به همین سادگی

.......
گفت: نه دختره !دخترا که عاشق نمی شن! همینطوری آرام زندگیشونو میکنن! موهاشونو شونه می کنن! ناخناشونو لاک میزنن! با پولاشون تل میخرن و روزی صدبار تو آینه ی کوچیک جیبیشون به خودشون نگا می کنن!
و چون خیلی زیباهستند اغلب فقط زیباییشون مشاهده میشه!! نه اینکه مردا نخوان بقیه هنراشونو ببینن.
و اغلب اونقد خوشگلن و ناز
که بی دلیل و با دلیل دل مردارا می برن
واینجاس که مرد میخواد قربونشون بره .اما نباید بره
مردا فقط نگاه می کنند! که نباید بکنن . و بعد میگن :استغفر الله ..حالا لازم بود اینقد خوشگل باشی؟!
بعد ممکنه تو دلشون یه چیزایی بگن
مثلن بگن آخ قربون چشات برم الهی!
یا بگن فدات شم تو شبیه کدوم گلی؟
ولی باید خیلی زود خودشونو جمع کنند ودرست بنشینن و بپرسن:
خانم ببخشید ساعت چنده؟!
و دخترا معمولن میگن ساعت 5 خوبه؟
و مردا قبول میکنن که ساعت 5خوبه
و بعد از خوشحالی بال در میارن .اما سعی میکنن چیزی نشون ندن
به همین دلیل باصدایی کلفت و خش دار میگن:سایه شما کم نشه ،و با وقاری ساختگی فاصله می گیرن و سوت می زنن و به اطراف نگا می کنن! یا دستشونو توی جیباشون می کنن و دنبال چیزی خیالی می گردن که هیچوقت پیدا نمیشه !
ولی پاشون گیر میکنه به اون یکی پاشون و سکندری میخورن
و دخترا اغلب یواشکی می خندن !و میگن: اینم از دس رفت !
بعد مرد دور میشه .و وقتی دیگه در تیر رس نگاه نیس می پره بالا و میگه :یوههههوووووووووووو
و دستاشو بهم میماله !و تا ساعت 5 هزارهزار با به ساعتش نگا میکنه.
و ساعت 5میره سر قرار. و میبینه هزارهزارتا مرد اونجان و دارن به ساعتاشون نگا میکنن!
و هیچ دختر خوبی ساعت 5از خونه بیرون نمیره !چون هوا گرمه و آفتاب داغه ،و آفتاب واسه پوس دخترا ضرر داره!
به همین سادگی ...
.......
پ ن: گفت بگو منم گفتم
پ ن :ازمُرده هیچ ناید
پ ن: لحن و زبان املا انشا و ناهمگونی فعلها و ضمایر عمدیست به ادبیاتتون دست نزنید
95/8/1
ناصر کریمیان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

28

آزاده اسلامی ,سیدصالح علوی ,سارینامعالی ,فرزانه بارانی ,تینا قدسی ,بهروزعامری ,لیلا حسن زاده ,داوود فرخ زاديان ,رضا فرازمند ,ツ فریماه آرام فر ツ ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف بانو ,م.ماندگار ,زهرابادره (آنا) ,زهرا بانو ,مهدی دارویی ,ف. سکوت ,فرزانه رازي ,کتایون صهبایی لطفی ,مریم صیاد آموز ,شهره کبودوندپور ,محمد علی ناصرالملکی ,عباس پیرمرادی ,سبحان بامداد ,همایون طراح ,شیدا محجوب ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (8/8/1395),تینا قدسی (8/8/1395),فرزانه بارانی (8/8/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (8/8/1395),بهروزعامری (8/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (8/8/1395),شهره کبودوندپور (8/8/1395),داوود فرخ زاديان (8/8/1395),کتایون صهبایی لطفی (8/8/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (8/8/1395),ツ فریماه آرام فر ツ (8/8/1395),سبحان بامداد (8/8/1395), ناصرباران دوست (8/8/1395),حسین شعیبی (8/8/1395),همایون طراح (8/8/1395),همایون به آیین (9/8/1395),مسعود کوشانی (9/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (9/8/1395),زهرا بانو (9/8/1395),اذرمهرصداقت (9/8/1395),سارینامعالی (9/8/1395),شیدا محجوب (9/8/1395),زهرابادره (آنا) (9/8/1395),جلال صابری نژاد (9/8/1395),فرزانه رازي (9/8/1395),رضا فرازمند (9/8/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/8/1395),مهدی باقری مهارلویی (10/8/1395),مهدی دارویی (10/8/1395),بهروزعامری (10/8/1395),آزاده اسلامی (10/8/1395),ترنم سرخسی (10/8/1395),سبحان بامداد (10/8/1395),مهدی باقری مهارلویی (11/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (11/8/1395),حمیدرضا میرمعزی (12/8/1395),مهدی باقری مهارلویی (12/8/1395),م.ماندگار (13/8/1395),تیشکه رستاری (16/8/1395),مریم صیاد آموز (17/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (18/8/1395), زینب ارونی (21/8/1395),محدثه بهرامی (1/10/1395),سیدصالح علوی (6/10/1395), ناصرباران دوست (11/10/1395), ناصرباران دوست (11/10/1395),رضا فرازمند (17/10/1395),آیلار بیرار (4/11/1395),غزل غفاری (27/11/1395),سعید بیک زاده (6/4/1396),الف . محمدی (5/5/1396), ناصرباران دوست (7/9/1396),

نقطه نظرات

نام: حسن زاده   ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 08:58

درود بر استاد بزرگوار داستانک؛ داستان متفاوتی ازتون خوندم؛ متفاوت ولی مثل همیشه بدیع،‌این مشخصه ی داستان‌های شماست؛ زیبا و جذاب می نویسید و موضوعاتتون هم به روز هست و طنازیتون هم حرف نداره؛ نویسا باشید و قمتون سبز سبز@};- @};- @};- @};- @};-


