روزگار غريب برادران« تکين»

مرد آنقدر ژوليده حال بود که از ديدنش غمي عميق بر جانم نشست. يک دسته چوب به سمتم گرفت و با تحکم گفت:« بشکن!»
آنقدر جدي بود که ناخودآگاه دسته چوب را گرفتم و به آن فشار آوردم. هيچ اتفاقي نيفتاد. مرد قهقهه زد:« نمي تواني! نمي تواني بشکني!»
***
اوايل ما چهار برادر بوديم، سبک تکين، سنگين تکين، رنگين تکين و چندين تکين. پدر خدا بيامرزم حاجي بهمن که برخلاف اسم با ابهتش- که حتي گلوله ي کوچکي از برف هم نبود چه رسد به بهمن- چندان ابهتي از وجنات و سکناتش پديدار نبود، اسامي ما را هدفمند انتخاب کرده بود. هنگام تولد برادر اولم که چون از همه بزرگ تر بود« خان خان» صدايش مي کردم، مادرم زجر زيادي کشيد چرا که بسيار سنگين وزن بود و گذاشتن اين بار سنگين بر زمين کمر مادر خدا بيامرزم را شکست. البته واقعاً کمرش نشکست اما تاندون است؟ ماندون است؟ تاندوم است؟ نمي دانم هر چه هست يک چيزي بود در کمرش، ظاهراً رگي، پي اي چيزي بود که کشيده شد و از آن وقت به بعد ديگر کمرش آن کمر سابق نشد. بهر حال بماند، پدرم نام سنگين تکين را برايش انتخاب کرد که الحق اسم مناسبي هم بود چرا که از همان اوايل کودکي هيکل درشتي داشت و بچه هاي محل بچه غول و غول فشن و غول خان و... صدايش مي کردند.
برادر دومم که به دنيا آمد از آن جايي که موهاي سفيد و چشمان عسلي و پوست صورتي داشت پدرم نام او را رنگين تکين گذاشت. ناگفته نماند که اضافه کردن« تکين» براي صلابت دادن به اسمشان بود و دلالت بر تک بودن آنها مي کرد. من به او مي گفتم خان داداش ولي بچه هاي محل به او مي گفتند بوقلمون! از حق هم نگذريم اسم مناسبي بود چرا که از همان اوان کودکي حزب باد بود و در چشم به هم زدني تغيير موضع و عقيده مي داد.
برادر سومم که آقا داداش بودند چندين تکين لقب گرفتند چرا که در هنگام ولادتشان آنقدر اوضاع ناجوري پيش آمد که چند دکتر بر بالين مادرم حضور به هم رساندند تا حضرت آقا صحيح و سالم به دنيا بيايد. براي همين پدرم اسمش را چندين تکين گذاشت. حاج بهمن ِ خدا بيامرز انگار حس ششم داشت و مي دانست که بچه هايش درست متناسب با اسمشان کاره اي مي شوند. آقا داداش چندين کار را با هم انجام مي داد. چندين رشته درس خواند و هي آن ها را عوض کرد و حتي از همان بچگي چندين جور حرف مي زد و هر بار که حرف خود را عوض مي کرد کسي متعرض او نمي شد.
اما من از آن جايي که خيلي راحت پا به اين دنيا گذاشتم و مادر آمرزيده ام را- که بهشت زير پاي مادران است- اصلاً به رنج و مشقت نينداختم و صورت نيکو و هيکل بي نقصي داشتم، افتخار اين نام نامي ام- سبک تکين- را از سوي پدرم به دست آوردم. ضمن اينکه نامم يک نام اصيل ايراني است و به نظر او ايرانيان اصيل قدمهاي سبکي داشته اند و خوش يمن هستند.
پدر خدا بيامرزم که خيلي زود به اختلال حواس دچار شده بود، هميشه از اوايل کودکي ما را دور هم جمع مي کرد تا نصيحت مان کند، اما هر بار هم هنوز شروع نکرده مي گفت:« نه، شماها نصيحت پذير نيستيد، بلند شويد برويد!»
و ما هم به رسم هميشگي مي پرسيديم:« براي چه؟»
و او مي گفت:« حتماً داستان آن پيرمردي را که پسرهايش را دور هم جمع کرد و چوب به دستشان داد و گفت بشکنيد، شنيده ايد؟!»
