فریاد + نان

ظهر و گرمای تابستان به شدت کلافش کرده بود.وعرق از سر و گردنش سرازیر شده بود.و با لنگی که در دست داشت دائم عرقش را پاک میکرد.سر چهار راه با پیکان مدل 68 خود ایستاده بود و فریاد میزد.فریاد های مکرر باعث کلفتی صدایش شده بود.همه ی راننده تاکسی ها هریک مسیری را فریاد میزد.از ولیعصر تا میدان امام و...
ناصر :آزادی دو نفر آقا آزادی ..خانم میدان آزادی میری.پشت سر او راننده تاکسی که ماشین سمندی دارد می ایستد و خانمی که میخواهد سوار پیکان ناصر شود صدا میزند (ناصر تقریبا 43 سال سن دارد و هیکل لاغر و چشمان قهوه ای و صورتی که به زیره آفتاب سوخته. با خانواده دو نفری خود یعنی زن و دختر 22 ساله اش زندگی می کند)
راننده :خانم بیا آزادی.بفرما آزادی.
ناصر :آقای محترم.برادر من نوبت منه.خانم بیا بر سوار ماشین من بشو.
راننده : نوبت برای نون گرفتنه.خانم بر سوار ماشین من شو.
بحث بالا میگیرد و در گیری به اوج میرسد.و دعوا.راننده سمند مسافر ناصر را سوار می کندو..
ساعت تقریبا چهار بعدظهر است و ناصر در حال مسافر کشی ناهار خود را داخماشین میل کرده.
ساعت 2 نیمه شب خسته به خانه خود میرسد.کلید می اندازد درب را باز میکند.حیاط نسبتا کوچکی که تقریبا باغچه ای ندارد و حوض کوچکی وسط حیاط وجود دارد که فضای حیاط را کم تر کرده بود.وارد خانه می شود.همسرش که اسمش مریم است و زن لاغر و جسه ضعیفی دار در اتاق دیگری مشغول خیاطی کردن است.با شنیدن سلام ناصر به استقبال او می آید.به هم دست می دهند.
مریم :شام خوردی
بله مثل همیشه داخل ماشین هم صبحانه خورده است و هم ناهار و هم شام.
مریم :یادت باشه شنبه اون هفته بیمه ماشین تمام میشه.
ناصر :میدونم .یادم نرفته.
در همین هنگام دخترش سمانه که چشمان زیبا و رنگی دار و موهای بور و لخت و هیکل نسبتا ترکه ای دار که در اتاقک بوده مبایلش را داخل جیبش می گذارد و با شتاب بیرون می اید و خود را در آغوش پدر می اندازد.
سمانه :بابا جونم خسته نباشی.لبانش را به صورت پدر نز دیک میکند و از گونه هایش بوسه ای بر می دارد.من نباشم که بابام تا دیر وقت کار می کنه!
ناصر : فدای تو خانم دکتر بشم.چرا بیداری ناز نازی بابا.
سمانه : داشتم درس می خوندم.آخه نزدیکای امتحانات.
مریم چایی که از قبل درست کرده بود داخل استکان می ریزد و جلو ناصر میگذارد.بخار چایی نشان از تازه دم بودن آن را می دهد.سمانه با شیطنت اشاره ای به مادرش می کند و ..
ناصر :چیه سمانه چرا هی برا مادرت چشم ابرو می یای.
مریم :سمانه خودت به بابات بگو..منکه رفتم به کارم برسم.
سمانه :ماااامان...! مریم به داخل اتاق چرخ خیاطی میرود.
ناصر :خانم دکتر،چیزی شده؟
سمانه :نه .بابا راستش من یه 80 هزار تومانی میخوام برا یکی از کلاسای دانشگا.
ناصر : سمانه تو که چند روزه پیش 50 هزار تومان گرفتی. شنبه باید بیمه ماشین رو درست کنم.ماشین بیمه نداشته باشه نمیشه با هاش کار کرد.کولر ماشینم باید درست کنم آدم از گرماگی داخلش پخته میشه.
سمانه :میدونم بابا ،خدا هیچ وقت سایتو از سرمون کم نکنه.اون 50 تومان رو برا کلاس می خواستم. (جلو تر میرود و خودش را لوس میکند ودستش را بر گردن پدر می انداز) باباجونم،قربونت بشم ،مگه نمی خوای من خانم دکتر بشم و بهم افتخار کنی..
ناصر:(بلند میشود و به طرف رخت خواب خود میرود) امان از دست تو شیطون. باشه صبح 80 تومان میزارم زیره تاغچه پوش. فقط باید قول بدی درساتو خوب بخونی و افتخار بشی برا من ومادرت.
