همه با هميم و همه تنهاييم!

نزديک شب عيد بود و من ذوق زده وارد مغازه ي مانتو فروشي شدم. مانتوي خوش دوخت و گران قيمتي انتخاب کردم و پوشيدم. آنقدر از آن خوشم آمد که ديگر از تنم در نياوردم، پيش خود گفتم:« پولش را مي دهم و مانتوي قبلي را در کيفم مي گذارم». هنگام خروج از در مغازه شنيدم که فروشنده زير لب گفت:« گر خدا جامه دهد، کو اندام؟»
خواستم جوابش را بدهم که:« آن اندام چاق را هم خدا داده» ولي دوباره ديدم حتماً مي گويد:« اين شماييد که زياد مي خوريد!» و ديگر کسي فکر نمي کند که همه ي چاقي ها از زياد خوردن و خوشي بي اندازه نيست، از غصه است. تازه، چاقي هورموني يک مريضي است. با اين حرفش روزم را حسابي خراب کرد و شوق پوشيدن مانتو- مثل کيکي که به خاطر نزدن بيکينگ پودر، پفش بخوابد- فرو نشست.
به خانه که رسيدم شهرام مثل هميشه داشت براي مامان، که در حال درست کردن کباب بود، دروغ به هم مي بافت:« امروز يک قاچاقچي را دستگير کردم. جناب سرگرد گفت:« مسئوليت بازجويي با تو». گفتم:« چشم». هر کاري کردم، طرف اعتراف نکرد که نکرد. گفتم:« کتکت مي زنم!». گفت:« تو پليسي، نمي تواني!». من هم يک سرباز زير دست صدا کردم، گفتم:« من اين را حسابي مي شناسم، آنقدر آدم ناتوييست که به دادگاه رفتن احتياج ندارد، يکراست ببريدش زندان». طرف سنکوب کرد گفت:« داداش تو اول بزن اگر اعتراف نکردم بعد ببر زندان!» خلاصه چنان اعترافي ازش گرفتم که به خاطرش جناب سرگرد قول ترفيع به من داد.»
گفتم:« آره جون خودت!»
نگاهي به سر تا پاي من کرد و گفت:« مبارکه!»
گفتم:« حالا...» ولي در دلم کيف کردم چون از نگاهش خواندم که خيلي از مانتو خوشش آمده!
مهلا که کف خانه دراز کشيده بود و پتوي نازکي رويش انداخته بود داد زد:« مامان ببين شهلا چه مانتوي گراني خريده!»
قبل از اينکه مامان بخواهد حرفي بزند گفتم:« به خدا ديگر هيچ چيز نمي خرم، نه بلوز، نه شلوار، نه کيف... هيچ چيز! هر جا رفتيم و هر کس آمد همين را مي پوشم، اصلاً مانتويم را در نمي آورم؛ آخر خريد عيد که سالي يکبار بيشتر نيست!»
شهرام زد زير خنده. گفتم:« پليس بايد کمک حال مردم باشد، تو اگر واقعاً پليسي به فکر مادر و خانواده ات هم باش، اگر فقط نصف حقوقت را به ما بدهي وضعمان بهتر مي شود.»
خنده سريع از لبانش رفت:« من بايد به فکر خودم باشم يا نه؟ مي خواهم زن بگيرم. مجبورم پولهايم را پس انداز کنم، الکي که نيست! وقتي من رفتم يک نان خور کمتر مي شود آن وقت شايد پول تو جيبي من را به تو بدهند.»
گفتم:« من که برايت آستين بالا نمي زنم.»
خنديد:« لباس آستين کوتاه احتياجي به بالا زدن ندارد!»
بهرام با شيشه شور و يک مشت کاغذ مچاله شده از اتاق خواب بيرون آمد و گفت:«خيلي خوب است، تو که مانتوي گران مي خري، شهرام زن مي گيرد، مهلا هم کباب مي خورد، فقط منم که سرم بي کلاه مانده و از صبح دارم کار مي کنم و شيشه برق مي اندازم!»
يادم افتاد که اين کباب درست کردن اتفاقي نيست، به صورت مهلا نگاه کردم که عين گچ ديوار سفيد شده بود گفتم:« چه شده؟»
مامان که کبابها را لاي نان گذاشته بود آمد توي اتاق و آن را به دست مهلا داد:« چيزي نيست، فشارش افتاده. تو که نبودي بردمش دکتر، تشخيص داد کم خوني است، دارو داد گفت: بايد تغذيه اش را بهتر کنيد.»
