دوبرابر نصف


گوشه ی تختش چمباتمه زده . زانوانش را زیر چانه اش چسبانده و با دستهایش محکم مچ پاهایش را گرفته و با چشمان وق زده اش به سرامیک های کف اتاق خیره شده!هر چند دقیقه یک بار محکم به پشت دستش می کوبد و دوباره به حالت قبلی بر می گردد . پیراهن طوسی روشنش گلهایی به شکل شعله های آتش دارد، شعله هایی سیاه که از کمر تا گردنش را در میان گرفته ،. شلوار راحتی آبی رنگ گشادی پوشیده و ساق پاهای استخوانی پوشیده از موهای زبر و فرش تا زانو پیداست.مچ پای راستش با حلقه و زنجیری درشت و بلند به میله ی تخت قفل شده است ! سر و صورت لاغر و استخوانی اش را انبوهی از موهای ژولیده ی خاکستری در بر گرفته. چشمها و دهانش به زحمت پیداست . رگه ی نوری که از پنجره ی حفاظ دار پشت سرش به داخل اتاق نیمه تاریک می تابد، نگاتیو یک پیرمرد ژولیده را بر دیوار مقابل به نمایش گذاشته اگرچه موهای سر و رویش هنوز خاکستری پیش از طلوع سپیده را مجسم می کند .
صدای نفس های خس دارش در اتاق پیچیده و با هر تنفس آثار دردی عمیق بر پیشانی اش هویدا می شود .
درِ اتاق باز می شود یک پرستار بلند قد زیبا رو ی سفید پوش همراه با آقای دکتر میانسالی که آثار بیخوابی و خستگی شبانه اش را با خمیازه های پی در پی به رخ می کشد وارد می شوند . پرونده ای دست پرستار است .
پرستار می گوید :دیروز از زندان آوردنش ! سه بار اقدام به خودکشی کرده . و یک پرونده ی قتل غیر عمد در اثر تصادف با موتورسیکلت تو دادگستری داره که محکوم به پرداخت دیه شده به مبلغ 100میلیون تومن !
دکتر می گوید :دلیل خوبیه برا خودکشی !
پرستار می گوید : خودش که حرفی نمی زنه اما ظاهرا وضع زندگیش بدتر از ایناس
دکتر می پرسد :امروز حالت چطوره مرد ؟بهتری؟
چشمان بی فروغ مرد، دکتر و پرستار را برانداز می کند و لبهای خشکیده و چروکیده اش کمی باز می شود. اما به سرعت آثار تردید چشمانش را از صورت پزشک به سرامیک کف اتاق می سراند . دکتر با چراغ قوه مردمک چشمهایش را معاینه می کند. پرستار اورا لب تخت می نشاند و با چکشی سبک ضربه ای به زیر زانویش می زند. پای او به شدت به بالا می جهد . دکتر گوشی پزشکی را از زیر پیراهنش به قسمتهای بالایی پشت و کمر مرد می چسباندو کمی مکث می کند. بعد می گوید : آمپولا را صبح و شب تکرار کنید وقرصا را با همان دوز ادامه بدین . و قصد بیرون رفتن از اتاق می کند که مرد می گوید :
یــــــه خوااااهشی دارررم ...
صدایش انگار که به صورت دور کُند از ضبط صوت پخش می شود. بم است و کشدار!
دکتر بر می گردد.
هوووم ؟ چیزی گفتی ؟!
باید حرف بزنم باید حرف بزنم باید ... حرف باید کمکم کنید. من نباید بر گردم زندون می فهمی که ؟!
پرستار صندلی پلاستیکی را به طرف تخت می کشد . دکتر روی آن می نشیند و پرونده را از دست پرستار می گیرد. و پرستار را مرخص می کند . پرستار اما در رفتن تردید می کند و این پا و آن پا می کند.
گوشم با شماس! چی میخوای بگی ؟
تخصیر من بود...! نه!... نه! تخصیر زنم بود.... نه! تخصیر خود خدا بود!
چی ؟چی تقصر خدا بود؟!
دکتر باورکن وخت نبود ! من دوماه بود منتظر فرصت بودم و تو برزخ تردید دس و پا می زدم . اما چاره ای نداشتم چاره ای نداشتم تو باید اینو بفهمی باید درکم کنی . میفهمی که؟
نمی دونم لابد تو چاره ای نداشته ای .
هش ماه بود کارخونه تعطیل شده بود. گفتند ورشکست شده! صاحبشم فراریه!وقتی ام تعطیل نشده بود دوسال بود حقوق نگرفته بودم!می فهمی که؟! هف ماه بود گرفتار گرت شده بودم! دوا می زدم ! میفهمی که؟ پین ماه بود زنم رفته بود خونه باباش و سه تا دختر قد و نیم قدو گذاشته بود تنگ من که مثلن آدمم کنه!می فهمی که؟ بدهکاریم به صاب خونه و بقال و قصاب و نونوا بالای پونزه ملیون بود . زنم مهریشو گذاش اجرا ...
گفتم: لامصب تو دیگه این وسط آتیشم نزن! گف: بابای قُرُمساقد پولداره اگه افتادی زندون میده.
سرجمع صد میلیون کم داشتم. چند تا مامور دنبالم بودند خماری و مامور اجرای احکام و گشنگی بچه هام ...میفهمی که ؟
بعد ده سال رفتم در خونه عاقام. از وختی ننه خدا بیامرزم مرده بود پامو اونجا نذاشته بودم . میفهمی که؟ اما اونم تازه زن گرفته بود می گف نقدا هیچی ندارم فقط همین خونه اس که اونم تا زنده ام نمی فروشمش ! لابد زنش نذاشت کمک کنه ! میفهمی که؟
دوماهی می شد تصمیم گرفته بودم اما شک نمی ذاش کارمو بکنم شایدم می ترسیدم اما آخرش چی .. میفهمی که؟
وختی اوس کریم نگاشم به ما نیمنداخت و گره روگره ی بختمون می زد ، ماهم رفتیم پی حرف کریم علفی . کررریم ساقیه تو پارک ملت... ملت ... می فهمی که ؟
کریم می گف از اول ذِل نمیدونم چی تا عاخر محرم وخ داری ! شوما که بیتر از من میدونی لابد مگه نه؟! روزای عاخر محرم دیگه کارت به اوسوخونم رسید هول ورم داشت . یا بایس می رفتم زندون یا بایس یه راه نجات پیدا می کردم ..پیدا می کردم می فهمی که ؟
گفتم کریم مطمئنی ...مطمئنی شدنیه ؟
گف مطمئنم! این خود معجزه اس . من چن نفرو میشناسم این کارو کردن و بارشونا بسن .
روز بیس پنجم محرم دلو به دریا زدم ! وسطیه را با خودم بردم . می فهمی که؟
-وسطیه !وسطیه کیه؟
دخترم !دختر وسطیه ..می فهمی که؟ آخه بزرگه که کمک حالم بود . پخت و پز و شستوشو می فهمی که؟!
دکتر سر تکان می دهد .
گذاشتمش ترک موتور. موتور کریم...کریم کریما که میشناسی ؟ رفتم برم بالا شهر . کریم گفته بود یه جا برو که ماشینای مدل بالا رفت و اومد می کنن! بچه رار ولش کن تو خیابون . بچه چار ساله نمیتونه خودشو جم و جور کنه بلاخره میره زیر ماشین و بخاطر ماه حروم دو برابر دیه میگیری ! میفهمی که؟میگف صد ملیونم بیشتر میشه . میفهمی که؟
شانس نداشتیم خدا بهمون پسر بده . میفمی که ؟
همه چی دُرُس بود. همه حساب و کتاباشو کرده بودم!مهریه زنمو مینداختم جلو بابای الدنگش ! حساب طلبکارررا ... را همه را صاف می کردم می فهمی که؟!
تف به شانس بد ! لعنت به سر خر که گُه زد به زندگیمون !
اه اه اه ! فقط معلوم نشد اون پیر سگ عوضی مردنی از کجا پیداش شد !؟ عین خررررماچکی اومد وسط خیابون میفهمی که؟ بارون دیشبم کارخودشو کرده بود. میفهمی که ؟ موتور لیز خورد و من پرت شدم . می فهمی که؟ بعدم عدد..دل موتور رف خورد به طرفو پرتش کرد تو جوب . سرش خورد به جدول و درجا ریق رحمتو سر کشید . میفهمی که ؟ تا به خودم بیام پای دخترم لای تنه ی موتور له شده بود . میگن تا آخر عمرش باید بلنگه ! میفهمی که ؟ حالا من شدم نور علی نور . میفهمی که ؟ گل بود به سبزه هم آراسته شد. میفهمی که ؟ یه دختر چلاق و دیه ی یه پیر زن توماه حروم و صد میلیون بدهی قبلی ! میفهمی که ؟!
دکتر سری تکان می دهد و می پرسد : حالا میخوایی برات چیکار کنم ؟
مرد کمی فکر می کند. بعد سرش را بلند می کند و می گوید: اگه راه داره و می تونی جون بچه هات بگو یه سوزن موزنی بزنن و خلاصم کنن ! اگه راه نداره لااقل بنویس دیوونه اس که دیگه برم نگردونن تو اون سوراخ موش میفهمی که؟
....

