تاثیر هیدروژن سولفوره در گذار از سنت به پست مدرنیسم


لابد می پرسید چه نوع ارتباطی ممکن است بین یک گاز بد بو که حاصل گوارش غذا در سیستم گوارش انسان است ، با یک پدیده ی جامعه شناسی مانند گذار از سنت به مدرنیته باشد ؟!
قبل از اینکه بروم سر اصل موضوع باید یاد آوری کنم که اینجانب جامعه شناس یا روانشناس یا هرچیز دیگر شناسی نیستم و هیچ علاقه ای هم به علوم یاد شده ندارم و در مورد آنها مطالعه ای هم ندارم ! و آنچه که باعث شد رابطه ذکر شده را کشف کنم فقط یک تجربه ی شخصی بود که به صورت تصادفی بنده را به آن کشف راهنمایی کرد و البته این کشف به احتمال زیاد باعث روشن شدن زوایای تاریک علوم یاد شده در این زمینه خواهد شد !
همه چیز از مهاجرت اجباری بنده از روستای خوش آب و هوایمان در نزدیکیهای کویر به پایتخت دلربای ایران که قطعا ام القرای جهان هم هست و شما هم می دانید و به آن اذعان دارید شروع شد !
. دلیل این اجبار به مهاجرت ، نبودِ انتخابهای متعدد در روستا بود. آنجا فقط دو انتخاب پیش روی ما وجود داشت . یکی خرده کشاورزی و دیگری دامداری خرده یا خرده دامداری .
برای اولی آب و خاک و بذر و کود و انبار کم داشتیم و برای دومی دام و علوفه و طویله وابزار و سرمایه ! از همه ی ملزومات ذکر شده بنده یک تن سالم دو متر قد و یک دنیا آرزوی دراز و اندکی سواد داشتم . و یک خانواده شامل دختر عمویم که عیالم هم هست و دوفرزند پسر که ارشدش 18ساله و ته تغاری اش 15ساله است و با دهانهایی مانند نوزاد پرندگان مدام باز برای بلعیدن غذا.

شبی از شبها که در خانه ی دنگال ارث پدری که عبارت بود از یک باب منزل خشت وگلی به مساحت تقریبی یک جریب مشاع با هشت ودالان و پنج دری و ایوان و حوض و شتر خوان و طویله و بهار بند و بهار خواب و آب انبار بر روی خَرَند مصفی در کنار دخترعمویمان که شما دیگر می دانید عیالمان نیز می باشد در پشه بند دراز کشیده بودیم و ستاره های بختمان را می شمردیم، عیال نه از سر نازکه بخاطر نیاز به گریه افتاد و چنین گله آغاز نمود : من که تو این کوره ده و خونه کوفتی تباه شدم رفت و جوونیما گذاشتم پای تو و اون ننه ی نمک نشناس خدا بیامرزت، اما این دوتا بچه که گناهی نکرده اند که اونارا تو این بیغوله زندانی کرده ای و از دسترسی به همه چی حتی یه پارک و شهر بازی کوچیک و مهمتر از همه ادامه ی تحصیل در دانشگاه آزاد دار آغوز آباد علیا محروم کرده ای؟!
و خلاصه آنقدر در گوش من زمزمه کرد و فین فین آب دماغش را بالا کشید که همانجا و در همان حال تصمیم گرفتیم بفروشیم و بار کنیم و در کوتاهتریم زمان ممکن پایتخت نشینی انتخاب کنیم .
همان شد که ظرف یک هفته منزل پدری را به ثمن بخس فروخیتم و اثایه بار پیکان وانت قراضه ی مش رجب شوفر نمودیم و راهی تهران شدیم . بعد از یک هفته دربدری و خوابیدن پشت وانت نهایتا در حواشی تهران در یک ساختمان باریک وزشت و دراز که 10طبقه بود و در هر طبقه اش 8واحد آپارتمان وجود داشت، و فاقد آسانسور هم بود صاحب یک آپارتمان 36 متر مربعی شدیم .
دو اتاق خواب6و یک مطبخ 9متری یک حمام ویک مستراح دومتری روی هم می شود 25متر الباقی 2متر بالکن و9متر مربع هم سالن پذیرایی!
پس از جایگیری در منزل جدید ، صبح علی الطلوع بیدار شدیم و از سر شوق دور سفره ی صبحانه که عبارت بود از نان بیات و پنیر و چایی شیرین نشستیم . که گلاب به رویتان بی ادبی است ، احتیاج به استفاده از مستراح بنده را با سرعت به سمت مبال پرتاب کرد . و ماموریت آنقدر اورژانسی بود که فرصت جایگیری درست در مکان مربوطه نیز نبود ! اما علی رغم آنهمه فشار و همانگونه که مشغول فرود بر سنگ توالت بودم ناگهان از خاطرم گذشت که حد اکثر فاصله ی محل استقرار بنده برای قضای حاجت تا مرکز سفره که عیال مربوطه و فرزندان دلبند آنجا مشغول میل صبحانه بودند به یک ونیم متر هم نمی رسد! و هر آنچه که اکنون اینجا اتفاق می افتاد اگرچه نه از حیث تصویر اما از حیث صدا و بو همزمان در آنجا نیز قابل درک بود . و این معضلی بس عظیم بود که من هرگز به آن نیاندیشیده بودم !
آخر چگونه ممکن است بنده که به دلیل حیای ذاتی و شکل ساختمان منزل و فاصله ی رعایت شده و همچنین به دلیل رعایت والدین مرحومم تا سن 25سالگی فکر می کردم عمل شنیع دفع مدفوع و ایضا صداها و بوهای مربوطه فقط مختص فرزندان است و انسان در بزرگسالی نیازی به چنین اعمال قبیحه ای ندارد ! اکنون در مقابل چشم و گوش و دماغ عیال و فرزندان خود مبادرت به آن کار نمیایم !؟
چاره چه بود؟! از یک طرف تحت فشار آن مامور معذور بی احساس زبان نشناس بودم و از یک طرف ماخوذ به حیا !!
امواج درد آور دفع از حوالی حلقوم شروع می شد و خود را به اسفنگتر انتهایی می کوبید . خواستم با سرفه ای محکم قضایارا ماست مالی کنم که ناگهان عنان اختیار از دست داده و مسلسل آبروریزی بر روی رگبار به کار افتاد . پس از فراغت از سر شرم همانجا نشستم و به آینده ی خودم و فرزندانم اندیشیدم .
فرزندی که هر صبح و شام با صدای گ..و.ز پدر به خواب می رود و از خواب بر می خیزد چگونه تربیتی ممکن است داشته باشد ؟کم کم درک کردم درز پیراهن اجتماع از کجا جرخورده و حیا و معرفت مردم از کدام سوراخ تبخیر شده و به هوا رفته است!و جامعه ی سنتی چگونه تن به مدرنیسم داده !
با این تفکرات پای از مبال به بیرون گذاشتم که فرزند ارشد خسته نباشید قرایی تحویل بنده داد و برادرش با خنده ای عریض دنباله ی بحث را کشید و مادرشان به بهانه ی گرم کردن چایی به آشپزخانه گریخت و اینگونه بود که خانواده ی کاملا سنتی ما پای بر روی پله ی اول مدرنیته گذاشت .
و چنین شد که بنده رابطه ی گاز هیدروژن سولفوره را با تبدیل جوامع سنتی به مدرن کشف کردم ! و امیدوارم که حاصل این کشف اگر جایزه ی نوبل مطالعات اجتماعی نیست ،جایزه ی اول علوم تربیتی را به خود اختصاص دهد تا از مبلغ آن بنده زمینی در آبادی آبا و اجدادی بخرم و به روستای محل تولد خود برگردم و با زندگی در یک منزل بزرگ از فرور فتن خانواده ام در گرداب مدرنیسم جلو گیری نمایم .

