خانه خونین عنکبوت


عنکبوت آرام آرام به من نزدیک شد پاهایم را دید که بی حرکت در راستای هم قرار گرفته بودند عنکبوت فکر کرد چه جای خوبی برای خانه ساختن شروع کرد و هنوز تمام نشده بود دستهایم خانه اش را ویران کرد
روی دستهایم که حالا بی حرکت بودند قرار گرفت کمی در فکر فرو رفت و مشغول خانه ساختن شد تااینکه دستهایم شروع کردند به حرکت و سرم را خاراندم
عنکبوت در مغزم رخنه کرد دید چه جای خوبی برای خانه ساختن و مشغول شد ناگهان جریان های برق خانه اش را ویران کرد وعنکبوت را پراند به قلبم
عنکبوت ناامیدانه به قالب خالی وخونی دلم با چشمهای مرکبش نگریست و منتظر ماند
یک ساعت اتفاقی نیفتاد چند ساعت یک روز یک هفته
عنکبوت سالهاست که درقلب مرده ام آشیان ساخته و هرگز هم فکر نمیکرد که چنین خانه ای نصیبش شود از شما چه پنهان قلبم گرد گیری هم نمیشود کسی جاروی زیبایم را از من ربوده است من سرد شده ام و بی روح
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

تینا قدسی (16/8/1395),حسین شعیبی (16/8/1395),ابوالحسن اکبری (16/8/1395),زهرابادره (آنا) (19/8/1395),ترنم سرخسی (21/8/1395),مهدی شیروانی (3/3/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 22:31

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 12:13

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر شما
بعضی مواقع بعضی نوشته ها بر دل می نشینند و جایگاه خود پیدا می کنند
نوشته شما از همین ها بود سپاس
منتظر کارهای دیگرتان هستم
م فق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.