کمتر از چند نفر

-کمتر از چند نفر
فرهاد فرخ زاده

نیم ساعت پیش صدای کرکره¬ها پیچید، درست وقتی play کردم و بعد از تشویق¬ها، گفت: «ای به داد من رسیده)». گاهی به عمق ترانه می¬رفتم و با تمام وجود گوش می¬دادم، وقتی می¬گفت «تو باشی یا نباشی برام تکیه¬گاهی». نیشخند زدم، به¬خصوص جایی که می¬گفت: «ناجی عاطفه من ...». گاهی چنان در افکارم پرسه می¬زدم که نمی¬فهمیدم کی سوت قطار به صدا درآمده و شروع به فریاد زیر آب کرده است. نمی¬دانم چرا اواخر فریاد زیر آب حواسم جمع می¬شد. با این¬که شب¬های زیادی را سر کرده بودیم ولی حوصله «شقایق» را نداشتم. قبل از شروع شقایق دوباره «یاور همیشه مومن» را play می¬کردم. همه سطل آشغال¬های روی میزها جمع شده بود. وقتی «تیر» تازه¬ای آتش زدم و خواستم برای چهارمین بار به «یاور همیشه مومن» گوش دهم، رحیم صندلی گرد بدون تکیه¬گاه را از زیر میز کشید. وقتی خواست روی آن بنشیند؛ نگاهی ساعت انداخته و گفتم:
- شرمنده اصلاً حواسم به ساعت نبود.
گوشی و فندک را برداشتم تا بلند شوم. بسته سیگار را برداشت و اشاره کرد که بنشینم. سیگاری از بسته درآورد و گفت:
- امروز همه خونه وحیدن. از وقتی دخترش به دنیا اومده دیگه زنم تحویلم نمی¬گیره، همه چیزش شده نوه¬اش.
این را گفت و ناشیانه فندک زد. هنوز دودش را بیرون نداده بود که پیرمرد کارگر سر تاسش را خم کرد سمتش و گفت:
- تموم استکانا رو شستتم. اجاقم پر کردم.
به سمت سه حلبی سیاه شده¬ای که در آشپزخانه پر از زغال بودند، اشاره کرد و ادامه داد:
- زغالای فردام آماده¬س.
رحیم وقتی با سر حرف رجب را تایید کرد کاکل¬هایش جم خورد. صورت سیاهش را به طرف رجب برگرداند و با اشاره به دخلی که روبروی من و پشت به خودش بود، گفت:
- دستت درد نکنه. مزدت رو میزه، راستی ببین می¬تونی دو تا چایی جور کنی؟
رجب بدون این¬که چیزی بگوید با سر تایید کرد و به راه افتاد. رحیم پک ناشیانه¬ای زد و در حالی¬که چشمانش را چند بار باز و بسته کرد، گفت:
- مهندس ندیده بودم سیگار بکشی
با شنیدن این حرف بغضم ترک برداشت و با چشمان بسته گفتم:
- دیشب وقتی از ماشین پیاده می¬شد بسته رو انداخت رو سینه ماشین و گفت: تو ترکه. سیگار اونه.
رحیم بعد از مکثی چشمانش را مالید و گفت:
- وحید می گفت: صبح وقتی میومده سر کار، دیده مجتمع¬شون شلوغه. رفته جلو و ...
رحیم نمی¬توانست حرفش را تمام کند پکی زده و سرفه¬اش گرفت. وقتی سیگار را زیر پا له کرد رجب چای آورد و گذاشت روی میز و کنار میزمان ایستاد و دستانش را روی سنگ گوشه میز گذاشت. بعد از این¬که چند بار پلک زد، گردنش را طرف من دراز کرد و گفت:
- مهندس مثل این¬که می¬گفتن گاز گرفته¬تش، آره؟
نتوانستم دروغی در حد درکش پیدا کنم. وقتی کلاهم برداشتم و دست به طاسی سرم کشیدم، گویی رحیم به ناتوانی¬ام پی برده باشد، با اشاره سر گفت:
- رجب برو ببین می¬تونی از ته¬مونده زغال یه قیلیون برامون جور کنی؟!
وقتی رجب بدون این¬که چیزی بگوید، رفت. تبسمی بر لبانم نشست و گفتم:
- اگه این¬جا بود یه متلکی به سر کچلمون می¬بست.
