فرود


نیامده بود اینجا که زندگی کند ! آمده بود بمیرد و برود پی کارش ! 50سال پیش وقتی اینجارا ترک می کرد. اگرچه بهانه اش ادامه ی تحصیل بود. اما در واقع می رفت تا زندگی کند ! آنهم زندگی ای به نظر خودش بهتر و مفید تر . و رفت و تحصیل کرد و به مدارج عالی رسید . ازدواج کاملن حساب شده ای کرد . در کارش پیشرفت کرد .طبق برنامه بچه هارا بزرگ کردند و راهی خارج از کشور .آنها هم رفتند و ماندگار شدند . وقتی زنش زنده بود دو سه باری به آنها سر زد . اما سرمای غرب کشنده بود و هیچکس حوصله ی یک پیرمرد وییرزن را نداشت . حتی نوه هایشان ! همه مودب بودند . اما هیچکس مهربان نبود ! نظام تربیت و دوستی و محبت طور دیگری بود! و سرعت زندگی طور دیگر . این بود که وقتی زنش مرد. دیگر به آن سفرهای تحقیر کننده هم ادامه نداد .
حالا که زنش مرده بود او هم آردش را بیخته و الکش را آویخته بود . داروندارش را فروخته بود با یک حساب پر و پیمان و حقوق بازنشستگی قابل توجه و یک تومور داخل شکمش ، نقل مکان کرده بود به زادگاهش و خانه ی پدری اش. که اینجا دفتر زندگی اش بسته شود !
او حتی خودش را مدیون خدا هم نمی دانست ! در زندگی هرچه خواسته بود با تلاش خودش بدست آورده بود! هیچگاه به ثروت پدری هم چشم ندوخته بود و به دنبال هیچ ارث و میراثی هم نیامده بود . کار کرده بود و درس خوانده بود و تمام پیشرفتش را مدیون تلاش و کوشش خودش می دانست ! البته بابت هرچیز هزینه ای هم پرداخته بود . هزینه ی آن زندگی مرفه و فرزندان به ثمر رسیده ، قطع ارتباط با فامیل دور و نزدیک، در آن زمان ، و تنهایی این روزهایش بود .
خانه ی پدری را هم برای کمک به خواهر و برادرانش ،از آنها به قیمت خوبی خریده بود. تا آنها هم به شهر های بزرگتر نقل مکان کنند . خانه ای که مدتها متروک بود. تا اینکه عاقبت به فکر بازگشت به زادگاهش افتاد . آمد و داد خانه را حسابی باز سازی کردند همه چیز حتی حیاط خانه را مثل زمان کودکی اش درست کرد.کودکی که گمش کرده بود . و این روزها شدیدا دنبالش می گشت .
همان روزهای اول آمدنش قبری هم برای خودش خریده بود. نزدیک قبر پدرش. و داده بود سنگ مزار پدر و مادرش را هم عوض کرده بودند. و بعد از پنحاه سال سر مزار امواتش رفته بود. و فاتحه ای فرستاده بود .و بر هر سنگی دسته گلی گذاشته بود .
هر روز حوالی ساعت ده صبح صندلی برزنتی کوچکی را دم در حیاط می گذاشت . و می نشست . و به رفت و آمد مردم خیره می شد . مردمی که بی هیچ چشمداشتی به او سلام می کردند و احترام می گذاشتند. و حالش را می پرسیدند . و نگران سلامتی اش بودند .
گاهی هم همانطور که روی صندلی نشسته بود . دو دستش را روی عصای آبنوسش می گذاشت و شاپوی خاکستری همرنگ کت و شلوارش را پایین می کشید. تا روی چشمهاش و به نقطه ای روی زمین خیره می شد. و ذهنش را در تمام زندگی اش به پرواز در می آورد و به آنچه پشت سر گذاشته بود فکر می کرد ! به لحظات خوب و بد و سخت و آسانی که گذرانده بود . به نظرش همه چیز خوب بود اما دلش راضی نبود !انگار چیزی را به دلش بدهکار بود . جایی خوانده بود که "سرمایه ی هرکس در موقع مرگ، میزان عشقی است که ورزیده ". و با این سوال مواجه بود که آیا او در زندگی اش عشقی هم ورزیده است؟ !
در بخشهای تاریک ذهنش به یاد سال آخر دبیرستان می افتاد . و دختر همسایه که برای کمک به او در درس ریاضی، به خانه شان می رفت. و به یاد نامه های عاشقانه ا ی که در کیفش یافته بود و به یاد چشمهای سیاه و درشتی که پر از اشک شده بود. در زیر چادر گلداری که اشکهایش و شرمش را و چهره اش را قاب می گرفت ، وقتی به او گفته بود:
عشق؟! تورو نمی دونم اما درک من از عشق رابطه اس! رابطه ی جنسی ! عاشقتم یعنی شدیدا دلم میخواد باهات رابطه ی جنسی داشته باشم . و این البته از نظر من بد نیس به شرطی که یا هر دونفر قصدشون ازدواج باشه !یا تو فرهنگشون رابطه ی آزاد منع نشده باشه . بقیه اش کشکه . اون اشعار و کلمات خوشگل عاشقونه ام صرفا لباس زیر زیباییه که عورتمونو می پوشونه ! چون رومون نمیشه رودرو برگردیم به طرف بگیم عزیزم بریم تو رختخواب. بهش میگیم عزیزم عاشقتم . و دلیلم ام اینکه تمام اون آتیش فروزان با اولین جلسه ی همخوابگی خاکستر سردی میشه ...
و دختر فقط گریه کرده بود و هیچ نگفته بود و او رفته بود و دیگر هرگز پشت سرش را نگاه نکرده بود .
اما حالا که طبق پیشبینی دکترش اگر تن به درمان نمی داد ، مدت اندکی از زندگی اش باقی مانده بود. فکر می کرد در خلائی وهمناک زندگی می کند . در فضایی که هیچکس و هیچ چیز در آن نیست . حتی هوا برای تنفس وجود ندارد . آن وقت ته دلش آرزو می کرد کسی بود یا چیزی تا محبتش را جلب می کرد. و دلش را پناه می داد. و خلا وجودش را پر می کرد . اسمش برایش مهم نبود . عشق یا محبت یا مهربانی .مهم این بود که فکر می کرد دلش میخواهد کسی را شدیدا و عمیقا دوست داشته باشد. تا شاید برای ادامه ی زندگی اش تلاش کند و یا حد اقل در آرامش بمیرد . اما هیچ دستاویزی نبود تا قبای تنهایی اش را بر آن بیاویزد .
به دنبال ردی از دختر، تمام کتابها و وسایل و آلبومهای قدیمی را گشته بود! نامه هارا پیدا کرده بود و آنهارا هر روز و هر شب چندین بار خوانده بود . ونمی دانست که چرا در این سن و سال از خواندن این کلمات ساده که بوسیله ی یک دختر نوجوان، نیم قرن پیشتر نوشته شده . اینقدر احساس آرامش می کند و از خواندن آن سیر نمی شود ! کاغذها هنوز بوی عطر گل سرخ می داد و گلبرگهای خشک شده ی گل سرخ در لابلای آنها باقی مانده بود .
دیگر به سلامتی اش اهمیتی نمی داد و داروهایش را نمی خورد و صورتش را مثل همیشه هر صبح با ماشین سه تیغه اصلاح نمی کرد . در تنهایی و انزوای خود مثل کاغذی کهنه در حال مچاله شدن بود و روزهارا می شمرد تا اینکه به خط پایان برسد .
....
در بانک اورا دید .خیلی تصادفی وقتی تحویلدار اسمش را صدا زده بود تا فیش دریافت وجه را امضا کند . زن مسن و شیک پوش و با وقاری که کنارش نشسته بود . برگشت و با تعجب به او نگاه کرد. وبعد سر صحبت باز شد ...
زن گفت: خیلی دلم میخواس یه بار دیگه ببینمت و ازت بپرسم آیا هنوز نظرت در مورد عشق همونه نظر قبلیه یا تغییر کرده ؟ و مرد با شرمندگی آه کشیده بود و گفته بود: که حالا دیگه اونجوری فکر نمی کنم. حالا فکر می کنم عشق و محبت از هوایی که تنفس می کنیم ضروری تره! و زن خندیده بود اونقدر بلند که توجه همه به آنها جلب شده بود. و در پایان خنده اش به او گفته بود: خیلی جالبه ! چون من الان مثه اونوقت تو فکر می کنم! یعنی الان دقیقا فکر می کنم وقتی یه مرد به یه زن بگه عاشقتم، یعنی بهت نیازمندم و این نیاز همیشه از نوع مادی و احتمال زیاد از نوع نیاز جنسیه !
این را گفته بود و بدون خداحافظی از او جدا شده بود.و بوی عطر خوشی از او بجا مانده بود .
...
فردای آن روز وقتی آفتاب سرد و کمرنگ زمستانی به وسط آسمان رسید . ولی مرد از خانه خارج نشد . و تلاش همسایه ها برای گرفتن اطلاع از حال او نیز بی نتیجه ماند . با صلاحدید بزرگترها کسی را از بالای در به داخل حیاط فرستادند .
...آنها که به داخل رفتند .جسد پیرمرد را در داخل تختش پیدا کردند درحالی که شیکترین لباسهایش را به تن داشت و نامه های عاشقانه ی قدیمی در کنارش افتاده بود . او مرده بود و رفته بود پی کارش !

