دوست دختر من

ساعت چهار بعدظهر.چمن های پارک میزبان خانواده ها در پارک هستن.
حمید و محسن برای گردش به پارک آمده اند.محسن تقریبا موهای قهوه ای دارد و چهره شاد و بشاش و هیکل متوسط.حمید نسبت به محسن قد بلند تری دارد و چهره جذاب و موهای بلند مشکی که از یک طرف به صورتش ریخته وابروهای کشیده.محسن در راه در مورد دختر و دوستی با آنها صحبت می کرد.قبلا با حمید در مورد این موضوع حرف زده بود،.ولی حمید با تجربه تربود. بهای سنگینی داده و منجر به شکست عشقی اش شده بود .محسن را ازاین کار باز می داشت. محسن اسرار دارد و مثل عقده ای ها به لحن تند میگوید: تقصیره خودته باید بیشتر تو انتخابت دقت می کردی.به من میگن محسن زرنگه.من باتو فرق دارم.-
در پارک رفت و آمد زیاد بود. محسن وحمید روی نیمکتی که نزدیک حوض آب که فوارهای ان صدای زیبایی را در آن محیط ایجاد کرده بود و باعث خنکی میشد نشسته اند..محسن چشمانش مثل آفتاب پرست از چپ به راست و بر عکس می چرخید.حتی از لا به لای فواره خانواده هایی که سنگینی خود را بر روی چمن های بی زبان اندا خته بودن دید میزد .
حمید به بهانه خریدن تنقلات از محسن جدا شد.وقتی مطمئن شد محسن او را نمی بیند مبایل خود را بیرون آورد شروع به شماره گرفتن کرد .گوشی خواهرش نسرین که موهای بور و چشمان قهوه ای روشن و قد متوسط دارد که با مانتوی آبی که تا سر زانو هایش را پاشانده در گوشه دیگر از پارک به صدا در آمد.
- سلام نسرین خوب گوش کن بهت چی میگم.این پسره محسن خیلی پرو تشریف داره.ما سمت شمالی پارک نشستیم روی نیمکت.می خوام مخشو بزنی.ببینم چیکار می کنی.
- داداش حمید من می ترسم.آخه تا حالا.....حمید صحبت نسرین را قطع کرد.
میدونم نسرین. منو ببخش که مجبورت کردم دست به این کار بزنی..-
حمید به پیش محسن آمد .محسن مثل دیده بانها دنبال چیزی می گردد.
- چی شده محسن ؟دنبال چیزی می گردی؟ حمید چیپس را برایش باز کرد
محسن بی توجه چشمانش را ریز کرده.او دختری را زیره نظر داشت.مثل شیر روی نیمکت کمین می کند و چشم را از او بر نمی دارد که مبادا طعمه اش گم شود.
- حمید اون دختره رو نگاه کن.داره نگام میکنه.عجب چیزیه.ببین چقدر خشکله.وای اگه مخشو بزنم چی میشه.
نسرین طرف دیگر پارک قرار داشت،قلبش هر لحظه ممکن بود از شدت ضربه به بیرون بپرد. عرق دانه به دانه از روی پیشانی به زمین برخورد و پخش زمین می شد. نسرین با عشوه می امد و نازمیکرد،آبرو بال می انداخت و به محسن نخ میداد.حمید نگاهی به نسرین ندارد فقط می گفت
- پاشو بریم این نگاه ها آخر عاقبت نداره.با توام محسن....محسن
محسن نگاه تندی به حمید کرد.صورت خود را جلو برد طوری که دماغش نزدیک بود چشم اورا کور کند وبا همان تندی قبل..
- نکنه حسودیت میشه هان...من میخوام باها ش دوست بشم و میشم...اینقدر تو گوش من نخون پاشو، پاشو.تو خودت نیاز به نصیحت داری.
- باشه.هر کار دوست داری بکن از من گفتن بود.
محسن به طرف نسرین رفت و شماره به اوداد...در برگشت محسن خیلی خوشحال بود و از آن لحظه تعریف می کرد. از خشکلی دختر و افکار شومی که محسن در سر داشت.ولی حمید در دل هم خوشحال بود و هم ناراحت. خوشحال از اینکه نقشه اش عملی شده بود و ناراحت از اینکه خواهرش نسرین را مجبور به این کار کرده .
روز ها می گذرد و رابطه محسن با نسرین تلفنی ادامه دارد و رابطه ی آنها روز به روز گرم و گرمتر می شد. ولی محسن سراغی از حمید نداشت و نمی گرفت.تا اینکه یک روز از روزای خدا محسن به نسرین پیشنهاد داده بود که به کافی شاپ بروند.نسرین موضوع را با حمید در میان گذاشت وبهش گفت که به کافی شاپ نخواهد رفت.ولی با اصرار برادرش قبول کرد. نمی دانست دلیل کاره حمید چی هست.
دو هفته از رابطه نسرین و محسن گذشته بود که حمید، نسرین را به اتاق خود صدا زد.حمید بر روی تخت نشسته و آدامسی در دهان دارد و از باد کردنش لذت می برد اتاقش را با عکسهای بازیگران معروف تزئین کرده.با آمدن نسرین خودش را جمع و جور تر کرد

