موشک

موشک
چشمهای گرد و سیاهش را گشود،و با آخرین رمقهای مانده در تن نحیفش ،سعی کرد دست و پایش را حرکت دهد ! اما دردی وحشتناک تا مغر استخوانش نفوذ کرد. و بی اختیار دوباره چشمانش بسته شد . مدتی بعد دوباره چشم گشود و سعی کرد بفهمد در اطرافش چه می گذرد . چیز خاصی به ذهنش نمی رسید و تنها سوز ش زخمها و سرما و گرسنگی و تشنگی کشنده ای را در وجودش حس می کرد . گوشهایش صدایی نمی شنید و چشمانش انگار تصاویر مات و مبهمی را از پس هوایی مه آلود مشاهده می کرد . رمقی در تنش نمانده بود . آنچه که باعث شده بود کمی هوشیار شود صف مورچه های سرخ رنگی بود که روی بدنش حرکت می کردند و هریک سعی می کردند بخش کوچکی از گوشت بدنش را بکنند و سوزش و درد وغلغلکی غیر قابل تحمل در او بوجود آورده بودند ! و همینطور بوی خوش غذایی بود که از فاصله ای نزدیک استشمام می کرد . تمام رمقش را در تنش جمع کرد و سعی کرد بغلتد . ناله ای از درد کشید و به آرامی روی پهلوی چپش قرار گرفت . حالا چشمانش لکه ی وسیع قرمز رنگی که از خون دلمه بسته ی رفته از زخمهای بدنش روی زمین نقش بسته بود را می دید ! به ذهنش فشار می آورد تا بلکه به یادش بیاید چه اتفاقی برایش افتاده است. دهانش خشک و بود اما بو و طعم شوری خون را ته حلقش حس می کرد . به زحمت زبانش را بیرون آورد و سعی کرد خون دلمه شده دور دهانش را پاک کند اما خون خشکیده بود و این نشان می داد مدت زیادی از مجروح شدنش می گذرد . بیش از هر چیز از اینکه هیچ صدایی در اطرافش نمی شنید متعجب بود . یعنی دنیا چطور ناگهان اینطور خاموش و ساکت شده بود . چرا صدای بازی بچه ها در کوچه یا صدای تردد و بوقهای ممتد و متوالی اتوموبیلها قطع شده بود . چرا هیچکس از آنجا عبور نمی کرد و چرا هیچکس سراغش را نمی گرفت . نکند مرده است و در دنیایی دیگر چشم گشوده !
کمی بعد باران گرفت . بارش باران اگرچه سرد و سوزناک بود. اما مورچه هارا فراری می داد. مورچه هایی که خیلی شانس اورده بود سرگرم خون خشکیده روی سر و صورتش بودند و هنوز به چشمها و بینی اش هجوم نیاورده بودند . حالا می توانست دهانش را بازکند و با رطوبت باران کمی از التهابِ تشنگی کشنده را در خودش کاهش دهد . سردی باران ، هوشیارترش کرد و پرده ی غبار آلودی که ذهنش را پوشانده بود به آرامی گسیخته شد . قبل از هرچیز به یادش آمد که همسر باردار و چهار فرزندش خردسالش در خانه گرسنه اند و او آمده بود تا برای آنها غذایی تهیه کند . یادش آمد که با احتیاط عرض خیابان را طی کرد و وقتی به آنطرف رسید . ناگهان نوری زننده و صدای انفجار وحشتناکی او را در خود پیچاند و به سمتی پرت کرد . در اثر انفجار بی هوش شده بود . ولی قطعا نمرده بود. چون اگر مرده بود اینهمه سوزش در زخمهای تنش و این گرسنگی و تشنگی معنایی نداشت. قطعا موج انفجار گوشهایش را موقتا یا برای همیشه کر کرده بود و لی شانس آورده بود که کمرش نشکسته یا نخاعش قطع نشده بود !
کمی از قطرات باران نوشید و جان گرفت . و مصمم شد هر طور هست خودش را به سمت بویی خوش غذایی که می آمد بکشاند . شاید اگر چیزی می خورد رمقی در تنش می آمد و دست و پایش جان می گرفت و می توانست راه برود . و می توانست خودش را به خانه برساند و از وضعیت زن و فزندانش با خبر شود . و آنها را از نگرانی خارج کند . .بدترین چیز این بود که نمی دانست چه مدت بی هوش بوده است . و این بی خبری به شدت باعث تشویش و نگرانی اش شده بود . . باز هم سعی کرد بغلتد اینار بر روی شکمش قرار گرفت و با حرکات آرام دست و پایش خودش را به سمت بوی غذا کشاند . اما مشاهده کرد که دیوار کوتاهی بین او و غذا قرار گرفته ا ست! به دیوار تکیه کرد و ابتدا به کندی و سپس با زحمت و مشقت و رنج و ناله ی فراوان روی پاهایش ایستاد و با دست هایش لبه ی دیوار را گرفت و خودش را از آن بالا کشید و سمت دیگر روی زمین انداخت. دیگر چیزی نمانده بود بود تا خودش را به برش پیتزایی که کنار خیابان بود برساند که اتوموبیلی با سرعت از روی بدنش گذشت و طرحی تخت از بدن نحیفش در زمینه ای خونین بر آسفالت خیابان نقش بست . از آنطرف خیابان دو پسر نوجوان صحنه را دیدند و به طرفش دویدند. پسری که کاپشن قرمز رنگ تنش بود و کلاه آن را روی سرش کشیده و بندش را زیر چانه اش محکم کرده بود . در حالی که بخار از بینی و دماغش و شرارت و شیطنت از چشمانش بیرون می زد ،دمش را گرفت و او را بلند کرد، و وقتی آثار سوختگی موها ی تنش را دید . با شعف فریاد کشید خودشه پیداش کردم همون موشیه که یک ساعت پیش با ترقه زدیمش . فک کردم فرار کرده اما انگار همینجا پشت شمشادا بوده ! پسر دوم بینی اش را بالا کشید و نگاهش را با دقت و کنجکاوی در اطراف شمشادها گرداند و ترقه ی بزرگی را که در جیب کاپشنش بود با دست لمس کرد ...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