ما هم مانند بز اخوش براي تاکيد سر تکان مي داديم و او بي توجه به ما ادامه مي داد:« همه چوبها را شکستند، آنهم به راحتي. بعد دسته اي چوب به دستشان داد و گفت:« حالا بشکنيد!» هيچ کس نتوانست. پيرمرد بچه ها را نصيحت به اتحاد کرد. من هم همين کار را با شما مي کنم ولي نمي دانم چرا اين داستان بر دل و جان شما چهار نفر نمي نشيند. چرا اينقدر با هم دعوا مي کنيد و همديگر را کتک مي زنيد؟ وقتي بزرگتر شويد با هم خوب مي شويد، آنوقت همديگر را دوست خواهيد داشت ولي آن موقع ديگر دير مي شود چون هر کدام به دنبال زندگي خودتان مي رويد، شايد يکي تان برود مشرق، يکي تان برود مغرب. شايد هم من و مادرتان آن موقع ديگر زنده نباشيم که خوبي شما را با هم ببينيم، حالا تا زنده ايم بزنيد توي سر همديگر! برويد، برويد که ديگر شما را نصيحت نمي کنم چون به آن عمل نمي کنيد پس چه فايده اي دارد؟ نصيحت کسي سودمند آيدش/که... حالا ادامه ي اين بيت را يادم نمي آيد، ولي خب يک شعر ديگري هست که مي گويد: نصيحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند/ جوانان سعادتمند پند پير دانا را!
البته اين هم حالا به کار ما نمي آيد چون شما که بچه ايد و جوان نيستيد، من هم که جوان دانا هستم نه پير، ولي خب اصل کلام را شماها بايد درک کنيد، مي فهميد؟»
و ما فهميده يا نفهميده براي دلخوشي او سر تکان مي داديم و پيش خود مي گفتيم:« بيچاره پيرمرد هوشش زوال يافته، پريشان مي گويد.» حاج بهمن هم گاهي تا خود صبح اين نصيحت کردن را طول مي داد و آنقدر حرفهاي فيلسوف مآبانه اي به خوردمان مي داد که غالباً نمي فهميديم و از جلسات پند دادن هاي او فقط در مورد سر تکان دادن به درک بسيار عميقي مي رسيديم.
اما از اواسط بگويم که ديگر سه برادر بوديم چرا که سنگين تکين به جمع خدا بيامرزانِ فاميلمان اضافه شده بود. او را کنار قبر حاج بهمن خاک کرديم تا اگر جايش تنگ بود بتواند از قبر حاجي که لاغر بود هم استفاده کند و جايش باز بشود. هر چه به او مي گفتم:« خان خان آنقدر نخور! قند و چربي و هزار جور چيزهاي ديگر که ما نمي دانيم و دکترها مي دانند، در بدنت بالا مي رود» به خرجش نمي رفت که نمي رفت. مي گفت:« آدم تا زنده است بايد هر چيزي را که دوست دارد بخورد که وقتي مرد حسرت هيچ غذايي به دلش نمانده باشد». خلاصه هر چه از ما سه برادر به او اصرار که« عقل سليم در اينه» نبايد همه چيز خورد، از او انکار که هيچ مشکلي پيش نمي آيد تازه هر مشکلي هم بود« بيمه کند هزينه».
خلاصه از ناپرهيزي اوره و کلسترول و فشارش رفت بالا و حالي به حالي شد و جان به جان آفرين تسليم کرد.
رنگين تکين هم در بازار براي خودش کار و کاسبي درست و حسابي اي راه انداخته بود و با زبان چرب و نرم و چند صفتي بودنش روز به روز پيشرفت مي کرد.
اما چندين تکين با گذشت چندين سال هنوز کار ثابت نداشت و هي از اين شاخه به آن شاخه مي پريد و به قول ديگران دمدمي مزاجي اش شهره ي خاص و عام شده بود.
اما بنده هم به قول اهل محل بهره اي متناسب با اسمم برده بودم و در سبک گري و جلف بازي يک پا اوستا شده بودم؛ البته اهل هنر به اين سبک بازيها مي گويند« تئاتر» اما در محله ي ما اين چيزها خريدار نداشت چرا که مي گفتند:« اين کارها آخر و عاقبت خوشي ندارد و آخرش سر و کارت بايد به خاطر چنين شغلي با کرام الکاتبين بيافتد و حساب و کتاب پس بدهي.»
هنوز هيچکدام ازدواج نکرده بوديم و در خانه ي پدري زندگي مي کرديم.