گفتم:« خب مادر من، اين چند چنجه گوشت را وقتي حالش خوب است کباب کن بخورد که مريض نشود! اصلاً اين قد کوتاهش مال همين نخوردن است.»
بهرام گفت:« برو بابا، مگر خبر نداري رشد زيادي موجب جوان مرگي است!»
و بعد به شکمم اشاره کرد. شهرام شکلک درآورد و ريسه رفت.
رو کردم به شهرام:« به جاي اين اداها، نصف حقوقت را بده مامان که خواهرت از کم خوني نميرد!» دستش را در هوا تکان داد که يعني حرف نزن...
پوزخندي زدم:« بله ديگر، گرگ را داشتند نصيحت مي کردند گفت ولم کنيد گله رفت!»
از روي کاناپه اي که لم داده بود بلند شد:« من روزي چند تا خلافکار را زير دستم آدم مي کنم اگر خواهر خودم را نتوانم...»
جلو آمد که مثلاً مرا بزند ولي انگار پشيمان شد، دوباره روي کاناپه افتاد:« آن را چه زني که روزگارش زده است.» و دوباره خنديد.
رفتم کنار مهلا نشستم:« قربانت بروم، ناراحت نباش، داستانهاي جديدم را که نوشته ام به مجله مي فروشم، آن وقت تمام پولش را برايت دل و جگر مي خرم، براي کم خوني خوبست.» و پيشانيش را بوسيدم. مي خواستم بلند شوم که ديدم مهلا با نگاه بي زبانش به دستهاي بهرام اشاره مي کند. برگشتم، ديدم کاغذهاي مچاله اي که توي دستش است داستانهاي من است. از عصبانيت در حال انفجار بودم. حيف که هيچ وقت زورم به بهرام نمي رسيد و اگر دعوايمان مي شد اين من بودم که کتک مي خوردم. فقط توانستم داستانها را- که از بس خيس و مچاله شده ديگر قابل خواندن نبود- از دستش بيرون بکشم. صداي لرزانم در هوا پيچيد:« به جز اين ها چيز ديگري نبود؟»
گفت:« مثلاً با چه چيز شيشه ها را پاک مي کردم؟»
مامان که متوجه شده بود من چقدر عصباني شده ام و خودش هم حريف بهرام نيست گفت:« حالا اگر به جز کاغذ هاي شهلا کاغذ ديگري نيست با پارچه پاک کن!»
- مگر با پارچه هم مي شود؟
گفتم:« بله که مي شود.»
- اصلاً چطور است با دست پاک کنم؟
صدايم را بلند کردم:« تو بِدَم، بمير و بِدَم. اينها داستانهاي با ارزش من است، اينها ميراث فرهنگي اين خانواده مي شود چرا نمي فهمي؟»
با تمسخر رويش را به طرف شهرام کرد:« راست مي گويد
نگر تا که شهلاي دانا چه گفت به يک خواهر و دو برادر بگفت
که ميراث خود را بداريد دوست که آثاري از بنده در بين اوست»
اشک در چشمانم حلقه زد:« شهرام بايد تو را به خاطر شرارت داخل زندان بيندازد. تن سعدي را هم در گور نلرزان! » و قبل از اينکه صداي خنده ي برادرانم را بشنوم به داخل اتاق خواب دويدم.
***
موقع تحويل سال که شد همه با هم دعا کرديم:« يا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الي احسن الحال»، اما هيچکدام از اعضاي خانواده ام موقع دعا خواندن به اين فکر نکردند که:« خداوند حال هيچ قومي را تغيير نمي دهد مگر آنکه خودشان حالشان را تغيير دهند»؛ تا زماني که بهرام همه ي ارزش هاي خانواده را به باد تمسخر مي گيرد و شهرام دلسوزي نسبت به وضعيت موجود نشان نمي دهد و تا وقتي که مامان فقط موقع مريضي يادش به تغذيه ي درست و رسيدگي کردن به ما مي افتد و حريف برادرانم نمي شود، وضع زندگي ما نيز تغييري نخواهد کرد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.4 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