رحیم نیشخندی زد و گفت:
- محله مارم بی¬نصیب نمی¬ذاشت. کی باور می¬کرد که امروز صبح به¬جای کافه سر از یخچال سردخونه دربیاره؟
با شنیدن این حرف بیش¬تر احساس گناه کردم. فکر کردم؛ با پرت کردن سیگار روی سینه ماشین خیلی حرف¬ها گفت که من نشنیدم. بی¬اختیار بدون توجه به این¬که رحیم مقابلم نشسته، گفتم:
- یه جنگ سیار و تمام عیار بود، با خودش، با محیط، با دنیا
- مهندس من نمی¬تونم مثل شماها حرف بزنم. با این¬که هیچ¬وقت به روش نیاوردم ولی تو هر مراسم عزاداری¬ای که بودم واسه شفاش دعا کردم.
رحیم که گویی یک مرتبه یادش افتاده باشد، نیشخندی زد و بعد از مالیدن دستانش، گفت:
- پارسال قبل عاشورا ازم خواست روزی که احسان داریم، بذارم چند تا میزو تمیز کنه. ازش نپرسیدم چی حاجت گرفته. مهندس خودت که می¬دونی با اون دستای ناقص که نمی¬تونست یه چایی بریزه حلق خودش...
رحیم حرفش را نتوانست تمام کند . وقتی چند بار مشت به میز کوبید، گفتم:
- خسته و طلب کار بود، از همه چیو و همه کس. طلبش از طبیعت، به قول خودش از مترسک کج و کوله¬ای که توش زندونی بود . اون حاجت نگرفت فقط خواست بیش¬تر طلبکار شه.
بعداز این¬که موبایلم زنگ خورد و تماس زنم را رد کردم بیش¬تر جای متلک¬هایش را خالی دیدم. این¬که احساس می¬کردم رحیم حرف¬هایم نمی¬فهمد آزارم می¬داد. بعد از گفتن:
- با اجازه
منتظر جوابش نماندم و به طرف دخل رفتم. دو هزار تومنی¬ای روی میز رها کردم و بدون این¬که منتظر رحیم شوم تا بگوید حسابم را مهندس عبادی داده از در پشتی خارج شدم.
*************
چند هفته است که انتظار من و زنم به اتمام رسیده است. او وقتی شنید دارم پدر می¬شوم ذوق کرد. وقتی بغض کرد، دستم را گردنش حلقه زدم و گفتم:
- انشاالله نوبت توام می¬رسه
ولی در جواب فقط چشمانش را مالید و من بیش¬تر فشار دادمش به بغلم. مدتی طول کشید تا بگویم؛ می¬خواهم اگر بچه¬ام پسر شد، اسم او را بگذارم. وقتی شنید کلی ذوق کرد. کاش هنوز می¬شد گفت؛ وقتی می¬شنود ذوق می¬کند. وقتی به مهدی گفتم که؛ امروز می¬خواهیم سر خاک برویم با اکراه پذیرفت. هنوز اعتقادش بر این است که اول هفته رفتن به قبرستان شگون ندارد. حتی چند بار هم سر همین موضوع با فرهاد و داود بحث¬شان شده بود. آن¬ها وقت و بی¬وقت سر از قبرستان درمی¬آوردند. شب و روز. حتی فرهاد گاهی با تاکسی تلفنی یا اتوبوس به آن¬جا می¬رفت . یک بار از چند باری گفت که مردم او را به خاطر معلولیتش با گدا اشتباه گرفته و پولی کف دستش گذاشته¬اند. وقتی این را با کلماتی که برای ما عادی بودند و برای دیگران نامفهوم، می¬گفت، می¬خندید و خودش را، معلولیتش را مسخره می¬کرد و می-گفت:
- خریت کردم اگه بجای گرفتن پاچه طرف پولشو می¬گرفتم تا ظهر کلی کاسب می¬شدم و طرفم پاچه خدای خودشو می¬خورد ...
بیش¬تر از خودش دلتنگه خریت¬هایش هستیم. به قول خودش خریت¬هایی که جمع ¬شده¬اند و او را تشکیل می¬دهند، نه تشکیل می¬دادند. آدم دیر یا زود عادت می¬کند در مورد کسی ضمیر گذشته به کار ببرد. خواه رفیقت باشد یا دشمنت. رابطه¬ات هر چه باشد، پدر یا معشوق، ترکت کند یا بمیرد، دیر یا زود عادت می¬کنی که وقتی درباره¬اش حرف می¬زنی از ضمیر گذشته استفاده کنی. وقتی قرار شد که اگر فرزند بدقولم پسر شد اسم او را بگذاریم او هم شرط کرد که در غیر این¬صورت اسم دختری را که هرگز هم صحبتش نخواهد شد را روی دخترم بگذارم.