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

33

ح شریفی ,سبحان بامداد , فیلوسوفیا ,الهام توکل ,محمد حشمتی فر ,آزاده اسلامی ,چیا سرابی ,حسین روحانی ,کیمیا مرادی ,شیدا محجوب ,شيدا سهرابى ,اميرمحمد نائيجيان ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,فرزانه رازي ,بهروزعامری ,عباس پیرمرادی ,مریم مقدسی ,رضا فرازمند ,ف. سکوت ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف . محمدی , ک جعفری ,آرمیتا مولوی ,همایون طراح ,حمیدرضا محدثی ,سارینا حدیث ,فرزانه بارانی ,سجاد سیارفر ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,محمد اکبری هشترودی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین روحانی (12/8/1394),همایون طراح (12/8/1394),حمیدرضا محدثی (12/8/1394),شهره کبودوندپور (12/8/1394),آزاده اسلامی (12/8/1394),الف.اندیشه (12/8/1394),عباس پیرمرادی (12/8/1394),همایون به آیین (12/8/1394),مریم مقدسی (12/8/1394),آزاده اسلامی (12/8/1394),آرمیتا مولوی (12/8/1394),چیا سرابی (12/8/1394),کیمیا مرادی (12/8/1394),زهرا بانو (12/8/1394),حمیدرضا محدثی (12/8/1394),ابوالحسن اکبری (12/8/1394),فرزانه رازي (12/8/1394),زهرا بانو (12/8/1394),سارینا حدیث (12/8/1394), ناصرباران دوست (12/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (12/8/1394),کیمیا مرادی (12/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (12/8/1394),زهرابادره (12/8/1394),علیرضافنائی (12/8/1394),محمد حشمتی فر (12/8/1394), ناصرباران دوست (12/8/1394),فرزانه بارانی (12/8/1394),سارینا معالی (12/8/1394),م.ماندگار (12/8/1394),زهرا بانو (12/8/1394),ف. سکوت (12/8/1394),آرمان موحدیان (12/8/1394), ک جعفری (12/8/1394),عباس پیرمرادی (12/8/1394),احمد دولت آبادی (12/8/1394),رضا فرازمند (12/8/1394), زینب ارونی (12/8/1394),بهروزعامری (13/8/1394),شيدا سهرابى (13/8/1394), ک جعفری (13/8/1394),آرمیتا مولوی (13/8/1394),محمد اکبری هشترودی (13/8/1394),اذرمهرصداقت (13/8/1394), فیلوسوفیا (13/8/1394),حمید جعفری (13/8/1394),محمد رضادرانی نژاد (13/8/1394),سبحان بامداد (14/8/1394),همایون به آیین (14/8/1394),زهرا بانو (14/8/1394),محسن نيرومند (14/8/1394),سینا حجازی (14/8/1394),سعید اسمعیل پور (15/8/1394),سجاد سیارفر (15/8/1394),شیدا محجوب (15/8/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (20/10/1394),اميرمحمد نائيجيان (7/6/1395), ناصرباران دوست (2/7/1395),الف . محمدی (29/10/1395), ناصرباران دوست (9/2/1397),

نقطه نظرات

نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 01:20

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام استاد
عجب داستانی بود
فردا نظر کاملم رو میذارم البته اگه عمری باشه ولی الان اومدم بگم عالی بود.
دم شما گرم
واقعن عشق رو تا به حال معنیش رو به این زیبایی درک نکرده بودم


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 11:17

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب مجدد
وقتی داستان را خواندم به این نتیجه رسیدم که تجربه زن و مرد چقدر دستخوش تغییر میشود و این واقعن جالب بود. شما در داستان چنین نگرشی را به زیبایی نشان دادید. تغییراتی که مرد قصه در طول زمان درونش ایجاد میشود و وابستگی هایی که در انسان بر اثر تنهایی شکل میگیرد. واقعن خوب بود.
به نظر من حس معنویتی که در زن هست از مرد به مراتب قویتر است و بدین جهت که مردان ترس بیشتری از مرگ در درونشان به وجود می آید در پیری احساس وابستگی بیشتری نسبت به زن دارند
البته قبلن هم صحبت شد که اکثر چیزها نسبی است از جمله همین نظری که من گفتم.
در مورد تعلیق داستان خدمتتان بگم خیلی خوب بود و کشش بالایی داشت. تمام ابهام زدایی ها در داستان صورت گرفت و در روایت به موقع و در جای خودش همه چیز توضیح داده میشد.
در مجموع داستانی بود که قوه تفکر را در انسان تحریک میکرد و من را مجاب کرد که به آن بسیار فکر کنم.
عالی بود استاد
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 11:35

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آقای روحانی
من به یه چیز دیگه هم فکر کردم
اینکه اون دید خشن زن نسبت به عشق، محصول سرخوردگی او از عشق بود.
آنجا که عاشق میشوی و معشوقت به تو این را میگوید، قداست معشوق را که نمیشود براحتی شکاند زیرا در چنبره ی آن اسیری تا کی رها شوی . اما قداست عشق زود شکسته میشود.
من فکر میکنم این داستان حیف است در این جحم بماند. استاد بزرگوار ما کاش برای آن بستر بزرگتری از فضاسازی و شخصیت پردازی بویژه درباره ی زن فراهم نمایند.
در ضمن
با جمله ی آخر هم مخالفم: برود پی کارش
زیرا این نویسنده بود که حرف می زد نه راوی.
اما خب انقدر فکر داستان قوی و عالی بود که جایی برای نقد نمیگذاشت.


