هجوم ميمون ها...

- ميمون!
اين كلمه را كه مي شنوي بلافاصله بر مي گردي و اطرافت را نگاه مي کني.
- هيچکس نيست!
- ميمون!
با عجله به طرف خيابان بر مي گردي و مي بيني که چند جوان بيکار در ماشين آخرين مدلشان دارند به تو مي خندند. وقتي با عجله به طرف آنها مي دوي پايشان را روي گاز مي گذارند و فرار مي کنند. مشتت را در هوا تکان مي دهي و چند فحش نثارشان مي کني و همين طور که بطرفشان مي دوي...
- ميمون!
با حالتي دفاعي بر مي گردي و مادري را مي بيني که دارد به بچه اش، که با بي خيالي پفک هايش را روي سنگفرش پياده رو مي ريزد و با کفش هايش آنها را لگد مي کند، فحش مي دهد.
به راه خود ادامه مي دهي ولي نزديک است سرت به تير چراغ برق بخورد، سرت را بالا مي گيري که بگويي« عجب شانسي آوردم سرم به تير نخورد!» ولي در عوض آگهي فروش ميمون هاي اصيل را مي بيني. با بي حوصلگي راه خودت را در پيش مي گيري ولي ناگهان متوجه مي شوي که از مقابل مغازه ي فروش ميمون هاي دست آموز رد شده اي...
با اعصابي خرد و خسته به خانه مي رسي و لبخند مي زني که« تمام شد، حالا استراحت مي کنم» و کليد را در قفل در مي چرخاني و بازش که مي کني دو بچه ي بازيگوش در حالي که نقاب ميمون روي صورتشان زده اند مي گويند بايد به باغ وحش برويم و مگر مي تواني از پس آن دو بربيايي.
سوار ماشين مي شوي، جلوي ماشين يک عروسک ميمون آويزان شده، آن را از روي شيشه مي کني و توي داشبورد مي گذاري و با چشم غره به بچه هايت مي گويي« ديگه از اين چيزها توي ماشين نگذاريد، خوشايند نيست». مادر بچه ها مي گويد:« اتفاقاً ميمون شگون دارد، من که اين طور شنيده ام». داد مي زني که« اي بابا، خانم اين چه حرفيه که جلوي بچه ها مي زني، همه اش پرت و پلا است».
به باغ وحش که مي رسي اولين قفسي که توجه بچه ها را جلب مي کند قفس ميمون هاست و تمام وقت به تو مي گويند که« بابا چقدر ميمون اينجاست!؟»
وقتي به خانه مي رسي شب شده، با فکر به روز نحسي که گذرانده اي روي کاناپه لم مي دهي که تلويزيون را روشن کني و يک برنامه ي خوب تماشا کني ولي همين که تصوير بر روي صفحه ي تلويزيون مي آيد مي بيني که برنامه ي راز بقا شروع شده... اين هفته درباره ي ميمون هاي جنگل هاي مناطق گرمسيري است. مي گويي« چه خبر است ؟» و کانال تلويزيون را عوض مي کني. فيلم کوتاهي است راجع به همزيستي ميمون هاي گونه هاي مختلف ديگر واقعاً اعصابت به هم مي ريزد. تلويزيون را خاموش مي کني و کنترل را به گوشه اي پرت مي کني و مي روي که مسواک بزني. همين که مي خواهي مسواک را برداري نگاهت به عکس ميمون روي مسواک بچه هايت مي افتد. از خير مسواک زدن مي گذري و مي روي مي خوابي ولي تا صبح خواب ميمون مي بيني !
روز بعد با خستگي ديروز به سر کار مي روي. در راه نگاهت به سالني مي افتد که بر روي پرچم سر در آن نوشته: بررسي زندگي انواع ميمون ها در سراسر دنيا با سخنراني...
زير لب مي گويي« اين روزها ميمون ها چقدر مهم شده اند!» سرکار که مي رسي همکارت را مي بيني که براي تولد دخترش يک عروسک ميمون خيلي بزرگ خريده، با عصبانيت پشت ميزت مي نشيني و تقويمت را باز مي کني که ببيني بايد چه کاري انجام دهي ولي ناگهان چشمت به چيزي مي افتد و در جا خشکت مي زند:
امسال سال ميمون است !


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

بهناز باران خواه ,احسان کاظمی ,لویذا هدایتی ,لویذا هدایتی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (25/6/1392),الهام توکل (25/6/1392),سحر کمالی (25/6/1392),لویذا هدایتی (25/6/1392),احسان کاظمی (25/6/1392),حوریا شیری (25/6/1392),احسان رضايي (25/6/1392),موژان تقوی (25/6/1392),جعفر عباسی (25/6/1392),بهناز باران خواه (25/6/1392),نریمان م (25/6/1392),جعفر عباسی (25/6/1392),مصطفی سالاروند(طوبی) (25/6/1392),فرشته شهرابی (25/6/1392),جعفر عباسی (27/6/1392),سید مجتبی موسوی (28/6/1392),جعفر عباسی (28/6/1392),لویذا هدایتی (7/8/1392),لویذا هدایتی (23/7/1399),

نقطه نظرات

نام: احسان کاظمی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 12:10

نمایش مشخصات احسان کاظمی خیلی خوب بود واقعا آدم با این مرض میمونی چیکار باید بکنه من خودمم تو داستان جدیدم سر از سیاره میمون ها در آوردم و تیوری داروین رو نقض کردم...واقعا لذت بردم@};- @};-


@احسان کاظمی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 18:41

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون . بله داستانتون رو خوندم جالب بود.