@حسن زاده توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 18:03

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما سرکار خانم حسن زاده
عرض ادب و احترام
ممنونم ومتشکر از تشریف فرمایی شما
خوشحال شدم از حسن نظرتان نسبت به داستان
افتخار دادید
پاینده و بر قرار باشید


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 10:29

نمایش مشخصات بهروزعامری بسیار زیبا بود

و بسیار زیبا

آگر جمله ی آخر رو پاک کنید

زیباترهم میشه

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 23:57

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب استاد عامری عزیز
سلام و عرض ارادت
ممنونم از لطف و بزرگواری شما
سپاسگزارم ! زیبا حسن نظر شماست که برایم بسیار ارزشمند است !
پاینده باشید


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 11:08

درود بر شما استاد عزیز :">
عجب داستانی ؟!
ما هم دلمان پر و لبریز!

و اما ...
مردها این روزها کرم ضد آفتاب برای خودشان می خرند و هرگز سر قرار نمی روند!!
مردهای قرن ۲۱ که مجنون نیستند یا فرهاد تیشه به دست! آنها در کودکی عروسک بازی نکرده اند ! گریه نکرده اند ! اما تا دلتان بخواهد قایم باشک بازی کرده اند...
آنان بزرگ که می شوند عروسک باز قهاری می شوند. و پشت قامت مردانه ی شان یک ترس ناشناخته است که آنها را از عاشقی می ترساند و به همین خاطر است بر هوسشان نام عشق می گذارند و شبها به دور از چشم عروسکهایشان زانو به بر گرفته و ارام گریه می کنند که چرا هیچ عروسکی کنارشان نمانده...
جسارتم را ببخشید

پیشکش وجود نازنین استاد مهربان سایت
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط مریم مقدسی Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 19:18

=))


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 00:00

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم کبودوند پور گرامی
سلام وعرض ادب و احترام
ممنونم از همراهی های بزرگوارانه ی شما و خوشحالم که باز هم نظر شریف شمارا زیر داستانم دارم .
حسن نظرتان که بزرگوارانه از کاستی های داستان گذشتید برایم ارزشمند است .
و قطعه ی ادبی منضم به نظر شریف هم بسیار عالی . متقن و دوست داشتنی و واقعی بود . لذت بردم از خوانشش !
پاینده باشید @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط مهدی باقری مهارلویی Members  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 01:58

نمایش مشخصات مهدی باقری مهارلویی سلام.
سرکار خانم کبودوندپور
چه جالب و با جسارت مینویسید .
البته دختر داستان معلوم بود که توی بچه گی عروسک بازی نکرده و بیشتر قابم موشک بازی کرده.
هستند پسراس مثل مثال شما و دختر هائ مثل دختر داستان ولی این کجا و آن کجا خدا نصیب هیچ جامعه ای نکنه دختری که عروسک بازی بچه گی هاش سیرش نکرده باشه
نگاه دختر و ابراز عشق دختر با نگاه چیزی فراتر از این حرفاست هر پسری که باشه دنبال میکنه


نام: کتایون صهبایی لطفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 12:17

نمایش مشخصات کتایون صهبایی لطفی درود بر شما نازنین استاد.بسیار زیبا بود و متفاوت با دیگر آثارتون.نویسا باشید


@کتایون صهبایی لطفی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 00:05

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکار خانم صهبایی
عرض ادب و ارادت
ممنوم از شما که با حضورخودتون به بنده افتخار دادید و به داستان اعتبار
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 15:00

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر استاد گرامی خیلی زیبا بود. عالی. واقعا لذت بردم. پاینده باشید


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 00:06

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکار خانم شریفی
عرض ادب و احترام
متشکرم از لطف حضورتون و از حسن نظرتون
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 18:53

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام کاکو

زمونه صاف تا قسمتی ابری عوض شده دیگه ...!


@سبحان بامداد توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 18:06

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر جناب مهندس بامداد
عرض ارادت کاکو
چه خبر ؟ هنو او داستان چغندرو را ننوشته اید ؟!
ها کاکو عجب رسمیه رسم زمونه

برقرار باشید
کاکو بجنب دیر نشه


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 19:18

سلام و عرض ادب
پس چه ساعتی میره بیرون

درود استاد داستان خوبی بود و موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 18:08

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما سرکار خانم یحیی زاده گرامی
عرض ادب و احترام
ممنومم و متشکر از اینکه قبول زحمت فرمودید و با لطف حضورتون باعث افتخار بنده شدید .
خوشحال شدم از حسن نظرتون به داستان
وقتایی میان بیرون که هوا ابری باشه :D :D :D

پاینده باشید


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 22:12

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان بسیار زیبایی بود.
مونولوگ لسیار جذابی داشت.
لذت بردم @};- @};- @};-


@حسین شعیبی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 18:10

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیز جناب آقای شعیبی
سلام و عرض ارادت و احترام فراوان
متشکرم از اینکه قبول زحمت فرمودید و داستان را خواندید .
حسن نظر شما باعث افتخار بنده است
پاینده باشید


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 23:33

نمایش مشخصات ح شریفی درود بر جناب کریمیان عزیز
داستان را دوست داشتم و لذت بردم ، بخصوص پایانش که حقاً برخی از مردها " به همین سادگی " فریب می خورن
موفق باشید و موید@};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 18:11

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست گرامی جناب آقای شریفی
سلام و عرض ارادت و ادب
سپاسگزارم از حضور دلگرمی بخش شما . ممنوم بخاطر قبول زحمت خوانش و درج نظر شریف
خوشحال شدم که این نوشته ی پر اشکال مورد قبول شما قرار گرفت .
پاینده باشید


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 00:16

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما...

