بخواب لئو با آرامش

چشم ها باید نیمه باز باشند هر لحظه ممکنه یکی سر برسه ؛ به خاطر نرده ها از پنجره نمیتونن بیان داخل ، باید از پنجره ها به هر حال دور باشم پنجره ها آشیانه تک تیراندازها هستند .
جلوی در ورودی با فاصله کنار دیوار روبه رویی طوری می نشینم که هر لحظه آمادگی مقابله را داشته باشم ؛ همیشه اینطور نبوده از وقتی پامو گذاشتم توی این شهر وبا کمک تونی پیر شروع به پاکسازی کردم وضعم اینه ...
قبل اینکه بیام اینجا چه روزهایی داشتم و چه شبهایی با معشوقه ام ، دیدن اون همیشه روح زندگی را در من بیدار می کرد
لبخندی .... آه ... چقدر قشنگ می خندید ....
هنوز خط لبهاش را یادمه ؛ بعد این همه سال هر شب بهش فکر می کنم . هر شب داستان زندگیم از اول میاد جلوی چشمای نیمه باز ونیمه بسته ام
پدر بودن خیلی نعمت بزرگیه چطور یک پدر میتونه دخترش را سلاخی کنه وبعد به همه بگه یک حادثه بوده ؛ وقتی شنیدم که اون را برای همیشه از دست دادم به فکر معنی کردن کلمه حادثه برای پدرش بودم و وقتی یکی از چشماش به تبدیل به تونل تاریک محل عبور گلوله هام شد معنی حادثه را شاید بهتر درک نکرد ولی بقیه درک کردند از اون شب دیگه فراری شدم و ایتالیا را ترک کردم واومدم امریکا
وقتی نیمه شب گاهی به پنجره نگاه می کنم گیاه آروم وسبزم را می بینم که به خیابان نگاه می کنه وبه من شاید ...
شاید هم مراقبمه همانطور که من مراقبشم ؛ خیلی وقته از زندگی فاصله گرفتم وجودم سرتاسر مملو از سردی دنیای ادمکش هاست .
جوری زندگی می کنم که نمی دونم آخرش چی پیش میاد حالا که سنم رفته بالا ولی بزرگ نشدم هنوزم حس می کنم نوزده سالمه وتوی مزرعه گندم دنبال معشوقه ام می دوم وبهش می رسم ولی ناگهان ناپدید میشه ؛ دنیامو تاریکی فرا میگیره واز درون تاریکی صدای مخوفی بهم یادآوری می کنه که (( نخواب ، آماده باش لئو)) یهو به خودم میام وو خودمو در اتاق تاریکم پیدا می کنم
به فکرهایی که هر شب به جونم می افتن "ماتیلدا" هم اضافه شده روزی که جلوی نرده های طبقه چهارم توی آپارتمان خیابان "الینور" دیدمش را خوب یادمه ؛ داشت سیگار می کشید ، یازده یا دوازده ساله به نظر می اومد ولی اصرار داشت که خودشو بزرگ نشون بده ازش خواستم سیگار نکشه ولی با چشمای درشتش جور خاصی بهم نگاه کرد که مجبور شدم سرمو بندازم پایین وبرم تو واحدم
زنها وبچه ها همیشه از دست پاکسازی های من در امانند حس می کنم شبیه گیاه توی گلدون اونها هم حساس وسرشاز از مهربانیند ولی مردایی مثل کسایی که کار چاق کنم بهم معرفی می کنه وتوی پول وشهوت غرقند وبا وجود محافظ های زیاد باز با دست لرزون انگشت سبابه شون روی ماشه است اونها شایسته نابودین ؛ اونها خیلی شبیه همند می دونم که شبیه هم هستن وهدفشون مشترک ؛نمی خوام بدونم چه کار کردند ومی کنند از بالا از پایین ، پشت جاهایی که انتظارم را ندارن و توی تاریکی چاقوم روی گردنشون خودنمایی می کنه تا بترسونمشون والبته همیشه موفقم
چند بار غافلگیر شدم وتیر خوردم ولی با هر بدبختی شده از درد ورنج آروم آروم به ظرف سلامتی پیش رفتم .
