مشکل گشا


از خانه به قصد خرید یک جلد کتاب و کمی پیاده روی بیرون می آیم . خیابان را تا آخر و تا رودخانه قدم می زنم هیچ کتاب فروشی وجود ندارد . تا چند سال قبل در همین مسیر دست کم سه مغازه کتابفروشی وجود داشت که صاحبان آنها یکی یکی مردند و مغازه ها به اغذیه فروشی تغییر کاربری داده شدند!
از پله های سنگی کنار پل آذر پایین می روم و قدم زنان رودخانه را بر خلاف جهت آبی که اکنون نیست می پیمایم . رودخانه که می خشکد انگار شهر پیرتر می شود . انگار زشتی ها بیشتر از پیش آشکار می شوند و انگار هیچکس حوصله ی هیچکس را ندارد .
در بستر خشک و یا رو به خشکی رودخانه غیر از کلاغها که میهمانانی همیشگی اند و افتاده اند به جان بچه ماهی های مرده و دلی از عزا در می آورند! و غیر از رد پای آدمهایی که معلوم نیست به چه دلیل پای در گل و لجن فرو کرده اند! و غیر از ترکهای ناشی از تشنگی، که خاک را شطرنجی کرده ،چیزهای دیگری هم به چشم می خورد از پوست آجیل مشکل گشا و بطری های پلاستیکی و شیشه ای و انواع زباله تا لباسهای مندرس به آب ریخته، چوب و خار و خاشاک و...
با دیدن هر چیز و هر کس فکری از ذهنم عبور می کند . از همه مسخره تر فکری است که مدتی است به جانم افتاده و آن فکر الماسی است که قرار است در کف همین رودخانه پیدا کنم تا زندگی ام را از این رو به آن رو کند! خیالپردازی است که باشد ! نشان رشد نیافتگی است که باشد . مهم این است که حالم را خوب می کند و به همین دلیل است که همه چیز را با دقت زیر نظر دارم !
...کاغذ تا شده ای نظرم را جلب می کند . روی آن با خط و جوهری قرمز آشفته و در هم نوشته 700مرتبه...
کنجکاوی باعث می شود با پا به آن ضربه بزنم اما چون چیزی بیشتر از همان جمله دستگیرم نمی شود ،کاغذ را بر می دارم . کاغذ نخودی رنگ و رو رفته و شتک زده ای است که چندین مرتبه تا خورده و به دقت بسته شده . از شکل کاغذ وپخش شدن جوهر روی آن مشخص است که احتمالا آب آن را از مسافتی دور تر با خود آورده است . و مدتی خیس خورده و دوباره خشک شده است.
روی نیمکتی می نشینم و کاغذ را با حوصله باز می کنم به این امید که الماس شانسم را لای آن پیچیده باشند!
سرانجام باز می شود یک طومار باریک و بلند به عرض 7و طول حدود 35سانتیمتر است. یک روی آن با مرکب قرمز مخدوش شده، جابه جا علائمی عجیب و غریبی رسم شده .ضربدرها و به علاوه هایی که در هر زاویه اش شکلی کشیده اند و نقاطی گذاشته اند که آب آنهارا بی رنگ و ناخوانا کرده است . و نیز جملاتی احتمالا عربی که تنها در میان آنها می شود این جملات را خواند:
"بسم الله "
میمنت + عباس++ الحبیب+ا لله+ + +
زیور + محمود++ الحبب+ا لله + + +
یا- - مفتاح
یک طرف دیگرکاغذ با خطی ریز و متفاوت از خط آن روی کاغذ، و به رنگ سیاه نوشته:
هفتصد مرتبه یا حبیب و یا حبیب میخوانی و هر بار به گلاب فوت می کنی. بعد آن گلاب را نصف می کنی . نصف آن را موقع خواستگاری قطره قطره در قوری چای می ریزی. با نصف دیگر اسامی را روی کاغذی که می دهم می نویسی وکاغذ را به آب رودخانه می اندازی!!
به علائم روی کاغذ خیره می شوم .یاد نصیحت مادرم می افتم که می گفت هیچوقت اگه دعایی جایی پیدا کردید برندارید بازنکنید و نخونید!چون ممکنه طلسم بشید.
سِحر آن دعا مرا می گیرد و چشمانم شروع به چرخیدن در کاسه ی سرم می کند! انگار کسی هیپنوتیزمم کرده است! صداها در هم و برهم می شود...
در آن حال، زن میان سالی را می بینم که در یک اتاق بزرگ و قدیمی و نیمه تاریک دوزانو و با حالت ترس و ابهام و احترام کنار تشکچه ی مردی زانو زده ! مرد با ریش پر پشت سیاه و سفید و ابروهایی بلند و پر و چشمانی خمار عرقچینی بر سر و عبای پشم شتری بر دوش دارد . و کمی به جلو روی منقل خم شده انبری در دست دارد و کتابی بزرگ با جلدی چرمی و کلفت روی زانوی چپش گذاشته است.روی منقل قوری چینی کنار زغال قرار دارد و ازلوله ی آن بخاری سفید رنگ خارج می شود. یک میز کوچک چوبی با رومیزی ترمه، سمت دیگر قرار گرفته روی آن کاغذهای باریک بریده شده دسته شده روی هم قرار دارد. ویک قلمدان و چند عدد قلم و خودکار و مداد با رنگهای مختلف و خودنویس مرکب ...
ذغالهای گداخته در آن فضای نیمه تاریک به سرخی زمرد انگشتر درشتی که دردست مرد است می درخشد اتاق پر است از بوی اسفند و کندر و در پس زمینه بوی خوش تریاک خالص هم به مشام می رسد . دست راست مرد به آرامشی عمیق و تقریبا هر سه چهار دقیقه یک مهره از تسبیح قهوه ای درشت دانه ای که در دست دارد را جابجا می کند لبهای مرد مرتبا در حال لرزشند انگار که ذکری را تکرار می کند .
زن دست لرزانش را از زیر چادر خارج می کند و یک بسته اسکنا س را به آرامی زیر تشکچه هل می دهد .مرد با دقت بسته را بر انداز می کند. اما چهره ای بی اعتنا از خود نشان می دهد . زن با صدایی محزون شروع به حرف زدن می کند :
شوهر خدا بیامرزم بیست سال پیش عمرشو داد به شما . من موندم و دوتا مادینه و یه پسر صغیر. هنوز سی سالم نشده بود و بر رویی داشتم!
- ماشاءالله ! مشخصه! فتبارک الله
از قید شوهر و جوونیم گذشتم و نشستم کنج خونه و وسوزن به چشمام زدم تا این سه تا بچه از آب و گل در اومدند و سری در سرها در آوردند دانشگاه رفته اند و درسشون تموم شده . دخترام با اینکه حسن و جمال و فهم و کمال دارند اما چون فقیریم خواستگارها تا خونه وزندگیمونا می بینند بر می گردند .
عباس پسر حاج محمد بزاز همکلاس دختر بزرگم میمنت بوده و خاطر خواه دخترمه اما حاجی سفت و سخت مخالفت کرده .
-مشکلی نیست هر قفلی کلیدی داره بحول الله
دختر کوچیکم زیور هم یه خواستگار داره. پسره مهندسه هفته قبل اومدند لابد اگه مادره مخالفت نکنه دخترم خوشبخت میشه!
- انشاالله که درست میشه
پسرم حسن دوساله درسش تمام شده. مهندسه ماشاالله . از اجباری هم معاف شده اما به هر دری می زنه کار و کاسبی پیدا نمیکنه . همینطور گوشه ی خونه نشسته وردل من و غصه میخوره .چن بار تا عسلویه و بندرعباس رفت اما کاری گیرش نیومده . با گوشه ی چادرش اشکش را پاک می کند و ادامه می دهد :
اگه این مشکلاتو از سر رامون بردارید . هرچه که بفرمایید تقدیم می کنم . درسته دس و بالمون تنگه اما هنوزم خوب میتونم کار کنم . از خجالتتون در میام.
مرد عینکش را از روی میز بر می دارد روی چشمشم می گذارد کتاب را جلو رویش می گیرد و ذکری می خواند و به اطراف فوت می کند بعد با انگشت لای کتاب را باز می کند و چیزی میخواند . بعد نگاهی به انگشتان زن و انگشتری طلای باریکی در آن است می کند و خنده ای سر می دهد و ازدندانهای قهوه ای و سیاهش تا کف معده اش را به نمایش می گذارد و بعد از کمی مکث می گوید . مشکل تو میون زمین و آسمونه! اما مشکل گشا تو این کتابه . منم وسیله ام ! تو دل بکن از زرق و برق دنیا و دل بسپار به صاحب مقدرات...
یه دعای محبت و الفت قلوب بهت می دم بی نظیر و سریع الاثر ! زیر سفت در خونه چال می کنی تا خواستگارا از روش رد بشند . یه طلسم میدم که پشتش ذکر یا حبیا با گلاب می نویسی و به آب روون میسپاریش .
یه دعای مشکل گشا بهت می دم تا گره از کار پسرت باز بشه . مطمئن باش به زودی سه هفته یا سه ماه یا سه سال دیگه کاری درست و حسابی براش پیدا میشه!! اونوقت بایس شیرینی منو بیاری . برا الان، من به همین انگشتر شکسته ی دستت راضی ام توکلت و علی الله! یا رزاق الرزق .
دقایقی بعد کاغذها آماده است . زن با خوشحالی و رضایت و دعا گویان قصد خروج دارد که مرد می گوید . خوب نیست بندگان خدا تنها و یالغوز بمونند اگه احیانا بفکرتکمیل دینت بودی مشغول الذمه ای به کسی غیر از خودم بگی .
زن از در بیرون می رود انگشتری دیگر در انگشتش نیست!
غار غار کلاغی از آن حال بیرونم می کشد ! از افکار پریشان خودم خنده ام می گیرد بر می خیزم کاغذ را ریز ریز می کنم و به رودخانه ی خشک می ریزم.
حتی بادی هم نمی وزد که خرده های کاغذ را از آنجا دور کند
کلاغها به خوش باوری ام می خندند!
در مسیر برگشتم چهارسینما هست که هر چهار سینما تعطیل هستند !