***************
عصر جمعه در کافه جمع بودیم. مهندس فتحی حوصله جواب دادن به بحث¬های سیاسی و مذهبی را ندارد و فتح¬الله¬زاده حوصله مطرح کردن¬شان را. سی و پنچ عصر تمام فتح¬الله¬زاده گناه خودکشی را در دهانش مزمزه می¬کند. شب سوم فرهاد برای اولین¬بار خواست بحث را شروع کند که فتحی سکوتش را شکست. همان¬طور که در گوشه اختصاصی¬مان نشسته بودیم، فتح¬الله¬زاده با موهای یه¬وری مانند فتحی ولی با تمرکز کم¬تر به قلیان پک می¬زد. شاید تنها او و مهدی به تنگ¬هایشان خیره نبودند. شاید اگر مقابل مهدی قلیانی بود به جای خیره شدن به چای، به تنگ خیره می¬شد. سکوت این چند نفر در میان هیاهوی بقیه غوغا می¬کرد. بدون چشم برداشتن از تنگ خودم که آبش قهوه¬ای شده و بالای آب ابر سفید رنگی تشکیل شده بود، گفتم:
- فردا می¬رم سر خاکش.
مهدی با دستی که سیگار میان انگشتانش دود می¬کرد، پیشانی بزرگش را خاراند و گفت:
- فردا شنبه ست.
شانه بالا می¬اندازم. فتح¬الله¬زاده خود را از تکیه¬گاه کند و بعد از این¬که شیلنگ را روی میز گذاشت به طرف من که به صورت ال در نیمکت سمت چپش نشسته بودم، نگاه کرد و گفت:
- مهندس یه فکری ...
با چرخاندن نگاه¬هایمان به طرفش فهمید که مشتاق شنیدن هستیم. بعد از برانداز کردن¬مان گفت:
- میگم فردا بچه¬هارم ببریم.
مهندس فتحی که میان من و او نشسته بود و حتی موقع نشستن هم بلندقدترین¬مان بود با سر تایید کرد و با بی¬میلی گفت:
- به نظر خود من اونجا غیر از پوست و استخون چیزی نیست، ولی برا آرامشمون خوبه.
این¬بار بدون این¬که خودشان بخواهند به حرفم می¬کشند، می¬گویم:
- ولی من هر وقت سر خاک میرم از دلتنگیام کم میشه.
مهدی از دو طرفه پالتواش گرفت و بعد از این¬که روی سینه به هم نزدیک¬شان کرد، گفت:
- ساعتشو معین کنین.
فتح¬الله¬زاده با گذاشته شدن سری جدید روی قلیان شیلنگ را برداشت و گفت:
- من ساعت سه میرسم خونه.
گفتم:
- پس چهار میام دنبالتون.
****************
از لذت بردن از مرور خاطرات خسته می¬شویم، مرور می¬کنیم، گاهی بغض بیخ گلویمان را می¬گیرد و گاهی طوری که بچه¬ها نبینند با پشت دست اشک¬مان را پاک می¬کنیم. فضای سنگین ماشین بر بچه¬ها هم اثر کرده. علیسان از وقتی که سوار ماشین شده، فقط از این پرسیده که کجا می¬رویم. فتحی وقتی گفت:
- پیشت داییت.
خاطرات زنده¬تر شدند. خاطرات شش ساله خصوصاً وقتی علیسان به دنیا آمد، فرهاد چه ذوقی کرده بود. این رفاقت چند ساله باعث شد که من و فرهاد بیش¬تر خوشحال شویم. برای کودکان به دنیا نیامده نامه¬ها می¬نوشت. در این هجده ماه هر بار که دستگیرش می¬شد زن هر کدام¬مان باری دارد، مخاطبش تغییر می-کرد. بیش¬تر از زشتی¬ها برایشان می¬نوشت. شاید نامه¬هایش فقط به دست دختر من می¬رسید و با خواندن-شان از آمدن امتنا می¬کرد. ماشین جلویی پارک شد و عبادی با آن عینک قطور و موهای سفیدش که لااقل برای سفید شدن بیست سال عجله کرده بودند، از ماشین پیاده شد و با دست اشاره کرد که فتحی ماشین مرا پشتش پارک کند. با توقف ماشین، مهدی در عقب را باز می¬کند، بعد در جلو را که من دخترم را بغل کرده و نشسته بودم. تا پایم را زمین گذاشتم متوجه سه دختری شدم که بالای قبرش ایستاده بودند. هیچ¬کدام را ندیده بودم. یکی را چشم بسته می¬توانستم بشناسیم . عکس محکوم شده در گوشی فرهاد، جان گرفته بود. همان دختری که کنار ساحلی در خارج از کشور عکس گرفته بود. درست شبیه همان عکسش بود که در یک امام¬زاده گرفته بود. وقتی این عکس را کش رفت، چشمانش پر اشک شده بود. بی¬اختیار دخترم را در آغوش فتحی رها کردم و بدون این¬که نگران حسادت علیسان باشم به طرف-شان رفتم. پشت سر من فقط قدم¬های داود را حس می¬کردم که گفت:
- خودشه
بدون این¬که به طرفش برگردم گفتم:
- از موقع اومدنش پیداست.
