وقتی باران می بارد

وقتی باران می‌بارد ...!


هوا ابری است، نم‌‌نم باران پاییزی هوا را عجیب دلگیر می‌کند.
بی توجه به باران اما پای درس و مشقش نشسته. فردا امتحان میان ترم دارد، شوخی که نیست! تمام تمرکزش را جمع می‌کند و با سر می‌رود توی کتاب!
اما مگر صدای باران می گذارد؟! هر بار که تمرکز می‌کند چند لحظه‌ای بیشتر دوام نمی‌آورد، لعنت به این باران! چشم هایش را می‌بندد و با خود می‌گوید:
- " بیا یه خرده منطقی باشیم، تو باید زندگی کنی ، نمیشه که تا آخرعمرت هر وقت بارون گرفت ... تورو خدا فقط بذارید یه خرده درس بخونم... "
بیخیال منطقی صحبت کردن می‌شود، فکر مزاحم که منطق سرش نمی‌شود! سر خودش داد می کشد و هدفونش را می‌چپاند توی گوشش، می خواهد با موسیقی درس بخواند اما ...
این بار خودش را جلوی پنجره پیدا می‌کند، گوشیش را دست گرفته و زل زده به مردمی که برای رفتن به خانه از هم سبقت می‌گیرند.
کسی دست می‌گذارد روی شانه اش، سر بر می‌گرداند و مادرش را می بیند که هدفون را از گوشش در می‌آورد و با صدای بلندی می‌گوید:
- دختر جون برو بشین درست رو بخون، به چی زل زدی آخه؟!
خیره می‌شود به چهره ی مادرش
- مامان میشه برم بیرون؟!
مادر اخم می‌کند و غرغر کنان می‌گوید:
- عین بچه‌ها می‌مونی، کِی می خوایی بزرگ شی؟! آخه توی این هوا میشه رفت بیرون؟
چقدر چهره‌ی عصبانی مادرش را دوست دارد، بغلش می‌کند و می‌گوید:
- مامان تو رو خدا بذار برم، تا سر کوچه میرم و زود بر می‌گردم.
- باشه ، فقط زود برگرد تا بابات بیدار نشده، خیلی هم دور نشو.
از خوشحالی بال در می‌آورد و ته دلش می‌گوید گور بابای درس و دانشگاه! باران را عشق است، درس که همیشه هست اما این باران شاید برود تا پاییز سال بعد!
مانتوی سبزش را می‌پوشد، شیشه‌‌ی عطر را از روی میز برمی‌دارد و مادرش را محکم ماچ می‌کند.
- امان از دست تو! زود برگرد.
بوی باران مستش می‌کند، شاید چون روز به دنیا آمدنش باران می‌باریده این طور عاشق باران است و شاید هم چون این طورعاشق باران است روز به دنیا آمدنش باران می باریده!
کوچه‌ی کودکی‌ها را آرام قدم می‌زند، کوچه خیلی عوض شده اما هنوز وقتی باران می‌بارد از بوی کاهگل خیس پر می شود.
سر کوچه می ایستد، جلوی همان خانه‌‌ی قدیمی، دوباره خانه را وارسی می‌کند، هیچ فرقی نکرده، هنوز همان در کوچک آبی و دیوارهای کاهگلی را دارد، فقط دیگر کسی داخل خانه زندگی نمی‌کند.
جلوی در خانه منتظر می‌ماند، شاید این بار بیاید، با امید چشم دوخته به در، زیر لب می گوید:
- خدا کنه این دفعه بیاد، حتما میآد! قول داده مگه میشه زیر قولش بزنه؟!
قول داده که هر وقت باران گرفت هر جای دنیا که بود بیاید جلوی در آبی. به دیوار روبروی خانه تکیه می دهد، صدای پای قدم‌های یک نفر امیدوارش می‌کند، سرش را بلند می‌کند شاید او باشد اما.. نه! دختر همسایه است، می‌دود شاید کمتر خیش شود!
دختر همسایه را خوب می‌شناسد ،از وقتی برایش جشن تکلیف گرفته‌اند چادر سر می‌کند، خودش را در آیینه دختر همسایه می‌بیند و بر می‌گردد به روزی که باران می‌بارید و او باید شعر باز باران با ترانه را حفظ می‌کرد، دور حوض می‌دوید، موهایش را باران خیس می‌کرد و باد جارو! می خندید و شعر باز باران با ترانه را می‌خواند