گاهی از خودم می پرسم اگر جای قربانی های خودم بودم چه اتفاقی می افتاد ولی نه ! من کارم را تمیز وبی نقص انجام دادم جوری که زود از پا در اومدن وزجری متحمل نشدن ... آره ... آره ...
توی زندگیم دو تا کار انجام داده بودم کشاورزی وبعد یاد گرفتن تیز اندازی وبعدش هم آدمکشی ولی مطمئنم اگر این کار را هم یاد نمی گرفتم حتما کشاورز خوبی میشدم در حالی که شبها با خیال راحت چشمهام رو روی هم می ذاشتم صبح زود آماده می شدم ومی رفتمبه مزرعه ام و اون برام صبحانه می اورد و در حالی که من از وضعیت کاهو ها وعدس ها وتوت فرنگی ها باهاش صحبت می کردم و عسل خوشمزه را به نان محلی می مالیدم و میخوردم با هم مزرعه مون را نگاه می کردیم وبا آرامش می خندیدیم ؛ فکر کردن بهش هم گرچه خوشاینده ولی باز زجر اوره مثل ته مانده تلخ شرابهای فرانسوی میمونه که با هیچی طعمش از بین نمیره وفقط اشک توی چشمات میتونه کمی شورترش کنه ...آره گلدونم هم اینو میدونه وبهم میگه بس کن رفیق
"ماتیلدا" اون اگر بزرگ بشه باشکوه خواهد شد البته اگر فکر انتقام از اون مامور پلیس که والدین وخواهر وبرادر چهار ساله اش را کشت را بذاره کنار
وقتی بالای پله ها دیدمش که مشغول سیگار کشیدن بود پاهاش را آویزون کرده بود و تکون میداد شبیه دو تا آدم که به طناب اعدام آویزون بودم همونجوری سرد وبیروح درست مثل خودم سرد وبیروح اونجا حس کردم که این دختر کوچولو چقدر شبیه منه ...
فردای اونروزتنهایی رفتم سینما برای دیدن فیلم مورد علاقه ام ((آواز زیر بارون)) فقط یک پیرمرد وخودم مشغول نگاه کردن به فیلم بودیم وای که چقدر دوسش دارم بارون بی امان می بارید ولی اون مرد با چتر مشکی بزرگش که انگار با همه چترهای دنیا فرق داشت آواز میخوند ومی رقصید چقدر زندگی توی حرکاتش موج میزد حتی قطرات باران هم انگار باهاش می رقصیدند
وقتی که فیلم تموم شد واومدم بیرون باز دیدم اونجا بالای پله ها وایساده ودستش را جلوی دهنش که خون آلود بود گرفته دستمال کاغذیمو بهش دادم ازم گرفت و از گونه هاش کشید تا زیر لبش ولی هنوز رد خون زیر چانه کوچکش پیدا بود بعد گفت : زندگی همیشه انقدر سخته یا فقط وقتی که بچه ای ؟
وبعد گفتم همیشه اینطوریه و من به طرف اتاقم راه افتادم
توی تاریکی صداش را شنیدم : ....لئو....امشب باید روی تخت خواب بخوابی ..
من کمی من من کردم ولی تشلیم شدم وبا کفش رفتم روی تخت خواب ؛ چهار سال بود رنگ تختخواب رو ندیده بودم . آروم کفشامو در اورد ودست راستمو دراز کرد وسرشو گذاشت روش وروی خودش انداخت وشب بخیر گفت من همچنان به سقف نگاه می کردم ونفهمیدم که چطور شد ویهو از جام پریدم ودستمو بردم به اسلحه ام ولی سرجاش نبود ؛اون کوچولوی مرموز گفت : سلام لئو ...من اسلحه ات را سرجاش گذاشتم دیگه با آرامش بخواب هیچکس تو را تهدید نمی کنه خودم بهت آب میدم ریشه هات را زیر خاک گسترش بده و به آفتاب هر روز سلام کن .

تقدیم به کاراکتر فیلم ((لئو، حرفه ای )) ساخته لوک بسون
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مهشید سلیمی نبی (1/2/1396),م.ماندگار (4/2/1396),شیدا محجوب (4/3/1396),مهدی شیروانی (3/3/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.