رویش

شاخه ای کنده شده از درخت سر خیابان را داخل گلدانی کاشته بودم . هر روز به آن آب می دادم به این امید که برگی دهد ، کم کم تنومند شود و روزی زیر سایه اش بیاسایم.

مدت ها گذشت. ظهرها که از مدرسه می آمدم اول به گوشه حیاط سرک می کشیدم و گلدان سفالی را که روی چهارپایه ای گذاشته بودم ، برانداز می کردم. خبری نبود که نبود . اما دست بردار نبودم. غافل از این بودم که بی ریشه ها، پا نخواهد گرفت.

یکروز که از پنجره اتاق ، گلدان را نگاه می کردم ، گربه تپل کوچه مان یکراست رفت کنج حیاط. تا به خود بیایم ، جستی زد روی چهارپایه و گلدان پخش زمین شد .

با جارو و خاک انداز که تکه چوب خشک و خاک های گلدان شکسته را می رفتم ، حس اسیری را داشتم که رها شده است.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

مرتضی حبیب االهی یان ,"صابرخوشبین صفت" ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مرتضی حبیب االهی یان (12/12/1398),"صابرخوشبین صفت" (12/12/1398),آزاده اسلامی (18/12/1398),

نقطه نظرات

نام: لیلا سپهر   ارسال در سه شنبه 20 اسفند 1398 - 14:09

کوتاه اما سرشار و عمیق بود.تشبیه و استعاره حالتی که توصیف کردید بی نظیر بود.


@لیلا سپهر توسط آرش شهنواز   ارسال در شنبه 16 فروردين 1399 - 11:03

ممنون از وقتی که گذاشتید و خواندید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.