@آزاده اسلامی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 15:01

نمایش مشخصات حسین روحانی درود خدمت بانو اسلامی
خب زن داستان در عشق سرکوب شده ولی شاید اکثر زنها در عشق سرکوب بشن.
نمیدونم ولی فکر میکنم زن وقتی وارد ازدواج میشه انتظارش از چیزی که قبلن عشق بهش میگفته کمتر میشه.
به نظر من مرد در زمان کهنسالی از زن ضعیفتر میشه.
دهه چهارم زندگی به نظرم کمترین نوع وابستگی در انسان دیده میشه ولی قبل و بعد از این دهه به مراتب وابستگی بیشتر خواهد شد. در مجموع فکر میکنم شرایطی که این زن طی کرده بسیاری از زنان طی میکنن.
البته لودویگ ویتنگنشتاین چیزی رو که خودش
شکل های زندگی
نامگذاری کرده رو من کامل قبول دارم و اینکه باورها ،آموزش ها ،چارچوب ها، دوره های تاریخی و خیلی از مسائل مختلف دیگه سبب میشه که آدم با آدم متفاوت بشه.
در مورد خط آخر داستان بله حق با شماست.
البته نویسندگان زیادی دیدم که در رمان های معروف زیادی به مراتب بیشتر از چیزی که لازم بوده توضیحات رو دادن و این قبیل داستان ها به اعتقاد من میام درونیشون ارجعیت داره به پایانبندیشون


@حسین روحانی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 15:09

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب دکتر روحانی عزیز ! سلام
سپاسگزارم از لطف شما و از اینکه زحمت کشیدید و داستان را مطالعه فرمودید و نظر مرقوم فرمودید . نادیده گرفتن معایب فراوان داستان هم از حسن نظر شماست .
جایی خواندم که بخشی از نیازهای عاطفی زن و مرد تحت تاثیر هورمون تستسترون است . و تفاوت میزان ترشح آن در زن و مرد و در سنین مختلف باعث بروز تفاوت وابستگی یا استقلال عاطفی میشه . در مرد تا حوالی 50سالگی میزان ترشح این هورمون زیاده و به همین دلیل مردها وابستگی کمتری دارند و تنهایی را بیشتر تاب می آورند بر عکس در خانما بعد از سن 50ساگی ترشح این هورمون افزایش پیدا میکنه و به همین دلیل اغلب خانمها در نیمه ی دوم زندگی وابستگی کمتر و حس استقلال بیشتری دارند . .
ممنون که با نظرات و حضور مهربانانه ی خودتون باعث دلگرمی بنده هستید ..
تشکر از لطفتن

تنور دلتون گرم @};- @};- @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 08:14

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خدمت سرور و دوست گرامی جناب آقای باران دوست .
داستان جالبی بود چون همیشه . با یک شروع بسیار جذاب و تکان دهنده . ( جمله های اولیه ی داستان ، می تواند نخی را دور ذهن خواننده بپیچاند و وسوسه ای را ایجاد کند تا به درون داستان لیز بخورد و تا آخر نتواند خود را بیرون بکشد .)
میانه ی داستان هم با معرفی شخصیت ، وظیفه ی خود را به خوبی انجام می دهد ؛ و آخرین جمله که تکرار همان شروع است ، جذاب تر از شروع به پایان می رسد ، در حالی که بار معنایی آن نسبت به ابتدا که فقط باعث کنجکاوی می شد ، اینجا ، بار زندگی یک مغبون را به دوش می کشد . اگر داستانی تمام شد ولی همچنان در ذهن خواننده به تپیدن ادامه داد ، یک داستان واقعی خواهد بود و "فرود" این گونه بود .
برای این داستان خوب از شما متشکرم. زنده باشید و برقرار استاد گرامی .
ارادتمند شما


@حمیدرضا محدثی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 15:13

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست و سرور گرامی جناب آقای محدثی عزیز
سلام
باعث سرور و افتخار است حضور جنابعالی در این صفحه و از این بابت و از قبول زحمت خوانش داستان و درج نظر صائبتان سپاسگزارم . بزرگواری فرمودید با صبر و دقت داستان را مطالعه فرمودید .قطعا بزرگواری شما مانع از ذکر معایب بیشمار داستان شده از این بابت نیز شرمنده ی مراهم شما هستم .
ممنون بخاطر حضور شاگرد نوازتون .

تنور دلتون گرم . همیشه در پناه حق باشید
@};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 08:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب فراوان خدمت شما استاد عزیز داستانک!
خوشحالم از اینکه فرصت یافتم و بار دیگر قلم روان و زیبای شما رو می خوانم
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ...

به قول آقای روحانی عجب داستانی بود!
یک کتاب است که در آن یک نفر آخرین جملات افراد موفق را قبل از مرگ و هنگام احتضار جمع آوری کرده است
و جالب است بدانیم که هیچکدام از این افراد موفق از اینکه بیشتر کار نکرده بودند و یا پول بیشتری نداشتند و یا موفقیت بیشتری کسب نکرده بودند ..پشیمان نبودند
با اینکه افراد انتخابی از ملل و فرهنگهای مختلف بودند اکثرا افسوسشان این بود :
ای کاش بیشتر عشق می ورزیدم!
ای کاش وقت بیشتری صرف عزیزانم می کردم!
ای کاش بار دیگر معشوقم را می دیم !

همانگونه که در چند سطر داستان زیبایی که نگاشته بودید اشاره کرده بودید..عمر می گذرد ..به ارزوهایی که زمانی ارزشمند بودند می رسیم و به انتها که می رسیم می بینیم اینها چیزهایی نبود که از زندگی می خواستیم !!

شانه ات را دیر آوردی سرم را بــــاد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد

به قول یکی از بزرگان
زمین بدون عشق و موسیقی ...جهنمی بیش نیست !
سپاس بابت این داستان هوشمندانه

پیشکش وجود نازنینتان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 15:26

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم کبودوند پور گرامی ! سلام و عرض ادب و احترام

سپاسگزارم بابت همه چیز از جمله حسن نظر و لطف فراوانتون به این اثر ناقابل و همینطور قبول زحمت خوانش داستان و نوشتن نظر . ممنون از حضور پر مهر شما .
اشاره ی هوشمندانه ای به اشخاص موفق فرموده اید و اینکه آیا یک فرد موفق اقتصادی اجتماعی در زندگی شخصی اش هم موفق محسوب می شود . یا اینکه عمر گرانمایه اش صرف همان موفقیت شغلی و .. شده اما اصلن زندگی نکرده ؟و از لذت زندگی چیزی نصیبش نشده .
اگر خداوند به آدمی فرصت بدهد و به روزگار کهولت و پیری برسد قطعن در آن زمان به چیزی بیش از سرمایه ی نقدی و عرصه و اعیان دارد آن زمان که اتفاقن انسان پیش خودش بیشترین محاسبات را می کند ، در واقع تعداد افرادی که بی شائبه در اطراف آدم مانده اند و می مانند و میزان مهری که ورزیده ایم سرمایه های ما خواهد بود وگرنه چه بسا ادم موفق که مغبون شده و فقط این را در لحظات تنهایی سالهای پایان زندگی اش درک خواهد کرد .
تشکر از نظرات زیبایی که در زیر داستانهای دوستان می نگارید و همیشه حاوی نکات ارزشمند و در خور توجه می باشد .