پ ن : همینجا از همه ی مخاطبین عزیز بخاطر بی ادبی های موجود در متن و همینطور از جناب احمد دولت آبادی بخاطر فعلهای غلط و کلمات نامانوس که صرفا بخاطر لحن روایت بر گزیده ام نیز شدیدا معذرت خواهی می کنم !!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

30

الف.اندیشه ,علی غفاری دوست (مارتین) ,شهره کبودوندپور ,سید حسین ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,زهرابادره ,آزاده اسلامی ,سبحان بامداد ,کیمیا مرادی ,احمد دولت آبادی ,حسین روحانی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,م.ماندگار ,م.فرياد ,نیلوفر روشن , ک جعفری ,همایون طراح ,مریم موسوی ,نعیمه میرزاعلی ,بهناز باران خواه ,ف. سکوت ,ابوالحسن اکبری ,شیدا محجوب ,عباس پیرمرادی ,همایون به آیین ,رضا فرازمند ,سجاد سیارفر ,ح . شریفی ,محمد علی ناصرالملکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون به آیین (10/9/1394),الف.اندیشه (29/6/1394),آرش پرتو (29/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (29/6/1394),محمود لچی نانی (29/6/1394),مریم مقدسی (29/6/1394),شهره کبودوندپور (29/6/1394),سحر ذاکری (29/6/1394),فرزانه رازي (29/6/1394),همایون به آیین (29/6/1394), ناصرباران دوست (29/6/1394),زهرابادره (29/6/1394), ناصرباران دوست (29/6/1394),همایون طراح (29/6/1394),آزاده اسلامی (29/6/1394),سبحان بامداد (29/6/1394),کیمیا مرادی (29/6/1394),احمد دولت آبادی (29/6/1394),حسین روحانی (29/6/1394),آزاده اسلامی (29/6/1394), زینب ارونی (29/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (29/6/1394),شيدا سهرابى (29/6/1394),م.ماندگار (30/6/1394),م.فرياد (30/6/1394),نیلوفر روشن (30/6/1394),محمد اکبری هشترودی (30/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (30/6/1394), ک جعفری (30/6/1394),آزاده اسلامی (30/6/1394),یلدا ابراهیمی (30/6/1394),مریم موسوی (30/6/1394),انسیه زمانی (30/6/1394),عبدالله عمیدی (30/6/1394), ک جعفری (30/6/1394),نعیمه میرزاعلی (30/6/1394),بهناز باران خواه (30/6/1394),ابوالحسن اکبری (30/6/1394),ف. سکوت (30/6/1394),آرمیتا مولوی (30/6/1394),زهرا بانو (30/6/1394),عباس پیرمرادی (31/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (1/7/1394),امیرحسین داودپور (1/7/1394),رضا فرازمند (1/7/1394),محمد حشمتی فر (5/7/1394),م.آنزان (6/7/1394),حامد نوذری (7/7/1394),سجاد سیارفر (7/7/1394),ح . شریفی (9/7/1394),اذرمهرصداقت (11/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/8/1394),الف.اندیشه (9/1/1395),حسین روحانی (9/1/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/1/1395),همایون به آیین (6/5/1395),همایون به آیین (14/6/1395),ترنم سرخسی (11/10/1395), ناصرباران دوست (17/7/1396),

نقطه نظرات

نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 13:05

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما

از خواندنش لذت بردم چرا که رابطه ی علت و معلولی جالبی در آن گنجانده بودید , ولو در قالب طنز و بی هیچ پایه ی علمی (از نوع آکادمیکش !! )

و اون جا که نوشتید : "همانجا نشستم و به آینده ی خودم و فرزندانم فکر کردم ..." ما را از خنده , روده بر کرد !!:D

یک فرضیه میگه انسان ها در سده های آتی (البته اگر منقرض نشده باشند !! ) دوباره ناگزیر به بازگشت به وحش هستند ! چرا که شهر ها نه از لحاظ روانی و نه از لحاظ ماتریالیستی , پاسخگوی خیل وسیع انسان ها نیست !!

من هم که همیشه میگم انسان خطرناک ترین موجود هستی است ! و اگر پای انسان به وحش باز بشه , دیگه دیگه !!

سبز باشید و آفتابی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 15:55

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر دوست عزیزم جناب غفاری دوست
خیلی سپاسگزارم از لطف شما و ممنونم که تشریف آوردید و داستان را خوندید و خوشحالم که پسند واقع شد !
اگر آدمیزاد قراره اینطوری زندگی کنه همون بهتره که طبق فرمایش شما مجددا برگرده به زندگی جنگلی فقط مانده ام که این بشر آیا جنگلی باقی خواهد گذاشت که بتواند به آن پناه ببرد؟!