باز باران با ترانه ... صدای در می‌آمد، پدر بود
- یا ا... یاا...!
یعنی مهمان داریم حواستان باشد، مادر با عجله چادر سفیدش را سر می‌کند و به او می‌گوید چادر سرت کن دختر!
پدر و سه نفر دیگر می‌آیند، همسایه های جدیداند، بنده خدا‌ها زیر باران باید اسباب کشی می‌کردند!
چادر سیاهش را با دست گرفته بود . همسایه‌های جدید یعنی سوسوی امید برای یافتن هم‌بازی جدید.
جلو می‌رود و آرام سلام می‌کند، خیلی توجه جلب نمی‌کند، مرد همسایه مثل پدرش هم چاق است وهم کچل، خانوم همسایه هم خیلی شبیه مادرش است. اصلا انگارهمه‌ی آدم بزرگ‌ها شکل همه اند، می‌خواهد به پسر همسایه سلام کند و چون قدش از او کوتاه تر است سرش را بلند می‌کند تاببیندش اما اما قطره بارانی می‌خورد توی چشم‌های درشتش! از پشت قطره‌ی باران پسرهمسایه را می‌بیند که لبخند می‌زند و جواب سلامش را می‌دهد، چشم‌هایش را با دست پاک می‌کند، بهم نگاه می‌کنند و لبخند می‌زنند، هیچ‌کس حواسش به آنها نیست!
پسر غریبه؟! یاد حرف‌های مادرش می‌افتد، زود نگاهش را برمی‌گرداندو چادر سیاهش را محکم تر می‌گیرد، مادر به مهمان ها لبخند می‌زند و می‌گوید:
- بفرمایید تو، یه چایی بخورید تا بارون بند بیاد، چاییش تازه دمه!
نگاهی به مادر می‌کند و نگاهی به سماور خاموش، شاید همه‌ی آدم بزرگ‌ها دروغ بگویند اما مادرش فرق دارد با بقیه ماجرا! هر که دروغ بگوید مادرش که دروغ نمی‌گوید اینبارهم فقط می‌خواست دل مهمان ها را شاد کند!
خانه از بوی آش کشک پر شده ، بیرون باران تند تر می‌شود، سرک می‌کشد و پسر همسایه را می‌پاید، یک لحظه نگاهشان بهم گره می‌خورد و زود سر برمی‌گرداند، نمی‌داند چرا قلبش تندتر می‌زند، راستش هنوز خوب نمی‌داند قلب چیست، فقط می‌داند یک چیزی سمت چپ قفسه‌ی سینه اش تالاپ تولوپ می‌کند! تالاپ تولوپ با صدای شالاپ شولوپ باران،کودکی ده ساله و ... چه موسیقی قشنگی!
- دختر جون قندها روببر! خودت هم بشین الآن چایی میارم.
قند ها را می‌برد و باز ناخودآگاه نگاهشان گره می‌خورد و لبخند!
آرام یک گوشه کنار خانوم همسایه می‌نشیند، مرد ها با هم حرف می‌زنند، آقای همسایه یک سیگار روشن می‌کند و هی پشت سر هم پک می زند، پدرش هم گاهی حرف می زند و گاهی با حسرت به سیگار آقای همسایه نگاه می‌کند، چه بوی بدی هم میداد اما هنوز خانه پر بود از بوی آش کشک و بهتر از آن بوی باران!
مادر سینی چایی به دست می‌آید و به مهمان‌ها چایی تعارف می‌کند، هوا ابری بود و خانه تاریک ، مادر به او می‌گوید تا برق ها را روشن کند، بلند می‌شود و امر مادر را اجرا می‌کند، بیرون چه باران تندی می‌بارد، یاد شعر باز باران می‌افتد، هنوز حفظ اش نکرده،کتابش هم توی حیاط جا مانده!
توی حیاط کتاب به دست می‌ایستد، عجب بارانی! مثل اینکه خیال بند آمدن ندارد، تکیه می‌دهد به دیوار و سعی می‌کند که شعر را حفظ کند، کتاب و چشم‌هایش را محکم می‌بندد و زیر لب زمزمه می‌کند:
- باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان...
