شهر سوخته

صدای سکوت شهر را در برگرفته بود از دور توی شهر دود بلند میشد معلوم بود که شهر آرومی نیست در کنار مرز
کنار دروازه اصلی شهر سنگر کوچکی به چشم میخورد و دو نگهبان که از شدت عصبانیت تفنگ هایشان را به
طرف شهر نشانه گرفته بودند وبا هم حرف میزدند .
همه شون رو میکشم کثافتهای رذل
نه جاناتان بذار برسن به اینجا به شهرمون حمله کردن و مردها رو کشتند وزنها ودخترها رو میخوان ببرن به اون ور
مرز! مگه از رو نعش من رد بشن
چقدر مهمات داریم خوبه گلوله هست به اندازه کافی فقط اسلحه ها گاهی گیر می کنند خیلی قدیمی شدند
تا اینکه دو ماشین بزرگ ون به طرف دروازه راه افتادند اول چند زن ودختر پیاد ه شدند بعد مردهای مسلح
یکی از مردها مسلح از سنگر بیرون اومد وبه طرفشون آتش گشود
مردهای مسلح یکی بعد از دیگری از پا دراومدن
بعد زاویه دید عوض شد رفتم تو ر وح جاناتان که تو سنگر مونده بود
تو چشمهاش دیدم که دوستش را با گلوله های زیاد آبکش کردند بعد من که همون جاناتان بودم رفتم تو و دروازه رو
بستم واز سوراخ کوچک در به طرفشون شلیک کردم تعداد خودرو ها وافراد مسلح هر لحظه بیشتر میشد
بعد اسلحه ام گیر کرد نتونستم شلیک کنم مردهای مسلح قاه قاه می خندیدند و به شوخی می اومدن به طرف در ولی تا
میخاستن بیان تو اسلحه ام کار میکرد ومی کشتمشون
ولی باز دست برنداشتن وبا شوخی وخنده می اومدن طرفم و من می کشتمشون جسدهاشون تلنبار شده بود تااینکه دیگه
گلوله ای برام نموند
همه مردهای مسلح اومدن تو واسلحه هاشون رو به طرفم گرفتند ریسشون که یه مرد هیلکلی بد ریخت بود دستش رو
بالا برد و لی خواست که پایین بیاره
یک سیل بزرگ اومد و همه شهر رو فرا گرفت یهو خودم را در اعماق عمیق آب دیدم و جسدها رو دیدم که بالا می
رفتن ولی من بیحرکت بودم

در این لحظه از خواب پریدم خواب واقعی بود در تاریخ 3 شهریور 1392
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروز پورصفر بروجنی (15/4/1393),آرمیتا مولوی (15/4/1393), ناصرباران دوست (15/4/1393),هستی مهربان (15/4/1393),شیدا محجوب (15/4/1393),کبرا قامتی (15/4/1393),زهرا فیروزی (15/4/1393),علي طرهاني نژاد (15/4/1393),کیمیا مرادی (15/4/1393),علیرضا زمانی (15/4/1393),زهرابادره (15/4/1393),همايون حميدپناه (16/4/1393),علي طرهاني نژاد (16/4/1393),

نقطه نظرات

نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 15 تير 1393 - 14:23

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

1- احیانن شب قبلش فیلمه جنگی تماشا کردید؟

2- ادبیات زیاد جالبی نداشت.

3- یه کم بی روح بود.

با تشکر.


نام: زهرا بادره   ارسال در یکشنبه 15 تير 1393 - 21:18

سلام و درود آقای ساوانا
داستان جنگی بود در قالب خواب
اگر کمی با احساس تعریف می کردید جالب تر می شد
موفق باشید @};-


نام: رامش صادقی   ارسال در شنبه 21 تير 1393 - 11:51

با سلام درست خواب دیدید منم فهمیدم خواب بود ولی چرا اینقد بیروح مثلا قرار بوده بشکل داستانی درش بیارید...این حد غیر واقعی کردن داستان آن رازیرسطح داستانی کشانده ن فضاسازی ن تصویر سازی درستی.جایی ک گفتید زاویه دید عوض شد از همه بدتر بود باید خواننده بفهمد ن اینکه نویسنده بگویدب عبارتی از پس تغییر زاویه دید بر نیامده اید.اسم داستان مناسبتی با فضای داستان نداشت اما ایهام جالبی در آن بود ک اگر آن را بمعنای ازدست رفت بگیریم درست میشود ... باید بگویم نتوانسته اید عناصر خیالی را ب خوبی در کنار عناصر واقعی بگذارید بهمین دلیل سطح داستان از قصه ای کودکانه هم پایین تر رفته .ب امید بهتر نوشتن شما .بعد از این همه انتقاد لازم است بگویم لحن هیجانی ب کار رفته در داستان خوب بود .لطفا از استعداد نوشتنتان بیشتر استفاده کنید و بعد از نوشتن داستان خود را جای خواننده داستان بگذارید تا ایراد کارتان را ببینید و اشکالات کارتان ب حداقل برسد متشکرم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.