بسیار خوب و خواندنی.

سبز بمانید


@همایون طراح توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 18:13

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست گرامی و فرهیخته جناب آقای طراح
سلام و عرض ارادت و احترام
سپاسگزارم از جنابعالی
حضور و حسن نظرتان باعث مزید امتنان و افتخار است .
پاینده باشید


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 08:07

درود بر استاد گرامی، باران دوست عزیز
داستان شما را که شبیه فانتزی بود را چندین بار خواندم و هربار لذت بردم! البته از لحاظ شکل،شبیه فانتزی بود وگرنه میدانم که تنها برای تفنن نبود و در عین سادگی، حرف زیادی برای گفتن داشت! ایکاش همانند داستان شما، زندگی هم اینگونه ساده بود! در چنین شرایطی حتی پرسش ساده ای مانند«ساعت چنده؟» هم می تواند منجر به یک مکالمه هیجان انگیز گردد! و یک قرار عاشقانه! البته اگر دخترا هم رعایت کنند و پسرا را سرکار نذارند! و اینقدر پوستشون براشون اهمیت نداشته باشه!:D


@همایون به آیین توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 18:18

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر دوست هنرمند و فرهیخته ام جناب آقای به آیین
عرض ارادت و احترام و تعظیم فراوان
سپاسگزارم از حضور دلگرم کننده ی حضرتعالی و از قبول زحمت خوانش داستان و درج نظر
ممنونم که کاستی های داستان را نادیده می انگارید . لطف شماست که به بنده افتخار و به داستان اعتبار می بخشد .
تصور سادگی زندگی هم شیرین است و همیشه اتفاقات خوب و درست در عین سادگی می افتند . شاید باید توجه ها از پوست دختر ها به داشته های دیگرشان منعطف شود تا ساعت 5ساعت قرار های سرکاری نباشد ! اگر زیبایی هاشان بگذارد !!:"> :">

پاینده باشید


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 11:02

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر استاد باران دوست


باور بفرماييد که کامنت نوشتن براى اين داستان به همين سادگيا نيست؛) و البته تا کردن با دخترا و پسراى اين زمونه که ديگه اصلا ساده نيست...
تنها راهش اينه که وقتى دوستتو تو خيابون يا جايى مى بينى و دهنت باز مونده از اينکه با اين سر و شکل اونم الان کجا ميره؛ کتابتو بگيرى جلو صورتت و هف هشت بار بخورى به درو ديوار اما اجازه ندى که اون ترو ببينه:-/
مورد داشتيم؛ مى خواستم دو نفرو با هم آشنا کنم، که مثلا کار خير و اين حرفا. بعد اون دو نفر قبلا اسم بچه شونم انتخاب کرده بودن و تمام اون مدت داشتن به گيس نداشته ى ما مى خنديدن...
پى نوشت اخلاقى اندرزى ماجرا از يه مورد گيس خند واقع شده اينکه: حرکت خيرانه و اين چرت وپرتارو بذارين دم کوزه آبشو بخورين... اونى که شما فک مى کنين به خاطر بى دست و پايى يا نهاد به ظاهر پاکش سينگل مونده عموما خيلى با دست و پاتر از شخص شماس، اندازه بابالنگ دراز دست و پا داره پس بى خيال اينحرفا...
پى تر نوشت: آدمو تا مرز انفجار مى برن اين به ظاهر بى دست و پاها.
پى ترين نوشت: داغ دلمو تازه کرديد استاد:-|

درودها.


@زهرا بانو توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 18:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خان بانو ی گرامی سلام
عرض ادب و ارادت و احترام
امید که رفع کسالت شده باشد
بد نیست که در این لحظه از ادامه یافتن داستان شیرینتان اظهار شعف و خوشحالی نمایم @};- @};- @};- هرچند اینجا مکانش نیست که نباشد !
و اما نوشتن نظر برای نویسنده ی چیره دست آن داستان سریالی با تجربه کارهای خیر !! :D و دریافت گیس خند نباید چندان مشکل باشد . که نبوده و چقدر هم دقیقا به هدف زده اید .
مورد آدم میبینه در یک لحظه با بیش از 5نفر قرار گذاشته و همگی هم عاشقانه !!:D :D
گاهی فکر میکنم تمام جوانان امروزی استعداد و پتانسیل تبدیل شدن به فتحعلی شاه قاجار را دارند غم روزگار اگر بگذارد !

ممنونم از نصیحتی که فرمودید و اطمینان خاطرتان بدم که بنده بر اساس تجربه ی سنی قطعا دیگه تو چنین کارهای خیری پیشقدم که هیچی پس قدم هم نمیشم . همان بهتر که ساعت 5تشریف ببرند سر قرار !