19

لیلا حسن زاده ,علی غفاری دوست (مارتین) ,تینا قدسی ,شيدا سهرابى ,داوود فرخ زاديان ,فرزانه بارانی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,عباس پیرمرادی ,زهرا بانو ,شیدا محجوب ,"صابرخوشبین صفت" ,همایون طراح ,فرزانه رازي ,آزاده اسلامی ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,محمد علی ناصرالملکی ,سبحان بامداد ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (7/4/1395), ناصرباران دوست (7/4/1395),الف.اندیشه (7/4/1395),شیدا محجوب (7/4/1395),الف.اندیشه (7/4/1395),آزاده اسلامی (7/4/1395),فرزانه بارانی (7/4/1395),"صابرخوشبین صفت" (7/4/1395),تیشکه رستاری (7/4/1395), ناصرباران دوست (7/4/1395),عباس پیرمرادی (7/4/1395),فرزانه رازي (7/4/1395),تینا قدسی (7/4/1395),رضا فرازمند (7/4/1395),سحر ذاکری (8/4/1395),زهرا بانو (8/4/1395),همایون طراح (8/4/1395),جلال صابری نژاد (8/4/1395),داوود فرخ زاديان (9/4/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (9/4/1395),شيدا سهرابى (9/4/1395),سید رسول مصطفوی (10/4/1395),شهره کبودوندپور (13/4/1395),سبحان بامداد (17/4/1395),زهرابادره (آنا) (18/4/1395),همایون به آیین (6/5/1395),همایون به آیین (14/6/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 11:18

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
خیلی زیبا، آخرش هم برق سه فاز داشت ، بد جوری من گرفت!:"> :"> :"> :-s


@محمد علی ناصرالملکی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 12:57

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر دوست هنرمندم آقای ناصر الملکی
ممنونم از حضور شما و از حسن نظرتون به داستان .
خیلی لطف کردید زحمت کشیدید خواندید و نوشتید .
سر فراز باشید و در فراز
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: تیشکه رستاری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 11:21

نمایش مشخصات تیشکه رستاری سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیز
عالی بود استاد@};- @};-


@تیشکه رستاری توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 12:59

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم رستاری گرامی .
سلام و عرض ادب
متشکرم از لطف حضورتون . عالی حسن نظر شماست!
ممنون که زحمت کشیدید خواندید و نوشتید .
لطفتان مزید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 12:05

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود و سلام خدمت استاد عزیز و بزرگوارم جناب باران دوست عزیز@};-

داستان موشک ، داستانی موقعیتی از زندگی یک موش کوچک است .
فضاسازی و توصیفات مثل همیشه عالی بود .
غافلگیری انتهای داستان بسیار عالی بود .
موضوع بدیع با زاویه ی نگاهی نو و جالب بود .

در مجموع داستان بسیار خوبی بود . دست مریزاد برای این ایده و قلم توانا .

شاد و پیروز باشید .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


وقتی دلت از این شب های تکراری گرفت
فقط و فقط زُل می زنی و خیره می شوی
تویِ کوچه پس کوچه های آرزوهایت پرسه می زنی و گم می شوی
میان آن همه که می خواستی و نشد ...
زُل می زنی به دیواری سفید و گچی که اگر لب وا کند
کتاب ها از ذهنت برایت می نویسد
و دلش به سیاهی رنگ وجودش می سوزد
نگاهی پر از درد که در سقف اُتاقت رخنه کرده
و آرزوهایی که چون متّه ای
همه ی ذهنت را مدام سوراخ می کند
گم می شوی در میان کودکی ات
و باز به خودت می آیی
سفری به کودکی
و باز آن دو تا دوست داشتن های ِکودکی !
چه در پس این سکوت و زل زدن هاست ؟
مسکنی گذرا برای دلی خسته
هاج و واج می مانی از تکرار این ثانیه ها
و خسته از تیک و تاک ساعت اتاق
نگاهت را که از سقف برداری
چشمانت آماده اند برای باریدن
و باز می باری و باز خیره می شوی
و باز زل می زنی و باز دلت می گیرد
از این شب های سرد و تکراری ...


#علیرضا_بهجتی


@الف.اندیشه توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 13:06

نمایش مشخصات ناصرباران دوست بانو اندیشه ی اندیشمند و گرامی
سلام و عرض ادب و ارادت و احترام
سپاس از لطف بیکران شما و از حسن نظرتون به داستان و تشکر از قبول زحمت خوانش داستان و درج نظر .
فرمایشتون درسته . داستان به نوعی توصیف یک موثعیت بود و امیدوارم که خیلی بد از آب در نیامده باشد و به دلیل تشابه اسمی فربنده جلوه نکند !

