زندگی وصبر مادرم(قسمت دوم)

مادرم از اون روزی که محمد رفت پر از غم شد پر از سکوت ،همش اشک میریخت...شب و روز دیگه خواب نداشت.چشماش قر مز شده بود.زیر چشماش گود رفته بود.ثمره 20سال باغ بونی کردنش که باهاش خاطرهایی زیادی داشت از آغوش خودش یک شبه به آغوش آسمان پر کشید،آن شب هیچ وقت یادم نمیره..شبی که محمد تمام کرد..بردنش داخل مسجده کناره خونمون ..داخل یه ملافه سفید گذاشته بودنش..تا حال جنازه از این نزدیکی ندیده بودم.فامیل ها اطراف مسجد تکیه داده بودند.همسایه ها یکی یکی با خبر میشدند و می امدن داخل مسجد..هرکس که وارد میشد میگفت :الفا تحه مع صلوات.همه صلوات میفرستادن وشروع به فا تحه خواندن میکردن...اونشب ترس عجیبی منو گرفته بود.مات و مبهوت بودم،اصلا باورم نمیشد که محمد رو دیگه نمی بینم،با ورم نمیشد که کسی که سالها با هاش زندگی کردم با هاش خندیدم با هاش گریه کردم با هاش بازی کردم ، باهاش دعوا کردم...هی ی ی ی .
مادرم تا صبح بالای سر جنازه محمد نشست و اشک میریخت و گریه میکرد ،قران میخوند وگریه میکرد،هنوز که هنوزه ناله های مادرم تو گوشمه. داشت با محمد حرف میزد.چقدر قشنگ ناله میزد.صداش سوز داشت، سوزی که همه رو به گریه وا میداشت،سوزی که در ودیوار مسجدرو به گریه وا میداشت، سوزی که با هیچ آبی خاموش نمیشد.تازه فهمیدم چه صدای قشنگی داره.با ناله و سوزمیگفت عزیزیم،محمدم،پسرم،
امشب شبه دامادیته،امشب پسرم داماد شده،
عروسشو بگید بیاد،براش نقل بیارید،امشب عروسی محمدمه،براش حنا بیارید امشب عروسی محمدمه،براش کل بکشید امشب عروسیشه،محمدم داماد شده،محمد تو لباس سفیده دامادیشه.محمدم ..محمدم......انگار مادرم داشت روزه می خواند و همه گریه می کردن..
پدرم بغض گلوشو گرفته بود.به زور آب دهانشو پایین میداد.نفساش تند تند شده بود ،صورتش مثل گچ شده بود،سفیده،سفید.عموهام بهش دل داری میدادن .نمیدونم چرا گریه نمی کرد.میدونستم دلش میخواد بره یه جای خلوت وفریاد بزنه.همش تو خودش بود میگفت:خدایا شکر،راضیم به رضای تو،...بعضی وقت ها به یک نقطه فقط خیره میشد طوری که اصلا پلک نمیزد.میشد حدس بزنی که داره خاطراتشو مرور میکنه یا داشت چهره محمد رو تجسم میکرد.محمد چهره جذابی داشت،قد نسبتا بلند ابروهای کشیده و چشمان مشکی.خیلی شوخ طبع و خنده رو.از بچه کوچیکها خیلی خوشش می اومد.
اونشب به صبح رسید.موقع دفن محمد کم کم داشت میرسید. داخل مسجد غسل و کفنش کردند.جمعیت خیلی زیادی اومده بودن .آسمان هم داشت برا غم مادرم بشدت گریه میکرد.من هنوزمات ومبهوت بودم حتی وقتی دنبال تابوت میرفتم تو یه فضای دیگه بودم.تابوت رو بلند کردن ولااله الا الله گویان به سمت باغ جنت میبرند.تو مسیر خیلی ها اضافه شدن و به زیره تابوت میرفتند. رو تابوت نقل میریختن.باران شدیدشده بود. تسلیت میگفتد.هرچی به قبرستان نزدیک میشدیم شدت باران هم بشتر میشد.یک جایی تابوت رو نمی توانستند به جلو حرکت بدهند.تابوت از دست مردم زور شده بود.شاید باور کردنش سخت باشه ولی تابوت به عقب و بر خلاف مسیر زور میزد.تا اینکه تابوت رو بر زمین گذاشتند و بالای سرش شروع کردن به سینه زدن و حسین ،حسین گفتن.بعد اینکه نماز رو خواندن ...
دفنش کردن و اومدیم خانه.مادرم از قبرش دل نمی کند.به زور اوردنش خانه.میگفت بچه ام تنهاست.محمدم تنهاست بگذاری شب پیشش باشم.شب تاریکه میترسه.این قدر مظلومانه التماس می کرد که هر لحظه ممکن بود بگذارند شب بمونه.آخرشم کاره خودشو کرد و نصف شب رفت بالای سر قبر محمد و براش قران میخوند.شب اول قبر بود.براش دعا میکرد.