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
که هست از پی شام سیاه صبح سپیید !
لطفتون مزید
تنور دلتان همیشه گرم@};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 08:59

نمایش مشخصات ح شریفی سلام استاد عزیز
آمدم بگویم صبح بخیر@};- @};- @};-
برمیگردم:) :x


@ح شریفی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 17:22

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام از بنده است جناب شریفی بزرگوار ! باعث افتخار است حضور شما @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 09:11

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد گرامی و مهربان @};- @};-
داستانتون را خیلی دوست داشتم. همیشه داستانهایتان را با اشتیاق میخونم چون میدونم چیزهای زیادی برای آموختن در انها هست. تلفیقی بود از حقیقتی زیبا و واقعیتی زشت.
این داستانها داستان زندگیهای ماست.
از خواندن داستانتان حس خیلی خوبی پیدا کردم. البته دلم هم گرفت.
نگاه زیبایتان به زندگی و حقایق آن مرا یاد نگاه زیبای استاد مصطفی ملکیان می اندازد. خدا هر دوی شما را برای شاگردانتان و دیگران حفظ کند.
یک کلام
عالی بود
پر از اندیشه های عالی
فقط جسارتن:
ما را با توصیفها و فضاسازیهای عالی تان بدعادت کرده اید. حالا هر داستانی از شما میبینیم میخاهیم پر از تصویزهای ناب باشد.
بهترین روزها را برایتان آرزومندم

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 17:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر اسلامی گرامی ! سلام و عرض ادب و احترام
یک دنیا تشکر از آنهمه لطف و بزرگواری که به داستان و بنده دارید و با دلگرمی دادن هاتون و با گذشتن از ضعفهای داستان باعث تشویق بنده به حضور در این سایت جهت آموزش مهر ورزی و آموختن فن نوشتن می شوید .
منت بر سر بنده گذاشتید زحمت کشیدید داستان را خواندید و در دو قسمت با بزرگواری و سعه صدر نظرات ارزشمند خودتون را درج فرمودید که بنده از آنها استفاده ی فراوان بردم .
و تشکر بابت تذکر کاملن بجا و صحیحتون در مورد توصیفات و فضا سازی ضعیف این نوشتار
ممنونم بخاطر همه ی بزگواریهااتون
لطف شما پاینده

تنور دلتان همیشه گرم@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 09:43

نمایش مشخصات ح شریفی استاد ، سلام مجدد
داستان حکایت جوان اوج گرفته ای بود که عشق را رابطه ی جنسی میدانست و دل معشوقه ای را شکست که پس از گذر سال ها ، وقتی که تنها ماند و یا به قول خودش نیاز به نفس کشیدن داشت ، یاد روزی افتاد که چشمی برای او می گزیست و در یافت عشق آغوش گرمی ست بنام پناه یا همان نفس کشیدن است ، تا زنده بماند ، ولی درنهایت از اوجی که گرفته بود ، فرود آمد و به گل نشست ...
داستان های شما ( تا آنجای که خواندم :) ) جملگی پند آموز بودند و این داستان به ما یاد میدهد ، دل کسی را نشکنیم و قدر عزیزان را بدانیم @};-
که این خصلت زیبایی قلم شماست .
آقای باران دوست عزیز ، بنده برای شما بهترین ها را آرزو دارم @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 17:35

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب آقای شریفی عزیز و بزرگوار ! سلام و عرض ادب و احترام
بسیار از حضور شما در این صفحه مسرورم . منت بر بنده گذاشتید زحمت کشیدید داستان را خواندید و بسیار زیبا و هوشمندانه آنچه مد نظر بنده در این مقال و نوشتار بود را به واضح و آشکار ساختید .
ممنونم از زحمات و از لطف و بزرگواری شما سرور گرامی و از حسن نظرتان .

پاینده باشید
تنور دلتان همیشه گرم @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 09:45

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر استاد گرامی
داستان عالی بود مثل همیشه
موضوع زیبایی را نوشتید و بسیار لذت بردم.
تصویر سازیهاتون حرف نداشت و خلاصه اینکه لذت فراوان بردیم.
بیشتر برای ما بنویسید.
شاد باشید استادم.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 17:38

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم اندیشه اندیشمند و گرامی ! سلام
یک دنیا سپاس از حضور دلگرم کننده ی شما در این صفحه و از لطف و بطرگواری که به بنده و نوشته های بی مقدارم دارید .
عذر تقصیر بنده را بخاطر کاستی های فراوان و ضعف این اثر بپذیرید . ممنونم که با اغماض به کاستی ها می نگرید .

برقرار باشید
تنور دلتان همیشه گرم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: چیا   ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 11:27

سلام بر استاد عزیز
مدتی است این اندیشه در ذهنم جولان می دهد که همه رفتار های ما بر اساس نیازهای شخصی ماست و در واقع حب ذات است (اگر محبت میکنیم درواقع توقع محبت دیدن داریم.اگرتعریف میکنیم جایی، منتظر انعکاس و فید بک تعریف هستیم .فرزندان تا موقعی که به پدر ومادر نیاز دارن آنها را دوست دارند. پدر ومادر ها فرزندان رو به خاطر تنها نبودن خودشون دوست دارند و....
در این داستان زیبای شما قهرمان داستان(البته بنا بر برداشت شخصی من خواننده) در مسیر زندگی فقط دنبال تامین نیاز های شخصی بود ودر آخر کار هم نیاز به تنها نبودن و دوست داشته شدن بود که اورا به جستجوی دختر همسایه کشیده بود و ....
این داستان زندگی ما انسانهاست که شما استادانه به تصویر کشیده بودید


@چیا توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 18:56

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما جناب آقای چیا
سپاسگزارم از شما که زحمت خوانش داستان را کشیدید و ممنوم بخاطر تحلیل زیبایی که از نیازهای انسانی و نحوه ی برآورده شدنش و تاثیر خودخواهی هایمان در زندگی حال و آینده مان ارائه فرمودید . لذت بردم و استفاده کردم . دستتون درست

لطفتون پاینده

تنور دلتون گرم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 11:37

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودخدمت جناب استان باران دوست .خسته نباشید .لذت بردم از داستان زیبایتان .همیشه شادوخندان باشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 17:40

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست وبرادر بزرگوار و فرهیخته جناب آقای اکبری عزیز
سلام
ممنونم از حضورتون و از قبول زحمت خوانش داستان .
لطفتان پاینده. خوشحالم که پسند شد .