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

32

ح . شریفی ,سبحان بامداد ,محمد حشمتی فر ,الهام توکل ,م.فرياد ,آزاده اسلامی ,فرزانه بارانی ,مینا لگزیان ,چیا سرابی ,شهره کبودوندپور ,حسین روحانی ,عباس پیرمرادی ,م.ماندگار ,شیدا محجوب ,همایون طراح ,بهروزعامری ,فاطمه مددی ,م.آنزان ,علی غفاری دوست (مارتین) ,اکرم کامرانی ,همایون به آیین , ک جعفری ,کیمیا مرادی ,آرمیتا مولوی ,ف. سکوت ,فرزانه رازي ,سارینا معالی ,ماهان لایقی ,الف.اندیشه ,مریم مقدسی ,زهرابادره ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (17/7/1394), ناصرباران دوست (17/7/1394),الف.اندیشه (17/7/1394),شهره کبودوندپور (17/7/1394), ناصرباران دوست (17/7/1394),کیمیا مرادی (17/7/1394),مریم مقدسی (17/7/1394),حسین روحانی (17/7/1394),عباس پیرمرادی (17/7/1394),عبدالله عمیدی (17/7/1394),احمد دولت آبادی (18/7/1394),م.ماندگار (18/7/1394),همایون به آیین (18/7/1394),ابوالحسن اکبری (18/7/1394),آرمیتا مولوی (18/7/1394),آزاده اسلامی (18/7/1394),شهره کبودوندپور (18/7/1394), یوسف جمالی(م.اسفند) (18/7/1394), ک جعفری (18/7/1394),آرمیتا مولوی (18/7/1394),سحر ذاکری (18/7/1394), زینب ارونی (18/7/1394),فرزانه رازي (18/7/1394),فرزانه بارانی (18/7/1394),م.آنزان (18/7/1394),آزاده اسلامی (18/7/1394),سبحان بامداد (18/7/1394),اکرم کامرانی (18/7/1394),زهرا بانو (18/7/1394),نازنین کریمی (18/7/1394),شيدا سهرابى (18/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (19/7/1394),حسن ایمانی (19/7/1394),حمید جعفری (19/7/1394),عطیه پوررضا (19/7/1394),همایون طراح (19/7/1394),سارینا معالی (19/7/1394),فاطمه مددی (19/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (19/7/1394),ف. سکوت (20/7/1394),محمد حشمتی فر (21/7/1394),زهرابادره (21/7/1394),حمید جعفری (21/7/1394),شیدا محجوب (22/7/1394),مینا لگزیان (22/7/1394),بهروزعامری (30/7/1394),ح شریفی (6/8/1394),جلال صابری نژاد (7/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (9/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/8/1394),داوود فرخ زاديان (14/9/1394), ناصرباران دوست (18/10/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (20/10/1394),ماهان لایقی (19/11/1394),کامران غفوری (24/4/1395),همایون به آیین (6/5/1395),اميرمحمد نائيجيان (7/6/1395), ناصرباران دوست (17/2/1397),

نقطه نظرات

نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 مهر 1394 - 21:48

نمایش مشخصات فرزانه رازي اول ... :D


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 17 مهر 1394 - 22:23

نمایش مشخصات فرزانه رازي عاقای دایی جان ؟! چقد بدبخت بود این بنده خدا ! :-s خیلی دلم گرفت ...
از زمین و زمون براش باریده بود ... منتها از اون ور ... :(
درود بر شما عاقای دایی جان معاون . خوبین میدونم .
داستانتون خیلی اوف شکل بود ...
من واقعا دوست داشتم ...
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون ردیف ...