پ.ن: کاغذ و نوشته های روی آن واقعیت است. از این دست کاغذها در کناره های رودخانه زیاد پیدا می شود .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

32

سید حسین ,آرش شهنواز ,م.ماندگار ,م.فرياد ,محمد حشمتی فر ,فرشید طریقی ,کبرا قامتی ,شیدا محجوب ,حسین روحانی ,فرزانه بارانی ,آتنا کیان ,فاطمه مددی ,فرزانه رازي ,عباس پیرمرادی ,مریم مقدسی ,ف. سکوت ,کیمیا مرادی ,آرمیتا مولوی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,همایون طراح ,حسین شعیبی ,حمیدرضا محدثی ,محمد اکبری هشترودی , ک جعفری ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,آزاده اسلامی ,اذرمهرصداقت ,ن.م ,شهره کبودوندپور ,سلمان ارژن ,احمد دولت آبادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (3/6/1394), ناصرباران دوست (3/6/1394),آزاده اسلامی (3/6/1394),هادی میرزایی (3/6/1394),زهرابادره (3/6/1394),حسین روحانی (3/6/1394),آرش پرتو (3/6/1394),آزاده اسلامی (3/6/1394), ناصرباران دوست (3/6/1394),عباس پیرمرادی (3/6/1394),م.ماندگار (3/6/1394),احمد دولت آبادی (3/6/1394),ف. سکوت (3/6/1394),حامد نوذری (3/6/1394),آتنا کیان (3/6/1394),آرمیتا مولوی (3/6/1394), ناصرباران دوست (3/6/1394),ن.م (3/6/1394),کیمیا مرادی (3/6/1394),فرشید طریقی (3/6/1394),سارینا معالی (3/6/1394),شيدا سهرابى (3/6/1394),الف.اندیشه (3/6/1394),اذرمهرصداقت (3/6/1394),رضا فرازمند (3/6/1394),فاطمه مددی (3/6/1394),سلمان ارژن (3/6/1394),منصور دیبا (3/6/1394),فرزانه رازي (3/6/1394),سید حسین (3/6/1394),فرزانه رازي (3/6/1394),احمد دولت آبادی (3/6/1394),آرش شهنواز (3/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (3/6/1394),سید علی الحسینی (3/6/1394),عباس پیرمرادی (3/6/1394),فرزانه بارانی (3/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (4/6/1394),همایون طراح (4/6/1394), زینب ارونی (4/6/1394),حمیدرضا محدثی (5/6/1394),سارا اسماعیلی (5/6/1394),حمیدرضا محدثی (5/6/1394),پریناز.ک (5/6/1394),محمد اکبری هشترودی (6/6/1394),نسترن عابدی (6/6/1394),نسترن عابدی (6/6/1394), ک جعفری (6/6/1394),میثم رسولی زاده (6/6/1394),حسین شعیبی (6/6/1394),م.فرياد (7/6/1394),م.فرياد (7/6/1394),آرمیتا مولوی (9/6/1394),هستی مهربان (10/6/1394),کبرا قامتی (12/6/1394),مریم السادات مهرنیا (16/6/1394),محمد غفاری (13/7/1394),سارینا معالی (20/7/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (15/10/1394),زهرا بانو (16/10/1394),زهرا بانو (16/10/1394),همایون به آیین (6/5/1395),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 08:58

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور نمی دانم چرا هیچ فالگیری تو را در فنجان تلخ قهوه هایی که نوشیده ام ... پیدا نمی کند!!
سلام بر شما استاد شیرین گفتار جناب باران دوست عزیز و گرامی
جسارتا از رموز رمالی بسیار مطلع هستید :"> :"> که نشان از مطالعات فراوان شما دارد
به ویژه جمله یا سه هفته یا سه ماه یا سه سال :)
راستش به عرضتون برسونم 36 سال تمام از خداوند عمر گرفته ام و تاکنون نزد هیچ رمالی نرفته ام ولی رمالی بلدم :D یعنی قدرت پیشگویی ام بد نیست شاید برای بعد از بازنشستگی بتوانم اوضاع مالی را کمی روبراه کنم ...
خوب اینها که شوخی بود و فقط بگویم زبان از تعریف و تمجید قلم طنز و پر مایه ی شما عاجز است
ممنونم که می نویسید
ملت ما همیشه به دنبال بخت و شانس و دعا بوده اند متاسفانه
روزگارتان بی نقص@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 13:02

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکار خانم کبودوند پور
سپاسگزام از حضور مهر و شادی آفرین شما .
قطعا بانوی هنرمندی مثل شما دست تمام رمال ها و طالع بین ها و فالگیرهارا خونده و از رمز و رموز کارشون خبر داره وگرنه چطور می تونه پته شونا بریزه روی آب و دستشونا روکنه و پنبه شونا بزنه ؟!!
خیلی لطف کردید در قبول زحمت خوانش دستان و درج نظر

سایه تان مستدام@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط رضا فرازمند Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 18:41

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام
خواهر اندیشمند وگرامی . من در قسمت پایین کامنتی گذاشته ام

که بطور مختصر در مورد علت گرایش به خرافه بحث شده

در صورت تمایا مطالعه فرمایید@};- @};- @};- @};-


نام: کریم پورکرم کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 09:08

نمایش مشخصات کریم پورکرم سلام
عجیب نیست که هرروز اوضاع رمالی و طالع بینی و فالگیری رو به گسترشه.چون در تولید ناخالص ملی نقش بسزایی داره و درکار آفرینی!!!!

