زندگی و صبر مادرم (قسمت چهارم)

بعد این همه خواستگاری رفتن و نه شنید! خانواده ای معرفی شد ، که برای امیر خواستگاری بروند.منکه خیلی خوشحال بودم.پیش خودم گفتم حتما دکتر یه چیزی میدونسته که گفته باید براش زن بگیرید که حالش بهتر بشه.
خواستگاری صورت گرفت.پدر و مادر خوشحال بودن.جواب بله بود.اسم عروس خانم هم کبری بود.من تعجب کرده ام چرا همون موقع گفتن بله ، و امیر رو با همون وضعیت جسمی قبول کردن.خب شاید خانواده ای روشن فکری بودن.
قرار شد که برن برای قباله برون.که قرار بر این شد که 10 ملیون پول و 70عدد سکه بهار آزادی و 20 مثقال طلا به عهده امیر برا مهریه باشه و پدرم هم یک دانگ خونه رو به عهده گرفت ،البته یک جلد کلامل الله مجید هم بود..
قبل از عقد خانواده کبری آمدن شهر ما و از نزدیک با شهر وخانه ما آشنا شدند.مادر اول از همه آنها رو برد امام زاده سلیمانی که برادر امام رضا (ع) میشد.اولین باری که کبری رو دیدم همون جا بود.چهره سبزه ای داشت و چشمان قهوه ای و هیکل متوسط و یک عینک طبی معمولی هم رو چشماش بود.روبه روی امام زاده ایستادن و مادر به ذکری که روی لب داشت رو به مادر کبری که هیکل درشت و و چهره ای که معلوم بود زیره آفتاب سوخته ،گفت به همین امام زاده همه ی اون چیزی که درمورد پسرش باید گفته باشد رو گفته.مادر کبری هم باسر صحبتهای مادر رو تایید می کرد.بعد تحقبقاتی که خانواده ما انجام دادند.قرار عقد شد شب جمعه.همه فامیل رو خبر کردن.روستای خانواده ی عروس تقریبا 20 کیلو متری فاصله داشت.
همه فامیل خوشحال بودن.وقتی وارده روستا شدیم یادم به روستاهای لردگان افتاد.ولی مهمان نوازی هم وطنان لر هیچ وقت یادم نمیره.عقد بعد ظهر پنج شنبه بود.روستایی به نام ده سرخ،با خانه های کاه گلی و مزرعه های بزرگ که می شد با چشم سر سبزی انها رو نظاره کرد.بوی پشکل گوسفندان فضای روستا رو پر کرده بود.کبری با آرایش قشنگ تر شده بود و چقدر لباس عروس بهش می امد.سینه ریزی که مادرم برای کبری خریده بود هم چون آفتاب می درخشید.کبری هر ازگاهی دستی به روی سینه ریز می کشید.خبری از عینک طبی نبود.امیر را میدیدم که با همان حالت لرزش سرش و در حالی که دستش را برای تعادلش باز نگهداشته بود از درب حیاط داخل آمد.از کت و شلوار دامادی برای امیر خبری نبود ولی لباسهایی که پدرم برایش خریده بود به تنش می امد.خانواده عروس امیر را برای خرید قبل از عقد نبردن.گفتند که ما رسم نداریم.مادرم می گفت عیبی نداردةمهم اینه که یکی پیداشده که دست امیر رو بگیره و باهاش زندگی کنه.خودم هرچی خواست براش می گیرم.
داخل ایوان چه بزن برقصی بود.کبری 3 برادر و دو خواهر دیگر هم داشت.برادر بزرگتر اسمش رضا بود و خانواده کبری ازش حرف شنوی داشتند.رضا اسرار داشت مراسم عقد به شب نخورد و هرچه زودتر خطبه عقد خوانده شود.
مادر بزرگم در گوشه ای داشت با دخترش یعنی مادرم صحبت می کردند.خیلی دوست داشتم بدانم چه می گویند ،فوضولی گل کرده بود ولی وقتی خودم را به آنها رساندم فقط شنیدم که مادرم گفت بعد درموردش صحبت می کنیم.
خطبه عقد خوانده شد و مراسم عقد تمام.همه آماده رفتن برای به خانه بودن.پدرم با همان صدای آرام و همیشگی از خانواده کبری خواست که عروسشان را چند روزی به خانه ببرد ولی با مخالفت شدید آنها مواجه میشد.مخصوصا برادر بزرگ کبری با حالت پرخاشگری می گفت :ما رسم نداریم تا بعد عروسی دختر خونه داماد بفرستیم.
پدرم خنده ای کرد و گفت مگه میشه ؟اینا با هم محرمند.ولی فایده ای نداشت.بعد عقد چند باری خانواد ام برای آوردن کبری به ده سرخ رفتند ولی موفق نشدن که کبری رو بیاورند.امیر خودش خجالتی بود و شنوایی ضعیفی که داشت بیشتر حرف هارو متوجه نمیشد.بعد پدربرایش توضیح میداد که رضا و پدر کبری موافقت نمی کنند.