دونخته با احترام

خسته ام از تو و از مکر و ریا می فهمی...؟!
بی وفا بودنت و ژستِ وفا می فهمی...؟!

خسته ام خسته تر از کودک کبریت فروش
زیر باران و ... کسی گفته گدا می فهمی...؟!

مثل مردی که از او مانده فقط یک پسر و
شده آلوده ی تزریق دوا می فهمی...؟!

شده ام شاعر بی حوصله.. با یاد کسی
مانده در پیچ و خم قافیه ها..می فهمی...؟!

حال من با تو..؟.. نه اصلا تو بگو می بینی...؟!
بغضِ در دام گلو.. مانده به جا می فهمی...؟!

گفته بودم به تو این بار «شما» یادت هست...؟!
معنی «تو» شدنت را به «شما» می فهمی...؟!

لعنتی..در سرم انگار تو هستی..تو فقط
خسته ام از تو و فکرت به خدا ..می فهمی...؟!

" علی نیاکوئی لنگرودی "
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 17 مهر 1394 - 23:20

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم رازی سلام
خب گاهی پیش میاد که قفل رو قفل میخوره و سنگ به در بسته میاد . همیشه فقر و حماقت و بدبختی دست در دست همند .
ممنون از تشریف فرمایی و خوانش داستان .
متشکر و سپاس بخاطر شعر زیبا
و این تک بیت تقدیم :
یک تن از خوبان گندمگون نصیب ما نشد
ما سیه بختان مگر اولاد آدم نیستیم؟
صائب تبریزی
پاینده باشید @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 17 مهر 1394 - 23:13

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر همیشه اول @};- @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 مهر 1394 - 22:23

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود استاد باران دوست عزیز
خیلی خوب بود .شخصیت سازیتون حرف نداشت و مکالمه ها عالی بود.
موضوعش ناب و جالب بود.نگارش شما هم که بی نظیر.
مثل همیشه لذت بیشمار از داستان شما بردم.
شاد باشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 17 مهر 1394 - 23:22

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم اندیشه ی اندیشمند سلام
ممنونم از حضورتون و از لطفی که به بنده و داستان داشتید .
سپاس فراوان بخاطر قبول زحمت خوانش داستان و درج نظر
بزرگواری فرمودید از اشتباهات و کاستیهای فراوان داستان چشم پوشی کردید .

سایه ی شما مستدام
سلامت باشید و پاینده و شاد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 مهر 1394 - 22:36

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استاد :-s
دو شبه چش و چالمون پای داستانک سیاه شد ....حالا باید از اشک سرخ شه...ما هم بی جنبه ...اشکمونم لب مشک...،اصلن یه وضعی
باعرض ادب و احترام فراوان و کلاه از سر برداشتن بابت این قلم شیوا
همیشه این شعر کاربرد دارد :
به یکی می دهی صد ناز و نعمت
به یکی نان جو آغشته بر خون
والا از اینجور زندگیها کم نیستند دور و اطرافمون ...نمی دونم اسمش حماقته؟! بدشانسیه؟!جبر روزگاره؟! اصن چی چی هس؟!
بیکاری و نبود بیمه ...نبود پشتوانه برای یک زندگی گاهی یک نسل را بر باد می دهد...
بیکادی...اعتیاد...خلاف....زندگی از هم پاشیده
جالبه این گزینه ها همیشه دست همدیگه رو محکم گرفتن و ول نمی کنند!
اتونازی بهترین راه حله ...یعنی همون کاری که بنده خدا از دکتر خواست
خدایا مصبتو شکر !!
می گن یه بنده خدایی مدام شکر خدا می کرد ....یه فرشته اومد زد پس کله اش گفت خدا می گه اینقد متلک بارمون نکن !!!!!
قلم شیوایتان احساساتمان را قلقلک داد
سبز باشید و سلامت@};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 17 مهر 1394 - 23:28

نمایش مشخصات ناصرباران دوست بانو کبودوند پور گرامی ! سلام و عرض ادب
خوشحالم از زیارت شما . امیدوارم که همیشه شاد باشید و غصه راهی به دلتان پیدا نکند .
شرمنده شدم از اینکه خوانش داستان خاطرتان را ملول کرده . انشاالله با داستان طنزی جبران کنم!
پیشنهاد اتونازی با اهدای عضو برای کارکتر این داستان شاید حلال مشکل باشه به شرطی که اعضا را به مبلغ ناقابلی بفروشه:D
سپاسگزارم بخاطر لطف همیشگی تون و قبول زحمت خوانش داستان و درج نظر ارزشمند

سایه ی شما مستدام
پاینده باشید @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 مهر 1394 - 22:54

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن


سلام:(
خیلی خوب نوشتید و خیلی بااحساس بود.حالم بد شد.خدا هیچ بندشو اینجوری امتحان نکنه خیلی سخته.
من فقط می تونم بگم عالی بود استاد عزیزم...عالی.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 17 مهر 1394 - 23:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم حجابی دخت گرامی !سلام

سپاسگزارم از حضورتون . بنده را همیشه شرمنده ی لطف خودتون می فرمایید . امیدوارم که همیشه شادی مهمان دلتان باشد !