متشکرم از حضور پر از لطف شما !
پاینده باشید


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 11:31

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام ودرود
اصل حالتون چه رنگیه حضرت باران؟
راجب داستان همین اندازه بگم ک اتفاقا ساعت 5 دخترا جمیعابیرونند
:) @};- :)


@اذرمهرصداقت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 18:35

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکار خانم آذرمهر بانو ی هنرمند گرامی
عرض ادب و احترام
و عرض سپاس بخاطر حضور و قبول زحمت خوانش داستان !
اصل رنگم به رنگ باران های نباریده ی پاییزی ارغوانی آغشته به سبز چمنی چرک مرده

ساعت 5فقط اونایی بیرونند که به ضد آفتابشون اعتماد دارند بقیه مواظب پوستشون هستند ! مگه نه
جمیع حضار : بعلـــــــــــــــــــــــــــــه
پاینده باشید
از تئاتر چه خبر ؟


@ ناصرباران دوست توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 11 آبان 1395 - 12:40

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت همچنان وبال گردنشم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 18:14

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود ها بر برادر بزرگوارم استاد باران دوست
داستان متمایزی نوشتید داستانی که از روان دختران و پسران امروزی صحبت می کند و اینکه عشق نیز ملعبه گشت افسوس . بسیار عالی بود و لذت بردم
سپاس از لطف قلم شما
برایتان تندرستی آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 18:38

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر خواهر مهربان و هنرمندم سرکار خانم بادره
عرض ارادت و ادب فراوان
متشکرم از شما که با حضور دلگرمی بخشتون باعث افتخار بنده و اعتبا رداستان شدید . همیشه مدیون الطاف و تاییدات شما هستم .
حسن نظرتون به این نوشته ی پر اشکال باعث خوشحالی . مزید امتنان است !
بله متاسفانه همه چیز و ازجمله عشق در پی تحولات اجتماعی دگر گونه شده !

پاینده باشید بانو ی مهربان
@};- @};- @};-


نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 19:21

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد سلام و درود
سپاس برای اینکه می نویسید اما فقط همین نیست
گلایه ای کوچک در داستان های زیبای شما چون می دانم نقد پذیر ترین فرد این سایت وزین هستین
چرا داستان نویسی دوستان و اعضای سایت دارد می رود به سمت داستان های روزنامه ای و لحظه ای چرا کسی داستانی را نقد نمی کند
چرا با عرض معذرت ما شده ایم یک عده آدم چاپلوس مثلا خود بنده
چرا کسی داستانی را نقدذ نمی کند
و چراهای دیگر

داستان شما زیبا بود اما من دوست دارم تحرکی فرهنگی در این سایت بوجود بیایدو یک کلاس آموزشی نه اینکه فقط یک عده بیایند بگویند خوب و بود و برودند
پس تعهد نویسندگی و پیام داستان کجای داستانهای ما قرار دارد

صفحه شما خستگی را از من ربود
نظر بنده یک نظریه شخصی است
نه عصبانی نه دستم می لرزد فقط دارم چوپانی می کنم ...@};- @};- @};- @};-


@جلال صابری نژاد توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 20:29

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر دوست و سرور گرامی و دلسوز جناب آقای صابری نژاد
عرض ادب و ارادت و احترام
ممنون و سپاسگزارم ار اینکه با لطف حضورتان و با درج نظر شریفتان به بنده افتخار دادید و باعث اعتبار و زینت صفحه شدید . لطفتان مزید .
در مورد انتقاد بجا و دلسوزانه ی شما باید عرض کنم که بنده کاملا با شما موافقم که باید ولازم است که داستانهایی که منتشر می شود از نظر فنی و از نظر محتوا قوی و کار آمد و به روز باشد و بازهم فرمایش شما صحیح است که این منظور محقق نمی شود مگر اینکه دوستان درست از تعارف بردارند و با نقد منصفانه و دقیق و بدون رودربایستی داستانهای یک دیگر و ارائه ی راهکارهایی برای برطرف کردن نقاط ضعف هر داستان و همچنین معرفی کتابهایی برای مطالعه موجبات این ارتقاء سطح را فراهم آورند . اما این روزها سایت از رونق افتاده و دلایل این از رونق افتادگی زیاد و از حوصله ی بحث ما خارج است .
با زهم از حضرتعالی ممنونم که آمدید و خواندید و نوشتید .
پاینده باشید


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 19:32

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود فراوان .
خوبین .
کلا شناگرای خوبی هستیم ! منتها آب ندیدیم .
زن و دختر و مرد و پسر هم نداره ! هر کودوم به نحوی پدرسوخته بازی در میارن ... البته دور از جون بروبچه های اینجا و خونه زندگی هاشون .
شاید بعضی دخترا پوستشون زیر آفتاب خراب بشه ، ولی پسرایی هم هستن که عامل اصلی ریزش ریمل هستن !
و در مورد ساعت 5:00 ... بهترین ساعت روز هستش و من عاشقانه دوسش دارم . :x درست مثل 10:00 شب و پنج شنبه ! :x هیچی تو دنیا مث این 3 تا نمیشه .
و اینکه دو ساعته دارم توی کامنت ها می گردم که یکی بگه من حال نکردم که روم بشه بگم من حال نکردم ...!
به هر روی ...

اما ساعت 5:15 در داستان شما این اتفاق میوفته :

هیچ هم زیبا نبودی، من تو را زیبا کشیدم
بی جهت اغراق کردم، دلبر و رعنا کشیدم

از "لئوناردو داوینچی" عذرخاهی میکنم که
اینهمه عکس ِ تو را مثل ِ "مونالیزا" کشیدم

تو نمیدانستی اصلن "شهرزاد" ِ قصه ها چیست
من هزار و یک شب از موهای ِ تو یلدا کشیدم

دلخوش ِ نیلوفری در گوشه ی ِ مرداب بودی
من تو را مهتاب گون تا آسمان بالا کشیدم

نه عسل، گس بود طعم ِ بوسه هایی که ندادی
من چه احمق خانه ات را قصر ِ کندوها کشیدم

چشم ِ تو معمولی اما من میان ِ شعرهایم
زورقی با پلک ِ پارو در دل ِ دریا کشیدم

من چه بی انصاف بودم با ترازوی ِ دلم که
تار ِ مویت را برابر با همه دنیا کشیدم

با چه رویی بعد از این شعر ِ "نظامی" را بخانم
بس که "مجنون" بودم و بیخود تو را "لیلا" کشیدم