بغض داشت خفه ام میکرد.لب باغچه با پسر عمه ام نشسته بودم ،خالم اومد کنارم .از بس گریه کرده بود لپهای برجست اش قرمز شده بود.چشمان درشتش سرخ سرخ بود.
گفت: چرا اینجا نشستی ؟
گفتم :هیچی!همینجوری نشستم!.ولی نمیدونست داشتم بخاطراتی فکر میکردم که با داداشم داخل همین باغچه داشتیم.که تو باغچه تاب بسته بودیم وبازی میکردیم.یکی یکی خاطراتو مرور میکردم.خواهرم حنایی رو که درست کرده بود داشت می برد بیرون بزاره دم درب خانه،کناره حنجله خانه..بوی اسفند فضارو گرفته بود.انگار عروسی بود.من که همچین احساسی داشتم.خواهرم که رد شد رفت، خالم گفت چرا گریه نمیکنی!
نمی دونستم چی بهش بگم..سرمو انداختم پایین وبی اینکه چیزی بگم بلند شدم ورفتم بیرون صدای قران می اومد داشت سوره شمس رو میخوند.یکم از حنا بر داشتم و بو کردم و گذاشتم کف دستم..عجب حنا بندونی شده بود!رفتم تو یکی از اتاقها با خودم خلوت کردم..اتاقها جوری بود که به هم راه داشتن. سه تا اتاق کنار هم ولی به وسیله درب میشد ازهم جداشون کرد .بستمشون.قفلشون کردم وتا میتونستم گریه کردم.بالشت رو گذاشتم دم دهنم و تا توانستم فریاد زدم.بالشت از حجم زیاد گریه هام خیس شده بود..وقتی محمد رو دفنش کردن دیگه باورم شد که نمی بینمش ودلم براش تنگ میشه.همونجا خوابم برد. خیلی شبها به خوابم می اومد...
بعد رفتن محمد مادرم خیلی شکسته شد.همش تو خانه انگار یه چیزی گم کرده باشه دنبالش می گشت... پدرمو میدونستم که اونم حال و روزی خوبی نداره..میدونسستم با خودش خلوت میکنه و گریه میکنه..جلوی ما به خصوص مادرم اصلا گریه نمیکرد...بعد فوت محمد تقریبا شش ماهی گذشت که مادر بزرگم فوت کرد.
خونه مادربزرگ تا خانه ما تقریبا ده قدمی می شد خیلی نزدیک بودیم.حیاط بسیار بزرگی داشتن که انواع درختان میوه داخلش پیدا میشد.مادر بزرگم برای اذان صبح و سره سجاده بعد نمازش فوت کرد.شب دوم فوت مادر بزرگم بود که دختر عموم از خواب پرید بالا و همینجور گریه می کرد.همه ترسیده بودند.
همه: چی شده چرا گریه می کنی در جواب فقط گریه می کرد.یکم که آروم تر شد گفت :
-خواب یه باغ بسیار بزرگی رو دیدم که پر بود از گلاهای محمدی و عطرش همه فضا رو پر کرده بود.بعد محمد رو دیدم که داشت راه رو باغ رو آب و جارو می کرد.ازش پرسیدم چیکار میکنی گفت امشب مهمون دارم.دارم براش آب جارو میکنم.
بهش گفتم مهمونت کی هست ؟ گفت مادر بزرگمه!می خواد بیاد به دیدنم.اون تعریف می کرد وهمه گریه میکردن.وقتی مادرم اینهارو می شنید آروم تر میشد.
زندگی بعد سالگرد محمد در جریان بود.خواهرم که ازدواج کرده بود و زندگی خوب و قشنگی داشت..غیر از خودم سه تا داداش دیگه هم دارم که من یکی مونده به آخریم.
تقریبا سال 78 بود دو سالی از مرگه محمد میگذشت..
کم کم داشت روحیه پدر و مادرم به حالت عادی بر میگشت.چین و چروک تو صورت پدر و مادرم بیشتر شده بود.چهره نسبت به سن وسالشون پیر تر میزد.قرار شده بود برا داداش بزرگ ترم که اسمش حجته برندخواستگاری.البته داخل شناسنامه اسمش حجته ولی صداش میکنیم امیر به قول معروف یه گوشش حجته یه گوشش امیر .تقریبا هیکل متوسط با چشمای قهوه ای مو های مشکی .
خواستگاری از شهر خودمون شروع شد اونم از دختر یکی از عمو هام.مامانم بهشون گفت .ولی قبول نکردن.البته اینجور که من شنید ام زن عموم قبول نکرده بود وگرنه عموم راضی بوده.خلاصه خواستگاری این طرف میرفتند نه میشنیدیم اون طرف میرفتند نه میشنیدیم...خیلی جاها رفتیند براش خواستگاری ولی همش نه نه نه بود!!
البته یه جورایی حق داشتن بگند نه ، چون ...............ادامه دارد