- با محسن تماس بگیر وازش 500 هزار تومان پول درخواست کن.نسرین با تعجب اورا نگاه می کرد اشک در چشمانش حلقه زده بود
- واقعا خجالت بکش حمید، تو این مدت بگو چه فکرشومی داشتی.من یعنی خواهرتم ، پس غیرتت کجا رفت؟ حمید در سکوت اورا نگااه می کند. اشکهای خواهرش را پاک کرد و بوسه به پیشانی او نشاند.با رفتن نسرین هیکل سنگینش را روی تخت می اندازد و نگاهش را بدونه نخ و سوزن به سقف خانه می دوزد.
بعد از دو روزنسرین موافق شد 500 هزار تومان را از محسن بگیرد.پول را جلوی حمید پر تاب کرد
- حمید دیگه حق نداری اسم منو بیاری. به توام میشه گفت رفیق.این پول رو میرفتی دزدی یا گدایی می کردی بهتر از این بود که...
حمید صحبت نسرین را قطع کرد از روی تخت بلند شد و سراغ شلواری که به چوب لباسی آویزان بود رفت .50هزار تومان به نسرین داد و گفت اینم پول شارژهایی که تو این مدت خریدی!به طرف پنجره اتاقش میرود و در حال تماشای بیرون است..محسن هرچی دیگه زنگ زد جوابشو نده..کار تو دیگه تموم شد.این موضوع بین خودمون می مونه.
صدای گرییه نسرین بلندتر شد، 50 تومان را به طرف حمید پرتاب کرد و از اتاق حمید بیرون رفت.دو روز از این ماجرا گذشت که محسن با حمید تماس گرفت...
باهم در همان پارک قرار گذاشتن محسن روی همان نیمکت نشسته بود .وقتی حمید را دید سرش را پایین انداخت حمید گفت چی شده ؟
-حمید نمیدونم چه جوری شروع کنم.
من میشنوم ....محسن تمام ما جراهایی که اتفاق افتاده بود را برای حمید تعریف کرد.-
حمید بی توجه به حرفای محسن گفت من بهت گفته بودم این کارها آخر عاقبت نداره.ولی تو گفتی بهت میگن محسن زرنگه.محسن باهوش.
- میدونم حمید من اشتباه کردم.من حتی از تجربه قبلی که با چشمای خودم دیدم چه اتفاقی برات افتاد استفاده نکردم.کور بودم .کر بودم.حمید مثل سنگ شده بود و محسن مثل شیشه ای که مدام خودش را به سنگ میزد وخورد میشد.
ناگهان محسن چشمش به نسرین که دستش در دست پسری بود و در حال قدم زدن بودند ، افتاد و آهسته روبه حمید
- حمید ،حمید این همون دختراست که پول رو گرفت.این همون کثافت آشغاله که من رو سه هفته گذاشت سر کاروالان جواب نمیده.ببین داره....ناگهان حمید از جای خود بلند شد و به طرف نسرین وآن پسر رفت .نسرین از ترس داشت سکته می کرد محسن به کنار حمید آمد خواست چیزی بگوید که حمید نگذاشت. سپس حمید صورتش را که از شدت ناراحتی قرمز شده و بغضی که مانند استخان ماهی گلویش را آزار میداد و اشکی که در چشمانش موج میزد روبه محسن کرد وگفت
-
- محسن ، محسن خوب گوش کن چی میگم ، این آشغالی که می بینی خواهرم نسرینه واین پسری که می بینی همسرش جواد.وتمام این اتفاقایی که افتاد همش نقشه های من بود.من خواهرم نسرین رو بر خلاف میلش مجبور کردم که این نقش رو بازی کنه ، که رفیقم محسن چشمش رو باز کنه .که رفیقم محسن گرفتار عشق ها و دخترای خیابونی نشه ،سرنوشتش مثل من چند سال افسردگی و قرص اعصاب نشه.
سپس از کیفش نایلن مشکی در آورد و رو به محسن گرفت .بگیر اینم پولت .من این کار رو کردم چون دوست داشتم. چون میخواستم چشمت رو به حقیقت باز کنم.چون دلم برات می سوخت.محسن تو به من گفتی حسود. حسود نیستم ، آخه کی به رفیق چندین سالش حسادت میکنه.وقتی تو با نسرین با تلفن حرف میزدی اون من بودم که حالتو می پرسیدم.وقتی بیرون میرفتید از دور نگات می کردم. اونقدر دلم برات تنگ میشد که شبا عکسات و خاطراتت رو مرور می کردم.ولی تو،تویی که چند سال از بهترین دوران زندگی رو باهم بودیم و گذروندیم و نون نمک همو خوردیم و باهم خندیدیم با هم گریه کردیم ، تو این سه هفته همه ی اینارو فراموش کردی وفروختی به یک دختر،حتی نگفتی مردم یازنده!
ابر سیاهی آبی آسمان را پوشاند کم کم نم نم باران را می شد حس کرد محسن همچنان سرش را پایین انداخته بود و چشمانش مثل آسمان می بارید،حمید به طرف محسن رفت و سرش را بوسید، سپس نسرین را در آغوش گرفت ودر گوشش زمزمه کرد من بی غیرت نیستم و دست جواد را در دست نسرین گذاشت هرسه از آنجا دور شدن محسن همچنان سرش را پایین انداخته بود، شانه هایش به بالا و پایین پرتاب می شدن، باران سرعتش چند برابر شده بود حمید از دور فریاد زد محسن بعدا می بینمت.
محسن همچنان چمانش را زیره باران به زمین دوخته، لباسهایش را باران شست همچنان خیره به زمین به حرفهای حمید فکر می کرد.
چشمانش را باز می کند و اطرافش پر بود از پولهای خورد.!