نام: احسان رضايي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 15:08

نمایش مشخصات احسان رضايي سلام
نه طناز خوبي نيستي حالا ميگم چرا دليل دارم. خانم اين زاويه ديد و لحن جدي شما هركاريشم كني با طنز كلامي كه هيچ با طنز موقعيتم طناز نميشه. عدم تعادل داستانو با ديدن و شنيدن صدتا ميمون هم كه بخواي بهم بزني لاجرم خنده دار نميشه آخه ميشه؟ نه اما مثل هميشه قلمتون روونه اما شما جدي نويسي. طنازي سخته خداييش من حتي تاحالا نزديكشم نشدم و همه تجربه هامم شبا زير بالشم ميزارم چشم كسي بهشون نيافته.
اما دست شما درد نكنه


@احسان رضايي توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 18:56

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
در مورد طنزنویسی یه چیز رو باید در نظر داشت و اون اینه که اصولا طنز نباید خواننده رو به خنده وادار کنه. یعنی هر نوشته ی خنده داری طنز نیست ممکنه فکاهی یا هجو باشه. خیلی از داستان ها هستند که خنده دار نیستند ولی طنز هستند. مثل بعضی داستان های آنتوان چخوف و صادق هدایت که طنز دارند اما خنده دار نیستند.
صد البته طنزنویس شدن سخته و راحت نیست. کلا نوشتن خوب چه طنز و چه غیر طنز سخته اما اگر به خاطر سختی ننویسیم اصلا نویسندگی رو باید گذاشت کنار. اتفاقا دلیل گذاشتن داستان هام توی سایت همینه که ببینم بازخورد اونها چه طوریه . چند نفر در این جمع خوششون اومده و یا اینکه از نظر هر کس عیبش چی بوده تا بتونم بهتر بنویسم. مسلما هر شخصی که بخواد نویسنده باشه اصول نقد داستان رو باید بخونه و بدونه اما بعضی وقت ها به خاطر علاقه ای که شخص نویسنده به داستان هاش داره نقد کردن داستان خودش براش سخت می شه و شاید اشتباهاتش رو نبینه. مثل اینکه شما می گید من لحنم جدیه در حالی که در این داستان من خودم اصلا به این توجه نکردم و باید ببینم چند نفر این احساس رو دارن. قبلا هم برای داستان دیگه ای نوشتم که اگر احساس من به عنوان نویسنده خوب منتقل نمی شه از ضعف قلمم هست و این باید تصحیح بشه. به خاطر اینکه داستان رو خوندین ممنون.


نام: بهناز باران خواه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 19:13

نمایش مشخصات بهناز باران خواه درودی دوباره به شما...
باز هم از خوندن داستان شما لذت بردم... کــــــــلی.
نقدی نیست... هرچه هست تشکر است و آفرین.
قلم هایتان متحرک باد شدیـــــد!@};-


@بهناز باران خواه توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 20:42

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام عزیزم
ممنون از اینکه داستان رو خوندی.
شما هم موفق باشید


نام: جعفر عباسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 19:15

نمایش مشخصات جعفر عباسی سلام
تا ابتدای بخش باغ وحش داستان خیلی خوب بود. بعضی از تلخی های اجتماعی با لایه ای از لحن طنزآلود بیان شده بود. ولی متاسفانه بعد از اون، داستان فقط به سمت نوعی از طنز میره که نه میشه گفت طنز کامله و نه طنز تلخ.
پیروز باشید...


@جعفر عباسی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 20:43

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
از نظری که دادین ممنون.
موفق باشید


نام: مصطفی سالاروند(طوبی) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 20:15

نمایش مشخصات مصطفی سالاروند(طوبی) زیبا بود.البته لحن طنز حرفه ای نداشت.پایدارباشید.@};-


@مصطفی سالاروند(طوبی) توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 20:47

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون از نظرتون فقط اگر میشه راجع به لحن طنز حرفه ای یکم برام توضیح بدین.
موفق باشید


نام: فرشته شهرابی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 21:10

نمایش مشخصات فرشته شهرابی ُسلام لویذای عزیز
راستش من این متن رو به داستان نزدیک نمیدونم

شاید به خاطر راوی ای که به کار بردی باشه شاید هم به دلیل اینکه سعی کردی درون مایه ی داستانت طنز باشه که متاسفانه این طور نشده.
بله درسته که میگن طنز حتما نباید خواننده رو بخندونه اما همونجا هم گفتن که طنز اگر قرار نیست کلامی باشه پس باید خواننده رو به فکر وادار کنه
عذر میخوام اگر از نقدم ناراحت شدی
موفق و پیروز باشی@};-


@فرشته شهرابی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 21:32

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
نه عزیزم از نقدت ناراحت نشدم ممنون که داستان رو خوندی و نظرت رو گفتی.
شما هم موفق باشی


نام: سید مجتبی موسوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 شهريور 1392 - 08:24

نمایش مشخصات سید مجتبی موسوی این روزها میمونها چقد مهم شده اند!...جمله فوق العاده ایست ;) :) ...خط سیر داستان بهم ریخته است...می کنی .. میزنی .. می گذری .. نزدیک است .. افعال شخصیت داستان را قبل از وقوع بیان میکند..برا همین باور پذیری و تاثیری گذاری رو کم میکنه...برا من که ایجور بود!


@سید مجتبی موسوی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در پنجشنبه 28 شهريور 1392 - 13:17

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون از اینکه داستان رو خوندین.موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.