ناصر میدانست باید سخت کار کند که تا شنبه پول بیمه جور شود.نمی خواست دخترش کمبودی در زندگی احساس کند.مریم با خیاطی کمک خرج ناصر بود.ولی هم مریم وهم ناصر سعی و تلاش خود را می کردن برای راحتی سمانه.
صبح ساعت 5 ناصربا پیکان برای مسافر کشی به سر چهار راه میرود.جلوتر از او چند تاکسی ایستادن.هوا کم کم روشن میشود و با بیدار شدن آدمها و شلوغ شدن چهار راه صدای ناصر و بقیه راننده ها به اسمان میرود .
میدان آزادی .
راننده 1 میدان ولیعصر
راننده 2 میدان امام خمینی دقیقه به دقیه به راننده ها اظافه میشدند
ساعت ده صبح سمانه پول را بر میدارد و بی انکه از مادرش خدا حافظی کند سر خیابان می ایستد.
سمانه : آقا خیابان نظر ؟سوار ماشین میشود.
راننده:خب خانم خشکله چه خبرا ؟با توام. (سمانه هیچ نمی گوید)نکنه خانمی باهامون قهر کرده؟
سمانه :به شما هیچ ربطی نداره .
راننده : وا .چه بد اخلاق.خانمی چقدر این مدل آرایش بهتون می یاد.
سمانه :آقا خوا هشا مواظب حرف زدنتون باشید. مگه شما خودتون خواهر و مادر ندارید.نگه دارید پیاده میشم.
راننده : (با خنده)چرا دارم ! با هاشون چیکار داری؟نکنه می خوای منو ازشون خواستگار کنی؟(شروع به خندیدن می کند)
سمانه :إ....آرش خیلی لوسی.تو باید بیای خاستگاری نه من.
آرش : خب باشه .خوب بلدی بازی کنی .باید میرفتی بازیگر میشدی.( و با حالات مسخره ادای سمانه را در می آورد) نگه دارید پیاده میشم.خب الا سمانه خانم کجا بریم ؟
( آرش ماشین را پارک می کند و داخل کافی شاپ میشوند.بعد گفت و گو و خوش وبش.آرش دست راست سمانه را میگیرد سرش را جلو میبرد تقریبا تا نزدیکای صورت سمانه.
آرش : سمانه خیلی دوست دارم.تا حالا هیچ کسو اندازه تو دوست نداشتم ونخواهم داشت.تو اولین کسی هستی ک پا تو زندگیم گذاشتی و بهم امید زندگی دادی.راستی از هدیه ای که اون هفته بهم دادی ممنونم .خیلی قشنگ بود.
سمانه لبهایش را غنچه ای میکند ودست چپش را به روی دست آرش می گذارد وبا صدای آرام ولطیف
سمانه :اصلا قابل تورو نداشت.الانم یه هدیه خوشکل برات گرفتم.
کیفش را باز میکند وادکلان گران قیمتی که با 80 هزار تومان زحمت کشیده پدرش خریده بود بیرون می آورد و بی آنکه فکری کند هدیه را به آرش می دهد.
سمانه :آرش پس کی میای خواستگاری؟چرا هی امروز و فردا می کنی؟
آرش دستش را از دست سمانه جدا می کند
آرش:بزار فرستش که شد میام.به مامانم میگم خونتون تماس بگیره.
ساعت تقریبا پنج بعد ظهر است و سمانه با تاکسی در حال بر گشت به خانه است.مبایلش زنگ میخورد.مریم مادرش است.به او خبر می دهد که پدرش در حین مسافر کشی تصادف کرده و برای عمل کردنش نیاز به پول دارد.سمانه با نگرانی اولین کسی که به فکرش می رسد که باهاش تماس بگیرد آرش است.
سمانه :سلام
آرش :سلام. چی شده؟چرا زنگ زدی؟مگه نگفتم سمانه حرف او را قطع می کند
سمانه :آرش بابام...
آرش :بابات چی ؟
سمانه :بابام تصادف کرده..باید عمل بشه .نیاز به پول دارم..می تونی کمکم کنی؟
آرش :(کمی مکث میکند.گوشی را از دهانش فاصله می دهد)الو...الو....سمانه...صدات نمی یاد...الو ...گوشی را قطع می کند.هرچه سمانه زنگ میزند جواب نمی دهد.کمی جلوتر می رود ودختری که مانتوی زرد بر تن دار و موهای خود را بر صورت خود ریخته سوار می کند و به کافی شاپ دیگری می روند.وهدیه سمانه را به او می دهد.