@};-


@کریم پورکرم توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 13:04

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام برشما
تا جهل هست خرافه هم هست
شاداب باشید @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 09:10

نمایش مشخصات آزاده اسلامی
سلمها و عرض احترامها استاد گرامی و توانمند
امروز روز بسیار خوبیست.داستان بسیار شیرین و جذابتان که پلک زدن را در حین خواندن از من برد مرا سرکیف و نشاط آورد.
فقط بگویم عالی بود.
جسارتن بانوی داس31تان شما خیلی هم بخت اولادش بسته نیست
همین که خواستگار تا خانه بیاید = وضعش کویت است
همین که پسرش تا عسلویه و ... رفته و کارکی پیدا کرده =وضعش دوبی است
در ضمن آن رمال کمی ناوارد است
برای اینکه مشکلش حل شود چنین باید نماید
888 ححغهخچ + ع 319$-شسمئئ@@@@@@@0088*******+دارچین و نبات(322)
در کل
داستانتان عااااااااااااااالی بود

میلاد باسعادت امام رضا بر شما مبارک
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 09:11

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلامها


@آزاده اسلامی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 13:13

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام سرکارخانم دکتر اسلامی گرامی
تبریک متقابل بنده را بمناسبت میلاد امام رضا(ع) بپذیرید .
واقعا امروز روز خوبیه چون روز را باخواندن داستان زیبای شما آغاز کردم . خیلی خوشحالم از حضور شما خواهر فرهیخته و از محضرتون استفاده می کنم.
فرمایش شما در مورد فرزندان خانم قصه را باید بهشون اطلاع رسانی کنم و رمال داستان هم ظاهرا اشتباه خط خطی میکنه جسارتا آدرس محل آموزش رمل و طالع بینی بفرمایید تا ایشون هم به روز بشه :-/ !!
ممنون که بنده را از لطف حضور و خوانش خط خط هام محروم نمی فرمایید .

سرسبز و پرنشاط و سلامت باشید @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 10:33

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و گرامي برادر ارجمندم
داستان بسيار عالي تحرير فرموده ايد كه هم شيرين است و هم تعليق دار
اجتماعي كه هزار و يك درد دارد و اين درد خرافات مافوق دردهاست
جايي كه منطق و استدلال فراموش ميشود و انسان ها به دنبال حل مشكل به كساني مراجعه مي كنند كه در حل كوچكترين مشكل خودشان عاجزو ناتوان هستند
همچنين با قلم زيباي شما خيلي عالي تشريح شده است و لذت فراوان بردم
سپاسگزارم استاد عزيز
با آرزوي موفقيت هاي روزافزون و لحظاتي خوش و خرم
ميلاد امام رضا برشما و خانواده محترم تان مبارك @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 13:16

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر خواهر مهربانم سرکار خانم بادره
تبریک متقابل بنده را بپذیرید
خیلی خیلی ممنونم از حضور شما و از همراهی های همیشگی و لطف و مهر شما .
دعا می کنم جهل و فقر که ریشه ی تمام خرافات و بدبختی ها ی انسانهاست از بین بره تا شیادان کیسه برای اندک در آمد مردم فرودست و فقیر و زحمت کش ندوزند .

سایه شما مستدام
روزوروزگارتون خوش@};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 10:44

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و درود خدمت جناب باران دوست
اول بگم که خوشحالم که داستان نوشتید و من خوندم.دوم بگم وقتی کارکتر داستان کاغذها رو پاره کرد و قبلش هم زن بی انگشتر شده بود یه حس غریبی به من دست داد.این حس غریب و مو به تن سیخ کننده برای یه داستان واقعا نیازه که داستان شما داشت. داستان شما در مورد سقوط فرهنگه. در مورد ترویج بی فرهنگیه عمدیه چون وقتی صحبت از رودخانه خشک میشه یعنی این اتفاقا یه دلیلی در پشت سرش داره. اون زن از رو اجبار باید آخرین شانسش هم امتحان کنه.تقصیر زن نیست تقصیر از چیز دیگری هست جناب باران دوست که شما به زیبایی آنها را در پس پرده بیان فرمودید. جزییات داستان خیلی زیبا بود و من خیلی خوشم اومد.
تبریک میگم خدمتتون.داستان پخته و پرمایه ای بود.
دلخوش و خرم باشید استاد


@حسین روحانی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 13:22

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود فراوان جناب روحانی عزیز
بنده هم از زیارت شما بسیار خوشحالم و همینطور از شرح زیبایی که نوشتید و اشاره ی هوشمندانه ی شما به فقر و مرگ فرهنگی و گسترش روز افزون خرافه و جهل در غیاب عوامل تاثیر گذار در روشنگری و ارتقاء فرهنگ جامعه .
استفاده می برم همیشه از نوشته ها و داستانهای شما .

بسیار سپاسگزارم از حضور شما و لطف و مهر گسترده ی شما .

روز و رزوگارتان خوش @};- @};- @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 11:26

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
این داستان یک داستان سمبولیک است و این سمبولیسم از ابتدا تا انتها با داستان همراه می شود. مردی که همان نماد روشفکری جامعه است برای خرید کتاب بیرون می رود.
او برخلاف جهت رودخانه خشکیده حرکت می کند. سواد و آگاهی خشکیده است و حتی اگرهم جریان داشت باز هم آن چیزی نیست که باید باشد.

کلاغ های سییاه که تعدادشان زیاد شده است بچه ماهیان را که نماد آزادیخواهان و روشنفکران آینده هستند ، می بلعند.

این رودخانه با خس و خاشاک ، بطری ها و جهالت هایی که همیشه وجود داشته است، پر شده است .

او در اینجا دعا پیدا می کند که همان نشانه نادانی و جهل مردم است و با تلنگری به زندگی زنی که فرزندان او همه تحصیل کرده هستند و خود به فالگیر مراجعه می کند. نقبی است هوشمندانه به عمق جامعه که نمایانگر این نکته است که: فرزندان تحصیل کرده فردای این جامعه از دامان همین والدین خرافاتی بیرون آمده اند و اگرچه ظاهرا نشان ندهند ولی در باطن و آنگاه که به بن بستی برسند باز هم به این نقطه بر خواهند گشت.

و سرانجام فالگیر هوس باز آنچه از ابتدا مقصودش بوده است رو می کند تا هویت واقعی اش نمایان شود.

درود جناب باران دوست@};-

دمی دیگر این فرصت دست داد تا با شما همقدم شویم و از لطافت بارانی شما در این روزگار بی باران بهره مند شویم.

سپاس که دریغ نفرمودید@};-

چشمه معرفت تان جوشان@};-
*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 11:30

نمایش مشخصات م.ماندگار دورد بر جناب پیرمرادی
عالی نقد کردید
استفاده کردیم
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط عباس پیرمرادی Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 18:27

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
سلام مژگان خانم@};-

ممنونم از لطف بی شائبه تان هنرمند عزیز.

روزهایتان درخشان@};-


@عباس پیرمرادی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 13:26

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیزم جناب پیرمرادی سلام
تشکر ویژه ی بنده را بخاطر درج شرح وبسط داستان و آشکار سازی تمام آنچه که در فکر و ذهنم بود هنگام نوشتن این داستان بپذیرید . دست و قلمتان را بخاطر قبول این زحمت و بخاطر توانمدیهای فراوانتان می ستایم .
با خوانش نقد شما دیگه جایی برای حرف و توضیح بنده نمی مونه فقط می مونه اینکه یکبار دیگه از لطف بسیاری که به بنده و نوشته هام دارید سپاسگزاری کنم و برای شما دوست جوان و فرهیخته ام بهترین آرزوهارا داشته باشم.

سرتان سبز و دلتان پر نشاط @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 11:28

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر استاد باران دوست بزرگوار
خوشحالم که داستانی ازتون میخونم
خیلی زیبا بود ...
کتاب فروشی ها بسته شدند سینماها بسته اند
کف رودخانه پر از ترک و پوست آجیل مشکل گشا....!
زنی که انگشترش را به مردی دروغگو و رمال میدهد تا گره از کار فرزندانش باز شود!!!!
فضا سازیتون خیلی خوب بود و خیلی خوب خواننده رو همراه میکنید با خودتون
به جرآت میتونم بگم فوق العاده بود
ممنون استاد لذت بردیم
سبز باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 13:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم ماندگار گرامی سلام
بنده هم بسیار خوشحالم از زیارت شما و همینطور خوشحالم که این نوشته نظر شمارا جلب کرده و امید که مفید فایده بوده باشد و وقت عزیتون تلف نشده باشد .
دعا کنیم رودخانه هامان پر آب و ریشه ی جهل فقر در کشورمان خشک شود تا بساط رمالی و خرافه هم برچیده شود .
سپاس فراوان بخاطر لطف حضورتون

سلامت باشید و پاینده @};- @};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 11:42

سلام


جالب بود


خسته نباشید

فقط فکر کنم اونجایی که نوشتید زیر سفت در به گمونم زیر سقف در باید باشه……


موفق باشید


@آرش پرتو توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 13:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر آرش پرتو عزیز
تشکر فرااااااوان بخاطر اینکه داستان بلند تر از استاندارد را مطالعه فرمودید . خوشحالم از شما "خوب بود " گرفتم
طرفای ما بخش پایینی چارچوب در را "سُفت" میگن!!