سپاسگزارم از قبول زحمت خوانش داستان .
لطفتان مزید
عمرتان به بلندای آفتاب@};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 مهر 1394 - 02:13

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بر استاد ارجمندم
بسیار عالی بود
بی نهایت لذت بردم
ممنون که مینویسید
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 16:58

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم ماندگار گرامی ! سلام بر شما
سپاسگزارم از زحمت خواندن داستان . خوشحالم که پسند واقع شد . ممنون لطف شما هستم

پاینده باشید و سرزنده و شاد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 07:55

سلام.
خواندم و لذت بردم.
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 17:00

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر شما سرکار خانم مقدسی
خوشحالم از حضور پر مهرتون
ممنون که زحمت کشیدید و داستان را خواندید .

لطفتون زیاد پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 08:32

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی استاد درود بر تو. من گفتم که تا جایی که امکان می رود از کلمه های تنوین دارد استفاده نکنید. مگر نمیشد بجای نقدا می نوشتی دست به نقد؟
عاقام رو اینطور می نویسی!
آقای محت__________________رم. پ-__________________در من. عزیز من. بزرگ من. چند بار گفتم بالاخره ننویسی_______________________د؟ من گل______________وم جر خورد بس که گفت-_________________________م.
هرچن___________________د داستان بدی نبود و فقط اول آن با مضارع اخباری زاید و کند پیش می رفت___________ اما من چی بگم. ایندفعه هیچ رای نمی دم . من با هیچکی تعارف ن_____________دارم.
روز و روزگار بر شما خوش.


@احمد دولت آبادی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 15:20

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن
=))


@احمد دولت آبادی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 17:06

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست گرامی جناب احمد دولت آبادی عزیز ! درود بر شما
با یک دنیا شرمندگی از بابت اشتباهات فاحش نوشتاری و نگارشی که تنها به بخشی از آنها اشاره فرموده اید . و با سپاسگزاری قلبی بخاطر توجهی که صرف خوانش و نقد و درج نظر و راهنمایی می نمایید . از اینکه نتوانسته ام انتظارات شمارا در این نوشته بر آورده کنم عذرخواهی می کنم . تمامی مواردی که تذکر داده اید نشانه از تنبلی و کند ذهنی این شاگرد شما دارد و امیدوارم باعث ناامیدی و دلسردی شما از ادامه ی محبت شما به بنده نگردد .

ممنون که زحمت می کشید و اشتباهات کوچک بزرگ بنده را گوشزد می فرمایید .

لطفتون زیاد
سایه یشما مستدام@};- @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 08:49

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام استاد
خوشحالم باز داستان دیگری را از شما خواندم
لذت بردم
شاد باشید @};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 17:08

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم مولوی عزیز سلام
خوشحالم از زیارت مجدد شما
ممنون از بابت زحمتی که کشیدید و این اثر ناقابل را مطالعه فرمودید .

لطفتون زیاد
پاینده باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 09:52

درود بر استاد باران دوست
داستان پرکششی بود از دو جهت . یکی اینکه از لحاظ روند داستان و دیگری هم بخاطر اینکه نویسنده اش جناب باران دوست بودند. سبک نگارش تان را می پسندم و دیگر اینکه توضیحات گزافه در داستانتان نیست. سرنوشت قهرمان رنجور داستان ، ملال آور بود ولی خواندن داستان،نه .
کامیاب باشید


@همایون به آیین توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 17:12

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب همایون به آیین عزیز و گرامی ! درود بر شما
خیلی خوشحال شدم از حضور و لطف جنابعالی به این نوشته ی کم مقدار و نویسنده اش . باعث افتخار بنده است حضور شما دوست فرهیخته ! خرسندم که مورد توجه قرار گرفت و امیدوارم که سایه ی لطف شما مستدام باشد .

پاینده باشید و همیشه سر زنده
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 09:57

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) جناب باران دوست.
فرصتی بود،
مطالعه شد.
موفق باشید.


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 21:08

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود های فراوان بر جناب یوسف جمالی عزیز
بسیار خرسندم از زیارت شما . باعث افتخار بنده است حضورتان در این صفحه .
سپاس فراوان بخاطر زحمت خوانش داستان . و عذرخواهی برای تاخیر درپاسخ به دلیل گرفتاری شخصی !
پاینده باشید و سایتان مستدام
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 10:53

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب باران دوست گرامی

و سپاس فراوان برای این داستان...

شخصیت پردازی ، بسیار قوی انجام شده بود! و دیالوگها قویتر و بسیار ملموس!

و اینکه با خوانش داستان ، غمی دوباره بر ما خودنمایی کرد! آنجا که شخصیت آرزو کرده بود کاش پسری داشت ! چون دیه پسر دوبرابر دختر است و به لطف ماه محرم که رقم دیه مردان نجومی هم می شود!!!


امید که سایه وزین تان از سر این سایت کم نشود!


@};-


@ ک جعفری توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 21:13

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم کاف بانو جعفری عزیز
درود بر شما . امیدوارم در نهایت سلامت و شادی باشید .

از لطفی که به بنده و این نشته ی بی مقدار داشتید کمال تشکر را دارم . ممنونم که افتخار دادید و داستان را خواندید و عذر تقصیر بنده را بخاطر تلخی داستان بپذیرید .
باور بفرمایید بنده در اینکه همه چیز دوبرابر نصفه هیچ نقشی نداشته ام این سهمی بود که پدرمان مشخص کرد! میفهمید که؟:D

سایه ی شما مستدام
روز و روزگارتان خوش
پیشکش با احترام@};- @};- @};- @};-


نام: چیا   ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 13:09

استاد قلمتان مانا@};- @};-


@چیا توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 08:04

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب آقای سرابی گرامی
سلام
ممنونم از لطف شما
سایه تان مستدام@};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 14:21

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام بر جناب باران دوست
در اینکه با داستانتان کاممان را تلخ کردید شکی نیست، اما در هنر شما هم در نگارش داستان اصلا و ابدا جای هیچ شبه های نیست.
داستانتان را دوست داشتم .
تکرار عصبی یک جمله ( می فهمی که!!!) توسط مرد داستان بر زیبایی و جذابیت کار افزوده بود و به خوبی می توانست استیصال روانی و بهم ریختگی عصبی شخصیت را نشان دهد. داستان در ابتدا روند خوبی را در پیش گرفته و شخصیت سازی و فضاسازی به خوبی مخاطب را همراه می کند اما بیان همه ماجرا از زبان مرد کمی از زیبایی داستان کاسته است .در اینجا مرد فقط تعریف می کند و دیگر ما فضاسازی نمی بینیم و ما تنها همراه دیالوگ های مرد می شویم تا خودش گره و ابهام داستان را باز کند
البته این نظر کاملا شخصی است و داستان به همین صورتی که روایت شده بسیار دلنشین و اثر گذار است .