- اون یکی¬رم می¬شناسم. باید شاعر باشه.
چند قبر مانده می¬ایستم دیگر شکی ندارم که دختر پخته¬ای که مانتو سیاه بلندی بر تن دارد، سال¬ها پشت ترانه «یاور همیشه مومن» پنهان بود و اسمش را زیر آب فریاد زده است. بدون این¬که چشمش را از سنگ قبری که مشخصات فرهاد رویش حک شده بود بردارد، از دو دختر دیگر پرسید:
- کدومتون دوس دخترشین؟
دختر چاقی که کنار او ایستاده بود، گفت:
- اولین و آخرینش خودت بودی.
آن یکی دختر که مانند دختر چاق بیست و سه ، بیست و چهار ساله می¬زد، چنپاتمه زده و گل¬ها را پر پر می¬کرد. یک مرتبه بلند شد و رو به دوستش گفت:
- چرا باید همه چی مثل اونی که فرهاد دوست داشت، تموم شه ؟
بعد رو به دختر قد بلندی که حالا شالش از گردنش افتاده بود کرد و گفت:
- اولی تو بودی. هر لحظه¬ش پر بود از تو، ولی بدون خیلی خیلی لایق¬تر از تو اومدن، باهاشون از دور یا نزدیک سر کرد و رفتن. فقط آخرش برمی¬گشت سراغ یه مشت عکس و خاطره.
با شنیدن این¬ها جرات پیدا کردم و جلو رفته و گفتم:
- دیوونه¬ت بود، ازت می¬ترسید، خجالت می¬کشید، وقتی بهت فکر می¬کرد مشکلاتشو، معلولیتشو، همه اون کوفت و زهرمارایی که دست به دست دادن تا دخل خودشو بیارن¬رو فراموش می¬کرد.
وقتی صدایم را شنید به طرف برگشت. همان چشم¬های عسلی و موهای طلایی که در عکس دیده بودم. مواقعی که کارد شروع به خراشیدن استخوانش می¬کرد این چهره حک شده در مغزش را روی صفحه گوشی¬اش را مرور می¬کرد. بیش¬تر از چند بار چشمم به آن نیفتاده بود ولی چند بار در چندین سال کافی بود تا چشمت صاحب عکس را، آن هم بالای قبر کسی که سال¬ها منتظرش بود، بشناسی. داود خود را به من رسانده و چند قدم جلوتر ایستاده بود. بعد از این¬که دستانش را باز کرد با لبخندی که اشکش را همراهی می¬کرد با انگشت به خودش اشاره کرد و گفت:
- شرط رو باخت، می¬گفتم که اگه بمیریم یه سر بهمون می¬زنین ولی اون باور نداشت ، خوش اومدین ...
جعفر بدون این¬که چیزی بگوید، جلو آمد و در حالی که عطای سیزده ماهه را در بغل داشت، گفت:
- ببین خانم! اون تو مدتی که با شما در ارتباط بود، حالش خوب بود، بهتره بگم زندگی می¬کرد.
دختر از شنیدن این حرف¬ها متعجب به نظر می¬رسید. وقتی شال از سرش روی گردن افتاد، جعفر نگاهش را به زمین دوخت. دختر با ابروهای درهم کشیده، اشکش را قورت داد و گفت:
- شما چی دارین میگین. من هفده ساله که به جز چند بگو مگو که تقصیر خود اون خدابیامرز بود باهاش حرف نزدم.
با شنیدن این حرف همه وا رفتیم. دختر چاقی که پشت سر او خیره به قبر بود و حرف¬های ما را گوش می¬داد یک مرتبه نگاهش را به طرف پشت سر هم اسم دخترم پرتاب کرد و با قدم¬های آرام به طرف او آمد و وقتی مقابل او ایستاد به صورت او خیره شد و بدون هیچ سعیی در پنهان کردن انزجارش گفت:
- همجنستم، خوب می¬فهمم عشق کسی که دوسش نداری یعنی چی. وقتی می¬شنوی به کسی گفته دوست داره انگار مرده¬ها و زنده¬هاتو یکی کرده. الانم چون بهش گفتم داداش حقو ناحق نمی¬کنم.
