معجزه گر2


باور کن این دختر از رنجی که می بره خوشش میاد! اصلن این درد انگار بردتش تو خلسه !
این را دکتر اردلان می گوید و بعد با صدای خوشی می زند زیر آواز و می خواند:
آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده‌ست
تا روز بر دیوار ما بی‌خویشتن سر می‌زده‌ست
چرخ و زمین گریان شده وز ناله‌اش نالان شده
دم‌های او سوزان شده گویی که در آتشکده‌ست
بیماریی دارد عجب نی درد سر نی رنج تب
چاره ندارد در زمین کز آسمانش آمده‌ست
***
دکتر اردلان که تماس گرفت ، ترس آوار شد روی دلم .
گفت: این دختر دکتر شد ،مشاور شد،اما مشکل خودشو نتونست حل کنه...
یادم آمد که داروهایش را نمی خورد .باید به دکتر اردلان می گفتم که از بچگی همینطور بوده ! آن روز که سرما خورده بود یک هفته ی تمام در تب می سوخت و هر وعده کپسولهایش را کنار گلدان زیر خاک کرده بود . بعدها که خاک گلدان را عوض کردند فهمیدند .
باید می گفتم خیلی کنجکاو است آن روز که موهایش را خرگوشی بسته بودند و انگشتش زیر زنجیر دوچرخه گیر کرد و زخمی شد رفته بود دوچرخه اش را خودش تعمیر کند و هنوز جای بخیه ها روی انگشت کوچک دست چپش مانده .
بوق ممتد باعث شد بفهمم تلفن قطع شده و من نه صحبتهای دکتر را کامل شنیده ام و نه جوابی به او داده ام... باید خودم می رفتم کیلینک و می دیددمش .
**
درست است که خیلی دیر پیدایش کردم ! اما از همان لحظه که به شکل یک جفت چشم سیاه درشت با مژه های بلند برگشته که مدام پلک می زد ، پشت یک کتاب قطور پیدایش کردم ، کتابی که دستهایش توان نگه داشتنش را نداشت ،در همان اتاق سرد و نمور آنطرف آن حیاط دنگال ، احساس کردم که خیلی وقت است می شناسمش . خیلی هم خوب می شناسمش حتی بهتر از خودم خودم را !
آن روزها تب نرم افزار و سخت افزار بالا گرفته بود . و او می توانست برای تمامی سوالهای بی پاسخ ، پاسخی پیداکند .ویندوز های کهنه را پشت ورو می کرد ،وصله می کرد . رفو می کرد گاهی حتی اگر خیلی چرک وویروسی شده بودضد عفونی می کرد و می شست و پهن می کرد روی بند پشت پنجره ی همان اتاق که داده بود پرده های ضخیمی جلویش گرفته بودند تا نور چشمهایش را اذیت نکند ، تا خشک شود. و در همان حال پشت مانیتور پنهان می شد و با صدایی رسا ،نرم افزارهای پیچیده را به سادگی آب خوردن تدریس می کرد !
کیفش آجیل مشکل گشا بود! از داخلش همیشه بوی خوش عطر فتوریتی اصل می آمد وداخلش پر بود از طیف گسترده ای از رژلب و خط و سایه ی چشم موچین و ناخن گیر ،باریکه کاغذهای برچسب دار که رویش شعرهای سپید نوشته بود . ست قلموهای آبرنگ انواع مدادهای طراحی ونقاشی با درجه ی سختی متفاوت، نان خامه ای و مسقطی و کیک تولد با شمع 46 سالگی ، سوپ قارچ شکلات تلخ 99درصد پیچ گوشتی های دوپخ وچهارپخ ،حتی انبر سوکت زدن و کابل شبکه ! هیچوقت نمی دانست هرکدام دقیقا کجای کیف هستند . این بود که وقتی چیزی لازم داشتیم کیف را وارونه می کرد روی میز و بعد محتویاتش را یکی یکی نظم می داد و دوباره می چیدشان داخل کیف .
انگشتهای باریک و بلندش که به او گفته بودند به درد نوازندگی می خورد گره گشای خیلی از مشکلات بود . از عبوردادن نخ از سوراخ سوزن برای چشمهایی که کم سو می شد، تا جفت کردن دوازده رشته سیم نازک رنگی برای فروکردن در سوکت !
اصلن تعجب نکرده بودم از اینکه کلاغهارا دوست دارد ! یا مثل کمال الملک گل و مرغ می کشد . اوریگامی بلد است و با آن شعبده می کند .یا تخم مرغهای شب عید را با بته جقه و طرحهای اسلیمی نقاشی می کند ! اینها که مثل روز روشن بود . اما این همه ی معجزاتش نبود معجزه ی اصلی اش این بود که کلمات را طوری بهم ببافد که زیباترین تابلو فرشهای جهان را با آن خلق کند . رج می زد با کلمات و شعر می گفت وبقول حبیب پرده های عمودی می بافت . ومن دفترچه هایش را می گرفتم که در رفتگی های دلم را با آن رفو کنم . و همان سالها سر سیاه زمستان خودم را لابلای صفحات دفترچه ی یادداشتش گم کرده بودم!
آن روزها می آمد می نشست ور دلم! و از آسمان تا ریسمان حرف می زد . از جنس پارچه ای که برای مانتوی عیدش قرار بود بخرد و رنگ مویی که به آن مانتو می آمد. تا مدل فشنی که روی موهای دخترش می نشست تا آخرین ورژن نرم افزارهای گرافیکی .
برای مهمانی های عید و تزیینات سفره ی هفت سین برنامه داشت.یکبار از داخل کیفش اسکناس های تا نشده بیرون آورد .تا برای عیدی دادن پول نو دم دستمان باشد. ساعتها می نشستیم و راجع به میهانی فامیلی و ژله هایی قلبی چند رنگی که باید درست می کرد حرف می زدیم و همیشه موقع خدا حافظی خیلی حرفها مانده بود که نزده بودیم!
آن روزها من گریه می کردم . به سادگی افتادن برگی خشک از درخت، و او می خندید. مشکل ما این بود که او نمی فهمید چرا من گریه می کنم و من نمی فهمیدم چرا او میخندد .
یک روز که با هم مادربردهای بد حال و سکته کرده را وصله پینه می کردیم و دور وبرمان پر بود از سیستمهای نو وکهنه و کابلهای شبکه ی کت5و کت6. وقتی سرم را تا گردن داخل کیس یک کامپیوتر فرو برده بودم . گفت :
تصمیم دارم عاشق بشم !
و من چنان از این حرف تعجب کردم که موهای سرم زیر فن سی پی یو گیر کرد و جلوی سرم تاس شد !
با صدایی که بیشتر شبیه داد زدن سر جالیز بود پرسیدم:
عاشق؟!
گفت: می دونی! زندگی بدون عشق و هیجان به لعنت شیطون نمی ارزه
هیجان!؟
حتی وقتی همه چیه زندگیت جوره عشق که تو زندگی نباشه ، هیچ سازی با ریتم قلب آدم کوک نمیشه .اینه که قلب آدم ریپ می زنه کند میشه و مغز آدم میشه عین سی پی یویی که فنش سوخته باشه و مدام هنگ میکنه ! و آدم از تک و تقلا میفته اینه که بهش میگن انرژی منفی همونی که من الان پر شدم ازش !و میدونی حاصلش چیه؟! بی حوصلگی خمیازه وساعتها خوابیدن به ضرب قرص های رنگ و وارنگ و پژمردن در عنفوان جوانی .