مرغ ماهی خار ِ بدترکیب! جوجه اردک ِ زشت!
باورت شد که تو را شهزاده ی ِ قوها کشیدم؟

دختری زیباتر از تو بعد از این برمیگزینم
دختری که ناز ِ او را از همین حالا کشیدم

بعد از این خوش باش با او، میروم از خاطراتت
خاطرت آسوده باشد از خیالت پا کشیدم

کی میتونه غیر " شهــراد " همچین شعر باحالی بگه ؟!
شاد باشید و عاشق ، سر ساعت 5:00
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 20:38

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما
عرض ادب و احترام
عرض شرمندگی از اینکه داستان مورد پسند واقع نشد! ممنون که به صراحت فرمودید . و این خوب است که صراحت داشته باشیم . لازم نیست کس دیگری حتمن با ما هم عقیده باشد ابراز عقیده و بیان دیدگاه و انتقاد و مشخص کردن نقاط ضعف داستان از نان شب هم برای نویسنده ی گرسنه واجب تره . خوشحال تر می شوم که دقیقا بفرمایید کدام بخش یا چه چیز داستان را اگر بشود اصلا اسمش را داستان گذاشت پسند نفرموده اید .
باز هم هزاران هزار بار ممنونم که امدید و خواندید و نوشتید .
و اما شعر ضمیمه خیییلی زیبا بود و باحال من بسیار با آن حال کردم و از آن لذت بردم خیلی هم دوست داشتم از شما و از شهراد هم تشکر می کنم یک دنیا که این شعرهای زیبا را می گویید و می جویید و منتشر می نمایید .
در مورد احتراق پدر بعضی از هر دوجنس هم بنده موافقم و داستان هم بهیچ وجه تقصیری متوجه جنس خاصی نکرده .
گشتم شعری به زیبایی شعر شما گیر نیاوردم که ضمیمه کنم در این مورد اظهار عجر و سر افکندگی می نمایم .

پاینده باشید و همیشه کوبنده


@ ناصرباران دوست توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 12 آبان 1395 - 15:53

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود دوباره ...
جسارتا من احساس خوبی نداشتم موقع خوندنش ... بنابرین حال نکردم ... :"> @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 21:22

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

استاد باران دوست

چه دختر -پسرهای خوب ونجیبی این دوره زمانه پیدا میشن

حیف که ........

خوب حالا بگذر یم

خوبه کارشون به تعارف تخمه افتاب گردان/ بقول مااصفهانیاتخمه اَ نچوچک/ و سینما و....نکشید
والبته برادران وخواهران منکرات-

از بابت طنز نوشته هایم معذرت می خواهم -خواستم فضا کمی عوض شود

داستان زیبا ودلربایی بود- والبته دارای روان شناسی زیبایی از آتش نهفته زیر خاکستر زندگی جامعه ی امروزی

دست مریزاد

خوب نفسم گرم شداجازه بدهید یک خاطره تعریف کنم چند شب پیش یک خانم با دخترش آمده بودند مشاوره - خانم شکایت کرد که ای وای انگار خاک مرده ریختی رو
سرپسرهای این شهر-اون روزها از این دهنه پل تا آن دهنه پل سی وسه پل که می رفتی صدتا جوان بهت متلک می گفتند ولی ....حالا

دختر ادامه داد گفت حالااصلا" این پسرها به ما نگاه هم نمی کنندومشتشو محکم زد رو میز وگفت این چه وضعیه دکتر
من هم گفتم آون ممه رو لو لو برد آخه خدای نخواسته عصر برابری زن ومرد است خودتون دست وآستین بالا بزنید اینطور این بحث ساعتها طول کشید @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 20:45

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب آقای دکتر فرازمند عزیز و گرامی
سلام و عرض ادب و احترام و اردادت
ممنونم و سپاسگزار که با لطف حضور خودتون به بنده افتخار دادید .
حضور شما باعث اعتبار است برای نوشته ی پر از کاستی بنده .
سپاسگزار حسن نظرتان به داستان هستم . و متشکر از اینکه با اوردن مثالهای هم سو و زیبا و با بیان نمکین خودتون باعث رونق و تلطیف جو صفحه شدید .
باور بفرمایید بعضی هاشون در همین زمینه ی متلک هم پیشگام شده اند به اندازه ی رفع حاجت جامعه که سر کسی بی کلاه نمونه !
بسیار بسیار سپاسگزارم که امدید و خواندید و نوشتید .
خداوند مارا از شر کلیه ی آفات اجتماعی و خصوصا آفات ناشی از گذار فرهنگی از سنت به مدرن و پست مدرن در امان بدارد . به درستی که امروزه خانوار های ایرانی در دو سوی یک شکاف عظیم فرهنگی و اجتماعی گیر کرده اند که هیچ سوی آن به فلاح نزدیک نیست !
پاینده باشید


نام: سید رسول   ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 21:27

سلام
خوبید ؟ خوشید ؟
روزگارم زیادی شلوغ شده ،برام دعا کردید با خودم تنها بشم ؟
من دست به آنتن نزدم ،ادبیاتتون قشنگ .
راستی من رفتم سر قرار ،مردی دیگه نبود ،دختری هم نبود اما بعد چند دقیقه پیداش شد ،می دونی می گفت مردا باید همیشه منتظر باشن ،راستی باهاش ازدواج هم کردم راستی الان 10 سال می گذره .
دوستون دارم نویسا باشید