تنور دلتان گرم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 12:58

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
دونخته یهویی

پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد

از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير
اي ديده نگه کن که به دام که درافتاد

دردا که از آن آهوي مشکين سيه چشم
چون نافه بسي خون دلم در جگر افتاد

از رهگذر خاک سر کوي شما بود
هر نافه که در دست نسيم سحر افتاد

مژگان تو تا تيغ جهان گير برآورد
بس کشته دل زنده که بر يک دگر افتاد

بس تجربه کرديم در اين دير مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد

گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد
با طينت اصلي چه کند بدگهر افتاد

حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حريفيست کش اکنون به سر افتاد

" حافظ خان عاقا "


دایی جان درود بر شما . خوبین میدونم . منم خوبم میدونم که میدونین . :D
دایی جان یه دفه قبل تر از دفه ی قبل بهمون یاد دادین چطوری از سنت به پست مدرنیسم ( با واسطه ) گذار بنماییم ! الان چطور شد که از پست مدرنیسم به سنت فرود اومدیم ؟؟؟ عایا ؟؟؟ :D
دایی جان ، داستانتون رو خوندم و خیلی لذت بردم . عرض شود کهههه... به نظرم داستانتون بوی نا میداد و رنگش خاکستری بود . خاکستری که معمولا بین مردم هس نه هااا... از این نظر که غم زده و بد حال بود .
و عاقای شخصیت ، با اینکه خیلی اون تیپ کلاه جلو کشیدن و عصاشو دوست داشتم ، اما متاسفانه به نظرم خیلی بدبخت بود . و تنها چیزی که میتونم بگم اینه که خدا هیشکی رو جز بدبختا قرار نده !

همین دیگه دایی جان . مرسی که مینویسین و دلمون رو شاد میکنین دایی ...
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:D


@فرزانه رازي توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 18:17

نمایش مشخصات ناصرباران دوست پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند
بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند
نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند
گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می کند
سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می کند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند
می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند
"شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند

خواهر زاده ی گرامی ! درود بر شما و بر حافظ خان جان و بر مرحوم استاد شهریان خان
ممنونم از احوالپرسی شما و مطمئنم که شما راهی جز خوب بودن ندارید
یک دنیا و کمی بشتر از یک دنیا تشکر از لطف و مهربانی شما و از اینهمه زحمت که تقبل فرمودید و از شعر نابی که نوشتید و هوای دلمان را تازه فرمودید !
عرض شود که بد نیست بدانید نوشتن این اثر ضعیف از آنجا آغاز شد که در اطرافم تعئاد زیادی از افراد را دیده ام و می بینم که در ایام جوانی و نوجوانی برای زندگی مهاجرت می کنند و در روزها یا ماهای اخر عمر برای مردن به موطن اصلی و زادگاهشان بر می گردند در چهره ی بسیاری از آنها که عمدتا در بخشی از عمرشان آدمهای موفقی بوده اند غم غربت و تنهایی مشهود است و نیاز به همصحبت و همدل و همزبان وخرج مشترک تمامی انهاست و اینگونه بود که ایشان با ان ابهت روزگارش خاکستری ترسیم شده است .
ممنون و متشکر بخاطر لطف همیشگی .

تنور دلتون همیشه داغ
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سارینا حدیث کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 13:04

سلام



کشش خوبی داشت...موفق باشید


@سارینا حدیث توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 18:22

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام سرکار خانم حدیث
ممنونم از لطف حضور شما
@};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 14:19

درود بر استاد باران دوست عزیز
از بس که آرامش در ریتم داستانتان و در تک تک جملات و کلمات آن موج میزند، انگار درحالت نجوا خوانده میشود. در داستان شما ، یکی از تجربه بی دوام لذت جنسی، به لذت پایدارعشق پی میبرد و یکی منفعل ازتجربه سرخوردگی عشقی به لذت جنسی اعتقاد پیدا میکند. مرد داستان ، زندگی را بر پایه عقل بنا نهاده و پیش برده بود، حال آنکه بدون عشق ، خلائی در وجودش شکل گرفته بود که عاقبت خوبی را برایش رقم نزد.این وجه داستان منطقی ، باورپذیرو زیبا بود ولی زن داستان چرا به این نتیجه رسیده بود؟آیا همانطور که ابتدا گفتم،منفعلانه بود؟نمیدانم! در انتها هم ، سرانجام زندگی مرد، قشنگ رقم زده شد .وقتی بعد از ملاقات با آن زن و پاسخ دیگر هیچ دستاویزی برای ماندن نداشت، رفت پی کارش.
مثل همیشه داستانتان زیبا و تاثیرگذار بود.
بنظرم در این داستان ، نویسنده از قدرت اختیارش، بیش از حد معقول استفاده کرده است، چون روند منطقی قصه کمی دچار خدشه شده بود. شاید نویسنده بخاطر کوتاه کردن داستان ناچار گردید.


@همایون به آیین توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 18:26

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب همایون خان به آیین . درود بر شما
ممنونم از اینکه تشریف آوردید و به این صفحه و داستان اعتبار بخشیدید .
سپاسگزارم بخاطر نظر زیبا و وزینی که درج فرمودید و بیشتر از آن سپاسگزارم بخاطر دقت نظر و بیان کاستی های داستان در منطق و روایت .کاملن می پذیرم نظر ارزشمندتون را و هیچ توجیه غیر منطقی هم در این زمینه ندارم . بی شک کاستی موجود بخاطر نقص در تجربه و کاستی هنر نویسنده است که شما بزرگواران باید بر این بنده ببخشید .
لطفتان مزید
تنوردلتان همیشه گرم@};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 14:35

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب باران دوست@};-
خوبین؟؟
بازحمتای من؟:">
داستان بوی تنهایی می داد:(
بدترین طرز تفکر در مورد عشق رو بیان کردین تو داستان(رابطه جنسی).انسان در هر سنی باشه و در هر مقام و شرایطی بازهم نیازمند عشق و محبت و کلام مهربون هستش:)
امیدوارم یه روزی برسه که دیگه به خاطر موقعیت،رابطه هارو فدا نکنیم:(
استاد عزیزم ممنون که همیشه عالی می نویسید
این گل ها هم تقدیم به شما:
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 18:35

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم حجابی دخت ! سلام و عرض ادب
زحمت؟! بنده از شما جز رحمت چیزی در خاطرم نیست
ممنونم از حضور پر از مهر و لطف شما
سپاسگزارم بخاطر زحمت خواندن داستان
قطعا نظر و تعریف ارائه شده از عشق مربوط به راوی بوده و به هیچ وجه مورد تایید نویسنده نیست .
بله تنها بود چون اصولن هرکس که زیاد بر فردیت خودش تاکید کند و به آن بها دهد در تنهایی خواهد ماند همچنان که او نیز تنها مانده بود . اما نیاز به همدل و همصبت همچنان در او جاودان بود تا دم مرگ . تا وقتی که بمیرد و برود پی کارش :D :D :D

بازهم از حضور شما سپاسگزارم

تنور دلتون گرم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 14:55

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر جناب باران دوست گرامی
داستان " فرود " را خواندم. شروع زیبا و قدرتمندی داشت. اما هر چه داستان به جلو رفت به نظر من ریتم داستان بهم خورد و اتفاقات سریع رد شدند و رفتن و در یکجا داستان دچار یک پرش کاملن مصنوعی و بد شد! که به اعتقادم ضربه ی بدی به داستان وارد کرد. همان قسمت که پیرمرد ، پیرزن را در بانک می بیند! خیلی ناگهانی و مصنوعی رخ داد و سریع رد شد! یعنی ذهن مخاطب آمادگی چنین صحنه ای را نداشت! همین مصنوعی بودن بزرگترین ایراد داستان بود که ذهن من را نسبت به داستان عوض کرد! با اینکه مثل همیشه زیبا نگاه کردید و زیبا قلم زدید اما به اعتقاد من جای پرداخت و توجه بیشتری دارد این داستان.