متشکرم بخاطر شعر زیباو غمناک آقای بهجتی
دعا میکنم از سقف اتاقتان خاطرات شیرین چکه کند و شادی مثل هوا مثل نور پخش شود روی تمام لحظه هایتان .
غمها اگرچه بی پایان جلوه می کنند اما در دلشان نهال شادی می پرورند . بگذار ابرها بغض کنند تا باران غبار غم را از شیشه های پنجره ی دلها بشوید .
پاینده باشید و سرفراز
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 12:59

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد بزرگوار
جای من لطفا اینجا باشه . بر می گردم@};- @};-


@آزاده اسلامی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 13:07

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر خانم دکتر اسلامی گرامی !
جای شما روی چشم ما محفوظ
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 14:21

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها
جناب باران دوست
بی نهایت زیبا بود .
شروعی خوب و سر گرم کردن خواننده در فضایی بجز فضای اصلی داستان (فکر جنگ و موشک و .....)
و پایانی که اصلا نمی شد آن را تصور کرد .
سرسبز باشید.
@};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 18:06

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر آقای خوش بین صفت گرامی
عرض ادب و ارادت
سپاسگزارم از اینکه تشریف آوردید و صفحه را به نام و کلام شریفتون مزین فرمودید !
ممنونم که زحمت کشیدید و خواندید و نوشتید . و خوشحالم که این تحفه ی کم مقدار پسند شما شد . وام دار حسن نظر جنابعالی هستم.
برقرار باشید
@};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 15:44

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد فاضل و بزرگوار
داستانهای شما انقدر زیباست که ادم نمی فهمد چطور به ته داستان می رسد
پایانش عالی بود. حرف نداشت.
اسم داستان هم عالی بود. ایهام زیبای آن داستان را بیشتر نمادین می کرد.
توصیفان هم خیلی قوی و خوب بودند
ممنونم برای خلق این اثر بسیار زیبا
دست مریزاد
شاد و تندرست و موفق باشید

@};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 18:09

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر اسلامی بزرگوار
سلام و عرض ادب و احترام
سپاسگزارم از اینکه وقت شریفتون را صرف خوانش داستان و درج نظر وزین خودتون فرمودید . و با نام و کلام خود صفحه را مزین فرمودید . افتخار است برای بنده حسن نظر شما به نوشته های کم مقدارم .
سپاسگزار این حسن نظر و لطف همیشگی شما هستم .
پاینده باشید و برقرار
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 16:21

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب باران دوست عزیز
داستان" موشک " را خواندم . باید اعتراف کنم که نامش برای بنده گمراه کننده بود . از خوانش آن لذت بردم و به شما خسته نباشید عرض می کنم
داستان حاوی نکات پند آموزی بود که متأسفانه به اینگونه مسائل توجهی نمی کنیم . با این همه اوصاف از موش متنفرم :)
جناب باران دوست گرامی ، برای شما بهترین ها را آرزو می کنم
موفق باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 18:14

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر جناب آقای شریفی بزرگوار
عرض ادب و ارادت
ممنون و متشکرم از حضور مهر آمیز و دلگرمی بخشتون در این صفحه .
سپاسگزارم که وقت گذاشتید و داستان را خواندید و نوشتید .
هدف از انتخاب اسم موشک موش +ک کمک به ایجاد حس تعلیق بیشتر در داستان بود . اما حالا با فرمایش شما مبنی بر فریب خوردن نمی دونم واقعا این کار از نظر ادبی و فنی درسته یا نه . از نظر اخلاقی که قطعا صحیح نیست !
یعنی در داستان می شود با استفاده از کلمات دوپهلو کشش ایجاد کرد یا نه؟! به هر حال شما به بزرگواری خودتون ببخشید .
بازهم تشکر از حسن نظرتون .
برقرار باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 11:01

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد
سوءتفاهم نشه جناب باران دوست
بنده مقصود شما را در پایان داستان متوجه شدم . " موش + ک "
در ابتدای داستان ، زمانی که نویسنده از انفجار و حادثه سخن گفت ، بی اختیار مخاطب سراغ موشک ( جنگنده ) می رود . اما در پایان متوجه می شود مقصود از چه قرار است .
مقصود بنده فریب نیست ، بلکه انتخاب آگاهانه و زیرکانه شماست . یعنی شما با یک انتخاب هدفمند اجازه ندادید مخاطب پایان را حدس بزند
موفق باشید .@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 18:10

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر دوست هنرمندم آقای شریفی بزرگوار
بله متوجه منظور شما شدم . شما بسیار بزرگوارید و نقد و نظرهایتان برایم اهمیت دارد .
متشکرم از لطفهایی که به بنده دارید . و از همراهی و همدلهای شما .

سالم و سربلند باشید .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 16:22

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

درود بر شما جناب باران دوست عزیز@};-

داستان موشک، داستانی رمانتیک، کنایی و نمادین است که از زاویهٔ دید دانای کل روایت می‌شود.

می توان آن را در زمره داستان های اگزیستانسیالیستی به حساب آورد. از این رو که به نوعی حیواناتی مانند موش در زمره جانوران موذی قرار می گیرند و در جامعه ما از کودکی چنین تلقین کرده اند که هر کجا این جانوران را یافتید از بین ببرید و عملا برای آنها هیچ حق حیاتی قائل نمی شویم.

به این داستان می توان نگاه فلسفی و جامعه شناختی نیز داشت و تا اآنجا می توان پیش رفت که نقبی به فضای کنونی جامعه و معضلات دامنگیر آن پی برد. آیا این دو کودک همان افراد جامعه کنونی ما نیستند که هر صحنه زجر آوری را به تصویر می کشند و از دیدن رنج دیگرتن با دلسوزی ظاهری به خود می گویند: "چه خوب! هنوز کار ما بدین مرحله نرسیده است و خدا را شاکرند" . مثل همان حکایت سعدی که بازار در آتش سوخته بود و تاجری خدا را شاکر بود که دکانش سالم مانده است.