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,احسان کاظمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (30/5/1392),ارشاد پشنگیان (30/5/1392),حسن ایمانی (30/5/1392),مسلم نوری (30/5/1392),آرش شهنواز (30/5/1392),کیمیا مرادی (30/5/1392),ابوالحسن اکبری (30/5/1392), ناصرباران دوست (31/5/1392),نریمان م (31/5/1392),حسن ایمانی (31/5/1392),مرضیه دستگرد (31/5/1392),مریم مقدسی (31/5/1392),سارا سلطانیان (1/6/1392),صالح نظریان (2/6/1392),امید علی نوری (2/6/1392),احسان کاظمی (10/6/1392),اذرمهرصداقت (1/11/1393),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 مرداد 1392 - 15:47

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام مسلم عزیز.
نقد...
چرا اینقدر پاراگراف اول نوشته هات پله شده؟ سخت خونه! چرا ساده نمی نویسی؟ اگر تابستونه، خب همه میدونیم که گرمه، عرق ریزونه. لازم به توضیح اضافی نیست که. اشارات اضافه نداشته باش. من پاراگراف اول داستانتو فقط برای خودم تغییر دادم. ببین:
( ظل گرمای ظهر، رقص لنگ بر شانه های مکعبی! ریزش دانه های عرق، بدتر از باران های سیل آسای استوایی! بر جبین مردی که صدای کلفتش گوش هر عابری را می آزرد:
_ آزادی دو نفر! آزادی؟ خانوم آزادی؟ آقا آزادی؟ جان ناصر!!..
...)
مسلم جان، خیلی شاخ و برگ و پیچیده گی و انکساری شده متن شما. با زبان ساده و شیوا بنویس خواهشا...
ببخش دخالت کردم. منتها این نوشته بازنویسی باید بشه.
شرمنده.
حسن ایمانی@};-


@حسن ایمانی توسط مسلم نوری Members  ارسال در چهار شنبه 30 مرداد 1392 - 20:06

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام.دشمنت شرمنده.ممنونم از راهنمایت.واقعا هرموقع نقد می کنید خیلی چیز ازتون یاد میگیرم.واقعا مچکرم.چشم حتما دقتم رو تو نوشتن بیشتر میکنم.


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در چهار شنبه 30 مرداد 1392 - 22:45

سلام .@};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 31 مرداد 1392 - 07:44

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
داستان جالبه خوب نوشتید و خوب پرداختش کردید فقط نمی دونم چرااینقدر با عجله انگار فرصت نداشتید بازخوانیش کنید چون تعداد غلط های املاییش خیلی زیاده و این سایه انداخته رو زیبایی نوشته هاتون من خودم معمولا زیاد غلط تایپ می کنم و برا همین همیشه بعد از ویرایش آخر نوشته هامو میدم یه نفر دیگه هم مطالعه کنه و غلطهای احتمالیشو بگیره


@ ناصرباران دوست توسط مسلم نوری Members  ارسال در پنجشنبه 31 مرداد 1392 - 00:58

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام آقای باران
ممنونم.همش تو تایپ این غلطارو دارم از این به بع سعی می کنم از روش شما استفاده کنم.


نام: مرضیه دستگرد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 31 مرداد 1392 - 15:22

نمایش مشخصات مرضیه دستگرد با سلام طرح داستانتون جالب بود؛با نظر آقای باران دوست موافقم؛@};- @};-


@مرضیه دستگرد توسط مسلم نوری Members  ارسال در پنجشنبه 31 مرداد 1392 - 00:58

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام.ممنون


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 31 مرداد 1392 - 19:31

زیبا بود خسته نباشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط مسلم نوری Members  ارسال در پنجشنبه 31 مرداد 1392 - 00:59

نمایش مشخصات مسلم نوری ممنون


نام: سارا سلطانیان   ارسال در پنجشنبه 31 مرداد 1392 - 03:20

لذت بردم دریچه به دنیای فقر مادی و فقر فرهنگی@};- @};-


@سارا سلطانیان توسط مسلم نوری Members  ارسال در جمعه 1 شهريور 1392 - 23:50

نمایش مشخصات مسلم نوری ممنونم .درست اشاره کردید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.