زندگی وصبر مادرم (قسمت سوم)

(سلام دوستان. این داستان از قسمت اول تا الان به زبان محاوره ای و فلکور و بر اساس واقعیت نوشته شده و اسم شهر هایی که ذکر شده از روی جسارت نیست.امیدوارم تا آخرش بخونید و دنبال کنید.با تشکر)
قسمت سوم
باز شدن گلها مژده بهار رو میداد.پدرم مشغول آب دادن باغچه بود.به خصوص هوای دوتا درخت خرمالویی که تو باغچه بودن خیلی زیاد داشت.چون با دستای خودش کاشته بود.هر موقع ام به بار می نشست با برکت بود .وقتی به بار می نشست پدرم مجبور میشد که زیره شاخه هاش چوب بزنه که نشکنه.چون شاخه خرمالو خیلی ترد و شکنند است. موقع رسیدنشون همسایه ها از خوردنش بی نصیب نمی ماندن.وقتی آب دادن باغچه تموم شد،رفت لب ایوان نشست،خواهرم چایی را بهش تعارف کرد.از چهراش معلوم بود که ذهنش درگیره. نه شنیدنها برای خواستگار داداشم کلافه اش کرده بود.انگار توی خواب هم ، نه رو میدید.زنگ خونه زده شد.یادش بخیر از این زنگ بلبلی ها بود (جوه جوه جوه جوه)حیاط نسبتا بزرگ بود که دوتا باغچه بزرگ داشت.بین دو باغچه یک راه رویی وجود داشت که قسمت شرقی حیاط رو به قسمت غرب متصل میکرد.طول حیات رو طی کردم درب رو باز کردم.ربه روی درب خونه گلاب به روتون دستشوئی بود که با یک پرده صورت دستشوئی رو پوشانده بود.زن همسایه کناری بود. همسرش عمرش رو داده بود به شما.اون موقع ها یه مغازه خوار و بار فروشی داشت.اومد کنار پدرم داخل ایوان نشست.نه کناره کنارش !‍با فاصله . !بعد از سلام واحوال پرسی گفت :
-میدونم برای امیر (حجت) هر جا رفتید خواستگاری و نه شنیدی.بهشون حق بده.با این شرایطی که امیر داره تو این شهر کسی بهش زن نمیده..
خب میگی چیکار کنیم؟
-از بیرون براش زن بگیرید.
مثلا کجا؟
- من یکی رو میشناسم که میتونه بهتون خانواده معرفی کنه که دختر دم بخت داشته باشه.
از کدوم شهر؟
- شهرش نباید زیاد برات فرق کنه ولی بیشتراز لردگان.یعنی از روستاهاش.معرفی که کرد ،برید ببینید.خدا رو چه دیدید شاید شد.در عوضشم شما یه شیرینی به اون بنده خدا بدید.
اون بنده خدایی که زن همسایه میگفت اسمش مراد بود.چهره سبزه ای داشت ، با قد نسبتا کوتاه و سیبیل های کم پشت
بعد اینکه پدرم با مادرم صحبت کردن قرار گذاشتند که برن طرفای لردگان.از اصفهان تا اونجا تقریبا یه 400 کیلومتری هست
بعد چند روز اولین خواستگاری از روستاهای لردگان که اسم روستاهم مال خلیفه بود آغاز شد..من که خیلی خوشحال بودم.پیش خودم می گفتم حالا بعد این همه مصیبت و خواستگاری زن داداش دار می شیم.با داداشم و بابام و مامانم و مراد رفتن.صبح زود که رفتن تقریبا نزدیکای اذان مغرب بود که برگشتن.خیلی خسته بودن.بیچاره دادشم قیافش داد میزد که اونجا هم بهش گفتن نه.دلم براش می سوخت.بیشتر دلم برای مادرم میسوزه همش باید غصه بخوره و با غصه هاش باید بسازه..