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.4 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (28/5/1392),نریمان م (28/5/1392),ابوالحسن اکبری (28/5/1392),مهدی قاسمی (28/5/1392),مریم مقدسی (28/5/1392),آرش شهنواز (28/5/1392),مسلم نوری (28/5/1392),مائده رجائی فر (29/5/1392),الهام توکل (29/5/1392),حسن ایمانی (29/5/1392),فهيمه مهدوي (29/5/1392),خدایار آزادی (29/5/1392),مرضیه دستگرد (31/5/1392),محیا بختیاری (15/6/1392),مسلم نوری (26/7/1392),اذرمهرصداقت (1/11/1393),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در دوشنبه 28 مرداد 1392 - 16:09

سلام .@};-


@ابوالحسن اکبری توسط مسلم نوری Members  ارسال در دوشنبه 28 مرداد 1392 - 00:18

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام دوست گلم ممنون که سر زدی


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 مرداد 1392 - 17:50

خوب بود خسته نباشید @};- @};-


نام: آرش شهنواز کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 مرداد 1392 - 18:09

نمایش مشخصات آرش شهنواز مسلم جان منو درگیز ماجرا کردی. منتظر ادامش می مونم.


نام: مرتضی عسکری دستجردی   ارسال در سه شنبه 29 مرداد 1392 - 17:33

سلام . مسلم جان به نظر من شبیه داستانک نبود .
نظرت رو جلب می کنم به مقاله مینی مالیستی که از مدیر همین سایت است.


بیشتر بنویس. مرتضی


@مرتضی عسکری دستجردی توسط مسلم نوری Members  ارسال در چهار شنبه 30 مرداد 1392 - 02:52

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام دوست گلم
ممنونم.


نام: مرضیه دستگرد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 31 مرداد 1392 - 14:01

نمایش مشخصات مرضیه دستگرد سلام خیلی زیبا نوشتید درست همون حس و حالی که یه خانواده میتونن بعد فوت جونشون داشته باشن؛حسوحالی که هرکسی نمیفهمه و نمیتونه درک کنه مگر اینکه جوونشو از دست داده باشه؛موفق باشید@};- @};- @};-


@مرضیه دستگرد توسط مسلم نوری Members  ارسال در پنجشنبه 31 مرداد 1392 - 01:22

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام خانم دستگردی.ممنون که سر زدید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.