دلتون شاد و سرتان سبز و داستانهاتون مهر تایید خورده!!!


@آرش پرتو توسط پریناز.ک Members  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 16:11

نمایش مشخصات پریناز.ک سلام دیرخوندمش اما خوب شد چون بادقت خوندم.
آفرین


@پریناز.ک توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 6 شهريور 1394 - 14:27

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم پریناز ک سلام
ممنونم از لطف شما

روزگارتان خوش


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 11:55

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما استاد. نخست با شنیدن و بسته شدن کتابفروشی ها نمک روی زخمم پاشیده شد، زانوانم سست شد.
استاد بهتر نبود بجای هیپنوتیزم که یک واژه فرنگیست مثلا از خواب مغناطیسی یا خواب مصنوعی یا خواب غیر طبیعی استفاده می بردی. بنظرم اینطور ادبی تر می شد.
اما در مورد داستان و شیوه نگارش اگر جایی می داشت من چند رای نثارتان می نمودم. چون یکی از بی نظیر ترین داستان هاتان بود. به احترام داستانت بر می خیزم استاد.
حیران شدم واقعا!


@احمد دولت آبادی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 13:41

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درودهای بنده را بپذیرید جناب دولت آبادی گرامی

در مورد کتابفروشی ها و میزان استقبال ما ملت از کتاب و کتابخوانی که شما خودتون کاملا اشراف دارید و از میزان خرید کتاب و سرمایه در گردش این رشته که احتمالا بعد از سیر کردن شکم و حفظ سلامتی مردم مهمترین رشته و شغل است اطلاع کامل دارید و واقعا سخن گفتن در این باب نمک بر زخم دل است.
و اما از روزی که می دونم شما نوشته هام را می خونید باور کنید هر نوشته را از نظر استفاده از لغات صحیح فارسی چندین بار بازخوانی می کنم اما هر بار بازهم جلو شما شرمنه میشم !! ممنونم بخاطر اشارات و یاد آوریهای کاملا بجای شما .چشم به دیده منت
سپاسگزار حضور مهربانتون هستم .

لطفتون زیاد دلتون پر نشاط
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 12:13

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
آقای پیرمرادی همه چیز را گفتند و چیزی برای ما نماند! :D فقط سینما را از قلم انداختند. :)
میگم من و شما دست از سر این رودخانه برنمی داریما! :-/ کاش هر کس یک سطل آب می ریخت توی آن تا دوباره جاری شود! به جای این که توش آشغال بریزند...=((


@ف. سکوت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 19:43

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام خانم دکتر سکوت
ممنونم از اینکه تشریف آورید و داستانا خوندید!
ما دست از سر این رودخونه برنمی داریم که هیچ تازه بنده پیشنهاد می کنم یه دفتر بازکنیم به اسم "قصه های رودخانه" .
و علتشم اینه که من هربار برا پیاده روی برم اونجا به یه موضوع جدید مواجه میشم که به قولا جون میده برا داستان نویسی .
و سطل آب که انگار قرار بود مردم یه جای دیگه بریزند ؟!

دلتون شاد و سرتون سبز@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 20:40

نمایش مشخصات ف. سکوت درودی دیگر،
خب ظاهرا که دیگه اونجا به آب احتیاج نداره و بزرگترین تجهیزات شیرین کننده آب شور دنیا را دارد.
الآن دیگه ما به آب احتیاج داریم نه اونا. :D


@ف. سکوت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 11:02

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام مجدد
با این حال مارا از بهشت و خودشان را از بی آبی محروم کردند . خیلی نامردند


نام: حامد نوذری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 12:16

نمایش مشخصات حامد نوذری سلام و عرض ادب.
یک ایده خوب،یک جهان بینی منحصر به فرد،قدرت قلم و هنر ویرایش میتونه چنین داستانی رو پدید بیاره. ایده خودتون را با دغدغه های اجتماعی ترکیب کردید و موفق هم بودید.تنها یک نکته فکر منو مشغول کرده. اینکه نوشته بودید : "...به سرخی زمرد انگشتر درشتی که در دست مرد است..."
رنگ زمرد سبز است! زمرد سرخ هم داریم؟؟؟


@حامد نوذری توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 19:46

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر جناب نوذری عزیز
خیلی خیلی خوش تشریف آوردید.
ممنونم از لطف حضورتون و امیدوارم داستان وقت عزیزتونو هدر نداده باشه !
بعله!!! الان که به فرموده ی شما دقت کردم فهمیدم حسابی گاف داده ام با این کلمه ی زمرد !! زمرد که سبزه پس شما بخوانید یاقوت تا یکم حفظ ابرو بشه .
بازهم سپاسگزار دقت نظرتون هستم.

شاد باشید و سلامت @};- @};- @};-


نام: آتنا کیان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 12:41

نمایش مشخصات آتنا کیان سلام استاد
داستان را دوست داشتم خب دیگه شما استادید بایدم از داستانتون خوشم بیاد @};- @};- @};-
مثل همیشه زیبا وجالب بود
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
من که به اندازه خودم لذت بردم
موید باشید


@آتنا کیان توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 19:48

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام سرکار خانم آتنا کیان گرامی
خیلی خلی خوش اومدید . لطف کردید و صفا آوردید .
سپاسگزار لطف حضور و بزرگواری شما هستم . خوشحال شدم که داستان پسند شد.

دلتون گرم و سرتون سبز
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 14:16

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام بر استاد عزیز و بزرگوار
داستان بسیار زیبایی بود.
از تعطیلی کتابخانه و ریختن زباله و خشکی رودخانه و جادو و طلسم و خرافات و تعطیلی سینما و ...
نکات جالب و به روزی رو در یک داستان بیان فرمودید و من واقعن لذت بردم.
دست مریزاد استاد.
شاد باشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 19:52

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکار خانم اندیشه گرامی
خیلی خیلی خوشحال شدم از زیارت شما . و بسیار سپاسگزار لطف همیشگی شما هستم .
امید که روزی ریشه ی این خرافات کنده بشه . فرهنگ جامعه ارتقا پیداکنه .
لطفتان مزید سایه تان مستدام @};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 15:23

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام براستادباران دوست
عالی بودوخیلی زیبامشکلاتی ازجامعه روبه تصویرکشیدید،دستتون دردنکنه
جمله ی(ردپای آدم هایی که معلوم نیست به چه دلیل پای درگل ولجن فروکرده اند)روهم خیلی دوس داشتم.
شادیتان روز افزون@};- @};- @};-


@فاطمه مددی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 19:55

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم مددی گرامی سلام
سپاسگزار حضور مسرتبخش شما هستم . از اینکه داستان پسند شده و از عیبهای فراوانش دیده پوشی فرمودید خوشحال و متشکرم.
اصولا بعضی آدمها باید ردی از خودشون باقی بگذارند حتی با فروکردن پا در لجن!!!

سایه ی شما مستدام
پیشکش با احترام@};- @};- @};-


نام: سلمان ارژن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 15:53

نمایش مشخصات سلمان ارژن با سلام و درود به استاد گرامی آقای ناصر باران دوست عزیز ...
عالی عالی عالی بود
نقد بسیار زیبای آقای پیر مرادی عزیز ...
من هم با نظر آقای دولت آبادی عزیز موافق میشوم وبه احترام بر می خیزم ...
همیشه مانا و سالم باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@سلمان ارژن توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 18:17

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی استاد ارژن نازنین خوشحالم که بعد مدتها می بینمت.