بازهم ممنوم و متشکر از حضورتون
شاد باشید وهمیشه سبز


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 13:11

سلام…………

عجب داستانی خوندم


@آرش پرتو توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 15:57

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر جناب پرتو
ببخشید اگه وقتتون تلف شد بضاعت امروز ما همین بود !
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.لطفن نروید
@};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 13:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما استاد شیرین گفتار سایت داستانک

اول از اینکه دلمان به درد آمد از این همه طنز و شیرین گفتاری و بوی بد هیدروژن سولفوره به دماغمان نرسید اصلا و ابدا بس که ریسه رفتیم
اشاره به زندگی مهاجرتی از روستا به شهرر..تبدیل شدن خانه ها به MP3 و شکسته شدن حریمهای خانوادگی را بسیار زیبا به تصویر کشیدید
در قدیم مبال یا همان مس ت راح در حیاط خانه ها گذاشته می شد و هم از لحاظ بهداشتی و هم آداب اجتماعی بسیار پسندیده بود
و از طرفی پایتخت نشینی و سکنی گزیدن در شهرهای بزرگ کیفیت زندگی را به شدت تغییر می دهد و شاید آنچه ما از آن به مدرنیته یاد می کنیم از سرناچاری و کمبود امکانات باشد
با مارتین موافقم
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد...
خیلیها را در اطرافم می شناسم که موقعیت خوبی در شهری چون تهران دارند ولی به شدت تمایل دارند در میانسالی به روستاها و شهرهای کوچک پناه ببرند بس که این مدرنیته ..تاثیرات تلخی بر روح و روان می گذارد
برای قلم خوب و زیبایتان آرزوی موفقیت دارم@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 16:01

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم کبود وند پور گرامی سلام
ممنونم از تشریف فرمایی شما و از لطف همیشگیتون به بنده و نوشته های کم مقدارم .
سپاسگزارم بخاطر زحمت خوانش داستان و نوشتن نظر محترمتون .
خوشحالم از اینکه توانسته باشم لحظاتی خنده بر لبان شما و دوستان بنشانم .
بازگشت به جنگل سرنوشت انسانهایی است که حریم هارا پاس نداشتند البته اگر جنگلی باقی مانده باشد تا به آن پناه بریم .

روز و روزگارتون خوش
پاینده باشید @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 13:57

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام براستاد عزیز جناب باران دوست

خیلی خوب بود
موضوعی که انتخاب کردید جالب و بکر بود و کلی هم ما رو خندوند و به فکر واداشت.
نگارش هم که حرف نداشت.
درکل عالی بود و لذت بردم.
شاد باشید استاد.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 16:03

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم انیشه ی اندیشمند عزیز ! سلام
خوشحالم از زیارت شما . ممنون که داستان را خوندید متشکرم از لطفی که دارید و مهری که می پراکنید .
باعث خرسندی است که این داستان بی مقدار مورد قبول شما قرار گرفته .
همه ی خوبی هایی که فرمودید در نگاه رون بین شماست .
برایتان دل خوش و جانی سلامت آرزومندم


@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 14:05

سلام بر آقای باران دوست گرامی و عزیز

بنده خیلی خیلی ناراحت شدم آن هم بخاطر فروختن آن خانه ی زیبا و جادار ، بشخصه از خانه های آپارتمانی متنفرم و خدا نکند که در چنین فضای نقل مکان کنم .
همانگونه که گفتید چنینی اتفاقاتی باعث از بین رفتن برخی حرمت ها می شوند که خیلی از مردم ما به آن بی توجهی می کننند .
داستان در اوج تلخی خیلی زیبا بود و آموزنده @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
بنده برای شما از خداوند خانه ی در همان نواحی که گفتید مسئلت دارم @};- @};- @};-
دلتان همیشه شاد باشد @};- @};- @};- @};-


@سید حسین توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 16:07

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر جناب سید حسین عزیز
خوشحال شدم از زیارت شما .
سپاسگزام از قبول زحمت خوانش داستان و درج نظر

بله امروزه بیشتر زندگیهای شهری در آپارتمانهای کوچک آنقدر گرفتار مشکلات ریز و درشت شده که آنچه بنده زیر ذره بین بردم بعنوان بخش مسرت بخش و مفرح قصه در نظر گرفته میشه .

ممنونم از لطف دعای شما . ای کاش حجب و حیا در حد متعارف و ضرورت به زندگی ها برگردد.

سپاس مجدد از لطفتون

شاد باشید و سرزنده
پیشکش
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 14:43

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد عزيزو برادر ارجمندم
داستان تكان دهنده اي بود از وجود واقعيتي كه آرام آرام شرم و حيا را در خانواده ها به يغما ميبرد و باعث پرده دري و عواقب بعدي مي شود
بله اين هم يكي از معزلات جامعه به اصطلاح مدرنيته است
جامعه اي كه بشر ناخواسته گرفتار آن شده است
وكاش روستاها به اندازه اي داراي امكانات بود كه هيچكس به فكر مهاجرت نيفتد
سپاس از اين داستان واقعي ملموس
براي قلم تان موفقيت و وجود شريف تان آرزوي سلامتي دارم @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 16:12

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خواهر مهربان و هنرمندم سرکارخانم بادره
سلام بر شما و بر گل روی نوه های نازنین و شیرین شما (ماشاءالله)
سپاسگزارم از لطف بیکران شما که همیشه شامل حال بنده و سایر دوستان می شود . ما کنار شما مهر ورزی و عطوفت را آموختیم و در عین حال تلاش و پیشرفت در عین گرفتاری های زندگی را . برای شما و خانواده ی محترمتان آرزوی سلامتی و روزو روزگارانی خوش دارم!
ممنونم که داستان را خوندید و با نظر ارزشمند خودتون به مشکلات امروزه ی شهر نشینی آنهم برای اقشار کم درامد و آسیب پذیری که به اجبار مبادرت به مهاجرت کرده اند اشاره فرمودید .

دست و قلمتان توانا
شاد باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 15:30

نمایش مشخصات فرزانه رازي من اینجا کامنت نذاشته بودم ؟؟؟؟
بخدا گذاشته بودم دایی جون ! به جون خودم راس میگم...
کلی دونخته غش و ریسه و اینا...
سلام عرض شد دایی جان معاون . خوبین میدونم...
تو کامنت قبلی یه جوک تعریف کرده بودم دوباره میگم ...
یه روز از یه بچه میپرسن " شما تعطیلات عاخر هفته رو چیکار میکنین ؟؟؟ "
- تفریح سالم !
- شفاف سازی کن ...
- بابام مسلسلش رو روی رگبار هیدروژن سولفوره به کار میندازه مام میخندیم ! =))
(البته این جوک سنتی ش قشنگ تره ، منتها دچار پست مدرنیسم شده اینطوری شده ! )
حالا این باباهه رو یه جا گیر میارن میبینن داره دعا میکنه ، بچه هاش اونور غش کردن از خنده !
میگن موضوع چیه ؟؟؟
میگه ( باباهه میگه هاااا ) مسلسلم رو روی رگبار هیدروژن سولفوره به کار انداختم بچه هام شروع کردن به خندیدن . الان دعا میکنم که خدا این شادی رو از بچه هام نگیره !=))
همین دیگه ! مصدع اوقات نمیشم .
دایی جان دمتون گرم . کلی دونخته غش و ریسه با اهل منزل !
عاقا دلتون به نشاط
سرتون سلامت
دمتون گرم
جف شیشتون آرزومه .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 16:21