@فرزانه بارانی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 21:19

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکار خانم فرزانه بارانی خودمان
چندین بار عینکم را جابجا کردم و عقب و جلو بردم تا مطمئن بشم که این خود سرکار هستید که افتخار داده اید و بازهم فکر می کنم که درخواب دیده ام که جنابعلی تشریف آورده اید و داستان بنده را خوانده اید و نقد و نظر نوشته اید . اما ظاهرا این خواب نیست و به تعبیری رویا بیداری است که بر بنده عارض شده .
به هر روی مقدمتان گلباران و دستتان درست
نقد و نظرتان هم که بر روی چشم ما جا دارد اگر نقص و عیب و علتی در داستان بود که حتمن بود به آموزگار داستان نویسی بنده مربوط می شود ! می فهمید که ؟!
پس بروید و یقه اش را بچسبید اگر می توانید ! میفهمید که؟!
مجددا از حضور شما بابت لطفی که پراکندید و زحمتی که متحمل شدید سپاسگزارم.

پاینده باشید و سلامت و سر فراز @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 14:34

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد گرامی
از خاندن داستان بسیار حوب و زیبایتان مثل همیشه لذت بردم
دست مریزاد
قلمتان حرف ندارد
یک فزقی میان داسنتانها و کامنتهایی که مینویسید هست که مرا یاد این حدیث می اندازد که "اندوه مومن در دل او و لبخندش بر لبانش است" آنجا که ما مخاطب می شویم و برایمان کامنت میذارید مثل استاد دلسوز و مهربانی غمهایمان را با چند جمله می زدایید اما آنجا که داستان میگویید و درواقع مخاطب خودتان است از کلامتان از رنج و اندوه لبریز میشود. میخاهم بگویم شما بزرگوار غم مردم میخورید هرچند که برای ما همواره طالب شادی هستید و تلاش میکنید غمهای شاگردانتان را دور کنید
سپاس از سایه پربرکتتان
عالی بود


@آزاده اسلامی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 21:25

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر اسلامی گرامی ! سلام و عرض ادب و احترام
عذر بنده را بخاطر تاخیر در پاسخ بپذیرید
بسیار ممنونم و سپاسگزار بخاطر لطف فراوانی که به بنده دارید و این نهایت بزرگواری و بلندی طبع شماست که عیبهای فراوان داستان و نویسنده اش را نادیده انگاشته اید . حضور شما باعث افتخار بنده است و از این بابت عمیقا از شما سپاسگزارم . تلخی سوژه بی تاثیر از تلخی واقعیت های موجود در جامعه و در اطرافمان نیست و امیدوارم که خاطر مبارکتان را مکدر نکرده باشد .

برایتان روز و روزگاری خوش و سرشار از لحظات شاد آرزو می کنم
پاینده باشید و سلامت @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 14:51

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام و عرض ادب و احترام خدمت استاد
بازی با مهره های ثابت
به شانس ربطی نداره
فقط هزینه است
این است که امید را باید هشت دست و پا چسبید که فرار نکند
زیباست
علی رغم ظاهر تلخ موج دل انگیزی از معرفت در آن دیده می شود
شاد و سلامت و نویسا باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 21:29

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب استاد عمیدی عزیز . سلام و عرض ادب

بسیار خرسندم از حضور شما دوست فرهیخته و هنرمندم و سپاسگزار لطف شما هستم . ممنون که زحمت خوانش این داستان بی مقدرا را پذیرفتید و افتخار دادید با درج نظر زیبایتان باعث زینت صفحه شدید .
لطفتان مزید امید ساکن همیشگی دلتان و شادی همراه همیشگیتان باد

پاینده باشید @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 14:55

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

بیچاره خودش و دختراش.در مرحله بعدی هم زنش

همه این داستان بخاطر چی بود؟بخاطر اینکه طرف رفته یه جا دوسال کار کرده ولی حق و حقوقشو ندادن. یکی از مشکلات اصلی بحث خصوصی سازی همینه (خو بیخیال حرفای دولتی خصوصی شیم)
و کلا این بنده خدا چیکار باس میکرده که نکرده؟مقصر کیه؟فکر و ذهن منو یه راست میبره اون بالا که چقدر بی فکرن در حق ملت...

خیلی خیلی زحمت کشیدین بابت این داستان.بسیار عالی بود.خدا خیرتون بده

شاد و سلامت وموفق باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 21:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست گرامی جناب بامداد عزیز سلام و عرض ادب
از زیارت شما بسیار خرسندم !عذر تقصیر بخاطر تاخیر در پاسخ
ممنونم که لطف فرمودید و با حضور خود و خوانش داستان و درج نظر متین و صائب خود باعث زینت داستان شدید .
دعا می کنیم آنها که از بالا به مسائل نگاه می کنند و قوانین را می نگارند فکری هم به حال طبقات فرو دست جامعه بکنند و از سفره ی پر برکت این مملکت لقمه ای هم برای ضعیف نگاه داشته شدگان در نظر بگیرند که مادر تمام فسادها و خطاها و گناهان و زشتی ها فقر است چه فقر مادی و چه فقر فرهنگی و بیکاری اولین پله ی فقر است .

سپاس مجدد از حضورتان
پاینده باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: اکرم کامرانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 15:51

سلام

بسیار عالی


داستان فقر فرهنگی و فقرمالی را به تصویر کشیدید



دستتان طلا@};- @};- @};- @};- @};-


@اکرم کامرانی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 21:35

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم کامرانی گرامی ! سلام
ممنونم از حضورتون و از زحمت خوانش داستان و از نظر لطفتون .