داود نمی¬تواند گرمای کوره¬ای که همه در آن می¬سوزیم را تحمل کند. از آن در رفت و گفت:
- ما سرنوشتمون عوض شدنی نیست.
با مشت¬های محکم به سینه زد و ادامه داد:
- هیچ وقت این صاب مرده رو به آدمش نمی¬بندیم. وقتی خوب فکر می¬کنم بهت حق میدم. اون به قول ما رفیق، به قول خودش معلول و به قول تو چلاق بود.
مهندس فتحی که پشت سر من ایستاده و با نگاه، شیطنت پسرش روی گورها را دنبال می¬کرد، به آرامی به طرف سنگی که فرهاد زیرش تجزیه می¬شد رفت و چمباتمه زد. دستش را که اگر رویش پارچه¬ای می-انداختی بی¬شباهت به خیمه نمی¬شد، روی قبر گذاشت و زیر لب فاتحه¬ای خواند. بعد از او جعفر بود که بچه به بغل به طرف فتحی رفت و بعد از تکرار کار او پسرش را وقتی خواست روی زانویش بنشاند بلند شد، عطا که تازه داشت روی دو پا بودن را تجربه می¬کرد به آرامی قدم¬های نوآموخته¬اش را روی قبر فرهاد تکرار کرد. وقتی به دختری که مقابل فتحی و داود ایستاده بود، رسید کنترلش را از دست داد و دختر با چابکی او را گرفت. بعد از لبخندی که به هم زدند به راهی که نگاهش می¬فهماند انتهایش کنار هم بازی¬اش است، چشم دوخت. بعد از این¬که دختری که عطا را گرفته بود، دوربینش را درآورد و از قبر عکس گرفت، گفت:
- می خوایم یه گزارش براش بنویسیم.
جعفر سرش را تکان داد و گفت:
- ممنون! فقط اگه به خودکشی اشاره نشه هم خونواده¬ش و هم دوستاش ازتون ممنون میشن.
دختر با بی¬میلی صورت گردش را تکان داد و گفت:
- نگران نباشین من و بیتا عضو هر دو گروهیم.
حس عجیبی داشتم. زانوهایم تشنه چمباتمه زدن و انگشتانم تشنه لمس کردن سنگی بود که چند روزی است خانه رفیق¬مان است. اما نمی¬خواستم چشم از چشمانی که فرهاد حسرت دیدن¬شان را در اتاقی که اکسیژنش را بخاری تبدیل به منوکسیدکربن کرد داشت، بردارم.
وقتی مهدی وقتی دخترم را بغلم داد و گفت:
- مام یه رفاقتی باهاش داشتیم، یه فاتحه حقشه.
به طرف قبر رفت. چند قدم به طرف دختر رفته و وقتی مقابلش ایستادم، جای هم اسمش را در بغلم طوری راحت کردم که بتواند صورتش را ببیند. وقتی پتو را از روی صورتش برداشتم، گفتم:
- ببین عین خودت دیر اومد. چند سال واسه اومدنش دوا و درمون و دعا کردیم. فرهاد که یه عمر خودشو به آب و آتیش زد ولی به نفع تو کشید کنار. وقتی دید ما برا آوردن بچه دوباره دوا و درمون می-کنیم ازم خواست اگه دختر بود ...
حرفم را بریدم. خیره به هم اسمش گفت:
- میتونم بغلش کنم؟
او ناخواسته به یکی از آرزوهایم جامع عمل می¬پوشاند. وقتی با دقت تمام دخترم را بغلش دادم، بغضی گلویم را فشرد و گفتم:
- از وقتی شنید تو راهه خیلی خوشحال بود. فقط وقتی از یاد شما دور می¬شد و به چنگ حقیقت می-افتاد از این¬که می¬دونست نمیتونه بغلش کنه به هم می¬ریخت
تا این را شنید لب¬هایش لرزید و با بغض گفت:
- اون نه در مورد خودش و نه مورد من عادلانه رفتار نکرد.
بچه را به من داد و دور شد.
فردای آن روز، چندین شیشه با روزنامه¬ای که خبری با عنوان «این بار مرگ خاموش سراغ یکی از داستان¬نویسان جوان شهر رفت»، پاک شد.


پایان
سیزده اسفند 93 ساعت20


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (7/11/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.