- می خورد توی چشمم!
چشم هایش را بازمی‌کند، پسر همسایه بود. دوباره صدای تالاپ تولوپ می‌آمد! بی توجه ادامه می‌دهد:
- می‌خورد بر بام خانه ، یادم آرد روز باران
دوباره پسر همسایه می‌پرد وسط شعر حفظ کردنش و می‌گوید :
- من این شعر رو حفظ ام، پارسال حفظ کردم.
حرصش می‌گیرد اما به روی خودش نمی‌آورد، دوباره شروع می‌کند به خواندن :
- می خورد بر بام خانه، یادم آرد روز باران .. یادم آرد روز باراان...
هر چه سعی می‌کند بقیه اش را یادش نمی‌آید، چقدر ضایع می‌شد اگر جلوی پسر همسایه کتابش را باز می‌کرد و ادامه‌ی شعر را می دید، هر چه هم که فکر می‌کند بی فایده است، پسر همسایه خنده‌اش می‌گیرد و زیر باران لی‌لی می‌رود‌ و می‌گوید:
-یادم آرد روز باران، گردش یک روز دیرین، خوب و شیرین ، توی جنگل های گیلان
و بعد می‌ایستد و می‌گوید :
- میآیی بازی؟
- چه بازیی؟
- توپ بازی! میرم از خونه‌مون توپ بیارم.
پسر همسایه زیر باران رفت و او چشم دوخته بود به در، یک طرف فکرش پیش توپ بازی زیر باران بود و یک طرف دیگرش هم پیش حرف زدن با پسر غریبه ممنوع! البته گوشه چشمی هم به شعر کتاب داشت!
پسر همسایه خیلی زود برگشت، یک توپ بادکنکی سبز در دست داشت و حسابی خیس شده بود، هر دو نگاهی به داخل خانه می‌اندازند، هیچ کس حواسش به آنها نیست!
پسر همسایه توپ را روی انگشت می‌چرخاند و می‌گوید :
- والیبال بلدی؟
- آره!
و یک گوشه‌ی حیاط شروع می‌کنند به بازی کردن، این توپ را می‌اندازد برای آن و آن برای این، هر بار که توپ خراب می‌شود هر دو فقط می‌خندند!
باران تقریبا بند آمده بود ولی آنها هنوز داشتند بازی می‌کردند، صدای پدر و مادرشان می‌آید، پسر همسایه توپ به دست سرجایش می‌ایستد و او می‌دود سمت کتاب فارسی! مادرش او را می‌بیند و هی چشم غره می‌رود که دختر جان چادرت کو؟!
چادر سیاهش را دوباره سر می‌کند و تا دم در برای بدرقه‌ی مهمان‌ها می آید ، مادر گرم خداحافظی است و پدر چند قدم با آقای همسایه راه می‌رود و باز هیچ کس حواسش به آنها نیست!
پسر همسایه جلویش می‌ایستد و می‌گوید:
- راستی اسمت چی بود؟
- باران!
همسایه‌ها رفتند، باران هم بند آمده بود اما صدای تالاپ تولوپ نه!
مادر دعوایش می‌کند:
- مگه نگفتم با پسر غریبه حرف نزن؟! زشته! دختر تو دیگه بزرگ شدی ...
و او پیش خود فکر می‌کند چه ساده می‌شود با یک غریبه خندید و خوشحال بود، بدون هیچ دروغی!
البته هیچ دروغی مالِ سال‌ها قبل بود، حالا که باران بند آمده و او باز هم نیآمده! آدمی که زیر قولش بزند دروغگوست! سرش را پایین انداخته و نا امیدانه آخرین نگاه‌ها را به در و دیوار باران خورده می‌اندازد، راه خانه را پیش می‌گیرد اما دلش جلوی در آبی می‌ماند. هر چند قدم یکبار بر می‌گردد و سر کوچه را نگاه می‌کند، زنگ در خانه را می‌زند و نا امید آخرین نگاه را ... کسی سر کوچه ایستاده است، پیراهن سبز پوشیده و خیره شده به او! شاید خودش باشد، کیه کیه های مادرش را بی‌جواب می‌گذارد و می‌دود سمت او، پسرکوچه را می‌پیچد و محو می‌شود!
تند تر می دود باید به او برسد ، پایش اما گیر می‌کند به یک سنگ و شالاپی زمین می‌خورد!