پاینده باشید و همیشه شاد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 15:59

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خیلی زیبا

ولی تلخ

این فقر شده قصه ی هر روز ما

یک مقدار هم زدی تو لهجه مهجه ی اصفهانی ها

این هم زیبا بود


مردی فقیر وبنگی - با صد مصیبت

یک بنگی والا نمی تونه پر خشتک شلوارشو بالا بکشه

حال باید به صد جور مسله باید پاسخ بده


ولی من در عجبم این یک مورد بنگی چقدر به مسایل

اطرافش اینقدر حساس بود
چون اکثرا به مسایل اطراف زیاد اهمیت نمی دهند

و معمولا زندان اردوگاه امن انهاست

دست مریزاد

زیباو دلربا



@};- @};- @};- @};- @};- @};- [-( [-( [-(


@رضا فرازمند توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 21:39

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب دکتر فرازمند عزیز ! سلام
خیلی از زیارت مجدد شما خوشحالم و دعا می کنم روز و روزگار بوفقث مرادتان باشد .

از اینکه افتخار دادید و زحمت کشیدید داستان ناقابل را خواندید و نظر ارزشمندتون را نوشتید بسیار سپاسگزارم !
لهجه مهجه هم که غیر قابل کنترل شده آفتاب را نمیشه زیر کاسه پنهان کرد

شاد باشید و پاینده
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 17:51

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب خدمت استاد
خوبین استاد؟
استاد این یکی از بهترین داستاناتون بود. مخصوص اینه که کاهانی باهاش یه فیلم بسازه. هر میفهمی که ای که شخصیت میگفت یه موضوعی هم همراهش میگفت. داستان پرکشش و زیبایی بود که واقعیت های جامعه رو بر خلاف میل باطنی خواننده به جلو می برد و خواننده مدام دلش میخواست بگه: دیگه جامعه اینطوری هم نیست.
اما از این موارد زیاد هست. لذت بردیم استاد
کارتان درسته
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 21:41

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب دکتر روحانی عزیز ! سلام و عرض ادب
از زیارت شما خیلی خرسندم
سپاسگزارم از قبول زحمت خوانش داستان و درج نظر و بخصوص از اینکه با بزرگواری عیوب بیشمار داستان را نادیده انگاشتید . اگر حسنی دیده باشید از طبع بلند و نظر لطف خودتان است.
سپاسگزارم بخاطر همه چیز

لطفتان مزید و سایه تان مستدام@};- @};- @};- @};-
همچنان مخلص و ارادتمندم


نام: ح . شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 19:59

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بر استاد عزیز آقای باران دوست گرامی و ارجمند
داستان در اوج تلخی زیبا بود ، درود بر شما .
توصیف ها ، دیالوگ ها همگی عالی بودند @};-
اما جسارتاً یه ایراد :">
در ابتدای داستان گفتید : " پرستار زیبا ... " ، میتونم بپرسم چرا ؟
چون زیبایی او هیچ تأثیری بر داستان نداشت . :)
شاد و همیشه سر بلند باشید @};- @};-


@ح . شریفی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 21:46

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرور محترم جناب آقای شریفی عزیز و بزرگوار ! سلام و عرض ادب و احترام
باعث افتخار بنده و داستان است حضور حضرتعالی در این صفحه ! مقدمتن گلباران
ممنوم از اینکه زحمت خوانش داستان و درج نظر را متحمل شدید . هر حسنی مشاهده فرمودید حسن نظر شما بوده ولاغیر !
در مورد زیبایی پرستار جسارتا بنظر حقیر پرستاری از شغلهای بسیار زیبا و محترم است و همه ی شاغلین در این شغل شریف زیبا هستند به تعبیری @};-

بازهم ممنون و سپاسگزارم

دستتان درست
پاینده باشید و شاد و سرزنده @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 22:53

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر جناب باران دوست بزرگوار@};-
جناب باران دوست عزیز هوااااااااااااااااااااااااااارتا بهتون می‌بالم.
جناب عجب داستانی بود

چه قلم بی نظیری...
چقدر توصیفاتتون زیبا بود.
بسیاااااااااااااااااار لذت بردم جناب.
زیباترین داستان این دوهفته ی اخیر رو از شما خوندم@};-


قلمتون جناب قابل ستایش هستش
@};- @};-
همایون باشید جناب @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 08:27

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم سهرابی عزیز ! سلام
قطعا می دانید که چقدر از حضور شما در این صفحه مسرور شده ام شاید همان هوااااارتای معروف خودتون عدد مناسبی باشه پس به همون تعداد هم سپاس و تشکر ویزه از بنده بپذیرید برای زحمتی که کشیدید در خوانش داستان و درج نظر و همینطور بخاطر لطف و مهری که همیشه می پراکنید .
موکدا تکرار می کنم هرنوع زیبایی احتمالی که به چشم شما آمده باشد صرفا بخاطر زیبایی دید و دیدگاه زیبایی شماست .

امیدوارم که بخت فرخنده و فر همایونی همواره نصیبتان باشد و فره ایزدی یار و یاورتان و همای اقبال خوش نشین شانه تان
روز و روزگار خوش @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 00:02

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای باران دوست
داستان پرداخت بسیار خوبی داشت چرا ؟
اقای باران دوست شخصیت پردازی خوب داستان مخصوصا اطلاعاتی که با دیالوگ به مخاطب داده بودید بسیار خوب و جای تحسین داشت مخصوصا اینکه با کلمه "میفهمی که "به شخصیت داستانی عادت لفظی داده بودید و همین کارکتر شما رو برای مخاطب قابل لمس میکرد و ارتباط میگرفت .اما
همون لحظه ابتدای داستان با تعریف شما از پرستار با خودم گفتم چرا اقای باران دوست این جمله ناشیانه و ابتدایی رو نوشته ؟بعد میخواستم همین مورد را بگم که اقای شریفی به ان اشاره داشتند .اولا که هیچ تاثیری نداشت
یک پرستار؟
کلمه یک کاملا اضافه است
سفید پوش ؟
همه میدونند لباس پرستار سفید پس گفتنش لازم نیست اقای باران دوست فکر مخاطبین باهوشتون باشید .
یکبار دیگه به خاطر دیالوگها و اینکه نویسنده خیلی خوب تونسته جای شخصیت داستانیش از الفاظ استفاده کنه تشکر میکنم
سپاس از شما عزیز گرامی
@};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 08:16