گفتم عشق اونم تو این فصل سرما سر سیاه زمستون ؟!
آره تصمیم گرفته ام عاشقیو تجربه کنم!
تجربه ؟!مگه تعمیر دوچرخه اس؟
گفت تا فردا ساعت 10بهت فرصت میدم که یکیو پیدا کنی که منو عاشق خودش کنه وگرنه میرم خِر اولین مردی که سر کوچه دیدمو میگیرم و بهش میگم وایسا اینجا تا من عاشقت شم!
مرد سر کوچه؟!
گفت آره اولین مرد!
و قاطعیت من را در مخالف که دید سلاح استراتژیکش را به کار گرفت . با چشمهای سیاهش زل زد توی چشمهایم و در سکوتی طولانی من نگاهش کردم و او مرتب با سرعت پلک زد و سکوت یعنی رضایت ؟!
و در سکوت و رضایت او ونارضایتی من ، دفترش را پهن کرد و چندین شخصیت طراحی کرد !
گفت خوبه اول اتود بزنیم شاید یه چیز درس و درمون ازش بیرون اومد .
گفتم: اینکه اینا همه دراز و لاغرند با دماغهای عقابی برگشته که میشه پشتش رختخواب پهن کرد! اونارا از شخصیت خارج میکنه اینایی که تو خلق می کنی تیپ هستند !
و نشست و با جزییات شخصیت پردازی کرد ! چندین شخصیت نادرکه همگی حبیب بودند و همگی شاعر و همگی عاشق ...
و از همانجا صعود کردیم به شهر عشق و عاشقی هایش با مردهایی تماما قد بلند که همگی با شتر می آمدند در داستان و می رفتند و تخصص همه شان بافتن پرده های عمودی مقابل دل آدم بود .
و او سرود و من نوشتن را تمرین کردم. او سرود و من قافیه هایش را مرتب کردم . او سرود و من داستان نویس شدم و دیگری داستانخوان! می نوشتیم و می سرودیم و ویرایش می کردیم و همان سال هزاران صفحه بر کتاب عاشقانه هایی از جنس بلور افزوده شد . و کلمات دیوار شد و دیوارها سد و من گمش کردم پشت سدی از کلمات . کلمات نوشته شده ونانوشته و تنها دلخوشی ام این بود که هیجان زندگی اش را پر کرده است.
و من اغلب سر گرم کامپیوتر های فرسوده بودم ، به خیال خام اینکه جایگاهم محفوظ است و نفهمیدم در این رفت و آمدها کدامشان دلش را برداشت زد زیر بقلش و رفت !
یک روز سرد که پای آدم تا زانو در برف فرو می رفت . وسط صحرای سرتاسر سفید و یک دست ، زیر یک درخت چنار لخت که کلاغها بالایش از سرما به سگ لرز افتاده بودند و از نوکهای سیاهشان برف سفید می چکید . پالتو و شالگردن و دستکش هایش را بیرون آورد، وسط برفها گذاشت و دورش آنقدر پایکوبی کرد که زمین زیر پایش یک متر فرو نشست و وقتی برگشت خانه چند سال بیمار بود . نه چیزی می خورد و نه چیزی می گفت فقط تکرار می کرد دهم اردیبهشت مبعوث می شود و معجزه ای نادر اتفاق می افتد .
**
فرهاد بومش را گذاشته بود مقابلش و نشسته بود روبرویش روی یک چهار پایه ی کوتاه با دست و صورت و لباسهای رنگی شده و می خواند :
چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او
دستم بهل دل را ببین رنجم برون قاعده‌ست
صفراش نی سوداش نی قولنج و استسقاش نی
زین واقعه در شهر ما هر گوشه‌ای صد عربده‌ست
نی خواب او را نی خورش از عشق دارد پرورش
کاین عشق اکنون خواجه را هم دایه و هم والده‌ست
گفتم دکتر تو مثلا وردست می خواستی ؟ خودت گفتی که بهش نیاز داری ! این چه وضعیه . الان این دختر اینجا درمانگره یا بیمار!؟
سرتا سر راهرو را تا اتاق 405با دکتر قدم می زنیم . سجاد دنبال ملکه ی مورچه هایش می گردد و شاهو بالای درختی خودش را دار زده است .
کنار تخت بیمار نشسته روی صندلی و به دیوار روبرویش خیره شده است .مرا که می بیند می ایستد و با صدایی محزون می گوید . گفته بودی که معجزه می کنی اما نکردی؟!
**
دستش را گرفتم و بردمش دانشگاه نشاندمش سر کلاس های مشاوره گفتم : اگه کسی بتونه درد تورا درمان کنه بی شک اون شخص خود تو هستی .
گفتم شاید سرش گرم کتاب ودرس ودکترای مشاوره شد و دست از این عشق وعاشقی برداشت!و آمد سرخانه و زندگی اش.
رفت و نشست سرکلاس و کلاس و درس و دانشجوها و اساتید همه عاشق شدند . نیمکت های حیاط دانشگاه، درختهای زیتون و کلاغهای سیاه مهاجر عاشق شدند .
برای کارورزی و کار روی پروژه اش به دکتر اردلان معرفی اش کردم .
روز اولی که رفت بیمارستان، شاهو و فرهاد و سجاد و دکتر و پرستار و هرکس آنجا بود و آنجا کار می کرد عاشق شدند . این بود که یک روز که گمانم روز دهم اردیبهشت بود و بردمش سر فلکه ی پمپ بنزین و سوار مینی بوس آبی رنگش کردم گفتم برود به همان ده کوره ی برفگیری که ده سال قبلتر آنجا معلم بود . همانجا که هنوز و همیشه معلم نیاز دارد .
و رفت اما کیف سیاه و سنگینش را جا گذاشت توی اتاقم ...
اردلان چایی سرد شده را جرعه جرعه نوشید و استکان را داخل سینی گذاشت و سبیلهای سفیدش را با پشت دستش پاک کرد . سیگار اسی بلاکش را از جیب روپوشش بیرون آورد و تعارف کرد یک نخ برداشتم و زیر لبم گذاشتم . فندک طلایی را ازجیبش بیرون کشید و سیگارش را روشن کرد و داد دست من دود سیگارش را حلقه حلقه بیرون داد و گفت:
این فندکو یه شب که کیشیک ایستاده بود و داشت سیگار می کشید ازش گرفتم حتی این پاکت سیگارم مال اونه.
و با صدایی آرام خواند:
گفتم خدایا رحمتی کارام گیرد ساعتی
نی خون کس را ریخته‌ست نی مال کس را بستده‌ست
آمد جواب از آسمان کو را رها کن در همان
کاندر بلای عاشقان دارو و درمان بیهدست
این خواجه را چاره مجو بندش منه پندش مگو
کان جا که افتادست او نی مفسقه نی معبده‌ست
تو عشق را چون دیده‌ای از عاشقان نشنیده‌ای
خاموش کن افسون مخوان نی جادوی نی شعبده‌ست
ای شمس تبریزی بیا ای معدن نور و ضیا
کاین روح باکار و کیا بی‌تابش تو جامدست
***
پ ن: برای امام بابا
پ ن: شعر از مولوی دیوان شمس