اما برويم سراغ اين اواخر که خان داداش و آقا داداش هر دو در يک مغازه ي قصابي در بازار کار مي کردند و با هم شريک شده بودند. يک روز دختر با کمالاتي به مغازه پا مي گذارد و هر دو يک دل، نه صد دل عاشق او مي شوند. دختر مدتي مشتري آنها مي شود تا اينکه يک روز بعد از رفتن او برادرها بر سر اينکه بايد نصيب کدامشان بشود دعوايشان بالا مي گيرد و ساطورهايي را که براي تکه کردن گوشت بالا برده بودند بر فرق سر يکديگر فرود مي آورند و هر دو با هم جان مي سپارند و پرونده ي اين دنيايشان بسته مي شود.
خدا بيامرزدت حاج بهمن که با اينکه هيکلت به اندازه ي گلوله ي برفي بيش نبود، روحت به عظمت و پرصلابتي بهمن بود. چه حرف ها که تو زدي و ما به حساب زوال عقلت گذاشتيم اما تو حواس پرت نبودي و از ما جوانهاي باهوش عقل بيشتري داشتي.
***
رئيس بيمارستان رواني، دکتر آرامش، کاغذهايي را که در دستش بود روي ميز گذاشت. با اندوه گفت:« آخرين نوشته اي که در زمان صحت عقلي خود نوشته همين ها بود که برايتان خواندم. چند روز بعد از نوشتن اين جملات به طور کامل عقلش را از دست مي دهد و به اين مکان منتقل مي شود تا تحت درمان قرار بگيرد.»
گفتم:« آخر چرا؟ دليل اين جنون يکباره چيست؟ او که بازيگر تئاتر بوده؟ يعني مرگ دو برادر آنقدر روي او تاثير گذاشته است؟ يا دليلش تنهايي و... بوده است؟»
دکتر از پشت ميزش بلند شد، پشت پنجره قرار گرفت و گفت:« دليل جنونش عذاب وجداني بوده که از مرگ برادرانش داشته است.»
با تعجب پرسيدم:« عذاب وجدان؟!»
دکتر سرش را برگرداند و از روي شانه به من نيم نگاهي انداخت:« برادرها در يک خانه زندگي مي کردند اما از حال و روز هم آگاهي نداشتند. سبک تکين عاشق يکي از بازيگران تئاتر که با او همکار بوده مي شود. و حتي از او در خيابان خواستگاري مي کند و جواب بله را به دست مي آورد، اما برادرها بي خبر بودند. يک روز آدرس قصابي برادرها را به او مي دهد و مي گويد از اين به بعد از آن جا گوشت بخرد. دختر هم چند باري به قصابي برادرها مي رود و بدون آنکه خود را معرفي کند گوشت مورد نيازش را تهيه مي کند تا اينکه يک روز وقتي دختر بعد از خريد گوشت از مغازه بيرون مي رود برادرها که هر دو عاشقش شده بودند به جان هم مي افتند و...
سبک تکين چند روز بعد از نوشتن اين مطالب، مشخصات دختر را از مغازه دارهاي ديگر مي گيرد و با پرس و جو خانه ي او را پيدا مي کند که متوجه مي شود آن دختر کسي نيست جز دلبر خودش.
بعد از آن آشفته مي شود و خود را قاتل برادران مي داند. از روزي که به بيمارستان رواني آمده تنها ملاقات کننده اش دختر جوان و زيبايي است که با چشمهاي اشک آلود جمعه ي هر هفته برايش چوب هاي تازه و خوشبو مي آورد. سبک تکين هم با اشتياق هر چه تمامتر چوب ها را از دست دلبر شاداب ديروز و افسرده ي امروزش مي گيرد و آنها را دسته مي کند. هر بار که کسي از کنارش رد مي شود چوبها را به او مي دهد و مي گويد:« بشکن!» و چون کسي نمي تواند آن دسته چوب بزرگ را بشکند قهقهه مي زند که:« نمي تواني بشکني! نمي تواني بشکني!»»
از رئيس بيمارستان رواني خداحافظي کردم و از دفترش بيرون آمدم تا هر چه زودتر به دفتر مجله برگردم و اين ماجرا را به صورت داستان بنويسم.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