@سید رسول توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 21:14

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست بسیار عزیزم جناب سید رسول مصطفوی گرامی
سلام و عرض ادب و ارادت
خیلی خوشحالم از زیارت شما و خیلی سپاسگزارم که با حضور دلگرمی بخشتون باعث افتخار شدید .
من دعا کردم که فرصت پیدا بفرمایید بقیه ی داستان را به رشته ی تحریر در آورید .البته بنده چندان مستجاب دعوه نبوده ام و چندان علیه السلام :D :D :D شاید دعای خیر دیگری بدرقه ی راهتان شده .
آنی که سر قرار آمد و سر قرار ماند و جایش را در دل باز کرد و همانجا ماند و در دلش هچکس جز تورا راه نداد بی شک ستودنیه و لایق ترین برای عشق
خوشبحال شما و قرار ساعت 5تان
رستگار باشید و برقرار


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 22:48

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به همین سادگی و به همین خوشمزه گی
ســــــــــلام
عرض ارادت بی نهایت به استاد بزرگوارم جناب کریمیان

استاد ؟ من به ادبیاتم دست نزدم .. جامعه شناسیم رو جابه جا کردم ..گفتم یه نگاهی بهش بندازم ..ببینم چی داره به سر ملت میاد .. دیدم یه گوشه اش نوشته چون مربوط به اکثریت مردم نیس .. لطفا رجوع کنید به روانشناسی
روان شناسی خیر ندیده هم روان پریش شده ..از دست مردم.. میگه به پیر و پیغمبر قسم ..خودمم موندم ک چی بگم ..توی تاریخ ماقبل از معاصر هم این موردا ثبت نشده ... توی تاریخ معاصر شاید بشه پیداش کرد
کاش میذاشتید به ادبیاتم دست بزنم .. بااجازه برداشتمش
ادبیاتم میگه ..نثر قوی میخوای؟ بیا اینجا .. داستان با محتوا میخوای؟ بازم بیا اینجا .. روایت دوست داشتنی و امروزی و روان میخوای؟ همینجا بمون ... طنز میخوای؟ نیشتر میخوای؟ پند و اندرز میخوای؟مگه یه خواننده دیگه چی میخواد از یه داستان ..پس اینو بخون

خلاصه ک .. خیلی ارادت
دم قلمتون همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 20:51

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خان علیرضایی سروستانی گرامی
سلام و عرض ادب و احترام فراوان
سپاسگزارم از شما بخاطر قبول زحمت خوانش داستان و بخاطر درج نظر شریف .
ممنونم که مثل همیشه با لطف حضورتان و با ادبیات ملیحتان باعث تلطیف روحیه ی نویسنده و مخاطبان گرامی شدید .
خداوند حافظ دست و فکر و قلمتان باشد .
باز هم خوبه که شما مشکل را واکاوی فرمودید و در حیطه ی جامعه و روانشناسی بررسی فرمودید .
ممنوم از حسن نظرتان به داستان . واقعا این نوشته ی پر کاستی در قیاس با داستانهای وزین و طناز شما حکایت ترقه زدن بیخ گوش توپچی هست !
بازهم از لطفتون سپاسگزارم
پاینده و برقرار باشید


نام: مهدی باقری مهارلویی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 02:11

نمایش مشخصات مهدی باقری مهارلویی سلام.
زیبا بود
منو یاد یه افسانه چینی انداخت


@مهدی باقری مهارلویی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 20:55

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست گرامی جناب آقای مهدی باقری مهار لویی عزیز
سلام و عرض ادب و ارادت
خیلی خوش آمدید
ممنونم که وقت شریفتون را صرف خوانش داستان و درج نظر و بخصوص شعر زیبا و همسو با داستان نمودید .
انگار قرار ساعت 5چیز خیلی رایجی بوده و بنده ازش بی خبر بودم :D :D :D
بازهم تشکر می کنم که آمدید و خواندید و نوشتید و با شعر زیبا حظ بخشیدید .

پاینده باشید


نام: مهدی باقری مهارلویی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 02:21

نمایش مشخصات مهدی باقری مهارلویی چقدر این شعر به این داستا میادش انگار از هم الهام گرفتن یا کنار هم بودن شاعر و نویسنده....

سلام کسی که تو دلم درخشید !
من دیگه دوستت ندارم ببخشید ...

بهتره که نپرسی علتش رو !
چون که خودت ندادی فرصتش رو ...

بهتره این نامه آخر باشه !
فکر کنم این واسه ما بهتر باشه ...
من واسه اون کسی که دوست ندارم !
نمیتونم شاخه گل بیارم ...
بین تو با اون روزا کلی فرقه !
توو آُسمونت پر رعدو برق ...
نه مهربونی نه واسم میخندی !
هر دری رو من میزنم میبندی ...
کو اون همه شعرای عاشقونه !
کی بود بهم میگفت سلام بهونه ...
نه ! صحبت از سلام بهونه ای نیست !
پرنده اینجاست ! ولی دونه ای نیست ...
خواستی فقط صاحب یه قفس شی !
بریو با دیگری هم نفس شی ...
خواستی بگی میشه تو دام بیفتم !
بعدش بگی دیدی بهت نگفتم ...
از چش من افتادی نازنینم !
دوس ندارم دیگه تورو ببینم ...
اون کسی که دم میزد از حسادت !
اگه بمیرم نمیاد عیادت ...
منم میخوام اتمام حجت کنم !
خیال هر دومونو راحت کنم ...
اگه دلت همین حالا بشکنه !
بهتر از آوارگیای منه ...
من کسیو میخوام که عاشق باشه !
اولو آخرش شقایق باشه ...
من کسی رو میخوام که نیست مثل تو !
پشیمونم ! دوست ندارم ! برو ...
پشیمونی گرچه نداره سودی !
خوب شد که فهمیدم بدی به زودی ...

من هر چی دوست دارم تموم شه نامه !
دلم میاد !! بازم میده ادامه ...