البته اینها نظر شخصی بنده هستند. جناب باران دوست ، جسارت بنده را ببخشید.

سبز باشید


@همایون طراح توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 18:42

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیز و فرهیخته ام جناب همایون طراح گرامی
سلام و عرض احترام و ارادت
بسیار خوشحالم از زیارت شما
یکی از دلایل ماندنم و نوشتن و انتشار داستان در این سایت همصحبتی و بهره بردن از دانش و هنر دوستان بزرگواری مثل شماست
بسیار سپاسگزارم که وقت ارزشمند خود را صرف خوانش این داستان ضعیف و خام فرمودید .
از اینکه در جهت ارتقای فن نویسندگی و اصلاح خطاهای اینجانب با صراحت و انصاف و دقت نظر ذرخور تلاش می کنید و بنده را از راهنمایی های خوبتان بی بهره نمی گذارید یک دنیا سپاسگزارم . آنچه در مورد پرش . غیر منطقی شدن و دواندن شخصیتهای داستان در بستر روایت فرموده اید کاملا صحیح و مشهود است و انشاالله بازنویسی و اصلاح خواهد شد .

دستتان درست
منتظر خوانش داستانهای جدیدتان هستیم

تنور دلتون داغ داغ
پیشکش@};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 16:30

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب :)
نیامده بود ک زندگی کند ..آمده بود ک بمیرد و برود پی کارش .... حالا این ک کارش چی بوده ک بعد مردن میخواسته بره سراغش خدا میدونه :D توی این همه بیکاری
این جمله خط اولی و اخری ک رفته بود پی کارش ...یه حسی توش بود ...انگار خود نویسنده هم از نقش اول داستانش دل خوشی نداشت ...البته من اینطوری برداشت کردم
تو ک قدر عشق را نمیدانی پس بمیرو برو پی کارت ...یا مثلا تو ک دیر پی به عشق بردی بمیرو برو پی کارت :) والا به خدا :D
خوشحالم ک داستانتون رو خوندم ... اینقدر ک خوب رایت کرده بودید از رفتن ها و چقدر روان گفتید از برگشتن ها
عالی بود ...عالی
دم قلمتان همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 18:46

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم علیرضایی سروستانی عزیز ! سلام
ممنونم از حضور و لطف شما و خوشبختم از ملاقاتتان در این صفحه
سپاسگزارم از حضورتون بخاطر زحمتی که در خوانش داستان و درج نظر وزین کشیدید .
لابد نویسنده میخواسته کاراکتر اصلی بیش از این مفلوک و تنها زندگی نکند . شاید ترس پنهان از تنهایی که عاقبت اکثر آدمهای این روزگار است چنین جملاتی را از ناخود اگاه به صحنه کشانده باشد :D

بازهم از حضور پر از محبت شما متشکرم

تنور دلتون همیشه گرم@};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 18:24

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد ارجمند برادر عزيزم
داستان روانكاوانه زيبايي را موشكافي كرده و بسيار ماهرانه از حقيقت زندگي نوشتيد
اصولا ديدگاه عشق در زنان و مردان فرق مي كند و شما اين موضوع را خيلي عالي پرداخت كرديد
زن وقتي عاشق مي شود روح مرد را مي بيند و دوست دارد مرد با او همانطور باشد كه خودش مي خواهد چيزي ماوراي جسم .
وقتي مرد عاشق مي شود اول به تمنيات جسمي خود اهميت مي دهد
واين همان راز آفرينش است اگر مرد به روح زن توجه مي كرد هيچوقت به دنبال زن مورد علاقه اش نمي رفت و زن اگر به جسم توجه مي كرد ، مجبور بود غرور خود را زير پا اندازد كه برايش خيلي سخت است .
عشق بعد از طي مراحلي خود به خود به ثبوت مي رسد
و كساني كه به عشق واقعي مي رسند اول به خدا مي رسند
شخصيت مرد داستان به خدا رسيده بود اما تنهاي تنها .
اما زن داستان كه شكست خورده بود مراحل سير حقيقت يابي را طي نكرده بود ، و به ناچار بايد دوباره از اول شروع كند .
براي خلق اين اثر زيبا و لذتبخش خسته نباشيد و برايتان آرزوي بهترين اوقات را دارم
از بابت دير آمدن پوزش مي طلبم به خاطر مشغله اي بود كه امروز گريبانگيرم شد
@};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 18:50

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خواهر مهربان و فرهیخته و هنرمندم سرکار خانم بادره ی عزیز

باعث خوشحالی و سر افرازی بنده است حضور شما . ممنونم که مثل همیشه لطفتون شامل حال بنده و داستان شده و با قبول زحمت خوا نش داستان و تحلیل زیبایی که نگاشته اید به این صفحه و نویسنده اش دلگرمی و اعتبار بخشیدید .
لطفتون همیشه پاینده

تنور دلتون گرم گرم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 19:07

نمایش مشخصات سارینا معالی سلااام اقای باران دوست....

اقا امیدواریم ایام به کام باشه اقا@};-

میدونید...یه خط داستان رو خوندم...بقیه داستان رو قورت دادم...

الانم سر دلم مونده:D چه کنم آقا؟؟
هرچی بغضمان را فرو میخوریم پایین برو نیستند که نیستند:(
نثر روونی داشت...زاویه باحالی بود...عین یه فیلم....از بالا بود انگار...
و اینکه فازو نولمان رو جابجا کرد:( ماهم مانند دردانه پریم ...معتقدیم انسان بدبختی بوده...و بازهم مثل ایشان دعا میکنیم کسی چنان بدبخت نباشد@};-

دعا برای شما و فازتان که شما آباد باشید و فازتان نول:D :D این هم گل@};- @};- @};-


@سارینا معالی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 20:56

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر سرکار خانم معالی عزیز .
ستاره سهیل .
میدونم که درس خواندن کار سختیه و فاز ادمو نول میکنه ولی خوبیش اینه که این ایام وسختیاش میگذره و حلاوت موفقیت پشت سرش حلق آدمو از شیرینی حلق آویز میکنه:D به همین دلیل قبل از اینکه گله کنم که داستانتون کو و چقد کم پیدایید . عرض می کنم خسته نباشید و براتون آرزوی موفقیت می کنم
بعد قویا تشکر می کنم از اینکه در این وانفسای وقت و زمان وقت با ارزش خودتون را صرف خوانش این داستان فرمودید و افنخار دادید با نظر گرامیتون چشم وگوش بنده را نواختیتد . ممنون و متشکرم بخصوص از لطف همیشگی و مهری که پراکندید .

بله تنها بود چون خودش این شیوه را انتخاب کرده بود و خاکستری چون روزگار مردم تنها همیشه خاکستری مایل به سیاهه.

بازهم تشکر
تنور دلتون گرم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 19:53

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
تقدیم شما و قلم تان:
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@ف. سکوت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 20:58

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خانم دکتر سکوت گرامی ! سلام
ممنون که اینجا تشریف آوردید و داستان را خوندید و تشکر بخاطر گلهای زیباتون

تنور دلتون گرم
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 20:50

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
درود بر شما جناب باران دوست عزیز@};-

داستان زیبایی بود.

تقابل عشق و عقل.