چند بار دیگه و جاهای دیگه رفتن و گفتن نه.....
البته یه چند جاهم خانواده دختر راضی بودن ولی خانواده من گفتند نه...چون شرطایی می گذاشتن که آدم احساس میکرد نشسته پای معامله ی آدم...مثلا می گفتن...باید 30 ملیون پول نقد ،با یک گله گوسفند وچندین مثغال طلا بدید...یک جای دیگه گفته بودن ما اینجا هفت شبانه روز عروسی میگیریم که خرجش باداماده ..50 ملیون پول نقد که با داماده..جهیزیه هم نمیدیم....واقعا خنده داره...آخه یکی نیست بهشون بگه بابا دخترته بی انصاف مگه دور از جون گوسفند میخوای بفروشی...یادمه یکی از خواستگاری هایی که رفتن لردگان منم با هوشون رفتم.هرچی نزدیک میشدیم هوا سرد میشد.آسمونش نسبت به اصفهان صاف تر بود. نز دیکای روستا که شدیم همه نگاهمون میکردن از زن و مرد.کوچیک و بزرگ.پیرو جوان ...یکم جلو تر که رفتیم دیدم یا ابوالفضل هرچی بچه روستایی بود ریختن دوره ماشین.. ماشین تویی تای سفید رنگ بود.انگار تا حالا تو عمرشون ماشین ندیدن.ولی به خدا چقدر زندگی ساده و قشنگی داشتن.دور تا دورمون کوه بود.بوی پشکل گوسفندا همه فضا رو پر کرده بود از یک طرف صدای بع بع ،از یک طرف صدای مرغ و خروس. از یک طرف صدای ما مای گاو..خونه ها همه اش کاه گلی بود..تعارف کردن رفتیم داخل خانه..خیلی مهمون نواز بودن ،بعضی وقت ها با زبان لری حرف میزدند که هیچ کدام ما بلد نبودیم.آدم احساس میکرد رفته خارج از کشور....بعد صحبتایی که شد قرار گذاشتن خبر بدند که الان تقریبا 15 سالی هست که قراره خبر بدند.خب اونجا هم نه شد.دست از پا دراز تر برگشتیم خونه.الان که فکرشو میکنم که اگه زن عموم مخالفت نمی کرد هم روحیه ی امیر بهتر بود و هم این همه پدر مادر غصه نمی خوردن...خب دخترشه دوست نداشته بده..مگه زوره
تو این هفت،هشت ماهی چند بار رفتن لردگان و اومدن و هر دفعه که مراد خانواده معرفی می کرد تقریبا 30 ،40 هزارتومانی میگرفت..
روستا های لردگانم قسمت امیر نبود...دیگه به جایی رسیده بود که میگفت هر جا رفتید من دیگه نمیام،قسمت این بوده که من اینجوری بمونم..خدا قربون صلاح و مصلحتت بشم..کم کم خواستگاری کردن برای امیر رکورد گینس رو میزد..
سنش روز به روز بالا تر میرفت.تقریبا داشت دچاره افسردگی میشود.داداشم از نظره قیافه ای و اندامی هیچی کم نداشت فقط مریض بود.آره داداشم مریض بود .اون از محمد که مرد واین از دادشی که مریض بود.یعنی هم زمان وقتی محمد رو معاف پزشکی کردن و اومد خونه با اون حالت مریضی که داشت امیرم مریض بود. پدرم و بخصوص مادرم هر جفتشون رو با زحمت ازشون پرستاری میکردن.حتی شبایی رو یادمه که تا صبح مادرم بالای سرشون می نشت.