ولی ! دیگه تموم شد اون همه غمو رنج !
وقت قرارو شوق ساعت پنج ...
برو !! برو پیش هر کسی که دوست داری !
حق نداری اسم منم بیاری ..


@مهدی باقری مهارلویی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 20:56

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درودی دیگر
همانطور که بالاتر عرض کردم شعر زیبایی بود
لذت بردم از خوانش و از حسن انتخاب حضرتعالی
@};- @};- @};- @};-


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 10:24

نمایش مشخصات سارینامعالی درود استاد جناب ناظم باران دوست....

عاشقانه قد و قواره داستان را میستایم.با خوانش اول حالتی به خصوص به نگاهمان دادیم(شب گذشته) و مظلومانه از مخچه ی تنبلمان پرسیدیم کلا چیشد؟!!!
پاسخ ندادن....گفتیم لابد طبق معمول خسته ایم یا گشنه ایم نمیدانم...رفتیم و بازگشتیم خلاصه که بعله تازه فهمیدیم کلا چه شد.
من هیچ وقت از این آینه ها نداشتم...و ندارم...الانا که گوشی کار آینه رو میکنه..قبلنام که اگه خیلی ضروری میشد شیشه پنجره پراید سفید همسایه جلویی که دم در پارک بود کارمون را راه مینداخت..هرچند خودکار افکت میداد و تصویر کمی کوتاه تر و پهن ترو...بگذریم.
غلط غلوط عمدی ادبیات رو هم دوست داشتیم اگرم نداشتیم خسته تر از اونیم که دست به ادبیات خودمون بزنیم شما نگران نباشید.
ساعت پنج ساعت خیلی خوبیه خصوصا واسه قرار:D
و هستن دخترایی که وقتی مردی میپرسه ساعت چنده خیلی شیک تر اونچه که فکرشو بکنید نگاه میکنند به ساعتشون و میگن سه و نیم هست آقا.کلا یه جور خاصی عاشق این وسته از دخترام...
الحمد الله دیگر دوستان کاملا آناتومی شخصتی زن و مرد رو ریختن تو صفحه دیگ من اظهار نظر نکنم شیک تره.....
بعدم که..چقدر میخوابید آقای باران دویت ساعت ....ده و بیست و پنج خوبه؟;)

نویسا باشید


@سارینامعالی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 21:04

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم سارینا معالی گرامی سلام
عرض ادب و ارادت و احترام
سپاسگزارم از شما که با حضور دلگرمی بخشتون راس ساعت 10:24دقیقه بنده را از خواب بیدار فرمودید !!
ممنونم که قبول زحمت فرمدید و مخچه ی مظلوم شریف را زحمت دادید و دوبار یان نوشته ی ناقابل را مطالعه فرمودید . هرچند مخچه کاربردش در ایستایی و حفظ تعادل بدنه ظاهرا:D
کاربردر های دو و بعضا چند گانه ی موبایل و از جمله کاربرد اینه ای اش خیلی آپدیت و به روز است
پیشترها دختران مجهز به آینه ای کوچک جیبی بودند یا کیفی که یکی از کاربردهایش برای ما برادران آن دخترها انعکاس نور به دوردستها و اذیت کردن گنجشکهای بیچاره بود حالا شما هم یکی ابتیاع بفرمایید و لا اقل باهاش گنجشکها را بتارانید بد نیس (من باب مزاح )
بازه متشکرم از حضورتون و از حسننظرتون به داستان
پاینده باشید


@ ناصرباران دوست توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 23:54

نمایش مشخصات سارینامعالی هان؟
ینی مخچه هیچ ربطی به چیز نداره؟
شمام درک کنید دیگ من تجربی نبودم ک...انسانی بودم...مخچه پخچه م فرقی نداره برام... اصلا من رفتم:( :D


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 15:50

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد گرامی
ببخشید دیر عرض ادب شد.
مثل همیشه عالی بود
دست مریزاد
@};- @};-


@آزاده اسلامی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 21:07

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر اسلامی گرامی سلام
عرض ادب و احترام
ممنونم از شما که با حضور خودتون و یا قبول زحمت خوانش داستان و درج نظر شریف به بنده و داستان افتخار و اعتبار بخشیدید .
حضور شما همیشه باعث دلگرمی نویسندگان سایت است دیر یا زود همیشه منتظر قدوم شما هستم !
سر افراز فرمودید با حسن نظرتان به داستان
پاینده باشید
@};- @};- @};-


نام: ツ فریماه آرام فر ツ کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 21:22

نمایش مشخصات ツ فریماه آرام فر ツ @};- @};- :) :) =)) :-s


@ツ فریماه آرام فر ツ توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 23:24

نمایش مشخصات ناصرباران دوست .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مسعود کوشانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 آبان 1395 - 13:14

نمایش مشخصات مسعود کوشانی با سلام و خسته نباشید.
در دنیای امروزی همیشه مردان بد سیرت دیدگاهی بد از مردان پاک و خوش سیرت بر جای گذاشته اند.
و شاید این منشاء بسیاری از برخوردهای جامعه ی امروزی باشد.