زمان داستان یکنواخت بود. با همان سرعتی که آغاز شد و اوج گرفت، با همان شدت هم پایان یافت. روایتگر زندگی مردی است که همه در ابتدا عقلانی رفتار می کند. همه چیز را زیر پا می گذارد تا به زندگی ایده آلش برسد. وقتی که پیر و درمانده می شود در می یابد که همان قدم اولش اشتباه بوده است.

نویسنده با انچه در این داستان ترسیم کرده در پی نشان‌دادن برنده‌ی نبرد دل و عقل است که توجه به انتهای داستان می توان پی برد که از نظر او عشق پیروز است و به هیچ قیمتی قابل معاوضه نیست.

در داستان شتابزده گی ای دیده می شود که بازه ی زمانی که نویسنده برای ترسیمش انتخاب کرده است طبیعی به نظر می رسد، زیرا در داستان کوتاه مجالی برای حواشی و شاخ و برگ ها نیست.

سرانجام داستان با جمله نفس گیری به پایان می رسد : "او مرده بود و رفته بود پی کارش".

با خواندن نظر دوستان در بالا می توان به اهمیت این جمله پی برد.

داستان تاثیر گذاری بود جناب باران دوست،@};-

سپاس از شما که هستید و ما از وجودتان سیراب.




عشق امر کل، ما رقعه ای، او قلزم و ما جرعه ای

او صد دلیل آورده و ما کرده استدلال ها

از عشق گردم مؤتلف، بی عشق اختر منخسف

از عشق گشته دال الف؛ بی عشق الف چون دال ها

.
.
مولانا

لحظه هایتان پر از شادی های محسور کننده@};-
*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 21:03

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب آقای پیرمرادی عزیز و بزرگوار
سلام و عرض ادب و احترام

تشکر و سپاس فراوان بخاطر حضور پر از مهر شما و بخاطر زحمت خوانش داستان و تحلیل عالی مثل همیشه و بخاطر بزرگواری در اغماض از اشکالات فراوان داستان .
بسیار عالی از هدف نویسنده پرده برداری نمودید . توضیحات جنابعالی تمام کننده ی حجت داستان بود آنجا که نویسنده ی کم هنرش نتوانسته در فضای داستان و صحنه ها این مطالب را به خواننده اش نشان دهد .
بازهم از لطف همیشگیتون به بنده و نوشته های ب
کم ارشم تشکر و قدر دانی می کنم
ارزوی من این است
تنور دلتان همواره گرم بماند @};- @};- @};- @};- @};- و آفتاب عشق از پهنه ی زندگیتان غروب نکند .


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 21:00

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر جناب باران دوست گرامی
این از اون داستانهایی بود که آدم رو به فکر میندازه: «زندگی چرا اینقدر بر عشق و نیاز وابسته است؟»
خلاصه برای شخصیت اصلی که این نیازها روی خوشی نشون نداده بودند و برای پیرزن هم عشق بی مهری کرده بود!
آدم می مونه طرف کدومش بره وقتی تجربه ها رو می بینه!
حسرت از دست دادن فرصت در کنار دیگران بودن هم که درد بی درمانی است و فقط باید در زمان جبرانش کرد.
وقتی به خانه و محله قدیمیمون میرم یا خانه روستایی پدربزرگم که توی همشون خاطرات کودکیم جا موندن، آرامش خاصی دارم.
:) @};- @};- @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 21:07

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیزم جناب آقای حشمتی فر عزیز
بسیار خوشحال شدم از زیارت مجدد شما دعا می کنم حالتون خوب باشه و کاملا سالم و برقرار باشید .
سپاسگزارم از وقتی که صرف خوانش داستان نمودید و از لطف همیشگیتون و از تحلیل عالیتون و عرض می کنم که زندگی بی عشق هیچ ارزش نداره به همین دلیل تجربه کردنش ارزش خماری و دردسراشو داره .
شراب خورده ی ساقی زجام باده ی مست
ضرورت است که دردسر خمار کشم

تنور دلتون گرم
سالم وسرفراز باشید @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 22:40

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام
استاد

شیرین کلام

جهت اموختن خدمت رسیدم

تفسیر عشق در دومقطع زمانی

از دوجنس مخالف نه / مکمل/

زیبا بود

و قابل تفسیر

در فرصتی دیگر دوباره داستان را مرور می کنم

نویسا وشاد باشید@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 22:55

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب آقای دکتر فرازمند عزیز سلام
باعث افتخار بنده است حضور شما در این صفحه .
تشکر می کنم بخاطر زحمتی که کشیدید و وقتی که صرف خوانش داستان نمودید . لطف شما همیشه شامل حال بنده بوده . امیدوارم که در هر کجا هستید شاد و سالم و سرحال و مغروق دریای عشق باشید .

لطفتان مزید
تنور دلتان همواره گرم@};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 00:23

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

امیدوارم آدما همون اولش بفهمن با لباس زیر فرق داره این عشق

لذت بردم

اما چه زن منتقمی!

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 08:51

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب آقای عامری گرامی ! سلام و عرض ادب و احتران
سپاسگزارم از حضور شما . ممنون که زحمت کشیدید و داستان را خواندید .
لطفتون زیاد سایه تون مستدام

تنور دلتون همیشه گرم @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 01:23

نمایش مشخصات شيدا سهرابى من هواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارتاااااااااااااااااااااااااااا
به شما میبالم!




همچنان من بشما خیلیتااااااا میبالم!
ببخشید عرض ادب نکردم!
درود بر جناب باران دوست عزیز و بزرگوارم!
جناب عجب داستان زیبایی بود!چقد قوی ! همه چی سر جاش بود!
وااقعن لذت بردم!
ن خسته جناب بابت تحریر همچین داستان فوق العاده ایی 1 ایده ی نو و طرح خاصتون در ان داستان رو بسیاار دوستداشتم تعبیر جدیدی از عشق رو خوندم! نمیدونم واقعیه یا ن ! چون متاسفانه هنوز عشق رو تجربه نکردم!و میشه بین داستانم نمیتونم تعبیر ملموسی اذ عشق رو بتصویر بکشم! ولی
وااقععععنی کیف کردم از ایده ی نویی ک پشت داستانتون بودش!
بهمین جهت هشتش ک جناب من همچنااااان بشما میبالللللم!
همایون باشید
عااااااااالی تر از عااالی بودش!
دست خوش!
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 08:57

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم شیدا سهرابی عزیز ! سلام و عرض ادب و احترام

همچنان شما با لطف فراوانتون و با حضور دلگرم کننده تون در این صفحه و با وقت گذاری برای خوانش خط خطی های بنده بر سرم منت می گذارید و باعث افتخار و سر فرازی بنده می شوید و بنده را شرمنده ی لطف و احسانتون می فرمایید.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
سپاسگزارم از حضورتون بخاطر همه ی خوبیها و مهربانیها و لطفها و وقت گذاری هاتون و دعا می کنم که وجودتون سلامت و دلتون سرشار از شادی و روز و روزگارتون مملو از موفقیت های پی درپی باشد .
خوشحالم این داستان را دوست داشتید . اگر حسنی در آن دیدید حسن نظر خودتون بوده و اگر از عیوبش چشم پوشی فرمودید بلندی طبعتون .

تنور دلتون همیشه گـــــــــــــــــــرم@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 09:34

نمایش مشخصات ک جعفری گویی همه این داستان : سرگذشت بدبختیها و سرگردانیها و مرگ دلخراش پیرمرد تنها برای اثبات این جمله بود:
سرمایه هرکس در موقع مرگ، میزان عشقی است که ورزیده است!!