از منظر تکنیکی و غافل گیری نهایی داستان موشک ما را به سبک داستان های رئالیستی مانند گی دمو پاسان و از جمله داستان گردنبند می اندازد.

همچنین بی‌رحمی و شقاوت انسان‌ها، کمبود محبت در جامعه، مرگ و مرگ‌اندیشی و جهان شمول بودن از دیگر ویژگی های این داستان است که با شروعی خوب و در گیر کردن مخاطب و عنوان گمراه کننده آن همه و همه دلیلی شده اند که با وجود تکراری بودن سوژه و طرح داستان جذابی را بخوانیم.

سپاس از شما جناب کریمییان بابت قلم جذابتان.

لحظه هایتان ناب@};-
*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 18:18

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست جوان و هنرمند و فرهیخته ام جناب اقای پیرمرادی بزرگوار
سلام و عرض ادب و ارادت
سپاسگزارم از وقتی که صرف خوانش داستان و درج نظر شریف و وزین خود نمودید .
نظر فنی شمارا با دقت خواندم و از نکات ظریف مورد اشاره و تیزبینی و دقت نظر شما شگفت زده شدم . متشکرم از اینکه به داستان حسن نظر داشتید و با بزرگواری از معایب و کاستی های آن به دیده ی اغماض گذشتید .
این نهایت لطف و بزرگواری شماست جناب !
خوشحالم که این تحفه ی ناچیز نظر بلند شمارا جلب کرده .
پاینده باشید و برقرار
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 17:01

نمایش مشخصات فرزانه رازي سلام دایی . خوبین میدونم .
نمیدونم چرا یاد از ماست که بر ماست افتادم !
شاد و سرزنده باشین .
اختلاطات بی اختلالات .
پاک دل ، همیشه .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 18:23

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر خواهر زاده ی گرامی سرکرا خانم رازی
عرض ادب و احترام
خیلی زحمت کشیدید در این هوای گرم با زبان روزه تشریف آوردید و داستان را خواندید و نظر شریفتون را برای بنده نوشتید .
وقتی شما می فرمایید " از ماست که برماست " تداعی شده حتمن و قطعن و اجبارا و الزاما چیزی در داستان اینگونه بوده حتی اگر تعمدی در آن از طرف بنده نبوده باشد !
ولی هرچند با زبان روزه نمیشه اینطور قضاوت کرد جسارتا عرض می کنم شاید شاید نه حتمن شاید کمی بخاطر اینه که شما موشهارا خیلی دوس ندارید !!!:(
به هر روی ممنون بخاطر حضور افتخار آفرینتون
مسرور باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 20:18

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
عرض ادب و ارادت بی انتها به استاد کریمیان بزرگوار:)
داستان مثل موشک از روی سکوی پرتاب بلند شد و صاف نشت توی روح و روان و مغز و اعصاب و پس از برخورد به هدف ...مثل موش مادر مرده نقش زمین شدیم ..به خاطر این همه زیبایی ادبی
به نظرم خیلی خوب هدف گیری کردید و موشک رو هدایت کردید و به هدف زدید :D :D
دفعه اول ک داستان رو میخوندم اصلا تصور نمیکردم ک راوی حالو احوال یه موش بدبخت رو داره روایت میکنه ... ولی دفعه دوم ک خوندمش ... یاد برنامه کودک های انیمیشن افتادم ک برای حیوون ها مثل آدم ها شخصیت قائل میشن .. اگه واقعا بلدم بودم انیمیشن کار کنم .. حتما این داستان رو تصویریش میکردم ..شاید یه وقتی عواطف انسانی به جوش بیاد با حیوانات برخورد بهتری داشته باشیم
از اون قسمت ک از شرارت بچه ها گفتید ناراحت شدم ..فک میکنم مقصر همه این ها مادر بچه ها هستن ..ک یادشون نمیدن ک با مخلوقات خدا نباید بد رفتاری کرد و با از بین بردنشون سرگرمی درست کرد ..ولی کلا دنیای امروز شده دنیای شرارت ها و خشونت ها ... من فک میکنم همه اش از پیتزا هایی باشه ک نیمه خورده کنار خیابون ها رها میشه .. دنیای مدرن هست دیگه
اونجایی ک اشاره میکنه به اینکه موش به فکر خانواده اش افتاد و میخواد به اون ها خبر بده ... رو خیلی دوست داشتم ..اینکه موش ها هم برای خودشون زندگی دارن ..تصور زیبایی بود
شخصیت پردازی داستان خیلی عالی بود ... موضوع و محتوا ک حرف نداشت موضوع خیلی نو و جدید بود ..نوع روایت خیلی جالب بود ... میخواستم بگم اگه شخص اول هم مینوشتید خیلی خوب میشد ..یادم اومد به سطر های آخر داستان به نظرم اومد همون دانای کل بیشتر تاثیر گذار بود
بی گمان طرح قویی توی ذهن پایه ریزی کرده بودید ..و خیلی خوب به اجرا در اومد .. و غافلگیری آخر داستان ک بی نظیر بود
این سلسله مراتب ک موجودات قوی ضعیف ها رو نابود میکنن ولی مورچه ها ک از همه ضعیف ترن همه رو نابود میکنن هم خیلی جالب بود
اسم داستان هم خیلی خلاقانه بود
لذت بردم از خوندن داستان .. همه عوامل داستانی در حد عالی و بسیار عالی بود ...ممنونم به خاطر نوشتن این داستان بغایت دلپذیر @};- @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 09:16

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما سرکار خانم علیرضایی بزرگوار
عرض ادب و احترام فراوان
بسیار سپاسگزارم از شما بخاطر لطف فراوانی که دارید و بخاطر حسن نظر شریفتان به خط خطی ها بنده .
باعث افتخار برای بنده و اعتبار برای داستان است نفس حضور شما در این صفحه .
ممنون که آمدید قبول زحمت فرمودید خواندید و بزرگواری فرمودید با قلم طناز و نمکین خود برایمان نقد و نظر نوشتید . آنهم با دقت و تیزبینی خاص خودتون و با دیده ی اغماضتان نسبت به کاستی های فراوان اثر که ریشه در بزرگواری شما دارد . ممنون و متشکر .
در خصوص داستان هم هر آنچه که منظور این روایت و راوی بود را شما بقول علما واضح او اوضح بیان فرمودید. و هیچ نکته ای از چشمان تیزبین شما مخفی نماند . آفرین بر شما و بر نظر پاک خطا پوش شما بقول حضرت حافظ.

