اتفاق نیفتاد

آخرین باری که در پیامی سرد خداحافظی کرد را به خاطر آوردم آن زمان نمیدانستم چه برسرش آمد اما خودم کم کم وضعم از روز قبل بدتر میشد ورشکست شدم و بیکار برای نان شبم مانده بودم آه نداشتم با ناله سودا کنم عزت نفسی برایم باقی نمانده بود از خانه استیجاری بیرونم کردن و شب در گوشه کنارهای کوچه و خیابان های کم رفت و آمد را به روز میرساندم و سرم را در سطل اشغال میکردم و بر سر یک نان جو با سگها دعوا داشتم لباسم هر روز کثیفتر میشد و ژنده پوشی چرکین گشته بودم در شهر که کسی نه طاقت دیدنم را داشت نه خوشحال از بودنم به هرحال تنها و درمانده به خیابانی رسیدم و با نومیدی نشستم و به خانه روبه رویی نگریستم که پنجره های رنگی زیبایی داشت و گلدانهای کوچک شمعدانی در آن خودنمایی میکردند ناگهان زنی زیبا در حالی که فنجانی در دست داشت به کنار پنجره آمد و بیرون را‌نگاه کرد جایی که میشد خوب ژنده پوش تنهای شهر را دید به او که نگاه کردم آشنا بود در نظرم
بدبختی من این بود که حافظه قوی هم داشتم او همان زنی بود که روزگاری مرا عشقم خطاب میکرد و فدایم میشد و ناراحتی های مرا حتی اگر به اندازه فرو رفتن خاری در بدنم باشد تاب نمی آورد و روزها و شبها با من همنوا و همدم بود و در گوشی اش مرا به عنوان همنفس ذخیره کرده بود .
ولی آیا مرا یادش بود ؟!
از پنجره با چشمانم که به چشمانش دوخته شده بود خیره شد ناگهان در خیالم فنجان از دستانش افتاد و شکست و سریع به خیابان آمد و مرا سخت در آغوش گرمش فشرد و با چشمان گریان گفت عزیزم این همه وقت کجا بودی ؟ فدات بشم و من در حالی که اشکهای روانم صورت چروکیده و پیرم را طی میکردند بغض گلویم را فشار میداد ونمیدانستم چه بگویم ...
ولی این اتفاق نیفتاد او از کنار پنجره کنار رفت مثل خورشید که از لابه لای ابرها میگذشت و لب پنجره شمعدانی ها مرا میدیدند و بویشان را ساطع میکردند و من ازآنجا رفتم و به سوی آینده نامعلومم بهت زده قدم میزدم و اشک میریختم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (25/7/1398),علیرضااشرفی مهابادی (12/8/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.