@سلمان ارژن توسط عباس پیرمرادی Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 18:30

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
سلام جناب ارژن عزیز@};-


کجا تشریف دارین قربان؟

دلتنگتان بودیم.
مدت هاست که ما را به امان خدا رها کرده اید!

بی تعارف از حضور دوباره تان خوشحال شدم.

شاد باشید@};-


@سلمان ارژن توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 19:58

نمایش مشخصات ناصرباران دوست استاد و سرور گرامی جناب ارژن عزیز
این روزها سایت با قدوم شما صفایی تازه گرفته . و باعث مسرت دوستان شده . امید که حضور مهربان و همراهیتون دایمی و سایه ی شما مستدام باشه .
از لطف حضورتون و زحمت خوانش داستان و درج نظر نیز سپاسگزاری می کنم.

دلتون گرم و جانتون سلامت
پیشکش با احترام@};- @};- @};-


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 16:08

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر استاد باران دوست گرانقدر
نوشتن از دردهای جامعه واقعا جای تحسین دارد
ریشه ی تمام بدبختی ها در جهل است و بدتر از این بدبختیها
این است که تلاش های گسترده ای در جهت رفع جهل وجود ندارد
خسته نباشید


@منصور دیبا توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 20:01

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب دکتر دیبا عزیز سلام
از وقتی که برای خوانش داستان و درج نظر گذاشتید و همچنین از حضور محبت آمیز شما و از لطفی که فرمودید خاضعانه تشکر و قدردانی می کنم .
دعا کنیم جهل از این سرزمین ریشه کن بشه تا دنیا به آرامش برسه

سرتون سبز دلتون پرنشاط@};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 17:22

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بر عاقای معاون عزیز . خوبین میدونم . :)
عاقا دمتون گرم . حقیقتا داستان خوبی بود و تقریبا جوابی بود برای من که چن وقتی بود فکرم درگیر " برادران رمال " بود .
حقیقتا لذت بردم از اینکه زیرکانه نشون دادین وقتی که اسباب فرهنگ رو تو گونی بکنن ، خط خطی های عجیب با روش استفاده های محیرالعقول سبز میشن ! داریم کجا میریم ما ؟؟؟

نیم ساعته دنبال یه شعر خوب میگردم نیست که نیست . فقط اون شعر یاسر که میگه :

حلق خود را چهار پاره کنی
شعر تنها رسانه ات باشد

توی شهری که بی ادب شده است
ادبیات خانه ات باشد ...

اینو هم که خودتون بارها خوندین ! پ دلیلی نداره بنویسم دوباره !
عاقا دمتون گرم . مغزمو تا حدی راحت کردین .
دمتون گرم
دلتون به نشاط
سرتون سلامت
جف شیتونو میخوام .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 18:02

نمایش مشخصات فرزانه رازي ظاهرا عیده !
پ عیدتونم مبارک .
:D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 22:27

نمایش مشخصات ناصرباران دوست عید شما هم مبارک باشه متقابلا@};- @};-


@فرزانه رازي توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 22:27

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر سرکار خانم رازی عزیز
الحمد لله که خوبید و دل به نشاط! و جفت شیشتونم به راهه ! صد هزارمرتبه شکر !
از اینکه تشریف آوردید و داستانو مطالعه فرمودید هم منت سر بنده گذاشتید وهم بسیار خوشحالمون کردید اینم که می دونید اصلنم نیاز به توضیح نیس!
رمالی هم ظاهرا کار بدی نیس !! بدشو میگن که دس زیاد نشه !! اینم می دونید که دورهم جهت مزاح عرض کردم ولاغیر!
شعر هم که دست گلتون درد نکنه میدونم حوصلتون نشد همشو بگذارید خودم از طرف شما زحمتشو میکشم البت پاتون حساب می کنم . اینم که مثل روز روشنه!
خب میمونه چند شاخه گل که باید بنده پیشکش قدمتون کنم که اونم بعد همین شعر یاسرخان قتبرلو میچسبونیم و به خدا میپاریمتون تا به نشاطتون برسید@};

ادبیات خانه ات باشد
حلق خود را 4 پاره کنی
شعر تنها رسانه ات باشد
توی شهری که بی ادب شده است
ادبیات خانه ات باشد!!!

دستمالی سیاه برداری
چیزی از صلح و جنگ بنویسی
متناقض نمای غم باشی
زشت ها را قشنگ بنویسی!!

پیشگو باشی و بفهمانی
که غروب از طلوع معلوم است
به کجا می روم که در این راه
ته خط از شروع معلوم است ...!!

تلخ ، مثل همین که می نوشی
واقعیت برای غمگین هاست
فال من را نگیر .. میدانم
زندگی قهوه ای تر از این هاست !!

گفتی از غصه دست بردارم
از گل و عشق و خانه بنویسم!!
تو خودت را به جای من بگذار
با کدامین بهانه بنویسم!!

در سرم درد شب نخوابی هاست
درد شک می کنم به ... پس هستم !
افه ی شاعرانه ی من نیست
دستمالی که بر سرم بستم!!

دست بردار از سرم لطفا
حرف هایت فقط سیاهی داد
وقتی از من سوال می پرسند
تو جواب مرا نخواهی داد....!!

شعر تنها جوابگوی من است
بیست و پنج سال و این همه سختی !؟
مثل دالی بدون مدلول است
شعر گفتن بدون بدبختی !!!

حلق خود را 4 پاره کنی
شعر تنها رسانه ات باشد
توی شهری که بی ادب شده است..
ادبیات خانه ات باشد !!!
.
.
رفتم از چند مبداء معلوم
تا رسیدم به مقصدی مجهول
آخر عمر هم نفهمیدم
زندگی فاعل است یا مفعول!!!

@};- @};- @};- @};-


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 17:40

سلام برای آقای باران دوست عزیز
شهر برای من ملموس بود و همینطور جوی آب ...
حقیقت تلخ زندگی ما خدا پرستان همین است ، به خدا مشکلمان را میگویم و دست کمک به غیر از خدا دراز میکنیم .
خرافه تا بوده همین بوده ، گرچه در برخی موارد سحر و جادو کار خودش را کرد .
داستان زیبا بود و آن را دوست داشتم @};-
موفق و موید باشید
میلاد امام هشتم بر شما مبارک باد@};- @};- @};- @};-


@سید حسین توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 22:30

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیز جناب سید حسین سلام
بسیار خوشحالم از زیارتتون و همینطور سپاسگزارم بخاطر لطف فراوانتون و بخاطر قبول زحمت خوانش داستان و درج نظر .
و خرسندم که مورد قبول واقع شده و دعا می کنیم که تمام طلسمها بشکنند و بسوزند تا زندگی مردم آرامتر بشه !

عمرتون دراز و سلامتی تون پایدار @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 18:38

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

استاد زیبا سخن

واقعا لذت بردم

اول که داستان را دیدم گفتم یا حضرت عباس

ولی اصلا متوجه نشدم کی تمام شد بعد هم کمی دنبال بقیه داستان گشتم.

اما خرافه در هر فرهنگی وجود دارد .خرافه پرست ترین مردم دنیا انگلیسی ها هستند.

