خدا به خدا شرمندام

مهمونی
سلام/خوبی هستید دوستان؟اسم من عذاب وجدانه. می خوام یک داستان واقعی رو براتون تعریف کنم که همه ی شما ممکنه تو زندگی و حتی برای خودتون اتفاق افتاده باشه.پس تا آخر بخونید.
به یک مهمونی دعوت بود از چند روز قبل یا چند ساعت قبل فکرش مشغول بود که چی بپوشه !!خوب براش برنامه ریزی کرده بود..خوشحال بود...خوشحال .خوشحال.نزدیکای مهمونی که شد بهترین و تمیز ترین لباسش رو که تازه خریده بود تنش کرد.بهترین عطرشم زدبه به چه بویی! رفت جلوی آینه.
اول از موها شروع کرد...وای چی می کشیدن این موها با اون اتوی داغ.بدبختا چه جلیز ویلزی می کردن.چه دودی بلند میشد.موهای بیچاره فقط زبون نداشتن که فریاد بزنند ویا بهش .....بعد رفت سراغ صورتش ،پنکک،ریمل،سرمه،سایه ی چشم،از ایناکه موژه هارو باهاش بر می گردونن.البته بگم که این موارد دختر پسر نمی شناسه و...یک مسواک جانانه هم به دندوناش زد که یه وقت آتو آشغالی نداشته باشند.چه دندونای سفیدی.به به...
بعد اینقدر ،اینقدر سر وقت رسید به مهمونی که یه وقت مبادا میزبان ازش ناراحت بشه. چه سلام علیک گرمی !!وای چه دست وروبوسی !!چه خوش و بشی!!
اما
اما خدا هم دعوتش رو گرفت.اونم روزی سه بار.هی صداش زد.دوباره صداش زد.سه باره صداش زد.حی الصلاة.حی الفلاح.اینقدر درگیره دنیا شده بود که نمی شنید البته می شنید خودش رو زده بود به نشنیدن...فقط به فکر قرارای الکی وبه فکر خوش گذرونی ویا به قول خودش بدبختی...ولی دعوت خدا رو رد میکرد.!!بین خودمون باشه !بچه ام که بود پدرش که برا نماز صبح صداش میزد الکی میرفت یکم آب میزد به صورتش بعد اطرافش رو نگاه میکرد و تخت میگرفت می خوابید.
یک روز من عذاب وجدان رفتم رو مخش دیدم یه تلنگری بهش زد و بلند شد برای دعوت خدا !!
چه وضویی گرفت. نگم بهتره!!!!
اونم با چه ظاهری.نه بهترین لباسش رو پوشید تازه همینم که پوشید معلوم نبود پاک یا نجس ،نه از عطری خبری بود.اتو به جهنم حتی یه شونه هم به موهاش نزد.
نیت کرد .الله اکبر.حمد ، سوره...هیچ حسی نداشت.بابا بی انصاف داری با خدا حرف میزنی.چرا تو اون مهمونی که دعوتت کردند، به اون یارو گفتی دوست دارم همچین آروم گرفتی که ... استغفرالله..، ولی الان که داری حمد وسپاس خدا رو میگی هیچ ،هیچ.
رکوع ،سجده ،سلام.... اصلا فهمیدی چی گفتی؟نه فهمید؟!!فقط از روی عادت دولا و راست شدی...بچه میخوای گول بزنی!!!واقعا خجالت داره.
ولی خداجون منه عذاب وجدان شرمندام ،تو نگاهش کردی و باهاش حرف زدی...
باتوام خجالت بکش میمیری ده دقیقه با خدای خودت خلوت کنی.آخه این چه مهمونی رفتنی که یا دست تو دماغته یا تو گوشته یا خمیازه میکشی یا بدنتو می خوارونی یا.....
چطور تو اون مهمونی که دعوت بودی با میزبان همچین قشنگ رفتار میکردی، همچین شمرده شمرده با هاش صحبت می کردی،و برای اینکه یک وقت ناراحت نشه سرتو نمی چرخوندی !حتی پلکم نمیزدی
ولی الان برای این مهمونی اونم خدا....
إ..إ..چرا گریه میکنی؟یعنی چی شده ؟آهان، آخ جون بلاخره این همه حرف که زدم این همه عذاب وجدان ایجاد کردم روش اثر گذاشت.عذاب وجدان به من میگن.کار بلده ،کار بلد...
إ.إ چیداری میگی.پس این همه گریه برا این بوده که مشکل داشتی؟ حالا اومدی دست به دامن خدا شدی؟پس بگو چرا اومدی دعوت خدا رو پذیرفتی.بازم خوبه.شاید این استارتی باشه برای رابطه خوبت با خدا.ولی امیدوارم مثل قبل نشه !!!
سه روز بعد...خب .خدارو شکر مشکلت به سلامتی حل شد..پاشو داره اذان میگه...باتوام. پاشو...خدا داره صدات میزنه.میگه حی الصلاة.حی الفلاح..
.عجب، خوب خدایی داری.باشه بلند نشو...فقط یاد گرفتی وقتی مشکل پیدا می کنی بیای دعوت خدا....
خدا، به خدا شرمندام
امضا..عذاب وجدان.
امیدوارم شما جزء این دسته از افراد نباشید.خدا همیشه و همه جا با ماست.
از خدا بخواید به حال خودتون رهاتون نکنه....
التماس دعا