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم ارونی گرامی ! سلام و عرض ادب و احترام
خیلی از زیارت شما خوشحال شدم و باعث افتخار است برای بنده که شما قبول زحمت نمدید و داستان را خوندید و بنده را از نقد و نظر وزین و راهنماییهای خودتون بی بهره نگذاشتید . همیشه نکاتی که شما تذکر می دهید همانهایی است که از دیدو نظرم پنهان مانده یا به دلیل بی اطلاعی و کم تجربگی در نوشتن درک درستی از آن نداشته ام . تذکرات بجا و دلسوزانه ی شما باعث یادگیری و دلگرمی دادن هاتون باعث افزایش انگیزه برای تلاش بیشتر در این زمینه است و از این بابت سپاسگزار و قدر دان زحمات شما هستم . نقدهای شما همیشه برایم کلاس آموزشی است و به همین دلیل همیشه نقد و نظراتتان را در زیر داستانهای دوستان با اشتیاق دنبال می کنم . ممنون که تشریف دارید و به بنده و دوستان لطف دارید و با توجه به کمبود وقت و درگیری در نوشتن و ویرایش داستانهای خودتان بازهم برای آموزش امثال بنده وقت میگذارید .
دست و قلمتان پرتوان
لطفتان مزید
سایه تان مستدام@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 00:10

نمایش مشخصات زینب ارونی من از گفتن کلمه مخاطبین باهوش منظوری ندارم .دلم نمیخواد دوستان ناراحت بشوند این مطلب را باز میکنم
ما مخاطبینی داریم که محتوای داستان براشون مهمه و از خوندن ان لذت میبرند و مخاطبینی داریم سوال و جواب براشون مهمه و هر خط داستانی رو که میخونند برای خودشون سوال طرح میکنند و باید جوابشو توی داستان پیدا کنند و نویسنده همه جا حضور نداره تا کارش رو برای مخاطبین توضیح بده .و پاسخ شما برای اقای شریفی راجع به پرستار اصلا قانع کننده نبود .
موفق باشید


@ زینب ارونی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 08:21

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم ارونی عزیز درودی دیگر
فرمایشات شما کاملن صحیح و منصفانه است . در پاسخ به جناب شریفی قصد بنده توجیه نبود!
هرچند متقاعد شدم که اصلن نیاز به نوشتن کلمه ی زیبا و رنگ روپوش و امثالهم نیست . حشو و زواید زیاد در داستان را پای بی تجربگی بنده بگذارید . از این بابت از تمام مخاطبان عذر خواهی می کنم .
امیدوارم همیشه از راهنمایی های شما در اصلاح و ویرایش داستانهایم سود و بهره ببرم.
شاد و سر بلند باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: روشن   ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 04:49

خيلي عالي بود استاد
ميفهمي كه؟
:D


@ روشن توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 08:08

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما جناب روشن
خیلی لطف فرمودید تشریف آوردید . ممنونم از حضورتون
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
ارادتمندم !میفمی که ؟


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 10:34

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) ناصر باران دوست بزرگ

این داستان شما را بسیار پسندیدم . داستان شما , دو راوی دارد ! یکی که قصه را می گوید و دیگری که قصه ی زندگی خودش را می گوید !
و نقطه ی قوت کار شما این است که شخصیت های متعددی را از زبان راوی دوم , به مخاطب معرفی کردید .

صحنه پردازی داستان زیبا و به قدر کفایت بود . به ویژه , آن جایی که نوشتید :

" نگاتیو یک مرد ژولیده را بر روی دیوار مقابل به تصویر می کشد ... "

واقعا , به چه زیبایی دیگری , می شد چنین به من مخاطب القا کرد که این مرد , یک شبه پیر شده است !!


_______________________________

من باب محوریت داستان هم باید بگویم که در شهری از شهرهای ایران , این رسم را دیده ام که فرزند را برای گرفتن دیه , به زیر ماشین می فرستند . اگر شد دیه ی یک پا و یا یک دست ! و چه بهتر اگر بشود دیه ی یک انسان !

_________


مشرقی بمانید تا آفتاب را نفس بکشیم ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 11:10

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) نام داستان , هوشمندانه است !

در ماه حرام , دو برابر دیه می گیرند ! دو برابر نصف دیه ی انسان بالغ ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 15:29

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیزم جناب اقای غفاری دوست گرامی
در اینکه شما خیلی به بنده لطف دارید هیچ شکی نسیت و این نشانه ی بزرگواری شماست . و در اینکه بنده بسیار خوشحالم از زیارت شما و نیز باعث افتخار بنده است حضور شما در این پیج هم هیچ شکی نست . و در اینکه بنده وظیفه دارم کرارا از قبول زحمت خوانش داستان توسط شما سپاسگزاری کنم و اینکه کاستی ها و اشتباهات بیشمار داستان را نادیده انگاشته اید تشکر کنم و برای شما دوست فرهیخته ی خوش صدا و خوش لهجه و خوش قلم بهترین ارزوهارا داشته باشم .

شاد باشید و سبز و سربلند
و آفتاب زندگیتان همیشه تابان
پیشکش@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 15:32

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درودی دیگر بر مارتین کبیر جناب غفاری دوست عزیز
از اینکه به اسم داستان که کمتر بهش توجه نشان داده شده بود الطفات و توجه داشتید متشکر و سپاسگزارم . درود بر هوش سرشار و چشمان تیز بین شما
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: عطیه پوررضا کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 13:44

نمایش مشخصات عطیه پوررضا سلام آقای باران دوست...
داستان غم انگیزی بود اما زیبا نوشته شده بود...
خدا ان شالله مشکلات همه ی بنده ها رو حل کنه.
موفق باشید.