اما علت چیست ؟ وچه باید کرد ؟ خارفه ناشی از خلاء است

خلاء قدرت برای انجام کاری. وقتی این حالت پیش آید فرد
به طرف ما وراء طبعت می رود .
گرچه خود خرافه یک آرامش کاذب در افراد ایجاد می کنه ولی از نظر روان شناسی تا جایگزینی برای ان پیدا نکنی

افراد را نمی توان منع کرد چون خود خلاء روحی -روانی وخلاء قدرت موجب موجب افسردگی و...می شود

مثلا در بعضی از شهرهای ایران خرافه ی عملی قمه زنی
برای ریختن خون گناه وخون کثیف را داریم.برای از بین بردن

این خلاء جایگزینی انتخاب کردیم تحت عنوان انتقال خون
. که افرادی که می خواهند قمه بزنند وخون خود را دفع کنند برای ثواب بیشتر بیایند ومثلا یک واحد خون بدهند
والبته جواب داد.پس دوستانی که فقط گفتند خرفه است -بداست و...این کافی نیست باید برای هر خرافه ای دنبال جایگزین باشیم
داستانتان زیبا - دستتان طلا@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 21:52

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب دکتر فرازمند
ممنون از توضیحات خوب و بجای شما
بله دقیقا کشورهای انگلیس و همچنین آمریکاییها بسیار خرافه پرستند و روسها نیز شدیدا به فال قهوه و چای و تاروت معتقدند ...
خلاء و کمبود رو قبول دارم و نیز تلقین مثبت ناشی از فالگیری را ولی یه جای کار ما نسبت به اونها می لنگه...همونی که جناب باران دوست فرمودند درباره بسته شدن در کتابفروشیها...شبهای جمعه رستورانهای منطقه ما تا 2 شب پذیرای خانواده های گرسنه است ولی کدام کتابخانه تا 10 شب بازه و کدام کتابفروشی صف بسته می شه...
اصلا چرا باید زنان نزد فالگیرهایی اینچنین بروند که بارها خوانده ایم در صفحه حوادث که مورد تجاوز هم قرار گرفته اند ...حماقت همراه با خرافه اسفناکه وگرنه ما خیلی خرافه های دیگری هم داریم که در نوع خود بد هم نیستند و آرامش بخشند


و سپاس فراوان بابت این بحث خوب و جالب شما آقای دکتر@};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 22:43

نمایش مشخصات ناصرباران دوست بانو کبودوند پور سلام مجدد
سپاسگزار توضیحات مکمل بحث شما هستم . ممنون از لطفتون و بذل توجهتون@};- @};-


@رضا فرازمند توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 22:41

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب دکتر فرازمند عزیز سلام
امیدوارم که در کمال صحت و سلامت باشید
سپاسگزارم بخاطر وقتی که صرف خوانش داستان فرمودید و بخاطر درج نظر کارشناسی! هرچه باشد این کم و کاستی ها حیطه ی تخصص شماست و واقعا توضیحاتتون روشنگر و آموزنده بود . نکته ای که در تایید فرمایش شما باید عرض کنم مبانی نظری و تئوریک گرایش به خرافاته که در کشور ما از این جهت کمی تبیلغ میشه و از طرف دیگه علی رغم فراوانی وسائل ارتباطی و و انفجار اطلاعات عمق دریافتها و بینش فرهنگی در قشری از جامعه حتی علی رغم سواد و معلومات ممکنه پایین باشه و همین مسائل و نداشتن مطالعه ی عمیق و ریشه ا ی در مورد مباحث مختلف اجتماعی و بعضا دینی باعث گسترش برخی خرافات در هر شکل حتی در شکل بعضی شاخه های عرفان میشه ! در مرد قمه زنی بنده از نزدیک با گستره ی مسائل مربوط به ان به طریقی خیلی ملموس آشنا هستم و میدونم که تعدادی از مردم در صفهای طولانی برای اهدا ء خون می ایستند اما میشناسم کسیانی را که قمه می زنند بعد برای اهدا خون می روند! و جمعیت زیاد و رو به تزاید قمه زنان را نیز دیده و می شناسم! جایی از کار که بنده نمی دانم کجای کار است میلنگد و کار فرهنگی در این زمینه هر چقدر انجام شود کم است !!

بازهم از حضور ارزشمندتون سپاسگزارم@};- @};- @};-


نام: آرش شهنواز کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 19:34

نمایش مشخصات آرش شهنواز سلام جناب باران دوست عزیز. عالی بود استاد. دستمریزاد @};-


@آرش شهنواز توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 22:44

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام های فراوان حضور استاد گرامی جناب شهنواز عزیز
منت گذاشتید تشریف آوردید . خیلی از لطف شما سپاسگزارم . . عالی نظر بلند شماست !

سرتان سبز و دلتان خوش @};- @};- @};-


نام: ماهان لایقی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 20:27

نمایش مشخصات ماهان لایقی سلام - انگشتری زمرد که خارج شد از انگشت زن و حلقه ای که وارد انگشت-اش شد . و جای دندان کرم خورده ی پیرمرد بر گونه های زن . هر شب هر شب .

جز آن بوی مقدّس ِ پیرمرد خنزرپنزری ...


@ماهان لایقی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 22:51

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر ماهان لایقی عزیز
بگذریم از ان بوی مقدس در پس زمینه و از جای دندانهای کرم خورده ی پیرمرد بر بر صورت لکاته !!
دلمان کباب آن ذغال ناب شد
دلتان به نشاط

سپاسگزار لطف شما هستم @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 00:37

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 05:33

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام دوست عزیز
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 11:09

۳۵ در ۷ سانتیمتر نوشته بشه بهتره چون همیشه طول در عرض :D حالا اینا رو بیخیال. :D سلام استاد. این چه مشکلی من دارم تا میام داستانتونو بخونم یه کار برام پیش میاد ?:-s داستان تا همون سانتی متر خوندم. برم برمی گردم. :-s اما عجب داستان پر رمزی نوشتیدا شروعش عالی:D برمی گردم @};-


@مریم مقدسی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 16:20

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام متین بانوی مقدس
لابد هر کاری حکمتی داره . گیرم حکمتش هنوز کشف نشده باشه ولی در پیش اومدن کار برا سرکار علیه هم حتما حکمتی هست
این سختگیری دبیر ریاضیاتی برام خیلی آشناست
چشم
35در7


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 12:25

سلامی دوباره.
خب داستان زیبا و بامعنایتان را خواندم و بیشتر به استادی شما پی بردم. چقدر زیبا ابتدا و انتهای داستان را هم معنا کردید و تکمیل کننده هم بود در ابتدا شخصیت داستان برای خریدن کتاب که البته راویی اعلام می کند آن هم یک جلد یعنی آگاهانه به سراغ کتابی می رود و این روشنفکری و اندیشه شخصیت را نمایان می کند به بیرون می رود و هم برای پیاده روی! خب چه نیازی بود نویسنده از پیاده روی هم بگوید و بنظر مهم نمی آید. اما این پیاده روی خود نکته اساسی است که نویسنده عزیز در تصویر داستانش گنجانده است. شخص برای فهمیدن به کتاب روی می آورد و البته این شخص باید آدم دانایی باشد که با گشت و گذار در پیرامون خود می خواهد اطلاعات کسب کند و به پیاده روی می رود می داند همه اطلاعاتش را نمی تواند مختصر به کتاب خوانی کند و به دنبال راز های بزرگ در اطراف خودش می گردد. اگر اینطور نبود انقدر دقیقا رد پای آدمها در گل و لجن رودخانه را بررسی نمی کرد ? و شاید آن کاغذ را نمی دید تا برایمان داستانی شود. ( البته من می دونم شخصیت هیچکار است و نویسنده خود آدم دنیا دیده و دقیقی است. :) ) می توان گفت نویسنده با نوشتن پیاده روی بعد از گفتن کتاب خریدن شخصیت داستان را مشخص می کند که از چه نوع تیپی است.
نمی خوام همه داستان را باز کنم اما انتهای داستان هم شگفت زده ام کرد و به اینکه نویسنده هنرمندانه با نشان دادن لبخند شخصیت داستان ابتدای داستان را به انتهای داستان دوخته برایم بسیار هیجان انگیز بود همانطور که گفتم شخصیت داستان نماد یک انسان دنیا دیده است و او فقط کتاب نمی خواند که فقط خوانده باشد. او یک کتاب انتخاب می کند از روی آگاهی ، بعد به پیاده روی می رود و بعد وقتی آن دعا را می یابد آن را به همان شکل آنجا رها نمی کند بلکه آن را مخدوش می کند و لبخند معنا دار می زند! او با مخدوش کردن آن کاغذ در واقعه جامعه را از افکار آلوده پاک می کند و آن لبخند نیز روشنفکر بودن شخصیت را دوچندان می کند.
سپاسگزارم که برایمان می نویسید و من خوشحالم که شما در این سایت حضور دارید.
داستان عالی بود و موفق باشید. @};- @};- @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 16:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام مجدد خدما شما
از اینکه تشریف آوردید و وقت عزیزتون صرف خوانش داستان شد سپاسگزارم . و خیر مقدم عرض می کنم خیلی خیلی خوش آمدید !
از بابت شرح و بسطی که بر داستان نوشتید هم باید آفرین عرض کنم به هوش سرشار و چشمان تیز بین شما که نکات مختلفی را بادیدی متفاوت نگاه فرمودید و آن را آشکار کردید .
فقط تو قسمت پیاده روی شاید راوی آدم دنیا دیده و یا روشنفکری باشه اما نویسنده را گمان نمی کنم چندان دنیا دیده باشه اما خب پا به سن گذاشته و پیرمرده تا اونجایی که بنده میشناسمش بقیه شم که خدا میشناسه!!
و همچنین بسیار سپاسگزار لطف همیشگی شما هستم و برای شما تندرستی و روز و روزگار ی خوش و خرم آرزو می کنم .