***
- آقا چسب زخم دارید؟!
یک چسب از فروشنده می‌گیرد و پول خوردهای ته جیبش را می‌ریزد روی کفه‌ی ترازو، کمی سبک سنگین می‌کند
- آقا یه نخ سیگارهم بدید!
سیگار را توی جیبش قایم می‌کند و از مغازه بیرون می‌آید.
کف دستش تاول زده، یکی دو جا هم زخم شده، به زور چسب زخم را می‌چسباند روی یکی از زخم ها شاید دردش کمترشود! هوا ابری است و احتمال اینکه باران بگیرد زیاد است ، یاد قولش می‌افتد اما هنوز لباس کارش را در نیاورده، به فرض برود خانه تا یک دوش بگیرد و پیراهن سبز کهنه اش را بپوشد باران بند می‌آید. اصلا نباید برود ، قول داده که داده، به خاطر یک قول ساده که نباید زندگی یک نفر دیگر را خراب کند، هر چه باشد آدم دروغگو بهتر از خراب کار است! اولین قطره‌ی باران می‌چکد روی گونه اش، لعنت به این باران! لعنت به همه‌ی روزهای بارانی! به روزهایی که آدم دلش می‌گیرد. توی پارک روی یک نیمکت می‌نشیند و زیر باران که حالا تند تر هم شده سیگارش را روشن می‌کند، پک عمیقی می‌زند و یاد پدرش می‌افتد، یادش بخیر! همین سیگار بود که پدرش را کشت، هی دکتر می‌گفت :"حاج اقا سیگار نکش واست خوب نیست!" اما مگر پدر توی کتش می‌رفت؟! می‌گفت سیگار نکشد می‌میرد، سیگار کشید اما باز هم مُرد! هجده سالش بود و تازه داشت معنای زندگی را می‌فهمید که بابا رفت، قرض و قوله هایش ماند برای او! یادش بخیر، روز چهلم پدرش بود که داشتند اسباب کشی می‌کردند، حق داشتند بیچاره‌ها! اجاره خانه سنگین بود.
هیچ وقت روز اسباب کشی را فراموش نمی‌کند، باران زار زار گریه می کرد، چادر سیاهش را سر کرده بود، رو به او گفت:
- حالا حتما باید برید؟!
- آره، تو رو خدا گریه نکن! گریه ام می‌گیره ها!
باران اما هیچ رقمه آرام نمی‌شد، از گریه باران بغض اش گرفته بود، نمی‌دانست چکار کند، بی اختیار در آغوشش کشید و گفت:
- تو رو خدا گریه نکن! قول میدم همیشه بیام و بهت سر بزنم!
سر باران روی سینه هایش بودو اشک می ریخت، میان گریه هایش گفت:
- قول میدی؟
- قول میدم که بیام،قول مردونه!
باران کمی آرام شد، می‌دانست او هیچ وقت زیر قولش نمی‌زند! گفت:
- خب کی میآیی؟
- هر وقت بارون گرفت جلوی در همین خونه منتظرم باش، اونوردنیا هم که باشم خودم رو می‌رسونم.
چند لحظه در آغوش هم آرام بودند، هیچ کدامشان دلشان نمی‌خواست از دیگری جدا شود، تا اینکه باران از او جدا شد و گفت:
- دیگه هیچ وقت بغلم نکن، گناه داره!
ناخودآگاه لبخندی روی لب هایشان نقش بست! اشک های باران را پاک کرد و گفت:
