مایه ی فخر

- خسته نباشین خانم دکتر ، یه مریض اورژانسی دارین ، تصادف کرده اوضاع و احوالش اصلاً خوب نیست .
- خیلی خوب ، زود بیارینش داخل
کمی بعد ...
- چی شد ؟ پس چرا نمیارینش ؟ نکنه خدایی نکرده تموم کرد ؟
- هنوز نه ولی اگه همین جوری لجبازی کنه احتمالش خیلی زیاده
- چطور مگه ؟ چی شده ؟
- کلی ازش خون رفته میگه : « من بیمارستان نمیام ، منو ببرین خونه مون »
- خوب اگه مشکل مالی داره حالا بیارینش هزینه هاشو یه کاری می کنیم
- نه بحث هزینه نیست ، خیلی جالبه میگه : « با این لباسا نمی تونم بیام ، خیلی بد میشه ، مایه ی خجالت میشم » ، فکر می کنه می بریمش واسه سخنرانی
- عجب آدمیه ! خوب مگه چشه لباساش ؟
- هیچی بابا بنده خدا رفتگره
- وای خدای من ...
- چی شد خانم دکتر ؟ خانم دکتر کجا میرین ؟
- بابامه . . . بابا . . . بابا . . .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سنامحمودی ,مریم مقدسی ,سیدجوادحسینی ,موژان تقوی ,آرش شهنواز ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سنامحمودی (4/6/1392),مریم مقدسی (4/6/1392),علي طرهاني نژاد (4/6/1392),نینا (4/6/1392),جواد علیپور (4/6/1392),آرش شهنواز (4/6/1392),سیدجوادحسینی (5/6/1392),کیمیا مرادی (7/6/1392),صالح نظریان (8/6/1392),سارا سلطانیان (15/6/1392),جعفر حسین زاده (29/5/1393),حامد قزلباش (19/6/1393),

نقطه نظرات

نام: سنامحمودی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 شهريور 1392 - 10:31

نمایش مشخصات سنامحمودی درود بر شما واقعا خوب نوشتید


@سنامحمودی توسط جواد علیپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 شهريور 1392 - 10:47

نمایش مشخصات جواد علیپور سلام لطف داری ممنون


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 شهريور 1392 - 10:46

هیچی ...


خوب بود خسته نباشید@};-


@مریم مقدسی توسط جواد علیپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 شهريور 1392 - 10:49

نمایش مشخصات جواد علیپور مرسی پاینده باشی


نام: موژان تقوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 شهريور 1392 - 11:19

عالی نوشته بودید.اگر اون پدر اون جوری فکر می کرد به خاطر نوع فکر دخترش بود .در صورتی که اون دختر باید افتخار کنه پدرش با این کار او را به دکتری رساند.حیف.بعضی ها ظاهر را می بینند


@موژان تقوی توسط جواد علیپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 شهريور 1392 - 10:54

نمایش مشخصات جواد علیپور متشکر بابت نظرت
واقعا این جور پدرها رو باید پرستید که هر رنج و سختی رو تحمل می کنن تا غم رو صورت بچه هاشون نباشه


نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 شهريور 1392 - 12:18

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- از رازآلود بودن داستان خوشم اومد.

2- اصلا کلیشه ای نبود.

3- موضوع تکراری نبود.

4- آخره داستان هم دوست داشتم.

با تشکر.


@علي طرهاني نژاد توسط جواد علیپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 شهريور 1392 - 10:56

نمایش مشخصات جواد علیپور سلام نظر لطفتونه موفق باشید


نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 شهريور 1392 - 17:15

داستان زیبایی بود و آخرش خیلی خوب تموم شد
موفق باشید@};-


@کیمیا مرادی توسط جواد علیپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 شهريور 1392 - 11:04

نمایش مشخصات جواد علیپور ممنون سربلند باشید @};-


نام: سیدجوادحسینی   ارسال در سه شنبه 5 شهريور 1392 - 19:46

واقعاً زیبا نوشتید
موفق باشید


@سیدجوادحسینی توسط جواد علیپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 شهريور 1392 - 11:07

نمایش مشخصات جواد علیپور متشکرم پیروز باشید


نام: صالح نظریان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 شهريور 1392 - 00:43

نمایش مشخصات صالح نظریان میتونست بهترم باشه.اما در کل جالب بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.