سرتان سبز و دلتان خوش @};- @};- @};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 13:15

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت درود
پس بوی تریاک خالص خوش میباشد ها؟;)
جمله اخرتون زیبابود ولی عاقبت راوی میتونست جذاب تر باشه
که اگر عاقبت او متفاوت میشد دیگر جمله پایانی زیبانمیبود
درکل بیخیال روده درازی ما...
قلمتان بران
روی (ر)تشدیدبزارید


@اذرمهرصداقت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 16:40

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر آذر مهر خانم صداقت (راضی)
به!به! چه عجب از این طرفا ؟خیلی خیلی خوش تشریف آوردید .و منت گذاشتید بر سر داستان
تشکر فراوان حضور شما بخاطر قبول زحمت خواندن داستان بخصوص که قواره ی چندان کوچکی هم نداشت و از این بابت شرمنده ام قویا!!:">
کل داستان و جمله ی اخرشم قابل شمال را نداره
در ضمن من یادمه یه داستان نیمه کاره دارید !
وخیلی خیلی هم از حضورتون تشکر مجدد می کنم.
و به خدا می سپارمتون .

به امید شیرینی قبولی کنکور @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 13:43

نمایش مشخصات همایون طراح از سطح خرافه این زبانم نگذشت... یک صدای الکی!

داستان سه ضلع دارد.
یک ضلعش را جهل و نادنی تام در بر گرفته که می توان به شخصیت زن داستان اشاره کرد. محصول فقر چه مالی چه فرهنگی و چه اجتماعی چیزی جز جهل و نادانی نیست. همانطور که محصول جهل و نادانی فقر است! ( زن انگشتری در دست ندارد )

ضلع دیگر جهلی ست که در واکنش جهل دیگری اتفاق می افتد و به واقع محصول جهل و نادانی اول جامعه ست. می توان نامش را فرصت طلبی گذاشت! فرصت طلبی هوشمند و زیرک که با دست گذاشتن روی جهل و نادانی جامعه و نقطه ضعفشان که همواره در این جامعه ( و داستان ) مذهب است دکانی وسیع برای خود باز کرده و از آن نان و شهوت میخورند! پاسخ هر نیاز و مشکلی را با مذهب و آن هم از نوع خرافی اش می دهند :

به پاسخ های مرد نگاه کنیم:

- مشکلی نیست هر قفلی کلیدی داره بحول الله
- انشاالله درست میشه

و ضلع سوم که مربوط به راوی ست همان ضلع شاید بیدار و آگاه و یا همان روشنفکر جامعه است. قشری که هر روز را به دنبال کتاب و سینماست! غافل از اینکه تمام کتابفروشی ها و سینماهای شهر را بسته اند! تازه نه آبی پیدا می کند و نه بادی! همه چیز را بهم ریخته می بیند. بعد معترض گونه ی این قشر عمیق و زیبا تصویرسازی شده است. به خصوص آنجا که راوی پلاستیک و بطری و خس و خاشاک و لباس مندرس و پوست آجیل مشکل گشا در آب می بیند. این تصویر چیزی جز اعتراض نیست. اعتراض به پر شدن زشتی ها به جای زیبایی ها ( آب ). پوست آجیل مشکل گشا نشانه ی خرافات است. لباس مندرس نشانه ی فقر و بیهودگی ست. بطری های پلاستیکی و شیشه ای لذت ها و ایده آل های حباب گونه و شکننده را نشان می دهد. و خس و خاشاک به جهل ، رکود و عریانی فکر و اندیشه اشاره دارد.

و در نهایت می بینیم که این سه ضلع همچون اضلاع یک مثلث در مقابل و کنار یکدیگر نشسته اند! و این درد است...

سپاس از داستان خوب و زیبایتان

امید که سبز باقی بمانید...


@همایون طراح توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 16:54

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیزم همایون طراح گرامی سلام
از دیدنتان بسیار خوشحال شدم . ممنونم که منت گذاشتید و تشریف آوردید .
از بابت خوانش داستان و از شرح و بسط و نقدتون بر داستان که همیشه متفاوت و تاثیر گذار و موشکافانه بوده و هست ، یک دنیا تشکر عرض می کنم .
از بودن در کنارتان در این سایت افتخار می کنم .
سه ضلع مختلف مثلثی که داستان حول آن شکل گرفته و بسط پیدا کرده از چشمان تیز بین شما دور نمانده و به ناگفته های مهمی که به زبان اشاره از آنها گذشته بودم خیلی خوب و حتی بهتر از خودم اشاره کردید .
ممنون بخاطر همه چیز بخصوص بخاطر همراهی ها و لطفهای بی دریغتون .

سرتون سبز و دلتون گرم @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 18:23

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر جناب باران دوست عزيزم.
بزرگوار موضوع داستانتون بسياااار عالي بود!
خرافات، دعا نويسي...
بسيار زيبا و شايسته تحرير كرديد!
لذت بردم جناب از جمله جمله ي داستان زيباتون!
همه چيز عالي بود ؛ نوع نگارش، لحن بيان، اشاره ي زيركانه موضوعات خاص در لابه لاي داستان از جمله كتاب فروشي هاي تعطيل شده رودخانه ، طبيعت، وتبديل زندگى گرم. ناب ب زندگى خاكسترى.
با خط ب خط داستانتون ب من لذت و كيف و ذوق بيان شما القا شد.
جناب باز هم كار خودتونو كردين ، ك من اين جمله رو پنج باره باز گو كنم.
هنوز هم ب شما ميبالم!
انديشه هاتون مانا.
همايون باشيد


@شيدا سهرابى توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 23:07

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم سهرابی گرامی درود بر شما
از اینکه لطف و بزرگواری فرمودید و جهت خوانش داستان تشریف فرما و باعث افتخار و خرسندی بنده شدید تشکر و قدردانی می کنم .
بازهم مثل دفعات قبل تاکید می کنم اگر زیبایی وجود داشته باشد در نوع نگاه شما به داستانه و بسیار خوشحالم از اینکه این نوشته ی ناقابل مورد توجه شما قرار گرفته .
همچنین از قبول زحمت درج نظر محترمتان نیز سپاسگزاری می کنم .

لطفتون پاینده
سایه ی شما مستدام
پیشکش با احترام@};- @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 00:59

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای باران دوست گرامی
امیدوارم بعد از خوندن دعای داستان شما طلسم نشده باشم ;) ;) ;) ;)
داستان بسیار خوبی از شما خوندم به خاطر پرداخت عالی که داشت .شخصیت پردازی خوب و طرحی که برای اکثر مردم کشور ما قابل لمس است.
صحنه ای که زن رو پیش فالگیر میبرید و محیط اونجا رو توصیف میکنید عالی بود
اقای باران دوست تو زبان معیار برای نوشتن داستان از کلماتی استفاده کنیم که برای مخاطب قابل لمس باشه مثلا اون چیزی رو که میگیم اما تکیه به زبان نوشتار مثلا
برمیخیزم ؟چرا راحت تر با مخاطب ارتباط بر قرار نکنیم ؟
بلند میشوم
سپاس از شما @};- @};- @};- @};- @};-
این دفعه پایان داستان رو دوست داشتم :)


@ زینب ارونی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 09:39

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم زینب ارونی گرامی سلام
بسیار از زیارت شما خوشحال شدم . و سپاسگزار لطف حضورتون هستم . ممنون که داستان را خوندید و سپاس بخاطر نقد و نظری که نوشتید .
وقتی شما نمره ی خوب به داستان بدید باید خیلی خوشحال و ذوق زده باشم . شاید این هم از آثار همان طلسم دعا باشه;)
خوشحالم که ایرادها کمتر شده و داستان مورد توجه شما قرار گرفته .