ممنون از همراهی ها همدلی ها و دلگرمی بخشیدن های شما .
خداوند سایه ی شمارا به بلندای آفتاب مستدام دارد .

تشکر از اینکه مارا در دعاهایتان فراموش نمی فرمایید .
@};- :">
منصور و مسرور باشید
پیشکش با احترام


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 10:04

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر استاد باران دوست


داستان عالى و جذابتون رو خوندم و مثل هميشه از سطر به سطرش لذت بردم على الخصوص آخرش که زديد و همه ى حدس و گمان هاى ما رو ترکونديد جسارتا...!!
اينجور غافلگيرى هاى ميخکوب کننده رو هميشه در داستانهاى شما ديده و با تمام وجود از آن لذت برده ايم بزرگوار , قلم تان نويسا و موشکى ,درود خعلى زياد بر شما .


@زهرا بانو توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 17:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم نیازی گرامی
سلام و عرض ادب
سپاسگزارم از شما بخاطر حضور سبزتون در این صفحه و انرژی مثبتی که با حسن نظرتون منتشر فرمودید و باعث دلگرمی شدید!
خوشحالم که این داستان مورد پسند شما واقع شده است .
سپاسگزارم بخاطر لطفی که فرمودید و زحمت خوانش داستان و درج نظر شریف را تقبل فرمودید .
سلامت و سربلند باشید
پیشکش قدم شما با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 11:09

سلام بر استاد بزرگوار؛ ظاهرا من دیر اومدم و همه ی گفتنی ها رو دوستان گفته‌ن؛ بی اغراق شما بهترین هستید، هم در داستان نویسی و هم در نقد داستان، پس بهترین ها رو براتون آرزو می کنم؛ تقدیم به قلم هنرمندتون با احترام فراوان@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 18:13

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم حسن زاده ی گرامی
سلام و عرض ادب و احترام
ممنونم از شما بخاطر حضور ارزشمندتون . متشکرم که تشریف آوردید و داستان را خواندید و زحمت نوشتن نظر وزین را متقبل شدید .
سپاسگزارم از حسن نظر شما به این قلم که بی شک نشان از بزرگواری شما دارد .

شاد و سربلند باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 11:11

نمایش مشخصات همایون طراح سلام جناب کریمیان عزیز
باور کنید داستان را 3 بار خواندم! پایان حیرت انگیز داستان آن قدر قدرتمند است که بنده را مجاب کند دوباره و دوباره به " موشک " سر بزنم! کافکا حکایتی دارد که احتمالن آن را شنیده اید:

" موش گفت : افسوس، جهان هر روز تنگتر می شود. در آغاز آن قدربزرگ و لایتناهی بود که ترسم گرفت. دویدم و دویدم و خوشحال بودم که دیوارها را می بینم که در دوردست از راست و چپ سر بر می آورند اما آن دیوارها آن قدر به سرعت تنگ و تنگ تر شدند که اینک در آخرین اتاق هستم و آن گوشه تله ایست که ناگزیرم به سمت آن بشتابم.
گربه گفت : فقط باید جهتت را عوض کنی. و موش را خورد! "

برای موش ها گریزی نیست. بر خلاف دوست عزیزم جناب پیرمرادی داستان را حول اگزیستانسیالیسم ندیدم. عجز و ناتوانی موش و حتا شیطنت های بچه های داستان مولفه های یک اگزیستانسیالیست نیست. داستان یک داستان نمادی است و پایان داستان کاملن باز است. باز نه به معنی اینکه هر کسی برداشت های پرت از هم داشته باشند. نویسنده مخاطب را در یک باند پهن قرار داده است و حالا با پایان داستانش می خواهد که انها داستان را ببندند. شخصن شخصیت اصلی داستان را پسرک آخر داستان که دست در جیب می برد و ترقه را لمس می کند می دانم! و بسیار برایم جالب است که این پسرک در داستان پنهان است و لحظه ی آخر می آید و این ضربه ی حیرت آور را به مخاطب می زند. لمس ترقه در پایان یک نوع رضایت و علاقه و اشتیاق در پسرک برای تکرار این کار را نشان می دهد. و این با داستان زندگی موش تناقض جالبی دارد. تناقض دردناک یک جامعه!
جناب کریمیان این داستان را می توانم به عنوان یک داستان اجتماعی و فلسفی بسیار قدرتمند بدانم. البته بعد اجتماعی داستان با توجه به توصیفات داستان بیشتر است. توصیفاتی نظیر نگرانی موش در باب خانواده و البته زاویه دید پسرک های شیطان داستان!
بسیار ممنونم بابت این داستان.
لذت بردم@};-

سبز باشید...