دو هفته که از عقد می گذشت. این دوهفته چند بار خانوادام و امیر برای دیدن کبری رفتند.بعد عقد متوجه شدند که از آن عینک طبی معمولی خبری نیست و یک عینک ته استکانی به روی چشمان کبری نقش بسته که نگاه می کرد.مادراز این موضوع خیلی ناراحت شد.کبری گفت زیاد از ان استفاده ای نمی کند.ولی باید قبل عقد مارا در جریان می گذاشتن.امیر مثل همیشه همه چیز برایش بی معنی ومفهوم بود.کاری به این چیز ها نداشت.صبح جمعه ای برای گردش خانواد گی برنامه ریزی کرده بودند.فامیل همش سراغ کبری رو می گرفتند.صبح زود راه افتادند.تقریبا ساعتای هفت صبح بود که به ده سرخ رسیدیم.پدرم درب حیاط رو زد.خواهر کبری که چند سالی از کبری کوچیک تر بود درب رو باز کرد و پدرم با لهن جدی گفت : به کبری بگو بیاد می خوایم بریم بیرون.خواهر کبری رفت داخل،بعد چند دقیقه ای دیدیم یا ابوالفضل پدر کبری وبرادر کبری رضا و مادر کبری آمدن جلوی درب حیاط. حتی تعارف هم نکردن.امیر هم داخل ماشین بود و نگاه می کرد.دستش را برای سلام بلند کرد ولی بهش توجهی نکردند.
رضا: من که گفتم رسم نداریم دختر تا بعد عروسی بفرستیم خونه داماد.
پدر :حرف شما درست.شما قبل عقد باید این موضوع رو با ما در جریان می گذاشتید.ما فقط میخوایم بریم گردش..بعد از گفت گوی یک ساعته بین خانواده من و خانواده کبری با میانجه گری احمد داداش کوچکتر خانواده کبری قرار شد که تا بعد ظهر جمعه کبری رو بر گردانند.
به پارک رفتیم.امیر در کنار کبری نشسته بود.زیاد حرفی بین آنها رد و بدل نمی شد.من همش منتظر آن بودم که به قول دکترها حال امیر بهتر شود و این مریضی لعنتی دست از سرش بردارد.ساعت تقریبا 3 بعد ظهر بود.کبری اسرار داشت به خانه باز گردد میگفت اگر دیر برود خانه برایش بد می شود.ساعت 5 بعد ظهر برای برگشت به خانه آماده شدیم.میانه راه عمو رسول راهنمایی زد و کناره جاده توقف کرد.پیاده شد و به طرف پدر آمد.پدر شیشه ماشین را پایین کشید.عمو رسول پیشنهاد داده بود که شام را هم در پارک نزدیک شهر خودمان به نام پارک شهداء زینعلی بخوریم و بعد به خانه باز گردیم.
کبری با شنیدن این حرف خیلی ناراحت شد و اسرار شدید به بازگشت را داشت.پدر گفت نگران نباش من جواب برادرت را می دهم.وقتی به پارک زینعلی رسیدیم خورشید بی جان شده بود و در حال خاموش شدن بود.سفره شام پهن شد.شام را با فامیل خوردیم.واقعا چقدر شام دور همی می چسبد.سفره را جمع کرند.تقریبا ساعتهای یازده شب بود.کبری اسرار به رفتن داشت. یک لحظه متوجه عینک ته استکانی روی چشمانش شدم.اصلا بهش نمی آمد.وقتی از پشت آن عینک نگاه می کرد چشمانش مثل آفتاب پرست درشت بود من یادم به پیر زن های 60،70 ساله می افتاد.در این مدت کبری از جایش تکان نخورد و همش یک جا نشسته بود.دست به سیاه و سفید نگذاشت.پیش خودم گفتم چقدر تنبله.لا اغل جلوی فامیل آبرو داری می کرد.تا آمدیم وسایل را جمع و جور کنیم که به خانه باز گردیم تقریبا ساعتهای دوازده شب بود.قرار شد شب کبری خانه ما بماند و صبح پدرم اورا به باز گرداندبیچاره کبری.نمی دانست فردا رضا چه آشی برایش پخته است. که یک وجب هم روغن داشته باشد.پدرم با رضا تماس گرفت اول رضا مخالف با ماندن کبری بود ولی پیروز میدان پدر بود.
نزدیک خانه شدیم.ماشین زیره نوره تیره چراغ برق که روبه روی خانه بود توقف کرد.همه ی وسایل را از ماشین به داخل خانه انتقال داده شد.حتی کبری کمک نکرد و داخل ماشین نشسته بود.امیر پیاده شد و با همان لرزش سری که داشت خودش را به نزدیک ترین دیوار رساند و از دیوار برای حفظ تعادلش استفاده کرد.راه روی حیاط را با قدمهای بی جان ولی محکم پیمود و لب ایوان نشست.ولی هنوز کبری داخل ماشین نشسته بود و اسرار داشت که به خانه باز گردد.مادرم گفت شب می مانی و صبح میروی.وقتی پیاده شد سر جایش ایستاد درب ماشین رابست.مادر گفت چرا نمی روی؟با توام.! کبری!؟
ولی کبری سر جایش ایستاده بود!تکان نمی خورد!مادر دستش را گرفت و تا داخل حیاط همراهی اش کرد.هنوز دستش در دستان مادرم بود.مادر از کار کبری متعجب بود! اورا به داخل اتاق برد.نگرانی در چهره مادر موج میزد.پس از نیم ساعتی بیرون امد!!
میشد اشک را در چشمانش دید.گریه کرده بود.مادر از قبل هم شکسته تر شده بود.نفس زنان نزد پدرم رفت.
باهم صحبتی کردن.پدرم دستش را روی سرش گذاشت.
آنشب متوجه شدیم که پدر و مادر هنوز باید با غصه دست و پنجه نرم کنند!!آنشب متوجه شدیم که کبری ......