- دیگه هیچ وقت مشکی نپوش، هر وقت بارون گرفت سبز بپوش،سبزعین رنگه چشمات! من هم هروقت بارون گرفت سبز می‌پوشم.
چند سال از آن روز می‌گذشت و چندین بار باران باریده بود، اما به غیر از یکی دوبارآن هم از دور، دیگر سر قرار نرفته بود.
باران تند تر میشد، نگاهی به دست های تاول زده اش کرد، به خاطر کلنگ زدن صبح بود، زمینش هم که سفت،آقای مهندس هم که حرف سرش نمی‌شود فقط بلد است سر آدم داد بکشد که:
- هوی! مگه نون نخوردی؟! چرا جون نداری؟!
و او مجبور است تحمل کند، پول می‌خواهد، امروز حقوق این ماهش را گرفته، باید حساب کتاب کند، پول اجاره خانه و دوا دکتر مادر را که ازش کم کنی می‌ماند نصفش! خرج تحصیل خواهر کوچکش هم هست. ای خدا کاش میشد کمی بیشتر به او رزق می‌دادی تا برای خودش پس انداز می‌کرد و بعد با پول پس اندازهایش مغازه‌ای اجاره‌ می‌کرد، آن وقت می‌توانست برود دوباره درس بخواند، می‌توانست برود با باران عروسی کند، لبخند روی لب هایش خیلی زود بغض می‌شود، دلش روشن است که نمی‌شود! آخر باران چه گناهی کرده که باید اسیر مشکلات اوشود؟! اصلا آدم هر وقت می‌نشیند پای حساب کتاب عشق از سرش می‌پرد!
باران احتمالا تا چند وقت دیگر با یک پسر خوب عروسی می‌کند، پسری که پول داشته باشد، پسری که پدر پول دار داشته باشد، آن وقت آن پسر یک ماشین خوب می‌اندازد زیر پای باران، یک دست لباس خوشگل هم برایش می‌خرد، ولی این طور که همه عاشقش می‌شوند؟! آها حتما برای چشم‌های سبزش هم یک جفت لنز سیاه می‌خرد، تا دیگر هیچ کس چشم هایش را نبیند و عاشقش نشود!
نگاهی به آسمان می‌اندازد ، باران دارد بند می‌آیدو اوحسابی خیس شده، کاش میشد یک بار دیگر چشم‌های باران را قبل از اینکه سیاه شوند ببیند!
از جایش بلند می‌شود و با عجله می دود ، یک لباس فروشی پیدا می‌کند
- آقا پیراهن سبز دارید؟!
یکی دو مدل به او نشان می‌دهد ، اندازه‌‌ی یک روزتمام کلنگ زدن پول می‌دهد و یک پیراهن سبز می‌خرد و همان جا می‌پوشد و از مغازه بیرون می‌زند.
یک چشمش به آسمان است، خدایا یک وقت باران بند نیاید؟!
می‌رسد، نفس نفس می‌زند، باران را می‌بیند که دارد می‌رود، مانتوی سبز پوشیده و این یعنی هنوزچشم هایش هم سبز است، یعنی هنوز امیدی هست!
بی اختیار زل می‌زند به او، کاش میشد دوباره در آغوشش می‌گرفت، کاش حداقل رویش را بر می‌گرداند...
باران هم او را می‌بیند، می دود سمتش اما او دست‌هایش را مشت می‌کند و پشت می‌کند به باران!
آخرین قطره‌ی باران با اولین قطره‌ی اشکش یکی می‌شود.