عباس عابد ,سنامحمودی ,بهناز باران خواه ,کیمیا مرادی ,لویذا هدایتی ,لویذا هدایتی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بی بی فردوس سید آسیابان (21/6/1392),آريا معصومي (21/6/1392),حسن منصوری (21/6/1392),کیمیا مرادی (21/6/1392),امین الله "فرهمند" (21/6/1392),مریم مقدسی (21/6/1392),فرشته شهرابی (21/6/1392),آرش شهنواز (21/6/1392),لویذا هدایتی (21/6/1392),بهناز باران خواه (21/6/1392),عباس عابد (21/6/1392),مهسا ذبیحی (22/6/1392),جعفر عباسی (22/6/1392),احسان رضايي (23/6/1392),احسان رضايي (23/6/1392),موژان تقوی (23/6/1392),مهرانه محمدی (24/6/1392),احسان کاظمی (24/6/1392),هادی مزروعی (25/6/1392),لویذا هدایتی (7/8/1392),لویذا هدایتی (9/9/1392),لویذا هدایتی (7/10/1398),لویذا هدایتی (23/7/1399),

نقطه نظرات

نام: سنامحمودی   ارسال در پنجشنبه 21 شهريور 1392 - 15:06

درود خانم
ممنونم


@سنامحمودی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در پنجشنبه 21 شهريور 1392 - 20:46

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
از این که داستان را مطالعه نموده اید ممنون


نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 شهريور 1392 - 16:53

سلام
به موضوع خوبی اشاره کردید و داستان جذابی نوشتید
موفق باشید@};-


@کیمیا مرادی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در پنجشنبه 21 شهريور 1392 - 20:47

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون .شما هم موفق باشید


نام: فرشته شهرابی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 شهريور 1392 - 18:39

نمایش مشخصات فرشته شهرابی ُسلام
به نظرم طرح بدی نبود ولی نقدایی بهش دارم
اول اینکه هیچ مغازه داری همچین جمله هایی رو نمیگه که مشتری اگر بار دوم هم خواست خرید کنه دیگه نیاد
بعد به نظرم آخر داستانت نباید پیام اخلاقیت رو هم میدادی انگار خواستی حرفایی که میخواستی بزنی رو تو دل داستان جای بدی
موفق باشی
به کافه داستان ما هم سربزن
شاید کمکت کنه
://cofeh-dastan.blogfa.com/


@فرشته شهرابی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در پنجشنبه 21 شهريور 1392 - 20:50

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
در مورد نقد اولتون موافق نیستم. همه ی مغازه دارها مثل هم نیستن و با چشم خودم دیدم که مشتری هنوز توی مغازه بوده که داشته مسخره می کرده.
در مورد نقد دوم با شما موافقم. ممنون که تذکر دادین.


نام: عابد ساوجی   ارسال در پنجشنبه 21 شهريور 1392 - 22:46

سلام
خوشحالم که بر قضای اتفاق نوشته های شما را دیدم.
منهم در مجله نوشته های شما را می خوانم والبته لذت هم می برم.
داستان طنز گونه تان به دل می نشیند . منهم با قسمت شعار گونه آخرش موافق نیستم ولی خود منهم گاهی این کار را می کنم ولی سعی می کنم دیگر به صورت اخلاقی تمام نکنم.
بعد هم من وشما خوب می دانیم که مجله یک ریال هم به ما نمی دهد اما افتخاری ست برای ما که داستانهایمان در مجله وزینی چون اطلاعات هفتگی چاپ می شود.
آرزوی توفیق روز افزون برایتان دارم.@};- @};-


@عابد ساوجی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در پنجشنبه 21 شهريور 1392 - 22:55

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
بله کاملا با نظر شما موافقم. از اینکه به داستان هایم توجه داشته اید ممنونم.
سلامت باشید.


نام: آذر   ارسال در شنبه 23 شهريور 1392 - 14:17

سلام
خسته نباشید. شروع خوبی داشت. اما باید در نظر داشته خیلی سریع شروع به گفتن ماجراهایی کردید که باید در کنار آنها شخصیت پردازی می نمودید از اول تا پایان ماجرا اشخاص خلق شده ی شما برای ما غریبه می مانند اما یک چیز جالب اینکه داستان شما در عین سادگی جذاب است.


@آذر توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در یکشنبه 24 شهريور 1392 - 10:45

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام از نظرتون ممنونم. بله در مورد شخصیت پردازی و روند تند داستانم با شما موافقم . از تذکری که دادید ممنونم


نام: احسان رضايي کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 شهريور 1392 - 15:26

نمایش مشخصات احسان رضايي سلام
نميدونم يك چيزي تو قلمتون هست يك گيرايي خاصي. حس ميكنم قلمو ميشناسي. اين داستان خوبه اما درگير احساساته نوشتن از تجربه شخصي خود يا نزديكان خيلي خوبه اما نبايد تو دام احساسات بيافته. اما اينكه شما راويتون يك خانومه خوشحالم چون اكثر خانوم هاي سايت متاسفانه در بيان خود به عنوان يك خانوم عاجز هستند البته اين از جامعه مرد سالار ما نيز هست كه من قول ميدم اگه همه خانوم هاي محترم رو بيارن به شخصيت پردازي خانوم‌ها تاثيرات خوبي خواهد داشت.
خسته نباشيد.


@احسان رضايي توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در یکشنبه 24 شهريور 1392 - 10:38

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
به خاطر نقدتون ممنونم.موفق باشید.


نام: احسان کاظمی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 شهريور 1392 - 21:20

نمایش مشخصات احسان کاظمی منم لذت بردم از خوندن داستانتون خوب مینویسید و طنزکلامتون هم خوشمزه است لوس نیست@};- @};- @};-


@احسان کاظمی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 10:31

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون از نظر لطفتون.موفق باشید


نام: ساعت خاموشي   ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 20:30

نتيجه گيري اخر داستان درست نيست بايد نتيجه گيري را به عهده مخاطب گذاشت


@ساعت خاموشي توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 20:48

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون از نظرتون .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.