14مهر ماه 1395
ناصر کریمیان


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

25

ابوالحسن اکبری ,م.فرياد ,آزاده اسلامی ,سارینامعالی ,فرزانه بارانی ,کبرا قامتی ,بهروزعامری ,شيدا سهرابى ,کتایون صهبایی لطفی ,عباس پیرمرادی ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف . محمدی ,م.ماندگار ,زهرابادره (آنا) ,زهرا بانو ,مریم مقدسی ,"صابرخوشبین صفت" ,ف. سکوت ,فرزانه رازي ,شهره کبودوندپور ,محمد علی ناصرالملکی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,پرویز ایمانی ,همایون طراح ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (18/7/1395),ابوالحسن اکبری (18/7/1395),عباس پیرمرادی (18/7/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (18/7/1395),زهرا بانو (18/7/1395),مهدی باقری مهارلویی (18/7/1395),فرزانه رازي (18/7/1395),"صابرخوشبین صفت" (18/7/1395),کتایون صهبایی لطفی (18/7/1395),ابوالحسن اکبری (18/7/1395), ناصرباران دوست (18/7/1395),سارینامعالی (18/7/1395),رضا فرازمند (18/7/1395),همایون به آیین (19/7/1395),شهره کبودوندپور (19/7/1395),م.فرياد (19/7/1395),تینا قدسی (19/7/1395),همایون طراح (20/7/1395),بهروزعامری (20/7/1395),سبحان بامداد (20/7/1395),آزاده اسلامی (21/7/1395),شيدا سهرابى (23/7/1395),زهرابادره (آنا) (23/7/1395),سبحان بامداد (24/7/1395),فرزانه بارانی (24/7/1395),سبحان بامداد (24/7/1395),سید رسول مصطفوی (25/7/1395),داوود فرخ زاديان (25/7/1395),فرزانه بارانی (25/7/1395),فرزانه رازي (25/7/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (25/7/1395),سید رسول مصطفوی (26/7/1395),م.ماندگار (26/7/1395),کبرا قامتی (28/7/1395),حسین شعیبی (29/7/1395),ف. سکوت (29/7/1395),پرویز ایمانی (30/7/1395),اذرمهرصداقت (4/8/1395),ابوالحسن اکبری (4/8/1395),ツ فریماه آرام فر ツ (4/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (4/9/1395), ناصرباران دوست (13/9/1395),حسین شعیبی (3/10/1395),الف . محمدی (11/1/1396), ツفریماه آرام فر ツ (4/2/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (18/6/1396), ناصرباران دوست (4/3/1397),

نقطه نظرات

نام: غریب آشنا   ارسال در یکشنبه 18 مهر 1395 - 08:03

هی‌ دختر باران !
زیاد این دست و آن دست نکن !
بترس از دلی‌ که دارد پرپر می شود ...!
برای من
هیچ قراری نمانده هست ...
بگو کجای آغوش قرار بگذاریم ؟!
بگو
تا عاشقانه‌‌هایم را
بر اندام آب بسایم
می خواهم سر تمام دلتنگی‌‌هایم را
با زلالی رویت ببرم ...!!



درود بر استاد عزیز و گرامی@};-

عالی مثل همیشه .

شاد و پیروز باشید .@};-


@غریب آشنا توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 18 مهر 1395 - 21:49

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما
عرض ادب و احترام
ممنونم که آمدید و افتخار دادید
متشکرم که نوشتید و اعتبار دادید
برایتان از حافظ فالی میگیرم تعبیرش با خودتان :
مزن بر دل زنوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
الی آخر
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@غریب آشنا توسط باران   ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 21:24

سیگارم را قبل از آتش زبان میکشم...خفه مرگ گرفته ام….همینطور خفه مرگ گرفته گل ها را آب می دهم .....دست گل ها را ...وضع بدی شده...چیزی نمی نویسم...یکهویی که بنویسم دست گل به اب می دهم....این که ادمی هست که وقت درد و گریه خوب میخنداندت چیز خوبیست که بی تو هیچ چیز خوب نیست...دچار انقراضم...پولک داشتم شاید بهتر بود ...بال هم خوب است...بدنم فلس فلس...پولک پولک...زخمت...زبر...میخزی در آغوش...پولک ها خراش می دهند پوست نازکت را...پوست کلفتت را...قرار در آغوش...ابرها را میچلانم...یک قطره می افتد روی لب هایم ...شور زده...ترک خورده...هی دختر باران...خرت و پرت هایت را بزن زیر بغل...کویر شده ای...نور...تاریک...نور...تاریک...غریب....قریب...خفه مرگ گرفته ام...این پا و ان پا می کنم...هی دختر باران...باران تند می زند...شعرها می ریزند روی سرو صورتم...خل وضع می شوم ... شاعر نمی شوم...به جایش مالیخولیا...ماریجوانا...لول می شوم ...لولی...لولی وش...خیلی سال است مانده ام سر قرار...بغضم می ترکد...مثل انار پاییز زده...می پاشد...رد قرمزش می ماند روی صورتت...شیرین...ترش...ملس...می خندی...غریب آشنا به ریشمان می خندد ...به آدم های فراموش شده...به قرارهای بی قرار شده...به فرسودگی شانه ها زیر بارانی که نیست...در آغوشی یخ زده...قندیل بسته...دست دست میکنم...دست میزنی...دلتنگی هایت را آویزان میکنی به پلک هایم...اشک...اشک...می شورمشان...کبود می شود زلال رویم...می زنی پشتم...خفه مرگ گرفته ام...بی قرار...بی قرار...سر قرار...شب...صبح...شب...صبح...بی تاب...بی تاب...تاب میخورم با عقربه ها...سیگار...سیگار...پک می زنی...دود می شوم...بی قرار...سر قرار...بغل میگیرم خودم را...