امیر از اولی که چشمش رو باز کرد و به دنیا اومد مریض نبود .مثل همه انسانهای سالم ،سالم بود،حتی تو خونه به مادرم کمک میکرد.تقریبا چند سالی از محمد بزرگ تر بود.زمانی هم که محمد هنوز خدمت نرفته بود امیر اوایل مریضیش بود..مریضی از اون جایی شروع میشه که داشت اول دبیرستان رو می خوند.تو مدرسه نه هم بازی داشت ونه با کسی رفت و آمد می کرد.آزارشم به مورچه نمیرسید..فقط و فقط فکر و ذهنش درس خواندن بود.یادمه کوچیک که بودم تو اتاقی که داشت همش نشته بود درس میخوند ،ومن شام رو براش می بردم.. تا دوازده ویا یک نیمه شب درس می خوند.سال دوم دبیرستان معلم ازش سوالی می پرسه ، ولی حجت جواب نمیده.تو مدرسه همه به اسم شناسنامه ای یعنی حجت میشناختنش و تو خونه و فامیل به اسم امیر.بازم معلم سوال رو تکرار میکنه ولی امیر فقط سرش رو تکون میده.معلم فکر می کنه اون رو داره مسخره میکنه ولی از بچه ای که همش تو خودشه و همیشه ساکت بعیده.اون روز معلم متوجه میشه که امیر شنوا ئیش ضعیفه.پدر و مادرمو صدا کردن دفتر مدرسه و جریان رو براشون توضیح دادن امیر رو بردن دکتر و دکتر بعد از معاینات لازم براش سمعک نوشت.از اون روز به بعد امیر مجبور بود یک مهمونه نا خونده رو با خودش جابجا کنه.با زدن سمعک مسخره کردن بچه های مدرسه شروع میشه.همه مسخر اش میکردن.سمعکشم از این سمعک بزر گا بود،هنوز از اون سمعک کوچکا تو بازار جایی نداشت.با خودش خلوت کرده بوده تنها بود.با مسخره کردنشم تنهاتر میشود.افسرده میشود..ولی بازم تا دیر وقت درس می خوند.سال سوم دبیرستان بخاطره اینکه کسی مسخراش نکنه سمعک رو دیگه نزد.پدر و مادرم خیلی اصرار کردن که بزن ولی بی فایده بود.میز اول کلاس می نشست.و با فشار آوردن به مغز و اعصابش ودقت سعی میکنه که متوجه ی صحبتهای معلم بشه.حتی از روی لب خونی هم شده به خودش فشار می اورد.این فشارها که بر اثره کم شنوایی مجبور بوده بیاره و قافل از اینکه این فشارها کم کم روی مغز اثر میگذاشته.
الان متوجه میشم این همه درس خواندن تا دیر وقت واین همه فشار ماله چی بوده..سال سوم دبیرستان سال سر نوشت سازه زندگیش بود. خیلی به درس علاقه داشت.برای قبولی تو امتحانات فقط درس می خوند.وبه خودش و مغز و اعصابش فشار میاره...
تا اینکه نا راحتی اعصاب می گیره....مریضی اول از لرزش خفیفه سرش شروع میشه که این باعث میشده تعادلش رو درست نتواند حفظ کنه.از اون روز به بعد خرج و پول دادن و دوا و دکتر شروع شد.از این بیمارستان به اون بیمارستان.از این دکتر به اون دکتر .ازاین آزمایشگاه به اون آزمایشگاه.نواره مغز بگیر.عکس از سر بگیر،رادیو لوژی ببرش ..برو روانشناس.برو دکتر مغز واعصاب.