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم رازی گرامی ملقب به خواهر زاده جان ! سلام
والا من از وقتی اومدم اینجا نه کامنت و نه زنبیل شما هیچکدوم موجود نبود البته اسم شریفتون اون بالا حک شده بود . احتمال می دم که توطئه ی ایادی استکبار جهانی یا ابرنجاستخواران شرق و غرب بوده باشد که قصد دارند سایت وزین را در هم بکوبند و اعضای محترم را به جان هم بیاندازند . خداوند از وسط مانند باکتری هر دودقیقه یکبار دونیمشان کند تا کرومزومهایشان ته بکشد و بروند پی زندگیشان و دست از سر ما بردارند
از اظهار لطفتون و از قبول زحمت خوانش داستان عمیقا سپاسگزارم و بخاطر لطیفه ی زیبایتان هم کلی دونقطه دی و اون یکیش غش و ریسه تا سرحد مرگ=)) =)) :D :D :D واقعا فرمایشتون درسته باید سنتی نقل می شد تا سایت را آب و آتش بر میداشت !!!! خدا به کرمش این وسیله ی تفریحو از ملت ما نگیره
برای شما و خانواده ی محترم آرزوی سلامتی و شادی پایدار دارم !
جفت شیش تا همیشه
پاینده باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 16:43

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد گرامي
از خاندن داستان زيبايتان مانند هميشه لذت بردم. به گند کشيده شدن زندگي مدرن را با نمادهاي مناسب و خوبي نشان داده بوديد. جسارتن محض پيشنهاد
اگر اين تقابلها در زندگي سنتي و مدرن را با توصيفات بيشتري از زندگي روستايي مانند بوي کاهگل و عطر بهار نارنج و ... همراه بفرماييد نمادين بودن و تفاوت و تقابل زندگي سنتي و مدرنيته شايد قويتر نشان داده شود. هرچند که همين حالا هم قلم ق ي شما داستاني عالي و کامل و بي نقص رقم زده است. فقط احساس کردم در برابر زشتيهاي زندگي شهري زيباييهاي زندگي سنتي جا براي بازگويي بيشتري دارد.
باز هم ببخشيد اگر جسارتي شد. شما استاد فاضل بنده هستيد و از شما اموختن را دوست دارم.
در کل عالي بود
دست مريزاد
باز هم سپاس استاد


@آزاده اسلامی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 21:32

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر اسلامی گرامی ! سلام
خیلی خوشحال شدم از اینکه افتخار دادید و داستان بنده را خوندید و بسیار سپاسگزارم از لطف همیشگیتون . خوشحالم این نوشته ی بی مقدار نظر شما را جلب کرده .
و بسیار ممنونم و متشکر از لطفی که در نوشتن نظر و پیشنهاد بسیار جالب فرمودید ! با خوندن پیشنهادهای فنی و استادانه ی شما افق جدیدی در طرح این داستان مقابلم گشوده شد که در بازنویسی حتمن مورد استفاده قرار می دهم .
بازهم ممنونم بخاطر حضور پر مهرتون
بخاطر زحمت خوانش داستان
و بخاطر پیشنهادات استادانه .
لطف شما زیاد سایه تان مستدام
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 16:57

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر شما بزرگوار

داستان طنز خوبی بود...

فقط آغا نیگا بیشتر نیگا ...ها خوبه حالا...عزیزوم اگه جدا ازی داستان واسه فردی از آشناها اتفاق افتاد چند راه داره که عموما بلند کردن صدای تلویزیون ویا نیم باز بودن شیر آب و نهایتا سرفه کردن و آواز خواندن از قبل ورود به محل منظور میتونه راهکارای بسیار مناسبی باشه.

شاد و سلامت و موفق باشید



@};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 21:36

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر جناب سبحان بامداد عزیز
رسیدن بخیر خیلی خوش تشریف آوردید .
ممنونم از حضور شما و از زحمت خوانش داستان . و علی الخصوص از پیشنهادهای فنی که جهت رفع مشکلات پست مدرنیسم در آپارتمانهای 30متری ارائه فرمودید بسیار سپاسگزارم . موارد برای راوی محترم ارسال می شود .

لطفتون زیاد سایه ی شما مستدام
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 19:18

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر استاد . مدتی بود انقدر نخندیده بودم. به حقیقت که بسیار زیبا و دلنشین در قالب طنز پیامدهای مدرنیته را تشریح نمودید. بخصوص صحنه ماستمالیزاسیون با عطسه.ممنونم استاد.


@احمد دولت آبادی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 21:39

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر جناب دولت آبادی عزیز
جناب بنده در پی نوشت به صورت پیشگیرانه عذرخواهی کرده بودم بخاطر کلمات نامانوس و افعال مشکل دار که امیدوارم به بزرگواری خودتون ببخشید . این مورد خاص بخاطر لحن طنز کمی عمدی بود !
بسیار سپاسگزارم از لطف همیشگی و راهنمایی های استادانه ی شما . و خوشحالم که خنده بر لبانتان نقش بسته .
بازهم بخاطر تمام زحماتی که می کشید از شما سپاسگزارم .

پیوسته دلتان شاد و لبتان خندان باشد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 21:49

نمایش مشخصات حسین روحانی درود خدمت جناب باران دوست استاد بنده
عجب داستانی بود.واقعا قشنگ بود. اینکه معنی واقعی طنز رو در این داستان دیدم برایم لذت بخش بود.واقعا زیبا بود. دوستان به مفضلاتی که در داستان نشان دادید فرمودند و بنده هم میخواهم از این ادبیات زیبا و دلچسب بگویم که واقعا زیبا بود.
بازی با کلماتتان حرف نداشت. پیچ و تاب جمله ها عالی بود.داستان یک داستان ناب بود.
واقعا لذت بردم


@حسین روحانی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 22:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست اقای دکتر روحانی عزیز ! سلام
بسیار خوشحالم از زیارت شما و افتخار می کنم که دوست فرهیخته ای مثل شما این نوشته ی بی مقدار را خونده و برخودم می بالم که از کاستیهای فراوان آن با بزرگواری گذشت فرموده اید و افتخار داده اید و به بنده و داستان لطف داشته اید .
هرچه زیبایی باشد در نوع نگاه و بینش زیبای شماست .
خوشحالم از اینکه اوامرتون را در نوشتن طنز اجرا کردم .
سایه ی شما مستدام
روزوروزگارتون خوش @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 21:52

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب باران دوست،استاد عزیزم@};-
یعنی از اول تا آخرش فقط خندیدم....کلی سر داستان آقای روحانی که افسرده شدم عوضش در اومد:D
واقعا نثرتون عالی بودواقعا آفرین.دستتون درد نکنه کلی حال کردیم:)
این گل ها هم از ته دل تقدیم به وجود گل شما:
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 22:38

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم حجابی دخت گرامی ! سلام
سپاسگزارم از لطف همیشگی شما و از حضور پر مهرتون و از قبول زحمت خوانش داستان و درج نظر . باعث افتخار بنده است اینکه سرکار از نوشته خوشتان آمده . و دعا می کنم لبخند همیشه بر لبانتان باشد و روز و روزگار به خوشی و سلامت و شادکامی بگذرانید .