در مورد نکته ای که تذکر کاملا به جا و منطقی فرموده اید هم به دیده منت . و منون بخاطر دقت نظرتون .

تندرست باشید و پاینده
پیشکش با احترام و ادب @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 01:04

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ارادت . دلم تنگ شده بود برای اهالی داستانک ؛ و نیز برای سرور ارجمندم حضرت باران دوست .
تصاویر زنده و موثرند . اطلاعات در مورد شخصیت داستان ، وسیع . درون مایه هم خوب . شروع داستان جذاب . و پایانی تامل برانگیز . زنده باشید و برقرار استاد گرامی .


@حمیدرضا محدثی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 09:45

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست و سرور گرامی جناب محدثی عزیز سلام
عزیز خیلی کم پیدا اید و از این جهت دل بنده و اهالی سایت برای شما و داستانهای وزینتون تنگ شده .
به هر روی خوش برگشتید و باعث مسرت خاطر شدید. امید که به زودی شاهد کارهای جدید شما باشیم.
سپاسگزارم بخاطر لطف حضورتون و شاگردنوازیی که فرمودید مثل همیشه ، و چشم به روی کاستی های فراوان داستان بستید .

جناب لطفتان مزید و سایه تان مستدام !
انشاالله که در پناه حق تعالی در کمال صحت و سلامت باشید .
@};- @};- @};- @};-


نام: سارا اسماعیلی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 10:56

آخی الهی بمیرم به انگشتر اکتفا کرده پیرمرد خداشناس!
ایشان زاینده رود یا به قول خودتان خشک رود هستند دیگر مگر نه؟ :)
جالب بود استاد @};- :)


@سارا اسماعیلی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 14:24

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام سرکار خانم اسماعیلی
سپاسگزارم از لطف شما
الهی مادرش بمیره پیرمرد خدا شناس!!
بعله ایشان خود زاینده رود و به تعبیری خشک رود این روزها می باشد !!:"> :-/
ممنون که تشریف آوردید

شاد باشید و سلامت @};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 19:57

نمایش مشخصات سارینا معالی سلووووم جناب باران دوست عزیز@};-

ایام به کامه اقا؟اوضاع فاز و نول چی؟

اقا دیر اومدیم فکر نکیند حواسمون به داستان شما نبودااا!!!!!!

اقا تقصیر این سرعت لاکپشتی اینترنت :( ادم رو از کامنت گذاشتن فراری میده اقا:(
داصطانطون رو خاندیم و میگوییم داصطان ظیبایی بود!
غلم شما رو دوثط دارم و بنابرین داشطه باشین گل رو@};- @};- @};-
خوشمم نمیاد کثی غکر کنه من ثواد ندارم!!!دلمم نمیخواد فکر کنید من مرظ دارم!!!
فاظطون نول
روضتون شیک
خاصطه حاطون طصلیم
@};- @};- @};- @};-


@سارینا معالی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 6 شهريور 1394 - 13:18

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلوممم
خیلی خوش آمدید
چون من در سفرم و همون حوالی شما! درک میکنم سرعت اینترنت و همچنین کامنت گذاردن با گوشی فاجعه ای بس دردناک وجانگزاست و به همین دلیل :
ارز میکنم هیچکص جرات نداره بگه شوما بیثواطید چون در این ثورط خودش بیثواطه
شاد باشید
گل گل گل گل


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 01:46

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام برادر
عالی
یکی از بهترین های شما بود استاد
بسیار حظ بردم...
گفتنی ها را دوستان گفتند و البته سمبلها بسیار واضح و خوب چیده شده بودن
بازم ممنون


@محمد اکبری هشترودی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 6 شهريور 1394 - 13:22

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب دکتر هشترودی سلام
خیلی خیلی از زیارت شما خرسندم . و تشکر میکنم از لطفی که به بنده و داستان داشتید و از اینکه بهه دیده ی اغماض به معایب کار نگریستید.
روزگارتان خوش ایام بکام


نام: نسترن عابدی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 02:57

نمایش مشخصات نسترن عابدی باورتون نمیشه آقای باران دوست،عده ای از مردم ما میلیون میلیون خرج رمال و فال گیر و طلسم و جادو می کنن ،و اتفاقا نسبت به این بزرگواران تعصب دارند و باورشون می کننداستانتون خیلی جالب بود،مفتکی فیض بردیم:"> :) @};- @};-


@نسترن عابدی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 6 شهريور 1394 - 14:33

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام سرکار خانم عابدی
سپاسگزارم از لطف حضور و قبول زحمت خوانش داستان و در ج نظر
دقیقا این قشر از آدمهای معتقد و مرید پروپا قرص رمالی و طالع بینی کم نیستند ود طبقات مختلف جامعه ازن حرفه طرفدار داره فقیر و غنی.

لطفتون پاینده فیض مفتکیتون همیشه برقرار و کیفتون دایم کوک
@};-


نام: میثم رسولی زاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 6 شهريور 1394 - 13:03

نمایش مشخصات میثم رسولی زاده سلام آقای باران دوست عزیز...
داستان جالبی بود...
مشگل گشا، اسم جالبی هم برای داستان شما بود...
امیدوارم موفق و پیروز باشید


@میثم رسولی زاده توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 6 شهريور 1394 - 14:36

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام جناب آقای رسولی عزیز
از لطف شما دوست هنرمند سپاسگزارم .
جالب دید و نظر بلند شماست

سرزنده باشید


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 6 شهريور 1394 - 15:16

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب باران دوست
داستان روان و بسیار زیبایی بود
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 7 شهريور 1394 - 05:59

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام جناب شعیبی گرامی
سپاسگزارم از شما بخاطر لطف همیشگیتون
سلامت باشید


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 شهريور 1394 - 11:32

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي باران دوست عزيز@};-
دستتون درد نكنه! يكي از بهترين داستانهايي بود كه از شما خوندم: هم از نظر فرم، هم از نظر محتوا و هم از نظر پرداخت@};- @};- @};-
ممنون به خاطر اين اثر فاخر@};-
در پناه حق باشيد@};-


@م.فرياد توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 18:54

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر شاعر فرهیخته ی شیرین گفتار جناب م . فریاد
خوشحالم از زیارت شما . و ممنونم از لطفی که به بنده داشتید .
باعث خرسندی است اینکه داستان مورد خوانش و پذیرش شما قرار گرفت.

لطفتان زیاد سایتان مستدام@};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 شهريور 1394 - 19:37

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر جناب باران دوست خوشقلم
این از اون داستانهایی بود که هم داغ دل خیلی از ماها رو تازه می کرد و هم افسوسی همراه خواندن برایمان به داشت که چرا ما چنین خاطراتی داریم که باید از آنها داستان بسازیم!
برای شما این کاغذ واقعیت داشته و برای من سراغ دعانویس رفتن در دوران کودکی که تصویرهایی رو که ساخته بودید تا حدودی برام زنده می کرد!
عالی بود چون به زیبایی به درد حذف کتاب و هنر از جامعه ما در برابر مقاومت خرافات اون هم توی این دوره از تاریخ به زیبایی اشاره کردید.
:) @};- @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 18:52

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیزم جناب حشمتی فر گرامی
سلام
خوشحالم از زیارت شما . همیشه منتظر شما و نظراتتون هستم.
از اینکه داستان تداعی زشتی های جامعه را می کند متاسفم و از اینکه مورد پسند واقع شدئ خوشحال.


لطفتون پاینده
سرزنده باشید @};- @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 16:45

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام استاد
داستان زیبا و خواندنی بود
بسیار عالی


@آرمیتا مولوی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 18:50

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم مولوی سلام
خوشحالم از زیارت شما و ممنونم از لطفتون

پاینده باشید @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.