الهام توکل ,موژان تقوی ,بهناز باران خواه ,احسان کاظمی ,لویذا هدایتی ,لویذا هدایتی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

احسان کاظمی (9/7/1392),سحر کمالی (9/7/1392),الهام توکل (9/7/1392),نریمان م (9/7/1392),جعفر عباسی (9/7/1392),مهساعبدلی (9/7/1392),پیمان ذ.حسینی (9/7/1392),محمدجواد عباسی (9/7/1392),لویذا هدایتی (9/7/1392),ابوالحسن اکبری (9/7/1392),موژان تقوی (9/7/1392),مریم موسوی (9/7/1392),میثم زارع (10/7/1392),مریم موسوی (10/7/1392),مریم موسوی (10/7/1392),آرش شهنواز (11/7/1392),جعفر عباسی (12/7/1392),لویذا هدایتی (12/7/1392),مجید رجبی (13/7/1392),کیمیا مرادی (28/7/1392),لویذا هدایتی (7/8/1392),لویذا هدایتی (9/9/1392),شیدا محجوب (29/6/1393),لویذا هدایتی (18/7/1399),

نقطه نظرات

نام: احسان کاظمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 مهر 1392 - 08:25

نمایش مشخصات احسان کاظمی سلام لویذا عزیز اولا که خوب بود پرورش شخصیت هات و زبان طنزت البته تغییر زاویه دید اول شخصت به سوم شخصت هم خوب بود ولی اه دقت کنی اول شخصت هم تقریبا برای خودش دانای کلی هست و با بخش دوم اونقدر فرق نمیکنه ئ یک نکته آخر استان حالا چرا ما باید بدونیم این خانمه خبرنکار و تو مجله کار میکنه به نظرم یکم لوث میکنه کارتو و نکته اخر اینکه سبک تکین واژه فارسی نیست بلکه مغولی اینو از لغت نامه دهخدا برداشتم:

سبکتکین:

(تلفظ: saboktakin) (مغولی) سبکتگین ، سبک قدم ، نیک قدم ؛ (در اعلام) نام پدر سلطان محمود غزنوی و مؤسس سلسله غزنویان .


@احسان کاظمی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در سه شنبه 9 مهر 1392 - 17:59

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون از اینکه داستان رو خوندین و نظرتون رو گفتین. در مورد زاویه دید حق باشماست.
در مورد اسم سبک تکین هم درست است مغولی است و من درست تحقیق نکردم. دلیلش این است که در فهرست نامهای ایرانی این اسم را دیده بودم که جزو اسامی ایرانی نوشته شده بود.
در مورد اینکه گفتین چرا خانومه خبرنگاره چون نمی دونستم بگم این خانم که داره سراغ سبک تکین رو می گیره کیه ؟ ولی الان که شما این نکته رو گفتین متوجه شدم که می شد مثلا یکی از پرستارها از دکتر بپرسه یا یکی از ملاقات کنندگان یا...


@لویذا هدایتی توسط میثم زارع Members  ارسال در چهار شنبه 10 مهر 1392 - 10:30

نمایش مشخصات میثم زارع دوست گرامی درود سخن دیگران را من بازگو نمی کنم
در مورد نامهایی که بکار بردید چند نوشته می گذارم
نخست با توجه به اینکه در این نامگذاری هدفی داشته اید که در داستان بکار برید تا هماهنگ شود چندان نادرست نمیاد چنانکه این گاه هم ما بسیاری نام ترکی داریم خود تکین پسوند ترکی است سبک تکین که پدرش هم البتگین نگاهی به تاریخ بیهقی بیندازید هم برای داستان خوب است هم برای این نام های ترکی! که درست و به جا نام رمان تاریخی گرفته به عنوان یه پیشنهاد نگاهی بیندازید
ددگر اگر کسی می خواهد نوشته ای بنویسد از قبلش می رود و کتاب پیش چشم می کند که اینجاها گیر نکنه !
سدگر پس به کتاب های نادرست نگاه نکنید
پاینده باشید و سرافراز


@میثم زارع توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در چهار شنبه 10 مهر 1392 - 12:50

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
بله حرف حساب جواب ندارد . البته برای گیر کردنم باید به راه فراری اشاره کنم:
و آن اینکه شخصیت پدر در داستان من طرز تفکری که دارد را بیان کرده و من مسئول فکر کردن و طرز بیان شخصیتم نیستم همچنان که بسیاری از افراد وقتی اسم پسرشان را می گذارند سبک تکین فکر می کنند که اسمی ایرانی است.
دوما من که نگفته ام سبک تکین اسم اصیل فارسی است من گفته ام ایرانی است و خب سلسله غزنویان مگر مال ایران نبوده؟ مگر ترک ها ایرانی نیستند؟