ممنون بخاطر گلهای زیبا
سایه ی شما مستدام
پیشکش با احترام@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 22:10

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر جناب باران دوست عزیز @};-
استاد عزیز
لختی صبر پیشه کن بخندم
=)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
جناب رودل کردیم اینقد خندیدیم.
ولی ههههی وای من بیشتر خنده هام واس خاطر این بود ک باورم نمیشد شما نوشته باشینشو عبید زاکانی امروز شده باشین =))
عاالی بود
جدید بود
تازه بود
خخخخخخ
وای هنو خندم میادااااا
لذت بردم =))
همایون باشید @};- =))


@شيدا سهرابى توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 22:42

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم سهرابی عزیز ! سلام
بسیار خرسندم از اینکه شمارا زیارت می کنم . و ممنونم بخاطر لطف همیشگی و بخاطر حضور پر مهرتون و قبول زحمت خواندن داستان . و همچنین بسیار خو شحالم که گل خنده برلبان شما شکفته شده و امیدوارم که همیشه دلتان شاد و تنتان سلامت باشد .
از لطف همیشگیتان به نوشته های بنده سپاسگزارم .

روز و رزوگارتان شاد تنتان سلامت و ایام بر وفق مرادتان باد

پیشکش با احترام@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 22:26

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن دوباره سلام @};-
این بار مزاحمتون شدم از طرف پدرم:D
دوباره این داستان رو با پدرم خوندیم و پدرم با توجه به اینکه تایپشون فوق العادس:D از من خواستن تا از قول ایشون بهتون بگم خسته نباشید و کل قرض و قوله هاشو از یادش بردین
و اینکه خیلی عالی نوشتین....شب بخیر هم گفتن بهتون!(من مامورم و معذور باید وفادار باشم برا حرفای انتقالی پدرم بهتون:D )
بااجازه;)
@};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 22:49

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام ویژه به همراه عرض ادب و احترام فراوان خدمت جناب آقای حجابی دخت عزیز پدر گرامی سرکار خانم حجابی دخت !
جناب شرمنده فرمودید و افتخار دادید به بنده و با حضورتون سر افرازمون فرمودید .
خداوند به شما طول عمر پر برکت همراه با سلامتی و شادی عطا کنه !
خیلی خیلی از اینکه باعث شکفتن خنده بر لبهای مبارک شما شده ام خوشحالم و دعا می کنم این خنده تداوم همیگی داشته باشد .

دست بوس شما هستم
سایه ی شما بر سرما و خانواده ی محترمتان مستدام
پیشکش شما با احترام وتعظیم @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین احمدی   ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 22:36

سلام
خوب بود
یعنی در واقع عالی


@حسین احمدی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 23:18

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر جناب احمدی عزیز
ممنونم از حضورتون لطف فرمودید داستان را خوندید .
عالی لطف شماست دوست عزیز
پاینده باشید @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حسین احمدی   ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 08:19

سلام دوباره بر استاد محترم
البته بنده کمی تا قسمتی با نگاه شما به مسئله مهاجرت که بخشی از آن را در زندگی آپارتمان نشینی می دانید مخالفم.
به نظرم می رسد مسکن در شهر محدود به چهار دیواری خانه نمی شود و اصولا شهر یک خانه بزرگ و با امکانات است یا باید باشد. به عکس روستا که به قول شما خانه ای با یک جریب مشاع ولی پشت آن بیابانی بیش نیست.
به نظرم ما از آنجا-سنت-رانده و از اینجا-مدرنیت- یا مدنیت مانده ایم.
داستانی امین فقیری درباره زندگی روستایی و تنفر از روستا دارد-خودش روستا زاده است-بخوانید بسیار جالب است.
به هر حال کار خوبی کردید که به حرف اهل و عیال گوش کردید مشکل هیدروژن سولفوره هم به مرور زمان حل می شود!
ببخشید


@حسین احمدی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 09:12

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلامی دوباره بر شما جناب آقای احمدی
فرمایش شما در مورد نبود امکانات در روستاها کاملا صحیحه ! اگر روستاها آباد بود و امکانات مناسب زندگی و امکانات رفاهی کامل داشت اگر پزشک و داروخانه به روستاییان نزدیک بود اگر کارهاشان علی رغم تلاش زیاد درآمد کافی داشت اگر بهداشت و مدرسه و اموزش و....باندازه ی کافی به روستاییان می رسید که مجبور نبودند مهاجرت کنند . متاسفانه بیشتر روستاها بخ دلیل نبود امکانات اولیه ی زندگی و به دلیل مکفی نبودن در آمد کارهای طاقت فرسایی که در آن انجام می شود ، رو به ویرانی گذاشته . اگر روستا آباد باشد مهاجرت های اینگونه کمتر می شود .

ممنونم از اینکه زحمت کشیدیدو نظر محترم خودرا برایم نوشتید .
لطفتان زیاد
برقرار باشید @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حسین احمدی   ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 22:13


فرمایشتان به حدی متین بود که بنده دنده عقب گرفتم
آنهایی که رفته اند و دیده اند همین ها را در مورد روستاهای اروپا میگن
چند خانه به عنوان روستا ولی با تمام امکانات
دلیل آبادی این کشورها همین است
:)


@حسین احمدی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 08:08

نمایش مشخصات ناصرباران دوست @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 23:05

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای باران دوست گرامی
همیشه رابطه ها با تصویر سازی زیبای شما برای مخاطب زیبا و قابل لمس است
ممنونم
کشور کره تو این زمینه بسیار مدرنیته عمل میکنه دقت کردید ؟
ما مهمانی داشتیم از کره که در ملا عام راحت اینکار را میکرد و عیب نمیدونستند
ممنونم اقای باران دوست امیدوارم همیشه لبتان خندان و دلتان روشن باشد

@};-


@ زینب ارونی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 23:23

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم ارونی گرامی ! سلام
خیلی از لطف سرکار سپاسگزارم . افتخار دادید به بنده که وقت عزیزتون را صرف خوانش داستان و درج نظر فرمودید .
در مورد کره ای ها ندیده ام ولی شنیده ام که این کار را خیلی راحت انجام میدن جلو همدیگه ولی ظاهرا آروق زدن(بادگلو) را خیلی بد می دونن . البته که اینها همه قراردادیه و تو جوامع مختلف دیدهای متفاوتی بهش دارند!