@همایون طراح توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 17:49

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست هنرمند جناب اقای طراح عزیز
سلام و عرض ادب وارادت و احترام فراوان
بسیار سپاسگزارم از شما که با لطف حضورتون به بنده افتخار و به این صفحه و نوشته های پر عیب اعتبار می بخشید!
ممنونم و متشکر بخاطر دقت مضاعفی که در خوانش داستان دارید و تک تک نکته های موجود در آن را به فراصت دریافت و در نقد وزینتون آشکار و قلمی می فرمایید . این دقت و هوشیاری و این درجه از تحلیل نشان از غنای فرهنگی و گستره ی وسیع مطالعاتی شما دارد.
خیلی لذت می برم از خوانش داستانها و نقدهای حضرتعالی در این سایت.
ممنونم بخاطر یادآوری روایت عالی و درخور ستایش کافکا از موش و گربه .
قطعا این ما انسانها هستیم که با تنگ کردن قلمرو دیگر موجودات زنده و دستکاری در شرایط محیط زیستشون باعث به هم ریختن تعادل آنها در طبیعت شده ایم و آسیبهایی که به آنها و به خودمان زده ومی زنیم تاثیرات شگرفی در وضع وحال محیط زیست و آینده ی سلامت بشریت داشته و خواهد داشت . این سوای بحث کشتار حیوانات بخاطر لذت !! و شکار فقط بخاطر شکار وتفریح است. که ظالمانه و غیر قابل قبول و غیر قابل دفاع است به هر صورتش ! و قطعا مهربانی با حیوانات و با محیط زیست از مواردی است که در کودکی باید آموزش داده شود تا سوزاندن ومنفجر کردن یک موجود زنده باعث تفریح و سرگرمی و لذت بردن نشود. وگرنه در بزرگسالی همه شکارچیانی بی رحم وبی انصاف خواهیم شد که برای شکار یک بز وحشی جان سه محیط بان بی گناه را در یک روز میگیریم و به آن افتخار می کنیم!!!!
بازهم تشکر از شما که آمدید وخواندید ونوشتید.و از کاستی های داستان بابزرگواری گذشتید .

پاینده باشید و سربلند
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه زاهدی تجریشی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 12:30

سلام و احترام خدمت استاد گرامی
داستان موشک خیلی هوشیارانه نوشته شده است
داستان شما کمی از حس انزجار من نسبت به این موجود زبان بسته کم کرد. البته فقط کمی
کاش واقعا حیوانات میتوانستند احساساتشان را بیان کنند انوقت میدیدم که چه بسا حیواناتی که از ما به ظاهر ادمها انسان ترند.
درود@};- @};- @};- @};-


@فاطمه زاهدی تجریشی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 17:54

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر زاهدی گرامی
سلام وعرض ادب
سپاسگزارم از شما که وقت گرانبهای خودتون را صرف خوانش داستان و درج نظر وزین و شریف خود فرمودید و به بنده وداستان افتخار و اعتبار دادید. لطفتون مزید .
درست است که موشها ممکن است موجودات موذی یا چندشی باشند اما شیوه ی برخورد ما باعث به هم ریختن تعادل آنها در محیط زیست شده و برای کنترل آنها نباید از روشهای سبوعانه استفاده کنیم و فرزندان ما باید یاد بگیرند که آتش زدن یک موجود زنده کاری دور از انسانیت است .
خوشحالم که این نوشته ی کم مقدار مود پسند واقع شد.
پاینده باشید
پیشکش قدمتون با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 17:47

درود بر استاد بارانی!

هرچقدر زمان کامنت نگذاشتنم بیشتر می شود نوشتنش هم مشکل تر می فرماید! چرا که حس می کنم به خیلی چیزها قابل تعمیم است!
داستان موشک با ایهام جالبی که اسمش دارد آغاز می گردد. و با توصیفاتی خوب ادامه می یابد که علاوه بر توصیف شرایط حاکم ٬روایتگر آنچه اتفاق افتاده هم هستند.
در یک کلام می توان گفت که داستان موشک٬داستان ارزش هاست!
چرا موش برای چنین داستانی منتخب شده؟
به حتم موش تداعی کننده تصوری مثبت در ذهن مخاطب نیست. بلکه تصویری است از یک وصله ی ناجور. به نوعی داستان اشاره می کند به این که ارزش های درونی و بیرونی حاکم بر انسان ها برای هر قشری قابل تعریف است و عمومیت دارد.اگر قرار باشد تصویر دلخراشی از زجر و عجز یک انسان را به تماشا بنشینیم دیگر فرقی نمی کند که آن انسان چه جور آدمی است! ذلت درد دارد. و تصویر درد در ذهن انسان چیزی منفی تعریف شده.

نکته ی دیگری که در داستان حس کردم٬ بیان این نکته است که آدم ها گاهی به اشتباه عده ای را متجاوز و عامل سلب آرامش خود می دانند. در حالی که این تنها یک تصور است. و شاید این انسان ها در راه دفاع از ارزشی دیگر در چنین شرایط خاصی قرار می گیرند. در واقع قرار نیست چیزی مورد تجاوز قرار بگیرد! به نوعی می توان با آنها کنار آمد.

غذا به گمانم در این داستان بیانگر هدفی است که می تواند در زندگی عده ای ارزش باشد. اما انگار راه رسیدن به آن تنها برای عده ای قلیل باز است و بقیه بنا بر دلایلی محرومند ٬ حتی از تلاش برای دستیابی به آن.
پایان داستان هم اشاره به این دارد که این چرخه مدام در حال تکرار است. و قرار نیست تحولی در جهان پیرامون ما رخ دهد. بله تحول در ذهن انسان هاست. چیزی که قدرتمند تر از هرچیزی به نظر می رسد.

مجدد درود بر شما. متشکرم بابت نثر شیوا و روایت درست و داستانی نجیب.

