عشق خونی

پسرک چشم در چشمان دخترک دوخته بود..مات و مبهوت اورا نگاه میکرد.بغض گلویش را همچون طناب دار میفشرد....اشک در چشمانش همچون موجی به ساحل پلکش میخورد...با صدای لرزان و گرفته در حالی که توان ایستادن نداشت به دخترک گفت: واقعا یعنی این حرف آخرت بود..من به خاطره تو 5 سال به انتظارت نشستم و همیه هستم را نیست کردم این است جواب خوبی های من...دخترک در حالی که دستش را از جیب مانتو اش بیرون می آورد گفت من نیازهایی داشتم که تو از پس انها نمی توانی برایی...!!پسرک با تعجب در حالی که عصبانیتش را کنترل می کرد گفت من چی برای تو کم گذاشتم.محبت .عاطفه از همه مهم تر دلم و قلبم رو به نامت کرده بودم...دخترک گفت با اینها نمیشه زندگی کرد..من نیاز مالی رو گفت.من اگر بخواهم با تو باشم زندگی ام خراب خواهد شد..پسرک گفت ..ولی تو همیشه بهم می گفتی که این چیزها برات مهم نیست..دخترک با کمال پرویی گفت ولی از الان برایم مهم است.من آینده ام را با کس دیگر میخواهم بسازم..قطره اشک همچون باران از دیده پسر بر زمین افتاد،تو یعنی زندگی وآینده ی من رو خراب کردی که زندگی و آینده ی خودت رو بسازی..که چی ..چون پول داره..
باشه عیبی نداره.حیف دیر شناختمت.ولی این رو بدون که من بچه پول دار نبودم ولی دوست داشتم ،عاشقت بودم..امثال تو چی میفهمن از عشق! چی میفهمن از دوست داشتن!..امثال تو اینارو به پول می فروشند..ولی خیلی ها هستن که برای عشق و دوست داشتن قیمتی نمی گذارن...واینم بدون زندگی که با خرابهای کسی دیگه ای ساخته بشه رو سر خودش خراب میشه...
دخترک خنده ای سر داد و گفت :خوشم میاد که احمقی...خب خراب بشه دوباره با کس دیگه ای میسازمش...پسرک از این حرف دخترک عصبی تر شد و وحشیانه به طرف دخترک حمله کرد و با چاقویی که از جیبش بیرون آورد دخترک را سوراخ سوراخ کرد ....دخترک نایی برای جیغ کشیدن نداشت ،خون همچون رودی جاری شده بود.دستان خونی پسرک همچون بید میلرزید.خون قطره قطره از چاقو میچکید...جسم بی جان دخترک بر روی زمین افتاده بود...
همه شروع به دست زدن کردن..آفرین عالی بود حسن..تمرین امروز عالی...همه به دور مریم و حسن جمع شدند و تبریک میگفتند..فردا روز اجراء تئاتر بود/.....حسن رو به مریم کرد.بلند شو...تمرین تموم شد...کارگردان خوشحال از بازی هر جفت روبه مریم کرد و گفت :مریم خانم بلند شو عالی بود.مطمئنم مقام بازیگر اول زن مال خودته....مریم هنوز روی زمین دراز به دراز خوابیده بود...چون چاقوی تئاتری (چاقویی که هنگام برخورد به داخل خودش فرو میرود وآسیبی نمیرساند) با یک چاقوی اصلی جابه جا شده بود..دیگر مریم صحنه را ندید..
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

هادی رادقره ویسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شايان قاسمي بختياري (2/11/1392),موژان تقوی (2/11/1392),آرش شمس (2/11/1392),هامون حمزه (2/11/1392),فروغ قاری دزفولی (2/11/1392),زهرا یوسفی (2/11/1392),پروانه صانعی (2/11/1392),کیمیا مرادی (2/11/1392), ناصرباران دوست (3/11/1392),هادی رادقره ویسی (3/11/1392),علی علیان نژادی (3/11/1392),سپیده تاجیک (3/11/1392),زهرا یوسفی (3/11/1392),شايان قاسمي بختياري (3/11/1392),هادی رادقره ویسی (7/11/1392),ارشاد پشنگیان (9/11/1392),سعید س (28/11/1392),محمد اکبری هشترودی (7/9/1393),اذرمهرصداقت (1/11/1393),مسلم نوری (3/5/1396),

نقطه نظرات

نام: فروغ   ارسال در چهار شنبه 2 بهمن 1392 - 19:35

وای خیلی باحال بود...آخ عالی بود...یعنی ببین توپ بودااا...آخ آقای نوری داستانتون حرف نداشت...موفق باشین.@};- img src="http://www.dastanak.ir/images/smiles/41.gif" border="0">


نام: مسلم نوری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 بهمن 1392 - 23:20

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام..ممنون...نظره لطف شماست...از اینکه سر زدین بسیار سپاس گذارم


نام: هادی رادقره ویسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 بهمن 1392 - 11:10

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی موضوع داستانت خواننده رو پشت سر هم غافلگیرکرد..زیباییش به همین بود...من اینجورداستانهارو بیشترمی پسندم.کارعالی بود


@هادی رادقره ویسی توسط مسلم نوری Members  ارسال در پنجشنبه 3 بهمن 1392 - 00:43

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام اقا هادی ...ممنونم که سر زدید...


نام: سپیده تاجیک   ارسال در پنجشنبه 3 بهمن 1392 - 16:16

سلام
داستان خوبی بود اما به نرم اگه دیالوگ ها کمی عامیانه تر بود، شاید به زیبایی داستان کمک بیشتری میکرد
البته این نظر شخصیه بنده ست
در کل زیبا نوشته بودید

موفق و موید باشید@};- @};-


نام: سپیده تاجیک   ارسال در پنجشنبه 3 بهمن 1392 - 16:16

سلام
داستان خوبی بود اما به نظرم اگه دیالوگ ها کمی عامیانه تر بود، شاید به زیبایی داستان کمک بیشتری میکرد
البته این نظر شخصیه بنده ست
در کل زیبا نوشته بودید

موفق و موید باشید@};- @};-


@سپیده تاجیک توسط مسلم نوری Members  ارسال در پنجشنبه 3 بهمن 1392 - 00:44

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام خانم تاجیک..نظرتو برام خیلی محترم و درسته...شاید کمی عجله کردم


نام: سعید س کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 بهمن 1392 - 02:03

نمایش مشخصات سعید س درود...
قدری باید روی دیالوگ ها کار شود,گویا تاتر است...
داستان قابل باور نیست...
برقرار باشید...


@سعید س توسط مسلم نوری Members  ارسال در پنجشنبه 8 اسفند 1392 - 14:52

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام...منون که سر زدیدنظرتون برام قابل احترامه....ولی همه ی داستانها نباید قابل باور باشن..



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.