بازهم از حضور ارزشمندتون سپاسگزارم

دلتون شاد و جانتون سلامت
پیشکش@};- @};- @};- @};- @};-


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 02:15

نمایش مشخصات نیلوفر روشن اصن شادروان شدیم رفت=))


@نیلوفر روشن توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 09:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم روشن ! سلام
رسیدن بخیر !!! خیلی کم پیدابودید . خوش تشریف آوردید
روح و روانتان همیشه شاد
جانتان سلامت@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 08:34

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب اقای باران دوست@};-
سلامت باشید خیلی خیلی ممنونممممم:D :D :D :D


@نیلوفر روشن توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 09:46

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام از بنده است
سلامت باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 02:37

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام برادر
بسیار ممنون
از هر چه بگذریم ایده های بکر و نو شما در داستانها قابل ستایش هست....
امید که دلت همیشه شاد و فراخ باشد... شاد و شنگول...
رتبه بندی بشی رتبه ات بالا باشه... ستاره بچینی... کلی دانش آموز داشته باشی... مهرت افزون باشه...


@محمد اکبری هشترودی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 09:40

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر غایب همیشه حاضر جناب دکتر اکبری عزیز
آقا ستاره سهیل شده اید . ما اگه می دونستیم که وقتی برید سراغ دکتری مجبورید بی حوصله بشید و و دست نوازشتونا از سر سایت بکشید و دیگه از داستانهای قشنگتون بی نصیب بمونیم، با شدت کمتری دعا می کردیم دکتر بشید ! یعنی اون موقع دکتر کم شدت تری می شدید یا با شدت کمتری دکتر می شدید و اینقدرها بی حوصله نبودید .
از هر چه بگذریم اصل حضور شماست که مهمه و باید برآن مژه جان فشاند . وگرنه لطف پیدا و پناهنتون که همیشه شامل داستانک نشینان بوده و هست !

ممنونم از همراهیتون و از قبول زحمت خوانش اراجیف بنده آنهم در این هاگیر واگیر وانفسا!
چشم انتظار داستانهای دلنشین شما هستیم . عموم اهالی را عرض می کنم
پاینده باشید و همیشه عاشق@};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 08:57

با شخصیت داستانتان صحبتی دارم
درست کشف کردید :D بسیار درست!
قدیم درست است که قدیم است اما آن هم در زمان خود در حال پیشرفت و بررسی اطراف خود بوده و برای هرچیزی قبلش فکری شده !
این کشف شما بجا و درست است و خوب حالا که دستشویی ها نزدیک آشپزخانه هم شده اند و گازهایی که از چاه دستشویی بیرون می آید موجب ریزش مو می شود حالا ببنید اگر در خانه و در نزدیکی آشپزخانه هم باشد دیگر چه می شود. بی خود نیست که می گویند در دستشویی صحبت نکنید!
همه بیماری ها از وقتی شروع شد که دستشویی ها پا به حال و نشیمن خانه ها کردند و شدن یار و همدم آشپزخانه ها
شما بیماری بی حیایی و پاره شدن پیراهن اجتماع را متوجه شدید و من هم بیماری های عجیب و غریبی که مدادم در حال تولید است را نیز نسبت می دهم.
بی خود نبود که در قدیم مستراح ها در دورترین نقطه حیاط در قهقرا بسر می بردند:D

سلام استاد عزیزم. همیشه موضوعات درست و درمون رو انتخاب می کنید و من از داستانهای شما لذت می برم. این داستانتان عالی بود.
خیلی خوشم اومد و موفق باشید. @};- @};-


@مریم مقدسی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 09:47

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم متین مقدس عزیز
سلام
سپاس فراوان دارم خدمت شما به خاطر حضور و لطف همیشگیتون به بنده و داستان . ممنونم که زحمت کشیدید و داستان را خوندید و بیشتر ممنونم از نوشتن نظر محترمتون .
به نکات ارزشمندی اشاره فرموده اید . در طب سنتی ایران معتقدند که بخاراتی که از توالتها متصاعد میشه برای سلامتی انسان مضره که قطعا اینگونه هم هست .
حالا از نظر بهداشتی هرچه این بخارات نزدیکتر به محل طبخ غذا باشه لابد بر مواد غذایی هم اثر میکنه . باز در همون طب سنتی حتی معتقدند اگر با سر بدون کلاه یا روسری بروند توالت بخارات اونجا باعث ریزش مو و..میشه .
حالا که به قولا دیگه ملت دنبال آسایشند و به دلیل تنبلی و کمبودفضا توالت هارا زیر سرشون می سازند .

بازهم از لطف همیشگیتون سپاسگزارم
دلشاد و تن سلامت باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط مریم مقدسی Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 10:18

آره توالت ها رو زیر سرشون می سازند =))
البته قدیم مشکل دستشویی های هزار متر آنطرف تر خانه شب بود :D شب که باید به حیاط پر از درخت می رفتند و انواع اقسام جن و پری و ارواح را از نظر می گذراندن.
الان آن ارواح خبیثه به گاز تبدیل شده اند و در خانه ها می گردند.


@مریم مقدسی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 10:22

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
دقیقا
اینقدر دور بود که باید تاکسی می گرفتند برا رفت و برگشت و الا تا برند و برگردند اینقد طول می کشید که دوباره باید بر می گشتند
و اینجوری نیم عمر ادم تو راه دستشویی تلف می شد:D


@ ناصرباران دوست توسط مریم مقدسی Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 10:53

=)) @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 09:25

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب باران دوست

داستان به غایت زیبا ، تازه وبدیعی خواندم!
سپاس فراوان

امید که همواره سایه وزین تان بر سر این سایت ، جاودانه باشد!
و امید که سرمه قلمتان ، قسمت چشمان ما بشو د ، همیشه و همه جا....

پاینده باشید، بزرگوار...

@};-


@ ک جعفری توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 09:52

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر بانوی اندیشمند و گرامی سرکار خانم ک جعفری
خیلی خوشحالم از زیارت شما و سپاسگزار الطاف و مراهم همیشگیتون هستم . لطف فرمودید منت گذاشتید و این نوشته ی کم مقدار را مطالعه فرمودید و زحمت کشیدید کاستی هارا نادیده گرفتید و با قلم همیشه مهربان و روشنگرتون بنده و داستان را نوازش فرمودید .
خوشحالم اینبار نوشته تاحدی رضایت شمارا جلب کرده !
بازهم سپاسگزارم از حضورتون ! لطف و سایه ی شما مستدام باد .