برای شما و قلمتان سرافرازی آرزو می کنم@};-


@شیدا محجوب توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 18:05

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر خانم دکتر محجوب گرامی
عرض ادب و احترام
خیلی خوشحالم از زیارت مجدد شما . و سپاسگزارم از اینکه وقت گذاشتید و داستان را خواندید و قبول زحمت فرمودید نقد و نظر شریفتون را برایمان نوشتید .
لذت بردم از دیدگاه زیبای شما نسبت به سوژه و درونمایه ی داستان و از دریافتهای واقع گرایانه علمی و منطقی در خور تحسین از اهداف روایت چنین داستانهایی .
اشاره ی بجا ی شما به نکات مهمی مثل نسبیت در متجاوز بودن حیوانات و یا مسئله ی مهم غذا که امروزه چالشی جهانی و بین المللی شده و چرخه ی در حال باز تولید دایمی خشم و کینه ورزی نسبت به حیوانات بی دفاع و.. نشان از هوش سرشار و دقت نظر شریف شما دارد . و پیام درونی داستان را (به دلیل کوتاهی هنر و قلم نویسنده در رساکردن آن ) واضح و برای همگان اشکار تر می کند .
ممنونم که آمدید ،خواندید و نوشتید .
سالم و سربلند باشید
پیشکش قدم شما با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: داوود فرخ زاديان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 تير 1395 - 15:21

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان درود بر شما
بسيار عالي بود، گيرا، گزنده و تلخ، فريادي بود از زبان بي زباني، باشد که مهربانتر کند نگاه ما و فرزندانمان را به دنيا و پيرامونمان.
پيروز و بهروز باشيد.


@داوود فرخ زاديان توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 9 تير 1395 - 20:04

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب اقای فرح زادیان گرامی
سلام و عرض ادب و احترام
متشکر و سپاسگزارم از حضور ارزشمند شما در این صفحه .
ممنون که تشریف آوردید و زحمت کشیدید داستان را خواندید و صفحه را با درج نظر خودتون مزین فرمودید .
متشکر بابت حسن نظرتون خوشحالم که داستان پسند شد و ممنون که کاستی هارو نادیده گرفتید .
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 تير 1395 - 16:28

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر استاد باران دوست عزيز

از خواندن داستانتان لذت بردم . نام داستان و آغاز داستان بي اختيار مرا به سمت و سوي همه چيز برد جز موش !!! از بمب گذاري هاي استانبول گرفته تا حادثه ي انفجار شهران تهران !!

و اين قدرت نويسنده را نشان مي دهد كه در دو يا سه خط ، كل معادلات داستان را بر هم مي زند !

برداشت خاصي از داستان ندارم ! فقط از داستان لذت بردم ... و همين بالاترين هست !

مشرقي باشيد تا سحر


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 9 تير 1395 - 16:30

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) در ضمن نظرات دوستان را بسيار دوست داشتم ! تشتت آرا در اين جور داستان ها زيباست !!


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 9 تير 1395 - 21:42

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوستان و حضرتعالی خیلی لطف دارید به بنده
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 9 تير 1395 - 21:42

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر دوست بزرگوار و هنرمندم جناب غفاری دوست مارتین کبیر
عرض ادب و ارادت و احترام

خیلی خیلی لطف و بزرگواری فرمودید با حضور ارزشمند خودتون باعث افتخار برای بنده و اعتبار برای داستان شدید . لطفتون مزید
سپاسگزارم بخاطر لطف و حسن نظری که به داستان داشتید و کاستی های بیشمارش را نادیده گرفتتید .
خیلی خوشحال شدم که داستان مورد پسندتون واقع شده .
ممنونم که آمدید و خواندید و نوشتید .
نیاز به برداشت خاص نیست همراهی شما بهترین برداشته دوست من !
پاینده باشید و سربلند

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 تير 1395 - 22:40

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

جناب استاد باران دوست عزیز

عالی بو د

شاید مشابه زندگی ی خیلی انسانها که هر روز برای لقمه ای نان از خانه بیرون می آیند ولی هرگز به خانه برنمی گردند

انسان از روزی که شنید به او اشرف مخلوقات می گویند

همه چیز را فراموش کرد0 جنگل - حیوانات - رود - و...وکم کم حتی هم نوعان خودش را-

در حالیکه فراموش شد که برای چرخیدن چرخه طبیعت همه وهمه دخیلند.

راستی آیا آفریدگار دانا که همه ی موجودات را خلق کرده برای زندگی آنها جایگاهی قرار نداده- جایگاه یک سوسک -یک موش- ومورچه در محیط زیست کجاست.آیا ما حق داریم تمام موجودات را با سم وتله وآفت کش ودارو از بین ببریم.اینها سوالاتی است که هرزگاه در این کره ی کوچک به ذهن ما انسانها می رسد. چرا گربه ها همیشه باید دربه در و فراری باشند و هرزگاه یک بار زیر چرخ ماشین ها له شوند.
واقعا" جایگاه ومحل زیست بقیه ی حیوانات کجاست؟؟/

داستان زیبایی بود 0 موشی که برای ادامه حیات خود وخانواده اسیر آمال بشریت شده است. تقصیر او چیست.برای حق حیات وفلسفه حیات او چه تعریفی وجود دارد؟//

دست مریزاد بهره بردم@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 10 تير 1395 - 08:48