پایان




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

مهران اعزازی ,فاطمه زهرا نصراله زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سروش رمضانی (14/9/1392),شایان افضلی ( cernel nyle) (15/9/1392),کامیلا شاهد (16/9/1392),علیرضا کرامتی نوشابادی (16/9/1392),مریم محبتی (16/9/1392),سنامحمودی (21/9/1392),امین عباسیان (6/10/1392),کیمیا مرادی (6/10/1392),هادی رادقره ویسی (27/10/1392),فاطمه زهرا نصراله زاده (5/11/1392),مهران اعزازی (23/12/1392),مهران اعزازی (11/1/1394),آزاده اسلامی (13/1/1394),زهرا توکلی (21/3/1394),حمیدرضا محدثی (23/3/1394),باران (5/5/1394),الف.اندیشه (29/6/1394),سحر ذاکری (29/6/1394),مهران اعزازی (2/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (2/12/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی زکی خانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آذر 1392 - 12:57

طولانی بود ولی به خوندنش می ارزید.:)
خسته نباشی دوست من


@محمد علی زکی خانی توسط مهران اعزازی Members  ارسال در جمعه 15 آذر 1392 - 08:21

نمایش مشخصات مهران اعزازی خیلی ممنون که وقت گذاشتی و خوندی


نام: شایان افضلی ( cernel nyle) کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آذر 1392 - 10:17

نمایش مشخصات شایان افضلی ( cernel nyle) من از این سبک نوشتن لذت می برم.


@شایان افضلی ( cernel nyle) توسط مهران اعزازی Members  ارسال در یکشنبه 1 دي 1392 - 23:14

نمایش مشخصات مهران اعزازی مرسی دست شما درد نکنه


نام: هادی رادقره ویسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 دي 1392 - 19:02

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی داستان طولانی زیبایی نوشتی که نگذاشت من از خوندنش خسته بشم هرچه جلوترمیرفتم واسه رسیدن به انتهای زیباش کنجکاوترمیشدم.اما تو داستانت یکجایی ازش متوجه نشدم:"بوی باران مستش می کند،شاید چون روز به دنیاآمدنش باران می باریده که اینطور عاشق باران است وشایدچون این طورعاشق باران است که روز به دنیاآمدنش باران باریده است".این رو نفهمیدم.موفق باشی.


@هادی رادقره ویسی توسط مهران اعزازی Members  ارسال در جمعه 27 دي 1392 - 22:26

نمایش مشخصات مهران اعزازی خیلی ممنون از اینکه خوندین و نظر دادید

عاشق بارون بود، شاید به خاطر اینکه روزه به دنیا آمدنش بارون می باریده، و شاید چون عاشق بارون بوده روزه به دنیا اومدنش بارون می باریده!
امیدوارم توضیحم واضح باشه


@مهران اعزازی توسط هادی رادقره ویسی Members  ارسال در سه شنبه 1 بهمن 1392 - 15:46

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی واضح است الان که فهمیدم میبینم جمله ی زیبایی هست.موفق باشی(خوشحال میشک نظراتتو درمورد داستانهام بدونم).


@هادی رادقره ویسی توسط مهران اعزازی Members  ارسال در سه شنبه 1 بهمن 1392 - 19:21

نمایش مشخصات مهران اعزازی مرسی از شما
حتما می خونم


نام: فاطمه زهرا نصراله زاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 بهمن 1392 - 20:40

نمایش مشخصات فاطمه زهرا نصراله زاده عالی بود .
من که لذت بردم .
:) @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
عاشقانه و عاطفی . . .


@فاطمه زهرا نصراله زاده توسط مهران اعزازی Members  ارسال در شنبه 19 بهمن 1392 - 00:04

نمایش مشخصات مهران اعزازی خیلی ممنون لطف دارید


نام: دنیا   ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 15:50

خیلی طوالنی بود تا نصف خواندم























:-s :-s x-( :-s @};-


نام: دنیا   ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 15:50

خیلی طوالنی بود تا نصف خواندم























:-s :-s x-( :-s @};-


نام: سمیه   ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 03:10

از عالی هم عالی تر بود.


نام: me   ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 20:59

مسخره و بی محتوا والبته جالب بود.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.