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 مهر 1395 - 09:52

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب حدمت جناب استاد باران دوست .مثل همیشه عالی بود .@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 18 مهر 1395 - 21:52

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست و سرور گرامی جناب ابوالحسن اکبری
سلام و عرض ادب و ارادت
متشکرم از لطف و همراهی های همیشگی شما بزرگوار
پاینده باشید
فال شما چنین آمد :
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
الی آخر
پاینده باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 مهر 1395 - 12:18

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام استاد
درودها
راستش فقط چند سطر ابتدایی را خواندم و بعد برمی گردم و کامل می خوانم .
سرسبز باشید.@};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 18 مهر 1395 - 21:52

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیزم جناب آقای خوشبین صفت
سلام و عرض ارادت و احترام
منتظر شما هستم
@};- @};- @};- @};-


نام: کتایون صهبایی لطفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 مهر 1395 - 14:02

نمایش مشخصات کتایون صهبایی لطفی بسیار زیبا بود جناب کریمیان عزیز.براستی که صاحب سبک و خالق روایتهایی هستید چنین ماندگار.مانا باشد قلم شیوای شما


@کتایون صهبایی لطفی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 18 مهر 1395 - 21:56

نمایش مشخصات ناصرباران دوست بانو صهبایی بزرگوار
سلام و عرض ادب و احترام فراوان
متشکرم که قبول زحمت کردید و با قدم و قلمتان اعتبار و افتخار بخشیدید به داستان بنده .
حافظ در فالتان فرمود :
یا رب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان
وان سهی سرخرامان به چمن باز رسان
الی آخر

شرمنده فرمودید زحمت کشیدید
لطفتان مزید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 مهر 1395 - 17:19

نمایش مشخصات فرزانه رازي عشق ... واژه که نه ... همان هوایی که عاشقانه در ان نفس می کشیم ! هر وقت سخنی حولش شنیده میشود ، ما ، بی مقدار عاشق تر از پیش میشویم ...
مگر میشود عاشق نبود ؟! عاشق نشد ؟!
زندگی بی عشق ، سخت است ...

تقدیم از حوالی " کوچه بی ربط " ، از بانو " سودابه امینی " :

گفتم که بازیگر مشو بازیگری سخت است
گفتی دکان‌داری کنم؟ بی مشتری؟ سخت است

در مذهب توفان مگر جز نوح باید بود؟
کشتی بساز از چوب اگر آهنگری سخت است

وقتی سلیمان با شیاطین ماجرا دارد
با ما نگه داری از این انگشتری سخت است

گفتم برآتش می روم رنگی بزن بر دل
گفتی که نارنجی زدم خاکستری سخت است

یک پرده بالاتر بخوان در گوشه های اشک
دیدی که بی آهنگ غم، خنیاگری سخت است

ترجیح می دادم تو را در قصه می دیدم
در واقعیت دیدن جادو گری سخت است

گفتی چه سهل و ممتنع مضمون دل بستی
با قصه های دل ولیکن شاعری سخت است

یک کوزه سرشار از عسل بر دوش می آمد
با تلخی ساقی و شیرین شکری؟ سخت است

طرح قدیم عشق را بر سکه ها می زد
با طرح نو طرز قدیم شاعری سخت است

گفتم دروغ تازه ای باور نکردی تو
گفتم که در دوران بد بی باوری سخت است

این جا نمی دانم چرا باران نمی آید؟
نوشیدن از سرچشمه های کوثری سخت است

افسانه پردازی نکردم با تو اما تو
گفتی که از آدم بگو جن و پری سخت است

گفتم که بنویسم تو را خون شد دل دفتر
گفتی برای این قلم بی جوهری سخت است

از تلخی دوران سخن گفتم فقط با تو
اما سخن گفتن از آن با دیگری سخت است

مضمون غم را می توان از خون دل بستن
با این تپیدن ها ولی نوآوری سخت است

شیرین نمی شد بود اگر، در کار لیلی باش
فرهاد را از بیستون یادآوری، سخت است

گفتم به دریا می رسی آرام و ساکت باش
شرح تبسم های آن دریاپری سخت است

دل بد مکن تا بگذریم از وحشت محشر
در وحشت محشر زدل تا بگذری سخت است

دنیا پر است از صورت انسان بدان این را
بر سیرت شیطان چنین صورت گری سخت است

پوشیده می آید زمین در باور خورشید
در مکتب آیینه شرح کافری سخت است

ما باخداوندان کوچک زندگی کردیم
با این خداوندان کوچک سروری سخت است

از کودکی با ما سر نامهربانی داشت
نامادری را شیوه های مادری سخت است



درود بر شما و قلم شما .
لذیذ بود به حد مرگ .
همیشه شاد و عاشق ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 18 مهر 1395 - 22:05

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر خواهر زاده ی عزیز و گرامی سرکار خانم رازی
عرض ادب و احترام
شرمنده فرمودید ززحمت کشیدید و باحضور دلگرمی بخشتونن به بنده افتخار دادید .
شعر زیبایی که ضمیمه کرده بودید به خلسه کشاندمان و لذت وافر بردم . آفرین بر حسن نظر و حسن انتخاب شما .
و اما برایتان تفالی زدم به دیوان خواجه که فرمود :
مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد
هدهد خوش خبر از طرف صبا باز آمد
برکش ای مرغ سحر نغمه ی داوودی باز
که سلیمان گل از باد هوا باز آمد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من
کان بت ماه رخ از راه وفا باز آمد
لاله بوی می نوشین بشنید از بلبل
داغدل بود به امید دوا باز آمد
چشم من در ره این غافله ی راه بماند
تا بگوش دلم آواز درا باز آمد
گرچه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست
لطف او بین که به لطف از در ما باز آمد
بقرار باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 20 مهر 1395 - 18:50

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D دم حافظ گرم !
چه خوشت گفت ... ;)
درود بر دایی جان معاون .
@};-


@فرزانه رازي توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 20 مهر 1395 - 14:08

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام دختر

تو این همه شعرو از کجا میاری؟

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 20 مهر 1395 - 18:52

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلام عرض شد . خوبین که ...
این همه شعر رو ... از بین دفترا و کاغذ پاره ها و یادداشت های گوشیم !!! :D
شما که هیچوقت نمیخونین ! ;)
ارادتمند .
@};-


@فرزانه رازي توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 23 مهر 1395 - 17:58

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی


اگر نمی خوندم که تو این صفحه که مال من نیست چیزی نمی نوشتم
عرض کردیم برای مردم کم حوصله چون خلاصه اش کنید

نکنیدهم بروی چشم می خوانیم


@};- @};- @};- @};-
با اجازه ی استاد عزیزم جسارت شد


@بهروزعامری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 12:08

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
با اجازه دایی جون جان ...