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,احسان کاظمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نریمان م (6/6/1392),نریمان م (6/6/1392),کیمیا مرادی (6/6/1392),بهار زرافشان (6/6/1392), ناصرباران دوست (6/6/1392),محیا بختیاری (6/6/1392),مسلم نوری (6/6/1392),کیمیا مرادی (7/6/1392),علي طرهاني نژاد (7/6/1392),حسن ایمانی (7/6/1392),سید ابراهیم آل رضا (7/6/1392),آرش شهنواز (8/6/1392),نسرین انتظاری (8/6/1392),فرشته شهرابی (8/6/1392),سنامحمودی (9/6/1392),احسان کاظمی (10/6/1392),صالح نظریان (11/6/1392),احسان رضايي (12/6/1392),سارا سلطانیان (13/6/1392),فهيمه مهد وي (29/6/1392),مهساعبدلی (26/7/1392),ماهان لایقی (30/7/1392),مسلم نوری (11/2/1393),اذرمهرصداقت (1/11/1393),مسلم نوری (3/5/1396),

نقطه نظرات

نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 شهريور 1392 - 00:59

سلام جناب نوری
به نظرم داستان مثل بیان یه خاطره شده بود
درسته زاویه دید اول شخصه ولی می تونستید جوری بنویسید که از شکل تعریف خاطره بیرون بیاد و بیشتر ساختار داستانی داشته باشه
موفق باشید


@کیمیا مرادی توسط مسلم نوری Members  ارسال در پنجشنبه 7 شهريور 1392 - 23:43

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام
ممنونم
کاملا نقدت رو می پذیرم.


نام: آرش شهنواز کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 شهريور 1392 - 08:05

نمایش مشخصات آرش شهنواز سلام مسلم جان. استفاده کردم.


نام: صالح نظریان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 شهريور 1392 - 09:56

نمایش مشخصات صالح نظریان سلام.زیبا بود.موفق باشید


نام: مسلم نوری   ارسال در چهار شنبه 21 اسفند 1392 - 08:21

سلام مسلم جان! منم مسلم نوری هستم کارشناس ادبیات خودم هم عشق کارای فرهنگی هنری هستم اما صد سالم مثل تونمیشم برات آرزوی موفقیت می کنم داستانت خوب بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.