شادی و سلامتی پایدار آرزوی من این است برای شما
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 11:06

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما جناب باران دوست
عالی بود!
طرح داستان و سبک گویش آن واقعن به هم می نشستند. طنز بسیار جالبی بود.

نام داستان هم که فوق العاده:D


سبز باشید...


@همایون طراح توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 16:59

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیزم جناب همایون طراح درود بر شما
خوشحالم از زیارت شما و سپاسگزارم از اینکه زحمت کشیدید داستان را خوندید و بنده و نوشته را مورد لطف خود قرار دادید.
سپاسگزار این لطف همیشگی هستم
خوشحالم که این نوشته ی بی مقدار موافق طبع شما بود و پسند واقع شد .

روزو روزگارتان سرشار از موفقیت و کامیابی
پیشکش @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 12:46

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر استاد باران دوست بزرگوار
به قول آرش پرتو ک جاش خالیه خخخخخخخ
خیلی باحال بود استاد
کلی خندیدم =))
ینی شما ایول دارین
همین دیگه
سبز باشید
@};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 17:02

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکار خانم ماندگار گرامی
ممنونم از لطف شما و سپاس بخاطر خواندن داستان
چه خوب که یاد فرمودید از دوست عزیزمون جناب پرتو که هرکجاهست خدا بسلامت بداردشون . دعا می کنم عنقریب به جایگاهشون برگردند و همه ی دوستان را شگفت زده نمایند.

شاد و تندرست باشید
لطفتون پاینده

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم موسوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 14:19

نمایش مشخصات مریم موسوی سلام
خوب بود ولی پست مدرن خوب تره!!!!!!!!!!!


@مریم موسوی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 17:04

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم موسوی ! سلام
خیلی خوش آمدید
ممنون بخاطر قبول زحمت خوانش داستان
بله پست مدرن خوب تره اما تو گوش راوی نمیره که!!!

شاد باشید و پاینده
پیشکش با احترام@};- @};- @};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 18:23

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر جناب ناصریان دوست عزیز و ارجمند
آقا نقدهای تقریبن متعددی در خصوص سنت و مدرنیته خوانده ام
بهترین و جذاب ترینش این است.
شاید بعضی از دوستان تصور کنند که شوخی می کنم.
باور کنید جدی جدی می گویم
دلیل:
اساس حیات انسان بر مدار سلامت جسم و جان(روح) می چرخد و این نگاه نشان می دهد که تنها چیزی که در مدرنیته مهم و ملاک نیست همین سلامت است.
چون لذت جایگزین آن شده است و لذات هم در نبود سلامت بی معنی است پس ببینید چقدر طریف و دقیق است.
آقا دستمریزاد
سلامت و شاداب و سربلند باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 23:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب آقای عمیدی عزیز ! سلام
خیلی خوش آمدید . ممنون که زحمت کشیدید داستان را خوندید و سپاسگزارم از زحمت نوشتن نظر و بخصوص از لفی که به بنده و داستان داشتید . شرمنده فرمودید . اکالات داستان را به بزرگی خودتون بخشیدید .
متاسفانه امروز اساس همه جیز انسان بر اساس معیارهای اقتصادی و مادی سنجیده میشه و همین باعث بسیاری از ابتلاهای بشره .
بازهم از لطف حضورتون سپاسگزارم

پاینده باشید و شاد
@};- @};- @};- @};-


نام: نعیمه میرزاعلی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 19:43

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی سلام جناب باران دوست .
بسیار زیبا و دلنشین بود . خستگی چند روز خونه تکانی عید از تنمان رفت اینو از ته دل می گم :)
شاد باشید و شادی هدیه کنید .@};-


@نعیمه میرزاعلی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 23:37

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم میرزاعلی گارمی ! سلام
خیلی خوشحال شدم از زیارت شما . خیلی خیلی لطف فرمودید زحمت کشیدید داستان را خوندید . و خوشحالم که باعث شدم گل خنده بر لبانتون بشکفه . دعا میکنم شادی همنشین همیشگی دلتون باشه !
پیشاپیش عیدرا هم خدمت شما تبریک عرض می کنم .

روزو روزگارتون خوش سلامت باشید و پاینده@};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 22:42

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
:D =)) @};-


@ف. سکوت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 23:39

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر سکوت گرامی !سلام
خیلی ممنونم که زحمت کشیدید تشریف آوردید .
ببخشید اگه داستان باعث اتلاف وقت عزیزتون شد
@};- @};- :D :-/

پاینده باشید


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 23:03

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودبرجناب استادباران دوست .خیلی عالی بودکلی خندیدیم ازکشف جدیدتان وجدال سنت ومدرنیته .@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 23:41

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست و سرور گرامی جناب اکبری عزیز ! سلام
خوشحالم از زیارت جنابعالی . براتون آرزوی سلامتی پایدار دارم .
دعا می کنم خنده همیشه مهمون لبهای شما باشه

ممنونم از لطف حضور و زحمت خوانش داستان

شاد باشید @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 14:39

نمایش مشخصات فرزانه رازي آنچه که میخواهم در رابطه با آن صحبت کنم و سر مبارک دایی جان معاون را با آن به درد آورم را ، فقط شنیده ام ! از این روی ، فقط به گفتن بسنده میکنم !
قدیمی تر ها که شنیده ی من به گفته های آنها باز میگردد ، گویا یکی شان خیلی ادیب و فاضل و اهل دل بوده ، جایی فرموده :
" هر چه از دل بر آید ، لاجرم بر دل نشیند ! "
حال وقتی خیلی دقت میکنم ، ( خیلی یعنی بیش از پیش ! ) میبینم سخن به حقی بوده و خب ، جا دارد که رحمت پر ملات و سر ریزی به سمت روح آن ادیب بزرگ فاضل اهل دل گسیل بدارم ! پس خدایش بیامرزاد چرا که سخنی گفت که ایهام بسیار در بطن خود داشت ! " آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند ! "
عاقای راوی جان لطف میکند و برای آسودن منتها الیه بیت الگوارش ، آنچه در دل دارد را ، به طور تقریبا نامحسوس ، با اهل منزل و همچنین صف مخاطبان به اشتراک میگذارد و همان که از دل وی بر امده بر دل نامبردگان مینشیند ! و علاوه بر گذار از سنت به پست مدرنیسم ، اینقدر طرفدار پیدا میکند ! و اینجاست که جای خالی عاقای ع.ف به شدت احساس میشود که با هیجان خیلی روشنی از عمق جان فریاد بر آورد که :
- چه مــــــــــــــیکنه این هیدروژن سولفورههههه !!!
همه ی انچه که انجا با شما از آن گفتم ، برمیگردد به مطالعه ی فرمایشات عزیزان جان ، که خودشان به تنهایی کلی داستان در دل خود داشتند و راستش را بخواهید ، میشد که از نویسندگان همان فرمایشات ، بدون بطری اوردن و راه اندازی " جرات یا حقیقت " ، کلی سوال ها پرسید و کلی راهکارهای قشنگ قشنگ شنید و علاوه بر علم اندوزی ، آن هم به صورت کاربردی ( !!! ) دمی بیشتر به تفریح و شادی گذراند !
راستش را بخواهید , الان تمام نگرانی من این ست که برای گذر از سنت به پست مدرنیسم ، روزی رسد که بروبچه ها تمام پدرهای این مرز و بوم را در محل گذر محبوس نمایند و گام های ابتدایی را به سمت پست مدرنیسم بردارند !