@لویذا هدایتی توسط میثم زارع Members  ارسال در چهار شنبه 10 مهر 1392 - 16:21

نمایش مشخصات میثم زارع دو گون دیدگاه است من اف******** شخصیت را پس دست من است نه به من چه که شخصیت چه می گیود وقتی افریده شد شد دیگه!
سخن تاریخی در دوره سامانی که اگر یکی از سلسله های خوب و ازداد مدرانه که در ایران وجود داشته است اشاره کنیم رسم بدی پایه گذاری کردند که باعث نابودی خودشان شد برای غلامی و غلامبارگی طایفه ای از ترکان زرد پوست شرق خراسان بزرگ را به خدمت گرفتند که انان کم کم از خود دلاوری های ی نشان دادند و به خدمت سپاهی گری درآمدند و سپس بر سامانیان شوریدند و سلسله انان را از بین بردند ان ترکان نه و لی اذری ها بله ایرانی هستند ان هم از ایرانی ها اصیل چنانکه می توان به اتکشده ایی که مخصوص کشاورزان در انجا بوده است اشاره کرد که یکی از سه اتشکده بزرگ پیش از اسلام بوده است
چون سلسله غعزنویان ایرانی نبود دست به تاریخ سازی زد محمود غزنوی بزرگترین پادشاه غزنویان همان سلطان محمود که خود را زاولی نامید محمود زاولی اما چون این نسب سازی دروغین انچنان کاری از پیش نبرد خدشان را بیشتر به خلیفه بغداد می چسباندند که مجال توضیح بیشتر اینجا نیست


@میثم زارع توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در جمعه 12 مهر 1392 - 21:21

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون از توضیحات کاملتان راه فرارم را بستید.


نام: احسان کاظمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 مهر 1392 - 08:26

نمایش مشخصات احسان کاظمی ولی در کل خوب مینویسی لویذای عزیز@};- @};- @};- @};-


@احسان کاظمی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در سه شنبه 9 مهر 1392 - 18:00

نمایش مشخصات لویذا هدایتی ممنونم که وقت می گذارین و داستان هام رو می خونین


نام: سحر کمالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 مهر 1392 - 08:33

نمایش مشخصات سحر کمالی @};-


@سحر کمالی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در سه شنبه 9 مهر 1392 - 18:00

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون از گل زیبات و تشویقت


نام: احسان رضايي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 مهر 1392 - 09:26

نمایش مشخصات احسان رضايي سلام
شما ذهن خوبي در داستان پردازي داريد و طرح خوبي هم مي‌زنيد اما متاسفانه در لحن و تكنيك هنوز كمي ضعيف هستيد. البته من اطمينان دارم اگر همين راه را دنبال كنيد و دست از نوشتن برنداريد و البته نقد كارهاي خود را به كار ببندين حتما نويسنده خوبي مي شويد. نقد احسان پيرامون زاويه ديد و اضافات كاملا درسته و حال به آن اضافه كنيد لحن قصه گويي خود را كه به شيوه رزم رستم و اسفنديار است و نياز به پرداخت قوي و البته تكنيك تغيير زاويه ديد هم كمكي نكرده چه آنكه اگر كلا داناي كل مي‌نوشتيد خيلي ضرر نمي‌كرديد. در ضمن خانوم زبان شما كاملا يك زبانه دخترانه لطيف و زيباست. به شما پيشنهاد مي‌كنم فعلا سراغ سوژه هايي با شخصيت مردانه نرويد.
با سپاس


@احسان رضايي توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در سه شنبه 9 مهر 1392 - 18:12

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
رزم رستم و اسفندیار؟ چه جالب بیان کردید. حق با شماست آنچه که در تمام داستان هایم حس می شود کمبود لحن مناسب است.
ممنون از اینکه وقت می گذارید و داستان هایم را نقد می کنید باشد که مفید واقع شود.


نام: بهناز باران خواه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 مهر 1392 - 20:49

نمایش مشخصات بهناز باران خواه درود لویذای عزیز...
من باز هم مفتخر شدم که به دفتر افتخار، افتخار! شما سر بزنم و یکی دیگه از داستان های افتخار آمیزتون رو بخونم... واقعا افتخاریست برای من!
افتخار آفرینی هایتان مداوم باد! @};-


@بهناز باران خواه توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در جمعه 12 مهر 1392 - 21:26

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
چقدر افتخار بهم هدیه دادی حالا می تونم اسم داستان بعدیم رو بذارم افتخارالممالک.
من هم به شما افتخار می کنم . اصلا برای همین اسم دفترمو گذاشتم افتخار افتخار چون به همه ی شما دوستان خوب که داستانام رو می خونید و به نقدهاتون افتخار می کنم.
مفتخر باشید بهناز جان


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در پنجشنبه 11 مهر 1392 - 21:44

سلام .=)) =)) @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در جمعه 12 مهر 1392 - 21:22

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون از اینکه داستان را خواندید


نام: مجید رجبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 مهر 1392 - 18:58

نمایش مشخصات مجید رجبی سلام
نوشتت زیبا بود
ای کاش ادامه داشت
من از دیرینه داستان می نوشتم والان می خواه به کمک توبنویسم
اگر مایلی به شماره موبایلم اسمس بده
09357656198



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.