برو...هرچی بگم کم گفتم..گفتنش خیلی راحته...پدر ومادرم خیلی نگران بودن.هر دکتری که می بردن می گفتند از اعصابش.خوب دکتر خوب خودمون میدونیم از اعصابشه درمانش چیه...قرص اعصاب خوردن امیر شروع شد.. درمانش رو دکترا نمیدونستن.هر دکتری که میرفت فقط بهش قرص میداد. بخدا اگه میخواست همه قرص و دوا هاشو بفروشه میتونست یک دارو خانه کوچیک بزنه...لرزش سرش روز به روز و ماه به ماه بیشتر میشد.بعد گرفتن دیپلم خونه نشین شد.و به غیر از مسجد وامام زاده سلیمانی که نزدیک خونمون بود جایی نمیرفت.تعادلش رو به سختی حفظ میکرد.دستش رو میگرفت به دیوار.مادرم همش برای خوب شدنش دعا میکرد،نذر میداد،نماز حاجت می خوند.از بس گریه میکرد که این چه سرنوشتی برا این بچه رقم خورده چشماش قرمز میشد.پف میکرد.پدر مادرم بخدا برا خوب شدنش هیچی کم نگذاشتن.خیلی خرج کردن.شاید میلیونها تومان پول تا الان خرجش کردن.هر کی یه چیزی میگفت.یکی میگفت عرق نعنا بهش بدین.بهش میدادن.یکی میگفت گل گاو زبان برا اعصاب خوبه بهش بدید، بهش میدادن،وای بیچاره امیر این مریضی از کجا دیگه پیداش شد.همه دکترا نمیدونستن چیکار باید کرد.از قرص اعصاب گرفته تا انواع جوشوندنی وانواع عرقی جات رو بهش دادن فایده ای نداشت.سال ها میگذشت و درمان امیر ادامه داشت ولی فایده نداشت.تا اینکه تقریبا سنش به 23 سالگی رسید.تااین سن تقریبا کارای شخصیش رو میتونست انجام بده.حتی بعضی مواقع آشپزی میکرد.خونه رو جارو میکرد،لباس می شست و.. ولی هیچ کدوم از اینها مرحم به روی زخمای پدر مادرم نمیشد... پدرم حقوق بازنشتگی ای که می گرفت تقریبا نصبش روخرج امیر میکرد.ولی بازم جای شکرش باقی بود که میتونست کار های شخصی خودشو انجام بده.
چند جا دکتر ها گفتند ببریدش مسافرت تا روحی اش عوض بشه از امام رضا (ع) گرفته تا شیراز.شمال بندر گناوه و ....هر کاری دکترها تو این مدت می گفتن براش انجام میدادن.چند تا از دکترها گفتد که اگه ازدواج کنه حالش خیلی بهتر میشه.می گفتند نیاز به هم دم داره.نیاز به کسی داره که امیده زندگیش بشه.نیاز به کسی داره که بتونه دستش رو بگیره و بهش انگیزه بده برای زندگی.همه ی اینا تو ازدواج امیر خلاصه میشد..آخه ازدواج با این وضع!!ولی کار نشد نداره.توکل کردن به خدا و اولین خواستگاری که رفتن که تو اون قسمت براتون گفتم.
بعد این همه خواستگاری که رفتند و همش نه شنیده بودن، خوده امیر سرد شده بود وبه این باور رسیده بود که قسمتش هیجا نیست.بعد یه مدت یکی از همسایه ها یک نفر رو معرفی کرد اونم کارش مثل مراد بود و خانواده برای ازدواج معرفی میکرد.اسمش یادم نیست.تا اینکه بلاخره از یه خانواده به امیر بله رو گفتن وازدواج ..............ادامه دارد

