عمه ي مهربونش!»
به او قوت قلب دادم:« حالا که ديگر پسرتان بزرگ شده و به تازگي زن گرفته، شما بايد گذشته را فراموش کنيد و به آينده و نوه هاي گلي که قرار است داشته باشيد،فکر کنید»
آهي از ته دل کشيد:« چه عروسي! ايراني که نيست، پسره رفته عروس خارجي گرفته. آخر یکی نبود بپرسد دختر ايراني قحط بود که با يک دختر افغاني ازدواج کردی؟»
سريع جواب دادم:« اين که ناراحتي ندارد، افغانستان قبلاً مال ايران بوده، پس هموطن محسوب مي شويم! تازه...»
حرفم را قطع کرد:« اگر قرار به اين باشد پس ما با يوناني ها هم هموطنيم! چون چند سال يونان دست ايران بود، چند سال هم ايران دست يونان بود! تازه اگر اين طوري حساب کني يک روزي از چين تا اروپا دست ايران بوده، پس ما با همه ي ملت ها هموطنيم؟ حالا مي ترسم با بدشانسي اي که از بچگي گريبانم را گرفته، اين عروس هم دردسر شود!»
پرسيدم:« دردسر؟»
گفت:« آمديم و اين دختر از طالبان بود، اگر ما را به جرم همکاري با آنها بگيرند چه؟»
موبايلم زنگ خورد، گفتم:« ببخشيد، بايد به تلفن جواب بدهم.»
از روي نيمکت بلند شدم:« الو، بفرمایيد...»
صداي شيطنت آميز کيانا، دوستم، از پشت خط گفت:« ظاهراً اين خانم قصد دارد که حسابي مغز سرت را بخورد. چند دقيقه است که زير نظر گرفتمتان و مي بينم يک نفس دارد حرف مي زند. از او خداحافظي کن و پيش من بيا.»
گفتم:« تو کجا هستي که مرا مي پايي؟»
خنديد:« ورزش کردن موجب سلامتي است، دقيقاً رو به رويت هستم!»
نگاهش کردم که از زور ورزش کردن، مثل لبو قرمز شده بود! لبخند زدم:« حرفت را اطاعت مي کنم!»
از زن که معلوم بود به خاطر خداحافظيم ناراحت شده دور شدم و به طرف دوستم رفتم. بايد باز هم به مصاحبه کردن ادامه بدهم، شايد دوباره بتوانم آدم بدشانسي پيدا کنم.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

بهناز باران خواه ,کیمیا مرادی ,احسان کاظمی ,لویذا هدایتی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

احسان رضايي (9/9/1392),مهساعبدلی (9/9/1392),الهام توکل (9/9/1392),حسین رستمی زاده (9/9/1392),احسان کاظمی (9/9/1392),سحر ؟!؟ (9/9/1392),بهناز باران خواه (9/9/1392),لویذا هدایتی (10/9/1392),سیده ساجده شهریاری (10/9/1392),کیمیا مرادی (10/9/1392),میثم زارع (11/9/1392),محمد رضا غلامی (13/9/1392),سیده ساجده شهریاری (15/9/1392),محمد حسینی کاریزکی (15/9/1392),شیدا محجوب (29/6/1393),لویذا هدایتی (8/10/1398),

نقطه نظرات

نام: سیده ساجده شهریاری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 آذر 1392 - 16:06

نمایش مشخصات سیده ساجده شهریاری =)) واو چه اصطلاحات و شعرایه خال خان باجی باحالی تو داستان بود=))


@سیده ساجده شهریاری توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در یکشنبه 10 آذر 1392 - 20:32

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
قابلی نداشت. ممنون که داستان رو خوندین.


نام: سیده ساجده شهریاری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آذر 1392 - 03:13

نمایش مشخصات سیده ساجده شهریاری سلام لویذا جان یه وقت از دستم ناراحت نشده باشی
من کلا زیاد میخندم
وگرنه داستانت انقد خوب بود که با اینکه طولانی بود من تا آخرش رو خوندم@};-


@سیده ساجده شهریاری توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آذر 1392 - 22:06

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
نه عزیزم من اینقدرام بی جنبه نیستم. شما هر جور دوست داری بنویس
ممنون که وقت گذاشتی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.