داستان روایت ساده و ملموسی داشت ، اما به رغم سادگیش، بخاطر گسست و شتاب زدگی در روایت بویژه قسمت دیدار مرد و زن در بانک، نتوانست ارتباط موثری را ایجاد کند...

و اینکه برای یک داستان کوتاه، بهره بردن از فعل " بود " آنهم به تکرار ( حدودن 70 بار ) ، هم آزار دهنده است و هم نازیبا...


درود بر شما جناب باران دوست عزیز

امید که جسارتمان را نادیده می گیرید! که ما هر آنچه که گفتیم ونوشتیم در محضر استادی چون شما، آموختیم!

و اینکه:
بسیار بزرگوار و محترم هستید برایم!


@};-


@ ک جعفری توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 10:10

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم ک جعفری ! عزیز و گرامی
درود بر شما
با عث افتخار بنده است حضور شما در این صفحه از این جهت که قبول زحمت فرمودید و وقت گرانبهای خود را صرف خوانش این داستان ضعیف و پر از عیب کردید برخودم میبالم و از شما متشکر و سپاسگزارم .
و همچنین از اینکه با دقت و تیز بینی و هوشمندی همیشگی نوشته را بررسی فرموده اید و معایب و کاستی هایش را گوشزد کرده اید که کاملا هم بجا و صحیح است ممنون و سپاسگزارم . تیز بینی و دقت شما در تعداد تکرار نازیبای فعل "بود" شگفت زده ام کرد و البته :D . این شکلی
از اینکه هر بار با سعه ی صبر و بزرگواری سعی در تصحیح روش نوشتن و راهنمایی بنده دارید بسیار بسیار ممنون متشکر و سپاسگزارم . و از اینکه هر بار با کند ذهنی و دیر آموزی و تکرار اشتباهات ناامیدتون می کنم عذرخواهی می کم .
و ممنون که هستید و ممنون که تشریف می آورید و بنده نوازی می فرمایید .

پاینده باشید و سرزنده
تنور دلتون گرم
پیکش قدم و قلمتون @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 10:12

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سعی صدر سعه ی صبر شد و باعث شرمندگی دوباره


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 10:51

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام استاد
داستان بسیار خوب و خواندنی بود .کشش خوبی داشت
گاهی وقتها برای جبران اشتباهات باید تاوان سختی داد و آن هم تنهایی است
اما
از جمله آخری خوشم آمد .... رفت پی کارش :D
خسته نباشید

@};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 22:27

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر شما سرکار خانم مولوی عزیز
ممنونم از لطف و محبت شما
تشکر که زحمت کشیدید و به داستان بنده سر زدید . زحمت کشیدید و افتخار دادید .ممنون الطاف شما هستم

سرتون سبز و دلتون خرم

تنور دلتون همیشه گرم@};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 17:09

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود استاد باران دوست بزرگوار
داستان بسیار زیبایی بود
عالی عالی
لذت بردم
الحق که کلمه ی استاد برازندتونه
سبز باشید @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 22:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم م ماندگار عزیز سلام بر شما
امیدوارم که سالم و پرنشاط باشید
سپاسگزارم که زحمت کشیدید و تشریف آوردید و منمت گذاشتید داستانو خوندید .
خوشحال شدم که پسند شد و عرض میکنم که بنده شاگرد همه ی دوستان عزیز هستم!

دمتون گرم ودلتون بنشاط

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 20:16

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام دوست خوبم @};-
خوشحالم از حضور اثرتون.
شاد باشید.


@حمید جعفری توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 22:36

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب آقای جعفری بزرگوار سلام بر شما
بسیار خوشحال شدم از زیارت شما خیلی خیلی خوش تشریف آوردید

ممنونم بخاطر لطف و حضورتون .

تنور دلتون گرم
سالم و پر نشاط باشید @};- @};- @};-


نام: محمد رضادرانی نژاد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 23:22

نمایش مشخصات محمد رضادرانی نژاد درود استاد
-
نگاهی دگرگونه به عشق مجازی

نمونه های زیادی از عاشقانی داریم که سالها در هجران می سوزند و ذره ای از عشقشان کم نمی شود
مردان زیادی را هم می شناسم که پا به سن بزرگسالی گذاشته اند اما با توکل به خدا یا عشق به هنر کمبود هیچ زنی را در زندگی خود احساس نمی کنند.
بنده نظر دوستان را خواندم و نظر خودم را دادم لازم نیست که همه نظر بنده را تایید کنند. موفق باشید


@محمد رضادرانی نژاد توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 11:08

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب آقای درانی نژاد درود و عرض ادب و احترام
بسیار خوشحال شدم از حضور شما و ممنون و متشکرم از اینکه قبول زحمت فرمودید و داستان ناقابل بنده را خواندید . نظرتون هم در مورد عشق های مجازی و عشق های رنگی و دل به عشق دادن یا ندادن خیلی عالی بود و ارزشمند . استفاده کردیم جناب .

دست و قلمتان پرتوان

تنور دلتان گرم@};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 01:35

سلام استاد عزیزم.
داستان زیبایی بود.
مثل همیشه عالی
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 11:10

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر متین بانوی مقدس
متشکرم از لطف شما و از حضور تون در این صفحه و از قبول زحمت خوانش این داستان ضعیف !

ممنون که تشریف آوردید
پیشکش شما@};- @};- @};- @};- @};-
تنور دلتان گرم


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 12:24

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام

نظر گذاشتم پريد !
داستان زيبايى بود .
خواندنش لذت بخش بود .
درود .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 13:47

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم بانو سلام و عرض ادب
ممنون از حضور پرمهرتون . نظر شما همیشه محترم است حتی وقتی پریده باشد . سپاسگزارم از شما
تنور دلتون داغ@};- @};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 20:18

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی نشو عاشق...

نمون عاشق...




ولی بی عشق چه خواهی کرد؟(با اهنگ خودش خوانده شود):)

سلام ای استاد بارانی
بیا بنشین دمی، چایی
من از دیدار تو خوشحالم و عالی
ندیدم من تو را با کسی جایی؟

آقا دم عالی گرم و متعالی
یک چیزی که در داستانهای شما بجز ایده خوب و پرورش آن وجود دارد نوع متفاوت روایت و زبان در داستانهای مختلف تان است. یعنی میدانید زبان را چطور بچرخانید و نوع روایت جدیدی پدید آورید. و این یعنی شناخت
دست مریزاد
باتری لب تاپ داره تموم میشه بقیه اش رو بعدا میگ...


@محمد اکبری هشترودی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 00:27

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب دکتر اکبری هشترودی عزیز ! سلام و عرض ادب

رسیدن بخیر آقا . خیلی خوش تشریف آوردید و صفا دادید این صفحه را با قدوم مبارک خودتون
و دلمون را با اون شعرای چایی دارتون آرام فرمودید . حالا بیایید بنشینیم و باهم چای بزنیم که فرمودند
آرامش دوگیتی تفسیر این دوحرف است
چایی بعد سیگار سیگار بعد چایی!!
ممنونم از حضور پر مهر شما . آنچه نمی شود انکار کرد لطف شما به بنده است که باعث افتخار و سرافرازی ام می شود .
لطفتون مزید دلتون به نشاط
تنور دلتون گرم @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.