درود بر شما .
عاخه یادمه یه جا فرموده بودین شعرای کوتاه بنویسم که اگه کوتاه ننویسم شما نمیخونین !!! :D
ولی خدایی ! کل خوشمزگی غزل به بالای 8 بیت بودنشه دیگه ! نه ؟! ;)


دونخته پ نون
سپاس که میخونین ! بدون وجب کردن قد و اندازه ! @};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 مهر 1395 - 21:35

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام مجدد استاد
داستانهای مشاوره ای و روانکاوانه سبک و پیچیدگی خاصی دارند که به زیبایی این کار را انجام داده اید و من خودم داستانهای اینگونه را معمولا چند بار می خوانم تا بتوانم چیزی راکه در لابلای متن داستان است ،جستجو و کنکاش کنم.
قلمتان سبز و نگاهتان پرنور باد.
@};- @};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 18 مهر 1395 - 23:52

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست گرامی جناب خوشبین صفت
سلام و عرض ارادت و افتخار
ممنونم ومتشکر از حضور دلگرمی بخش شما و سپاس گزارم از شما بخاطر قبول زحمت خوانش داستان و درج نظر شریف . لطف فرمودید .
خواجه در فال شما فرمود :
بجان پیر خرابات و حق صحبت او
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
الی آخر
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 مهر 1395 - 21:38

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

استاد ادیب

جناب آقای باران دوست

هرگز نمی توان از ین همه زیبایی

در رقص قلم شما چشم پوشید

همین که خط اول را خواندم - مثل یک بهمن -سر خورده بودم و خودم در خط آخر پیدا کردم

لذت بردم

وبهره

رقص قلمتان ماندگار@};- @};-


@رضا فرازمند توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 18 مهر 1395 - 23:59

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر جناب دکتر فرازمند گرامی
عرض ادب و ارادت
سپاسگزارم از حضور دلگرمی بخش شما و حسن نظرتان به داستان . متشکرم که با حضور خودتون به داستان اعتبار و به بنده افتخار دادید . لطفتان مزید .
خواجه فرمود :
هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز
الی آخر
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 مهر 1395 - 09:49

نمایش مشخصات فرزانه بارانی باید سکوتی تازه تر باشم
چیزی برای حرف بودن نیست
یک شهر واژه پشت در مرده
میلی برای در گشودن نیست
هر آنچه باید از تو می گفتم
گفتم نوشتم بت تراشیدم
گفتم نوشتم بت تراشیدم
گفتم نوشتم بت تراشیدم
گفتم نوشتم بت تراشیدم...
******
باشد امام بابا!! دیوانگی ما را ندیده ای هنوز
از همین امروز به وقت همه بی قراری هایم
برایتان یک خط نوشته میگذارم
"به حبیب گفتی بیاید؟"
حالا هی هر روز برای این سوال جواب تازه پیدا کن
هی سکوت کن...هی به کوچه و پس کوچه های شعر بزن
اما من کوتاه نمی آیم!
تو امام بابایی!امام ها همه چیز را می دانند.


@فرزانه بارانی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 19 مهر 1395 - 21:45

نمایش مشخصات ناصرباران دوست گفتی نوشتی بت تراشیدی
اما نگفتی بت خدایت شد
پنداشتم با بتگری شاید
ارکان هستی هم صدایت شد
***
حبیب پیش سایه بود ! لابد هروقت بخواهد خودش بر می گردد! من سالهاست منتظر معجزه ام
زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست

گم گشته‌ی ديار محبت كجا رود؟
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست

در كار عشق او كه جهانیش مدعی است
اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت
وین بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام
كاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندليب نيست
درود بر بانو بارانی
آمدنتان حکم باران را دارد از پس سالها خشکسالی . قدم به چشم
برایتان فالی گرفتیم. خواجه فرمود:
صبا وقت سحر بویی ززلف یار می آورد
دل شوریده ی مارا زبو در کار می آورد
الخ و قس علیهذا
مانا باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 مهر 1395 - 10:44

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب فراوان استاد کریمیان گرامی
هر چی فکر کردم معجزه گر از شما نخوانده بودم که حالا بخواهم اپیزود دومش را بخوانم؟!!
از همان اواسط داستان با آمدن نام فرهاد و مورچه یاد داستان زیبا و اثیری بانو بارانی افتادم :)
یک فیلمنامه ی بسیار زیبا از دو نویسنده و کارگردان قوی و نویسا !
آنقدر زیبا از بیماری عشق نوشتید که از زمین برخاسته ام اکنون
داستان زیبای پستچی اثر چیستا یثربی تقدیم داستان زیبایتان
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت.از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت.تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم ،که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.
تابستان داغی بود.نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ،میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند.حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است.آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت .هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد.فقط یک بار گفت :چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود.چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد.مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا.ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است.جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود.آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ،....


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 19 مهر 1395 - 10:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟مردم آنها را از هم جدا کردند.از لبش خون می آمد و می لرزید.موهای طلاییش هم کمی خونی بود.یادش رفت خودکار را پس بگیرد.نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود.همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد.از ترس در را بستم.احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم !روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد.به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد!کاش عاشقش نشده بودم !از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم :من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.دخترم یکروز گفت :یک جمله عاشقانه بگو.لازم دارم گفتم :چقدر نامه دارید.خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام



و عشق با تمام شیرینی اش کام هیچ عاشقی را شیرین نمی کند و عجب شیرین است این تلخی بی پایان!


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 19 مهر 1395 - 21:53

نمایش مشخصات ناصرباران دوست مهربانو کبودوند پور گرامی
سلام و عرض ادب و احترام
ممنون و سپاسگزارم که قدم و قلم رنجه فرمودید و با لطف حضورتان و با حسن نظرتان به بنده و داستان افتخار و اعتبار بخشیدید .
داستان چیستا بسیار بسیار زیبا بود و دلنشین و همسو درودها بر شما و ایشان و بر حسن انتخاب
بازهم ممنون و سپاسگزارم از لطف و همراهی های همیشگی تان
به رسم این داستان برایتان تفالی زدم بر دیوان خواجه که فرمود :
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد

غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد

من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد

خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد

نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد

به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از میان باد صبا کرد

بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد ریا کرد

وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد

پاینده باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 مهر 1395 - 11:28

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب باران دوست گرامی
معجزگر 2 را دوست داشتم و از خوانش آن لذت بردم
عشق تب دارد ، تبی گرم با لرزشی سرد. چون این معجزه عشق است
به شما خسته نباشید عرض می کنم
موفق باشید@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 19 مهر 1395 - 21:57

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب اقای شریفی بزرگوار دوست گرامی ام
سلام و عرض ادب و ارادت
همیشه مرهون محبتها و همراهی های شما هستم و لط حضورتان را به فال نیک می گیرم و به ان افتخار می کنمم .
خوشحالم که این ناقابل مورد پسند قرار گرفت.
پاینده باشید و سربلند
خواجه در فال شما فرمود :
اگرچه عرض هنر پیش یار بی ادبیست
زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست
الی آخر
تفسیر و تعبیر بر عهده ی حضرتعالی
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 مهر 1395 - 13:55