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
درود بر شما !


@فرزانه رازي توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 16:45

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما خواهر زاده جان درود
عرض می شود که ان قدیمی ها وقتی می فرمودند آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند . دقیقا و به ضرس قاطع منظورشان کتیشن دل کتیشن بوده اینگونه: "دل" و این یعنی که گفته قابل تعمیم و سرایت نمی باشد . بطوری که مثلن خیال خوام بپروریم که آنچه از چشم بر آید بر چشم نشیند و آنچه از گوش بر گوش و آنچه از دهان بر دهان و ایضا از زبان بر زبان!! پس آنچه از شکم بر اید بر شکم ننشیند که؟! نشیند ؟! نه قطعا ننشیند و به طریق اولی وقتی بر شکم ننشیند بر دل هم که جای خود را دارد .
این مقدمه را عرض کردم که نتیجه ی منطقی بگیرم که بحث اصلی بر می گردد به همان بی جنبگی فرزندان جان جان گرامی !! وگرنه اولیای محترم و محترمه که از اوان کودکی بالکل با تولیدات فرزندان جانشان در زمینه ی هیروژن سولفوره و حتی بیلی روبین و امثالهم آشنایی کامل دارند و برخورد نزدیک از نوع سوم پس در سمت تیم مقابل اتفاق خاصی نمی افتد از این که فی المثل فرزندی در نیم متری سفره ی والدین محترمش قضای حاجت کرده کل فضای خانه را به بوی هیدروژن سولفوره آلوده نماید . مشکل اصلی وقتی پیش می آید که اولیا آن کاری را بکنند که فرزندان همیشه می کنند آنگاه است که دیگر خر بیار و باقالی بار نما!!!
بله فرمایش شما صحیح است فرزندان این روزها پله های ترقی را سه تا یکی طی می کنند و عنقریب از پدرنیته پای به پست مدرنیته خواهند گذاشت در حالی که پدرها هنوز در میال ها مشغول فراگیرری کاوریسم و استتار بو و صدای محصولات کارخانه ی گوارش بدن می باشند !.

این بود انشای بنده
بدرود @};- @};- @};-


نام: امیرحسین داودپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 05:23

نمایش مشخصات امیرحسین داودپور خوب, خیلی خوب, شاید اولین داستانی باشه که امشب خوندم و خیلی دوس داشتم


@امیرحسین داودپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 22:48

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام جناب داوود پور
ممنونم از حضورتون
شما لطف دارید .
سایه ی شما مستدام@};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 13:06

درود استاد باران دوست عزیز
داستان شما را خواندم و منکه براحتی از خواندن عبارتی خنده ام نمیگیره، حسابی خندیدم ولی نه به مثابه شنیدن جوک.
روایت هوشمندانه و زیبای شما از ماجرایی بظاهر کلیشه ای و شاید غیر قابل نقل، والبته کشفی زیرکانه و بجا در زندگی روزمره.
به ذوق و طبع والای شما حسودیم شد.


@همایون به آیین توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 22:50

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب همایون به آیین عزیز
درود بر شما
خیر مقدم . بسیار از زیارت شمت خوشحال شدم.
ممنون بخاطر اینکه زحمت کشیدید داستان را خودید و نظر محترمتون را نوشتید .
خوشحالم که باعث شکفتن خنده بر لبهای شما شدم!

سایه ی شما کم نشه . لطفتون مستدام
پاینده باشید @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 22:50

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

استاد زیبا کلام

امشب بعد از خواندن این داستان

پس از دوازده ساعت کار روز مره حسابی خندیدم

دست مریزاد

مقایسه دو روش زندگی سنتی و مدرن

در لفافه ی از زیبایی وهنر

قلمتان رقصا ن


@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 07:59

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب دکتر فرازمند سلا
خوشحالم از زیارت شما
ممنون که تشریف آوردید زحمت کشیدید و داستان را خوندید .
متشکرم از لطف همیشگیتون .
خوشحالم که داستان باعث شکفتن خنده بر لبان شما شده .

پاینده باشید و همیشه شاد @};- @};- @};- @};-


نام: سجاد سیارفر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 7 مهر 1394 - 23:22

نمایش مشخصات سجاد سیارفر عالی بود.


@سجاد سیارفر توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 9 مهر 1394 - 11:15

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما جناب سیار فر عزیز
خوشحالم از زیارتتان و ممنونم که بنده نوازی فرمودید .سپاسگزارم بخاطر قبول زحمت خوانش داستان
عالی لطف شماست.
پاینده باشید


نام: ح . شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 مهر 1394 - 14:56

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بر آقای باران دوست
داستان تلخ و غم انگیزی بود . متأسفانه خیلی ها از فضای سنتی خانه به فضای آپارتمانی کوچک کردند و همراه با این کوچ ها سنت ها و احرتام ها هم از بین رفت .
گفتنی ها را اکثر دوستان گفته اند و بنده برای خالی نماندن عریضه چیزی گفتم .
همیشه شاد و همیشه تن درست باشید @};- @};- @};-


@ح . شریفی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 17:46

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما جناب شریفی بزرگوار
ممنونم از حضورتون! مسرورم از زیارتتون و سپاسگزارم از زحمتی که کشیدید در خوانش داستان و مرقوم نمودن نظر گرامی .
لطفتون پاینده
سالم باشید و سرحال @};- @};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 مهر 1394 - 10:12

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@اذرمهرصداقت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 11 مهر 1394 - 22:50

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام سرکار خانم صداقت
خیلی خوشحال شدم از زیارت شما
شیرینی کنکور هم طلبمون
دستتونم بابت گلها درد نکنه
لطفتون زیاد سایتون مستدام


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در دوشنبه 9 فروردين 1395 - 12:39

سلام ، در سال 95. داستانی خواندم از سال 94.
خیلی زیبا ، واقعیتی بسیار تلخ .@};- @};- @};- @};- @};- @};- :) x-( :(



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.