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (5/6/1392),احسان رضايي (5/6/1392),صالح نظریان (5/6/1392),مسلم نوری (5/6/1392),مریم مقدسی (5/6/1392),نریمان م (5/6/1392),نادیابزرگی نژاد (5/6/1392),علي طرهاني نژاد (5/6/1392),حسن ایمانی (5/6/1392),آرش شهنواز (6/6/1392), ناصرباران دوست (6/6/1392),محیا بختیاری (7/6/1392),حسن ایمانی (7/6/1392),مسلم نوری (3/5/1396),

نقطه نظرات

نام: صالح نظریان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 شهريور 1392 - 10:13

نمایش مشخصات صالح نظریان سلام.زیبا نوشتید


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 شهريور 1392 - 12:33

داستان جالبیه منتظر ادامش می مونم @};-


@مریم مقدسی توسط مسلم نوری Members  ارسال در سه شنبه 5 شهريور 1392 - 00:09

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام
ممنونم


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 شهريور 1392 - 16:21

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام مسلم جان.
نقد...
وقتی ما در عرصه داستان نویسی وارد میشیم (البته منظور خود من هستم) دیگران نوشته ما رو میبینن، باید مراقب نوشته هامون باشیم. همه خواننده ها قطعا با روحیات و تفکرات ما آشنا میشن. اونایی که تفکرات مارو میپسندند و خرده نمیگیرن، با ما هستند. اما اونایی هم که ذهنیات ما اذیتشون میکنه، به راحتی ترکمون میکنن و میرن. پس بیشتر دقت کنیم.
مسلم جان، وقتی ما نویسنده هستیم باید به چند عنصر مهم توجه کنیم که خود من هم بشدت روی اینها ضعف دارم. منتها ایستا نیستم و دارم روشون کار میکنم تا تقویت بشم. یکی مخاطب شناسیه. یکی پختگی در بیانه ، یکی پیام و بن مایه ست، یکی شیوایی در خواندنه، یکی تازه گی در موضوعه و... در متن هایی که گاها به جهت یه اتفاق و یه جرقه ذهنی، متولد میشن، خیلی نباید انتظار داشته باشیم که پخته باشن. باید این چیزهایی که به ذهنمون میاد، آنالیز بشن. آسیبهاش شناخته بشه و مدتی بازنویسی بشه. نوشته شما بیشتر به سمت خاطره نویسی رفته تا بیان حرفه ای اول شخص. اگرچه زبان اول شخص، یه زبان پذیرفته ست و یه اصله، اما گاهی باید مراقب باشیم که به سمت خاطره نویسی گرایش پیدا نکنه. نوشتن خاطره، به قول خانم مارگارت اتوود (نویسنده) خیلی هنر نیست، چرا که یه بچه هم میتونه از صبح تا شبش رو برات مو به مو توضیح بده. اصل، تولید یه واقعه تازه از زبان همه چیز دانه. چون از خوندن حرفهای یه اول شخص، حس خاطره خونی به ذهن خواننده میزنه و کمتر استقبال میکنه چون خودش سرشار از خاطرات تلخ و شیرینه. بیشتر مردم و خواننده ها به همه چیزدان علاقه دارن تا راوی اول شخص. ببین چه چیزی مورد پذیرش تره، به اون سمت برو. همه چیز دان یه موجودیت فراذهنی داره که خواننده دوست داره یقه شو بگیره و از آخر داستان ازش بپرسه! کسی که از زبان همه چیز دان مینویسه، قطعا نویسنده قدرتمندی میشه. من یه مختصری از ابتدای داستانتو از زبان همه چیز دان میگم:...
(... بهار است. فصلی که دل جوانه میزند. زمین هم جوانه میزند. دو چشم پیرمرد به تماشای این جوانه ها دلخوش است. هیچ چیز به زیبایی باز شدن گلهای باغچه نیست. دستهای چروک پیرمرد به آبیاری درخت خرمالو مشغول است که خود آن را کاشته بود. بیشتر از هر درختی دوستش میداشت...)
نخواستم دخالت کنم. من همیشه سعی میکنم مکمل بدم. گرچه خودم هنوز جای کار دارم.
حسن ایمانی@};-


@حسن ایمانی توسط مسلم نوری Members  ارسال در سه شنبه 5 شهريور 1392 - 00:10

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام آقای ایمانی عزیز.واقعا نمیدونم چه جوری ازتون تشکر کنم.نقدت به جاست و با جان ودل می پذیرم.باور کنید شما برای من مثل یک معلم هستید.
استفاده کردم.مثالهایی که به نوشته خودم میزنید خیلی بهم کمک میکنه.
سعی میکنم بیشتر دقت کنم.ممنون@};-


نام: آرش شهنواز کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 شهريور 1392 - 00:05

نمایش مشخصات آرش شهنواز مسلم جان سلام.منتظر ادامه اش می مانم.


@آرش شهنواز توسط مسلم نوری Members  ارسال در سه شنبه 5 شهريور 1392 - 00:09

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام
ممنون


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 شهريور 1392 - 06:28

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام داش مسلم
و باز هم امان از دست این غلط های املایی یه آفت بزرگ به داستانتون زده و اون آفت تعجیل در نوشتنه این آفتو برا همیشه از بین ببریدش هر قسمت از نوشته را چندین بار بخونید و ویرایش کنید و ببینید هر بار متن روانتر میشه و غلطاش کمتر ! این بار لردگان رفتی آبشار آتشگاه فراموش نشه بهتر از خواستگاری وایناست!!!!


@ ناصرباران دوست توسط مسلم نوری Members  ارسال در پنجشنبه 7 شهريور 1392 - 23:42

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام
آقای باران نگید که میدونم.هر کاریش کردم نشد!!!!!!!!:"> :">



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.