درود بر استاد باران دوست عزیز
راستش من رفتم تمام دفاتر داستان شما را ورق زدم تا معجزه گر(1) را پیدا کنم ولی یافت نشد،بعدش یادم اومد که یکی از دوستان چنین داستانی را نوشته و بعد از کمی کنکاش و دیدن اسم (امام بابا)یادم اومد که بانو بارانی داستانی با این نام نوشته بودند. خلاصه کلی سرکار بودیم

اما در مورد داستان: داستان معجزه گر 1 و 2 منو یاد دونوازی میندازه! دو موضوع با کاراکتری مشابه و درونمایه ای در راستای هم، شبیه قطعه ای است که توسط دو ساز نواخته میشه و البته که شنیدن قطعه ای با ویولون صفایی داره متفاوت با صفایی که فلوت داره! داستان شما توسط سازی دیگر نواخته شده به زیبایی همان سازی که در معجزه گر(1) شنیدیم و هرکدام صفای خودشان را داشتند و چقدر خوب قابلیت این را دارند که با هم آمیخته شوند و تجربه ذهنی کاملی به خواننده بدهند! بسیار بسیار لذت بردم.


@همایون به آیین توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 19 مهر 1395 - 22:02

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست هنر مند و فرهیخته ام جناب همایون خان به آیین
سلام و عرض ادب و احترام
شرمنده شدم که اسم داستان باعث سردرگمی شما شده .
ممنون و سپاسگزارم از اینکه مثل همیشه با حضور ارزشمند خودتون باعث افتخار بنده و اعتبار صفحه شدید . لطفتان مزید
متشکرم بخاطر حسن نظرتان به داستان و بخاطر اغماض از کاستی های فراوان ان .
شیوه ی همسرای در داستان یا همنوازی در آن را در این سایت ابتدا جناب دکتر روحانی و بانو زاهدی بنیان گذاشتند که جا دارد یادی از آن بزرگوارن بکنیم و برایشان آرزوی موفقیت و سربلندی . @};- @};-
همایون باشید و فرخنده

خواجه در فالتان فرمود :
مژده ی وصل تو کو کاز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از هر دوجهان بر خیزم
الی آخر
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 مهر 1395 - 18:37

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
عرض ارادت بی نهایت به استاد کریمیان بزرگوار

شایدم مثل شمس تبریزی و مولانا :)

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضهٔ امید تویی راه ده ای یار مرا
روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

داستان زیبا تون مجابم کرد یه دفعه دیگه داستان خانم بارانی رو بخونم گرچه راوی عوض شد و ناگفته های زیادی گفته شد و اسمش که میگه ادامه اون داستان هست .. ولی خودش به تنهایی بحر عمیقی بود ک توی ادبیات بی نظیرش غرق شدم
شطحی نویسی های زیبا در میانه ی داستان و پاراگراف های ک جمله های پی در پی اون ..نفس گیر میکرد کرد آدم رو ... و پی بردن به راز عاشقی ک تعلیق داستان روی شونه هاش بود .. و همراهی با شعر مولانا در ابتدا و انتها
شخصیت پردازی راوی با توصیفی ک در پی شخصیت سازی نقش اول داستان بود بی نظیر بود
کشمکش و پرواز ذهن از نقطه ای به نقطه ی دیگه همراه با ریتمی آهنگین و خاص ...واژه پردازی های عالی .. اوج و فرود ها و فلش بک های به جا و زیبا و................
همه و همه معجزه کرد ک لبریز بشم از انبوهی از حسهای ناب بعد از خوندن داستان
یه عالمه قدر دانی بابت خلق این اثر و مهمان کردنمون برای خوندنش @};- @};- @};- :)

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 19 مهر 1395 - 22:18

نمایش مشخصات ناصرباران دوست این تن اگر کم تندی
راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی
اینهمه گفتار مرا!!!

مهر بانو علیرضایی سروستانی بزرگوار و هنرمند
سلام و عرض ادب و احترام بر شما بانوی خوش لهجه و شیرین گفتار که سحر قلمش روح نواز است !
ممنون و سپاسگزارم از لطف حضورتان و از همراهی های همیشگی تان و از حسن نظر بلندتان به داستان . واز اینکه با بزرگواری کاستی های داستان را به دیده ی اغماض نگریستید .
قطعا سرکار علیه از بزرگوارانی هستید که به لحاظ هوش و ذکاوت ذاتی در درک معانی و مفاهیم ،هر نویسنده ای افتخار می کند شما مخاطب و خواننده و نقد کننده ی داستانش باشید . شکر خدا که این افتخار نصیب بنده و این نوشته ی پر ایراد شد.
سپاسگزارم بخاطر شعر زیبایی که در شروع پیام بر گزیدید و روحمان را به کلامش نواختید .
برایتان بهترینهارا آرزو دارم
پاینده باشید و سربلند
اگر چه خواجه در همسایگی شماست اما بنده به جسارت برایتان از ایشان تفالی خواستم که فرمودند :


گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت
جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار
هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار
گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

از سخن چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی
گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مهر 1395 - 14:07

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

عمری باشد باز می گردم

@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مهر 1395 - 17:49

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود برشما
عرض ادب و ارادت استاد
قدمتون بچشم @};- .@};- .@};- .


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 مهر 1395 - 08:05

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود فراوان بر استاد عزیز

نظرمو با تاخیر مجدد تا آخر هفته میگم. ولی کامل خوندم. داستان مرموز و خاص بود...


@سبحان بامداد توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 22 مهر 1395 - 08:29

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام ودرود بر مهندس بامداد گرامی
متشکرم که خواندید و قرار است بنویسید
فالتان را بعدا تقدیمم میکنیم . حالو حافظو همشهری خودتونم که باشه باشه فرقی نمیکنه :D
به امید دیدار
کاکو اون داستان چغندرو را ننوشتی آخرش ؟
:D @};- :D @};- :D @};-


@ ناصرباران دوست توسط سبحان بامداد Members  ارسال در جمعه 23 مهر 1395 - 01:26

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود مجدد بر استاد عزیز

خوب و خوش و سلامتین الحمدلله؟

خب معجزه گرو بازم خوندم. عمدا یک رو نخوندم :D اگرم خوندم قبلا یادم نیس. ولی یه راز نهفته این داستانو داشت که واقعا من نگرفتمش.هر چند بوی عشق داشت وتا قسمتی ابری لمسش کردم ولی جز خود نویسنده باقی دوستان تاکنون و درآینده اگرم یه چی بپرونن و درست در بیاد کامل نخواهد بود اون هدف و نیت اصلی... .