@عطیه پوررضا توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 15:49

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم پور رضا سلام
خیلی خوش آمدید . خوشحالم از زیارت شما
ممنونم از زحمتی که برای خوانش داستان کشیدید و از وقتی که برای نوشتن نظر محترمتون گذاشتید .
انشا الله


شاد و سربلند باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 21:11

نمایش مشخصات سارینا معالی سلووووووووم استاد باران دوست عزیز


اقا شما بلا ملا دیگه ای نداشتید بندازید تو بخت این یارو؟؟؟؟
دلمون خون شد خب:(

میفرمایند بزرگان که:
خداوند گر ز حکمت ببندد دری
ز رحمت زند قفل محکم تری
البته بزرگان میگن...من نمیگم:D
ما بریم اشکمان را پاک کنیم و ...اینکه سلام و خدا نگاهدار و شب خوش و فازتون نول و ارزوها تسلیم و ایام به کامو و ..ووو...و غیره؟@};- @};- @};- @};- @};- اینام ناقابل


@سارینا معالی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 23:56

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم معالی عزیز سلام
رسیدن بخیر
خیلی خیلی از زیارت مجدد شما خرسندم و دعا میکنم دیگه غیبت نفرمایید
ممنونم از لطف حضور و قبول زحمپت خوانش داستان و عذر خواهی میکنم که باعث مکدر شدن خاطرتون شدم اما خب لابد هرچی سرش اومده حقش بوده :D :D
این قفل محکم ترو خوب اومدید
بازهم ممنون و متشکر
پاینده باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 21:15

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام براستادگرامی
چقدر تلخ بودداستان:(
خسته نباشید:(


@فاطمه مددی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 23:59

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم مددی گرامی سلام
خیلی خیلی خوش امدید . ممنونم از حضورتون و سپاسگزارم بخاطر قبول زحمت خوانش داستان . لطفتون زیاد
پاینده باشید و همیشه سبز@};- @};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 07:22

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
@};- @};- @};-


@ف. سکوت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 14:46

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر سکوت گرامی
سلام خیر مقدم تشکر از حضورتون@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 16:50

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و گرامي
داستان تلخي بود كه با زبان قلم شما زيبا بيان شده بود
داستاني كه حكايت نداشتن ها را در ذهن تداعي كرد و مداواي بي سرانجام آن
براي قلم درد شناس شما آرزوي موفقيت و پيروزي دارم
از بابت تاخيري كه داشتم پوزش مي طلبم
تندرست و شاداب باشيد @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 21:04

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خواهر گرامی سرکار خانم بادره سلام
بسیار خوشحال شدم از زیارت مجدد شما و سپاسگزارم بخاطر همراهی و همدلی های همیشگی و حضور پر مهر و محبتتون . ممنونم که داستان را خواندید و سپاس بخاطر نوشتن نظر دلگرم کننده تان .
پاینده و سربلند باشید


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 18:44

درود بر شما

داستانتان را خواندم سرنوشت رقت برانگیزی داشت شخصیتتان سمبل بدبختی بود اصلا:)

تکه کلامش هم این بود" می فهمی که؟"

درکل داستان رئال را خیلی دوست دارم و کتر شما هم از رئالیسم جدا نبود....
موفق باشید و پاینده.@};- @};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 22:13

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم لگزیان گرامی
سلام
بسیار سپاسگزارم از حضور شما و از قبول زحمت خوانش داستان و درج نظر .خوشحالم که داستان را دوست داشتید ! دعا کنیم ورق زندگی کسی بر نگردد
شاد باشید و همیشه سبز


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 20:46

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر جناب باران دوست گرامی
آقا از داستان لذت بردم می فهمی که;)
این چرک کف دست با آدمی که دستش تمیزه بد تا میکنه و توی این دوره که ندادن حقوق و اخراج کردنها اوج گرفته این داستان می چسبید.
:) @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 22:10

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیزم جناب حشمتی فر
خیلی خوشحال شدم از زیارت شما . خیلی لطف کردید تشریف آوردید . ممنون که داستان را خوندید و زحمت کشیدید و نظر نوشتید .
خداوند از این چرک کف دست فراوان نصیب شما کند :D

شاد و سلامت و سرسبز باشید @};- @};- @};- @};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 مهر 1394 - 22:03

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام استاد باران دوست
من برعکس فرزانه رازى
زنبيلم هميشه ته صفه !!
ممنون از داستان فوق العاده تون
همين چند وقت پيش يه فيلم ديدم
موضوعش همين بود ولى انصافا فضا سازى شما و توصيفات عالى تون به اضافه صحبتاى پيرمرده خيلى عاليتر از فيلمش بود .
ممنون لذت بردم .


@زهرا بانو توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 25 مهر 1394 - 21:27

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم بانو ! سلام و عرض ادب
سپاسگزارم از حضورشما و لطف فراوانتان . بلاخره همیشه باید یه نفر زنبیلش آخر صف باشه گرچه اول و آخر مهم نیست مهم حضور پر از مهر دوستانه که به بنده انرژی و به صفحه اعتبار میده . ممنونم از این حضور و سپاسگزارم از زحمت خوانش داستان .
برایتان بهترین آرزوهارا دارم
تنور دلتان همیشه گرم باشد


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 23:31

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام استاد
فکر کنم ائلین داستانیه که ازتون خوندم

جوونیای ما مردم هنوز این اندازه بافلاس فرو نرفته بودند نویسنده ها مجبور بودند درام رو تکرار کنن باصطلاح زن زاید وو..... که فیلم جذاب بشه ولی الان انقدر فراوون شده میتونی زنگ بزنی پیک یک مولتی شو بیاره
بسیار جای تاسف داره که فراوان و قبح آنهم ریخته و عادی شده وکسی هم احساس مسو لیت نمیکنه بجز نویسنده ها و روشنفکرا
شما دین رو بخوبی ادا کردید گرامی

پاینده باشید
@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 10:41

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما جناب عامری عزیز
خیلی خوش آمدید . خوشحالم از اینکه لطف شما شامل حال بنده و این داستان شده ! سپاسگزارم بخاطر زحمتی که کشیدید.
بله متاسفانه فراوانی فاجعه قبح آن را از بین برده و دیگه چشمهای مردم و مسئولین بهش عادت کرده .

سپاسگزار مراهم شما هستم

تنور دلتان همیشه گرم @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.