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب اقای دکتر فرازمند گرامی
سلام وعرض ارادت و احترام
سپاسگزارم از حضور دلگرمی بخش شما! ممنونم که تشریف آوردید و وقت گرانبهای خودتون را صرف خوانش داستان ودرج نظر شریف فرمودید.
فرمایش شما کاملا متین است . عمر حضور بشر امروزی بر روی کره ی خاکی .بسیار کوتاهتر از سایر موجودات زنده است .اما ما توانسته ایم در همین مدت کوتاه تاثیرات شگرفی بر محیط زیستمان بگذاریم وتغییرات مخربی در آن ایجاد کنیم و نسل صد ها گونه موجود زنده را منقرض کنیم یا در معرض انقراض قرار دهیم و با اینکار گورخودمان را هم بکنیم . و جالبترین قسمتش این است که مسئولیت خودمان را در این زمینه نمی پذیریم و همچنان این روشها با سرعت نور مشغول ویرانگری در جهان هستی می باشد .
سپاسگزارم از حسن نظری که به داستان داشتید و خوشحالم که مورد پسند واقع شد . لطفتون مزید و سایه تون مستدام!
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 تير 1395 - 23:38

نمایش مشخصات شيدا سهرابى =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))

درود جناب باران دوست.
واااای اخر داستانتون بی نهایت غافلگیرم کرد و خندیدم که کاراکتر موش هستش
عالی بود
لذت بردم هوواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارتا
بابت تاخیرم یه دنیااااااااااااااااااااااااااا پوزش@};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :">


@شيدا سهرابى توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 10 تير 1395 - 08:55

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم سهرابی بزرگوار
سلام و عرض ادب واحترام
سپاسگزارم از حضور سبز شما . و ممنونم که زحمت کشیدید داستان را خواندید و با حسن نظر خودتون به بنده افتخار دادید.
خیلی خوشحال شدم که داستان مورد پسند واقع شد.
زمان حضور مهم نیست بانو ! مهم این است که با حضور خودتون باعث اعتبار این صفحه شدید و بنده به این خاطر مجددا از شما تشکر وقدردانی می کنم.
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 تير 1395 - 01:08

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام جناب باران دوست
جالب بدانید در ابتدای داستان از خط اول می دانستم درباره موش است ولی خیلی خوب موقعیت حس و حال و فضا را نشان دادید ،از چند زاویه می شه به داستان شما نگاه کرد ولی من ترجیح می دم فقط از این زاویه نگاه کنم ،موشی که برای بچه هاش به دنبال غذاست و بعد اسیر شیطنت دو بچه شیطون می شه .
کار خیلی عالی و خوبی بود از شما موفق باشید .


@سید رسول مصطفوی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 10 تير 1395 - 08:58

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب اقای سید رسول مصطفوی
سلام ! عرض ادب و ارادت
ممنونم از اینکه قابل دونستید تشریف آوردید وداستان را مطالعه کردید و نظر محترم خودتون را برایم نوشتید .
خوشحالم که این اثر کم مقدار نظر بلند شما را جلب کرده و از حسن نظرتون به داستان سپاسگزارم . متشکر بخاطر دیده ی اغماضتون نسبت به کاستی های آن.

لطفتون مزید سایه تون مستدام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 تير 1395 - 09:28

سلامی دیگر استاد کریمیان گرامی
بسیار عالی و سمبولیک
موشک = موش کوچک و یا بمبی که بشر بر سر موجودات زنده می اندازد تا لذت مالیخولیایی را تجربه کند

گلوله چشم ندارد
وقتی به پیشانی سربازی می‌نشیند.
فرقی ندارد برایش
سیبلِ میدان تیراندازیِ تگزاس،
با سینه‌ی کودکی در افغانستان
که بادبادکش همچنان
در آسمان به بی‌خبری می‌رقصد.

گلوله چشم ندارد
وقتی از گلوی گوزنِ آبستنی می‌گذرد
یا قلبِ دخترِ دانشجویی
با پلاکاردی در دست
که بر آن نوشته است:
آزادی... گلوله چشم ندارد اما
آن‌که ماشه را می‌چکاند
بدون شک
چشم دارد و
نمی بیند ( یغما گلرویی)
@};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 13 تير 1395 - 09:55

نمایش مشخصات ناصرباران دوست مهربانو کبودوند پور گرامی
سلام و عرض ارادت واحترام .
متشکم که اگر چه دیر به دیر ! ولی قابل می دانید و به نوشته های کم مقدار بنده سر می زنید و با حسن نظر خودتون و با توجه و مهری که می افشانید موجب دلگرمی می شوید .
دعا می کنم هرکجا هستید سالم و سربلند و شاد باشید . و لطف حضورتون مثل قبلترها بیشتر شامل داستانکی ها شود .
تشکر بخاطر شعر بسیار پر مفهوم یغما

سرفراز باشید و همیشه بر فراز
پیشکش با احترام

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 تير 1395 - 21:58

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر برادر بزرگوارم
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
بسیار عالی بود و غافلگیری جالبی داشت تا لحظات آخر فکر کردم که راوی داستان آدم است اما در نهایت ....حس ترحم را به خوبی زنده کردید
ضمن تشکر از قلم گیرا و جذاب شما آرزوی بهترین ها را برایتان دارم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 19 تير 1395 - 08:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر شما خواهر گرامی و هنرمندم
عرض ادب و ارادت واحترام
خیلی خیلی از زیارت شما خوشحال شدم . ممنون که وقت شریف و ارزشمند خودتون را صرف خوانش داستان ودرج نظر وزین نمودید!
حضور شما همیشه باعث افتخار و دلگرمی بنده و سایر دوستان بوده وخواهد بود .
متشکر و سپاسگزار حسن نظر شما به داستان هستم و ممنونم که معایب بزرگ آن را به دیده ی اغماض نگریستید .
لطفتون مزید سایه تون مستدام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.