خب طبیعتا تنها دارایی دم دستم میتونه یه فال حافظ باشه:
ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

نیگا حافظم میگه کار جهان "شد" به کام ما. شدش خیلی قوی بود و خبر شاد خلاصه ... .
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

بخش مقدمه شعر حافظ این بود از نظر من ! حالا در ادامه :

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری

خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی هلال

هستند غرق نعمت حاجی قوام ما


از آخره که میبینم ای بابا خواجه اهل راز شیراز هم که راز گونه حرف میزنه . بچه های کامپیوتر و شبکه و مخابرات میدونن که هر سیگنالی رو میشه با کدهای مختلف نوشت و ارسال کرد! به طوری که فقط گیرنده، خوب خوب بتونه دریافت کنه.در مورد داستان شما میتونم بگم فقط یه نفر خوب دریافتش میکنه اونم خود نویسنده داستانه... .سایرین نویز بیشتری دریافت کردند:D :D :D

درود بر شما .یه داستان عالی ، رازی گونه در سمت و سوی عشق بود که آهنگین شدن داستان و ایجاد ارتباط شعری قوی با مخاطبین از ویژگی هاش بود.رنگ و بوی داستان با سایر داستانای قبلی تا جایی که من خوند متفاوت بود.

خیلی نوشتما:D :D :D

امیدوارم همیشه در کنار خونواده خوبتون به شادی و نشاط بگذرونین و ایامتون پر از رخدادهای زیبا باشه@};- @};- @};- @};-


کلی جیم فنگ نوشتم خلاصه نصف شبی:D )

یاعلی کاکو


@سبحان بامداد توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 25 مهر 1395 - 21:58

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب مهندس بامد کاکوی گرامی سلام
عرض ادب و ارادت
خیییلی لطف فرمودید با توجه به شرایط حساس کنونی و حضور ناوهای متجاوز ابر نجاستخواران شرق و غرب در نزدیکی های حوالی ما و با توجه به مشغله های فراوان و درس و بحث و تحصیل و اطلب العلم الی الحد و با توجه به ویژگی های اقلیمی وقت مبارک را نهادی پای این داستان که به عبارت دیگر از فحوای کلامتان بر می آید بی سرو ته بوده!:D
خو کاکو زحمت میکشیدی دوقدم اونور تر یه سری به معجزه گر1میزدی در پروفایل خانم بارانی شاید فرجی می شد و کلیدی به قفل بسته ی لاطائلات من می خورد که اینهمه فسفر کیلوی 56هزارتومن به نرخ میگو را شعله ور نمی نمودی .
به هر روی بنده شرمسارم و ثناگو و عذر خواهان و متشکر و سپاسگزار بخاطر لطف حضورت و بخاطر خوانش داستان و نوشتن نظر و بخاطر فالی که گرفتید و نوشتید محظوظمان کردید. دم خودتان و خواجه ی همشهری گرامتان با این اشعار نابش گرم.
ایشالو هرچه خاک حافظوه عمر شوما باشه کاکو .
منم به رسم این صفحه و به نیت اینکه ببینوم امسال عشقو را می یابی یا نه فالی گرفتوم برایت که خواجه فرمود :
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس
الی آخر و قس علیهذا
که ظاهرا یافته ای و خبر نفرموده ای
پاینده باشید @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 مهر 1395 - 10:56

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر یگانه مرد بالیدنی داستانک!

بزرگ مرد
پوزش برای تاخیرم
دنیا دنیا شرمنده ام.
خیلی وقت هستش ک سمت این صفحه نیامده بودم و افتخار خوندن قلم شما من رو سعادت مند کرد
بزرگوار
بماند ک کلی پی معجزه گر یک گشتمو نبود ودر پیغام دوستان متوجه شدم ک اثر کسی دیگر بوده و..
داستانتون رو مث همیشه دوست داشتم!
همینکه داشتم میخوندم ذهنم پی این می گشت که آیا من این سبک قلم رو از شما خوندم یا ن؟!
یادم نمی آمد این نوع نوشته رو!
داستانتون رمز داشتو من کلیدشو پیدا نکردم اما بالای دربش نوشته بود "عشق" اتفاقی ک من هنوز درکش نکردم.
بزرگ مرد
داستانتون بنده رو ب فکر فرو برده حتی الان ک دارم تایپ میکنم.
اونقد از خوندن داستان و قلم و نوشتن دور شدم ک حتی سخته برام نظر بدم !
ولی
هواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارتا
اون قسمت او سرود و من نوشتن را تمرین کردم و...
بی نظیر بود.

همایون باشید یگانه مرد بالیدنی داستانک@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x :x


@شيدا سهرابى توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 23 مهر 1395 - 22:23

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خان سهرابی گرامی ! سلام
عرض ادب و احترام
مقدمتان گلباران @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
خیلی خیلی خوشحالم از اینکه پس از مدتها شما را اینجا زیارت کردم . و اصلن یادم نرفته داستان نیمه کاره ای که هنوز منتظر پایانش نشستیم را رها فرمودید و رفتید دنبال درس و مشق !!
خیلی شرمنده ام فرمودید با محبت خودتون و با لطف حضورتون با توجه به مشغله درسی !
@};- @};- @};- :"> :"> :"> :">
سپاسگزار و متشکرم از حسن نظرتون به داستان و عذر خواهی می کنم اگر بخاطر ابهامات داستان و نوع روایت که قطعا خوب نبوده به مشکلاتی در درک بعضی مفاهیم آن داشته اید و وقت گرانبهاتون هدر رفته !
به هر روی نفس حضور سرکار برای بنده افتخار و برای داستان موجب اعتبار است . @};-
بازهم تشکر میکنم که آمدید خواندید و نوشتید.
سایه ی لطف شما پاینده8 باید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
در فالتان به رسم این صفحه حافظ فرمود :
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که که در دل بنهفتم به در افتاد
الی آخر
فرخنده باشید بانو


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 مهر 1395 - 17:28

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و عرض ادب برادر عزیز و گرانقدرم
راستش دیر آمدنم را هر طوری خواستم توجیه کنم دیدم ممکن نیست مگر اینکه واقعیت را عرض کنم و خودم را خلاص
من به مبارکی دوتا از از بچه هایم را همزمان متاهل کردم و این موضوع باعث شد که مدتی از سایت محبوبم دور بمانم .
یدوارم قصور مرا ببخشید . البته بعدش هم که ماه محرم و این جور چیزها واقعا شرمنده
اما داستان خیلی زیباست داستان عشقی که مسری هستش و شخصیت داستان هر جا می رود همه را با خود گرفتار عشق می کند . خداوند انسان را با عشق آفرید برای همین است که همه تمایل به این مائده آسمانی دارند.
من نظرم از اسم داستان متفاوته و فکر می کنم معجزه گر دو
یعنی اولین معجزه آفرینش انسان و دومی عشق است .
البته نظر شخصی من است و منتظر رمزگشایی آن از طرف شما خواهیم بود
سپاسگزاری مرا به خاطر داستان بپذیرید
لذت بردم
قلم تان مانا
با آرزوی سلامتی