ادامه دارد.....

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (17/6/1392),آرش شهنواز (17/6/1392),احسان کاظمی (17/6/1392),ُُُُفریدون عربی (17/6/1392),موژان تقوی (17/6/1392),محیا بختیاری (17/6/1392),حسن ایمانی (17/6/1392),بهناز باران خواه (17/6/1392),سمانه نسیمی (17/6/1392),حسن ایمانی (19/6/1392),مریم مقدسی (21/6/1392),ماهان لایقی (30/7/1392),

نقطه نظرات

نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 شهريور 1392 - 03:56

سلام جناب نوری
موضوع داستانتون کشش داره ولی متن داستان یکدست نیست
البته به نظر من!
در ضمن اصرار, نه اسرار;)
آخه همه جا گفتین اسرار
موفق باشید@};-


@کیمیا مرادی توسط مسلم نوری   ارسال در یکشنبه 17 شهريور 1392 - 23:42

سلام ممنون که سر زدید@};-


نام: ُُُُفریدون عربی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 شهريور 1392 - 09:51

سلام
کلمه های اضافی رو سعی کن به کار نبری .
موضوع خوبی رو انتخاب کردی .
خیلی جالب بود .منتظر قسمت بعدی هستم..


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 شهريور 1392 - 13:35

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام مسلم عزیز.
مدتی از سایت دور بودم. منتها برگشتم و به داستانها سر خواهم زد.
نقد...
این داستان شما، داستان ساده و کش داریه که جای کار زیاد داره. علاوه بر اینکه موضوع خاصی درش اشاره نمیشه. سادگی در بیان و گفتار نویسنده، بعضا از قوت کار میگیره. من در نقدهای قبلم، نمونه ای از سخت نویسی گیرارو برات گفتم، اما رعایت نکردی. البته منظورم از سخت نویسی، پیچیدگی های لغوی و چم و خم سخت در داستان و موضوع داستان نیست. منظورم از سخت نویسی، تلاش سختیه که یه نویسنده در نگارش اثر از خودت خرج میکنه. وقتی شما تلاش زیادی کنی و سخت وقت بزاری که نوشته ت، یه نوشته خوبی از آب دراد به اون میگن سخت نویسی. اما شما در این داستان، بسیار ساده کار کردی و مطمئنم که در این راه سختی زیادی متحمل نشدی. یه داستان نویس باید اونقدر در کارش سختی بکشه که داستان، داستان پخته ای از آب دراد. باور کن که خیلی از نویسنده ها از شدت دشواری پرداخت به یه شخصیت و یا قهرمان داستانشون، پدرشون درمیاد و گاهی هم برای شخصیت داستانشون اشک میریزن! اینه که میگم سخت نویس باش و بزار خواننده ها از نوشته هات لذت ببرن. از داستانهای ساده (اگرچه ساده خون هم باشن) کسی لذت نمیبره. لذت در ایجاد ایهام و گره در داستانه. از این مقوله هایی که بهت گفتم به سادگی رد نشو و روی نوشته هات کار کن. با نوشته هات به واقع زندگی کن تا دیگران هم باهاشون زندگی کنن.
مسلم عزیز، موفق باشی.
حسن ایمانی@};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 شهريور 1392 - 10:49

منتظر ادامشم خسته نباشید :) @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.