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سحر جمالی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (14/6/1392),موژان تقوی (14/6/1392),علي طرهاني نژاد (14/6/1392),هادی هادوی (14/6/1392),امیر ولا (14/6/1392),کیمیا مرادی (14/6/1392),مسلم نوری (15/6/1392),محیا بختیاری (15/6/1392),آرش شهنواز (15/6/1392),لویذا هدایتی (15/6/1392),سحر جمالی (16/6/1392),بهناز باران خواه (17/6/1392),بهناز باران خواه (18/6/1392),سنامحمودی (25/6/1392),هادی رادقره ویسی (4/11/1392),محمد اکبری هشترودی (9/9/1393),اذرمهرصداقت (1/11/1393),

نقطه نظرات

نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 شهريور 1392 - 08:53

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- داستان تا 1/3 خوب پیش رفت. (بعدش کلیشه).

2- ادبیاته داستان نیاز به کاره بیشتری داره.

3- موضوع خوبه، اما پرداخت ضعیفه.

با تشکر.


@علي طرهاني نژاد توسط مسلم نوری Members  ارسال در پنجشنبه 14 شهريور 1392 - 23:49

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام دوست گلم
ممنون که سر زدید
با نقد شما موافقم.بیشتر زبان متنایی که می گذارم محاوره ای هستند.


نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 شهريور 1392 - 10:27

نمایش مشخصات هادی هادوی @};-
سلام دوست عزیز خسته نباشید
من حرفی نمیزنم یعنی با نظر آقای طرهانی نژاد موافقم
ادبیاتش نیاز به تفت دادن در ماهیتابه ذهنت داره!
موضوع خوب و موفقی بود اما کم وقت گذاشتید براش
منتظر دست نوشته های بعدیتون هستیم!
موفق و پیروز باشین


@هادی هادوی توسط مسلم نوری Members  ارسال در پنجشنبه 14 شهريور 1392 - 23:50

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام.ممنون که سر زدید.و با نظرتون موافقم


نام: امیر ولا   ارسال در پنجشنبه 14 شهريور 1392 - 10:54

سلام دوست من.
سوژه خوبی است وبهتر ازآن زاویه دیدآن که واگویه گونه است.ولی این نیاز به پشتوانه فکری قوی وتجربه زندگی بالا داردکه بوسیله ان بتوان خواننده را که دنبال هیجان وگره و...است تا پایان راضی نگه داشت.ممنون از نوشتنت@};-


نام: محیا بختیاری کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 شهريور 1392 - 12:30

نمایش مشخصات محیا بختیاری موضوع خیلی خوبی رو انتخاب کرده بودید...
موفق باشید@};-


@محیا بختیاری توسط مسلم نوری Members  ارسال در جمعه 15 شهريور 1392 - 20:56

نمایش مشخصات مسلم نوری ممنونم


نام: آرش شهنواز کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 شهريور 1392 - 19:44

نمایش مشخصات آرش شهنواز @};- @};- @};-


@آرش شهنواز توسط مسلم نوری Members  ارسال در جمعه 15 شهريور 1392 - 20:57

نمایش مشخصات مسلم نوری @};-


نام: سحر جمالی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 شهريور 1392 - 00:52

نمایش مشخصات سحر جمالی نمیدونم چی بگم
نمیخوابم بگم خوب بود نمیخوام بگم بد بود
چون نوشتن کار هر کس نیست و شما هم زحمت کشیدید و وقتتون رو گذاشتید برای نوشتن داستان
به هرحال خسته نباشید@};-


نام: بهناز باران خواه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 شهريور 1392 - 22:53

نمایش مشخصات بهناز باران خواه درود دوست عزیز...
جالب بود و تاثیر گذار... به فکر فرو رفتم...:-/


@بهناز باران خواه توسط مسلم نوری   ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 22:44

ممنون که سر زدید.@};-


@بهناز باران خواه توسط مسلم نوری   ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 22:45

ممنون که سر زدید.@};-


نام: هادی رادقره ویسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 بهمن 1392 - 10:43

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی داستان آموزنده و عالی هست کلمات محاوره ای تونستند با خواننده ارتباط برقرارکنند...موفق باشید@};- @};-


@هادی رادقره ویسی توسط مسلم نوری Members  ارسال در یکشنبه 6 بهمن 1392 - 00:05

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام اقا هادی...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.