@زهرابادره (آنا) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 23 مهر 1395 - 22:28

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خواهر مهربان و هنرمندم سرکار خانم بادره
سلام و عرض ارادت و احترام و ادب
سپاسگزار حضور پر مهر و لطف بیکران شما هستم . قطعا همیشه چشم به راه بزرگواری شما هستم و لطفتان باعث افتخار بنده و اعتبار صفحه است . ممنون که علی رغم گرفتاریهای این روزها تشریف آوردید و خواندید و نوشتید .
الحمد لله که امر خیر در پیش داشته اید و گرفتاری هاتون در شادی عزیزان بوده خدا را شکر می گویم از این بابت و به شما تبریک عرض می کنم و برای هر دو گل باغ وجودتان که بتازگی ازدواج کرده اند آرزوی خوشبختی و سعادت و عمری دراز زیر سایه ی شما بزرگواران دارم . خداوند به زندگی هاشان برکت بدهد .
ممنونم و متشکر
پاینده باشید و سر بلند

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 23 مهر 1395 - 22:30

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ببخشید فالتان فراموشم شد
خواجه فرمود :
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بر آن مردم دیده ی روشنایی
ای آخر
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 11:08

نمایش مشخصات سارینامعالی دیر رسیدن به از نرسیدن.

دیگه جناب ناظم باید این را بداند.
بگذارید به حساب گرفتاری نه بی مهری(به قول شهره بانو)
حالا اینم که بپرسید آخه تو گرفتاریت کجا بود بچه جان دیگه نامردیه دیگ...یخت مشغول درس نداشته و نداده و مطالعه کتب معرفی نشده و نخریده بودم...جناب خلاصه پوزش

البته داستان شما قبلا خوانده شد...هی به این بی پیکر(مغز وامونده رو میفرمایم)فشار آوردم که آخه معجزه گر یکش کجا بود استاد طی یه حرکت جهشی معجزه گر دو را رونمایی مینمایند؟

نتیجه نبافتم که باز این این کامنت شهره بانو چراغی شد در شب تاریک این گورستان. نادانی
:D

جدای از اآن تعارفات...داستان بسیار زیبا...البته در پاراگراف های ابتدایی احساس کردم کش آمدن طول جملاتو تعداد کلمات خوانش را سخت کرده که البته برود به درک مهم نیی...باقی داستان به شدت زیبا بود.
برای من تمام لحظات مجسم شد
شهر معر نداذم تقدیم قلمتون کنم با دسته گل اومدم عوضش@};- @};- @};- @};- :"> :D :)

پاینده باد


@سارینامعالی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 25 مهر 1395 - 22:07

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکار خانم معالی گرامی
خیر مقدم
عرض ادب و احترام
دیر یا زود مهم نیس مهم حضور پر از لطف شماست که باعث افتخار برای بنده شد و اعتبار برای این صفحه و داستان .
ممنونم و متشکر از لطفتان و از حسن نظرتان به داستان
و سپاسگزارم که علی رغم اینکه درس و بحث و مشق فرا رویتان فراوان بود (شیرینی دانشگاهم که نیاوردید ) بازهم افتخار داید و تشریف آوردید خواندید و نوشتید !لطفتان مزید سایهتان مستدام
خوشحالم که این مقال پر اشکال مورد توجه شما قرار گرفت و متاسفم و عذر خواه بخاطر سردرگمی های ابتدایی .
به شیوه ی این صفحه تفالی برایتان می زنم به حافظ تفسیر با خودتان :
خلوت گزیده را به تمنا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
الی آخر

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
پاینده باشید


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مهر 1395 - 16:26

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام دوست عزیز
دیر آمدم راستش جدیداً دیر به دیر با خودم تنها می شوم ،دعایم کن کمی تنها شوم .
داستانت زیبا بود ،مال خودت بود مثل یه امضاء .
عشق ،سکوت می کنم چون درمانده ام از اینکه درباره این واژه مقدس سخنی بگویم ،خیلی لذت بردم و باز سکوت می کنم این روزها فقط سکوت می کنم .(سکوت)
عاشق باشی و سلامت


@سید رسول مصطفوی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 26 مهر 1395 - 21:38

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست گرامی جناب آقای مصطفوی
سلام و عرض ارادت و احترام
متشکرم و سپاسگزار از اینکه لطف حضورتان شامل حال بنده و داستان شد قطعا و حتما چشم به راهتان بودم و میخواستم بپرسم دقیا کجایید؟ و هرکجا هستید امیدوارم که سالم باشید و دلتان لبریز از عشق .
قرار بود داستانتان ادامه پیدا کند و بنده هم سمج منتظر بقیه اش هستم . و این با واژه ی سکوت خیلی همسو نیست . امید که بشکنید سکوت را و از مشرق ساغر طلوعی نوید بخش داشته باشید برای دوستان .
ممنونم بخاطر وقتی که گذاشتید و بخاطر حسن نظرتان به داستان .
به رسم این صفحه برایتان باز می کنم دیوان خواجه ی شیراز را که می فرماید :
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
الی اخر
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مهر 1395 - 19:27

نمایش مشخصات م.ماندگار درود استاد بزرگوارم
پیشکش شما با احترام

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 26 مهر 1395 - 21:41

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر بانو ماندگار گرامی و بزرگوار
عرض ادب و احترام
ممنونم که امدید و لطفتان شامل حال بنده و داستان شد

حافظ ذر فالتان فرمود :
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
الی آخر
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 آبان 1395 - 12:33

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت هنوزم این ضفحه بوی بارون میده جناب باران دوست
عرض ادب وعشق
شکرک خوندمتون
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 08:50

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام آذر مهر بانو
خوبید انشا الله؟
دقیقا کجایید؟!؟
حاجی حاجی مکه هم که بسته شد !
نمی دونم چرا همه ی ابرهای باران زا از حوالی آسمان این سر زمین کوچیدند به یکباره ؟
هر کجا هستید برای شما دختر هنرمند و مهربان آرزوی سلامتی و بهروزی و سربلندی دارم .
پاینده باشید


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 آذر 1395 - 18:38

نمایش مشخصات ف. سکوت وای آقای باران دوست،
این چه داستانی بود؟
هزار گل تقدیم شما و خانم بارانی.
1000@};-


@ف. سکوت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 22:55

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خانم دکتر سکوت گرامی
سلام و عرض ادب واحترام
خیلی خوشحال شدم از زیارت مجدد شما . و ممنونم از حسن نظر شریفتانن به داستان
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.