@مسعود کوشانی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 13 آبان 1395 - 08:28

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام دوست گرامی
خوش آمدید . عرض ادب واحترام
سپاسگزارم از حضورتان و از قبول زحمت خوانش داستان ودرج نظر . و همراهم با کلامتان که بدنهادی ریشه ی بسیاری از مشکلات اجتماع است البته زن ومرد ندارد. بهتر است بگوییم آدم های بدنهاد.
پاینده باشید


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 آبان 1395 - 18:27

نمایش مشخصات م.ماندگار درود استاد بزرگوارم
ببخشید که دیر خدمت رسیدم
داستان زیبا و جذابی بود
دوست داشتم
سبز باشید

@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 15 آبان 1395 - 19:17

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما بانو ماندگار
عرض ادب و احترام
ممنون و سپاسگزارم از لطف های همیشگی شما و از حضور ارزشمندتان و از حسن نظرتان به داستان .
پاینده باشید


نام: مریم صیاد آموز کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 10:25

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز استاد عالی بود .خیلی ملموس و واقعی .فقط جسارت منو ببخشید اگز به جای مرد از کلمه پسر یا پسر جوان استفاده کنید .حس میکنم بیشتر امروزی تر می شود


@مریم صیاد آموز توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 23 آبان 1395 - 19:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما بانو صباد آموز
عرض ادب و احترام
خیلی متشکرم از لطف حضورتون واقعا افتخار دادید سپاسگزارم بخاطر تذکرات صحیح و اصولی شما
پاینده باشید


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 آبان 1395 - 00:05

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت استاد باران دوست گرامی که هر جا باشند حضورشون گرم و باعث انرژی دوستان و هنرمندان است .
داستانتون به دل می نشست ممنونم البته واسه نقد نیومدم دلم تنگ شده بود برای بچه های سایت .خدا رو شکر همه حالشون خوبه
ولی...... نمیشه نگم و برم منو میشناسید که :D :D :D :D [-( [-( [-( [-(
اقای باران دوست نام داستان شما یه جورایی کلیشه است
و قبول کنید نام و عنوان داستان نشون میده که موضوع .محوریت و استحکام داستان تا چه اندازه برای اول خود نویسنده مهم بوده یا همینطوری یه بداهه نوشته
من بودم اسمشو میزاشتم ساعت پنج .....
چرا ؟
چون ابهام توشه و داستان ساده شما رو با یک غافلگیری به پایان میرسونه
و نکته دوم در مورد پی نوشت سوم شما

من اگر جای شما بودم به جای مشاهده مینوشتم دیده میشه چون کلمه مشاهده اصلا به ادبیات داستانی شما نمیخوره میدونید که خیلی ادبیه
موفق و سلامت باشید و سپاس از شما گرامی
@};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 23 آبان 1395 - 19:36

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانو ارونی بزرگوار
عرص ادب و ارادت و احترام
بسیار سپاسگزارم از حضور شما که لطف است سرتاسر و باعث افتخار برای بنده و اعتبار داستان . همیشه مشتاقانه منتطر حضورتان هستم بخصوص که هر بار با نکاتی آموزنده راه نوشتن را به قلم گیج و گم و نوپای بنده می آموزید .میخواهم بدانید که متواضعانه حضورتان وتذکرات بجایتان را ارج می نهم و از آن می آموزم و بهره می برم .
بانو دست ودل مارا بند سیمرغ و سیمرغیان نمودید و خودتان به کوه قاف تشریف بردید ؟!
پاینده باشید


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 آذر 1395 - 18:05

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای باران دوست، @};-
چه داستان قشنگی. سبک تان را عوض کرده اید؟ برایم تازگی داشت. ولی هی می خواستم بروم سراغ آنتن ادبیاتم. می دانید که وسواس دارم!

گویا مدتی من نبوعدن خیلی چیزها عوض شده. بعضی از آشناها رفته اند. بعضی از رفته ها برگشته اند. بعضی ها هم جدیدند.
دنیاست دیگه...
@};-


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 12 آذر 1395 - 18:06

نمایش مشخصات ف. سکوت اصلاح می شود:
من نبوده ام....


@ف. سکوت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 23:06

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما سرکار خانم دکتر سکوت گرامی
ممنونم از لطف حضور شما
بعله شما که تشریف بردید و شبکه های اجتماعی که آمد دوستان ،نزدیک و سپس دور شدند . بسیاری در صحن علنی تلگرام همدیگر را ملاقات کردند برخی در پستوهای واتس اپ . جمعی گروه شدند و سپس همه متفرق ! ماحصل اینکه چتها که زیاد شد وقت کم و داستانهای کمتری در سایت قرار گرفت البته کمی قبلترش مدیر محترم حضورش کمرنگ شد و بجای تایید روزانه ی داستانها ، تایید هفتگی و بلکه هفته و ربع هفته شد و آنها که خیلی حوصله ی انتظار نداشتند متفرق شدند . بعضی بزرگان با حذف پروفایل مفقود شدند بعضی رفتگان با پروفایل جدید برگشتند . بعضی از خودشان رونمایی کردند بعضی مثل بنده از خود و فامیلشان و اینگونه بود که سبکها تغیر کرد آنچه تغییر نکرده ارادت بنده است به سبک و هنر و قلم شما ! که آنهم صدقه سر کم کاری کاری ازش ساخته نیست .
متشکرم که بازگشتید و داستان نوشتید .
ممنون که به بنده سر زدید
راستی من همچنان به پیاده روی عصرگاهی بر مزار زنده رود ابرام و اصرار دارم شما چطور ؟
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: صالح علوی   ارسال در دوشنبه 6 دي 1395 - 22:57

سلام
جدا که بعضی صحنه ها در دهن ما خاطره ای میشه مثل یک عکس
یادم میاد تو برنامه سیمنمای کمدی با اجرای جمشید گرگین
صحنه ای از یکی از اولین فیلم های استن لورل رو نشون می داد
دقیقا شبیه این صحنه داستان شما

مرد دور میشه و وقتی مطمین میشه دیگه در تیررس نگاه نیست می پره تو هوا و میگه :

یوهووووووووو


@صالح علوی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 22:42

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما
باعث افتخار است لطف حضور حضرتعالی
@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.