از کی احمد از خواب می پرید ؟

قبل از اینکه احمد به مدرسه برود از خواب می پرید ببه خاطر دیدن گربه ای سیاه در تاریکی یا توپ فوتبال باد آورده ای که یهو تو کوچه جلو پاش سبز میشد .
(بخواب ... احمد کوچولو .... چیزی نیست عزیزم )

وقتی کلاس اول را تمام کرد هم از خواب می پرید برای اینکه بابا آب .... داد یا نداد را فراموش کرد بنویسد یا لوح کلاس را پاره کرده وهیبتی غول پیکر با خط کش به سراغش می آمد.

(بخواب احمد کوچولو .... تو دیگه کلاس دومی ...)

کلاس پنجم را که تمام کرد باز از خواب می پرید برای اینکه هم شاگردی هایش منتظر پاس بودن ویا ناظم مدرسه با چهره ای برافروخته که درونش صورت همه افعی های جهان جا خوش کرده بودند به سویش می آمد.

(بخواب احمد .. آه ....فردا باید بری پشمک بفروشی)

کلاس هشتم را تمام کرد ولی باز از خواب می پرید به خاطر اینکه توی کوچه ها می دوید ویکی دنبالش می کرد یا هجده چرخی بزرگ با بوق های ممتد گوشخراش به سویش می آمد .

(د بکپ بچه ... فردا صبح زود باید بری نون سنگک بخری فهمیدی )

بعد از اتمام دوم دبیرستان هم باز از خواب می پرید برای اینکه باز آن دختر را دید که از جلوی مدرسه رد شده ومدیر مدرسه ای که بهش می خندید .

(د ئاهه ..بمیر ....فردا باید بریم مسافرت )

وقتی دیپلمش را گرفت وقتی لیسانسش را گرفت وقتی همه چیز را گرفت وقتی گرفت وگرفت وگرفت باز از خواب می پرید اما دیگه یادش نبود برای چی ...

(....= تنها شده بود دیگر کسی اعتراض نمی کرد )

اخرین باری که احمد از خواب پرید را کسی ندید چون برای همیشه در خواب فرو رفت وبهانه ای برای از خواب پریدن در زندگیش نداشت که نداشت

روی سنگ قبر احمد تاریخ تولد و وفاتش را نوشتند .
حالا همه مردم شهر از خواب می پرند وبه حال خوش احمد غبطه می خورند .

(پا نشو احمد ... خوش به حالت احمد ...

بهزاد ساوانا
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

عاطفه حجابی دخت ایمن ,رضا فرازمند ,شهره کبودوندپور ,آزاده اسلامی ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

داوود فرخ زاديان (30/9/1394),شهره کبودوندپور (30/9/1394),الف.اندیشه (30/9/1394),زهرابادره (30/9/1394),عبدالله عمیدی (30/9/1394),احمد دولت آبادی (30/9/1394),رضا فرازمند (30/9/1394),سجاد سیارفر (30/9/1394),آزاده اسلامی (30/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (30/9/1394), ناصرباران دوست (30/9/1394),آزاده اسلامی (30/9/1394),حسن رحیمی مقدم (1/10/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (1/10/1394),سحر ذاکری (1/10/1394),سبحان بامداد (2/10/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (4/10/1394),سجاد سیارفر (5/10/1394),م.ماندگار (8/10/1394),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 آذر 1394 - 13:56

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي ساواناي عزيز
داستان زيبايي از تنش هاي زندگاني و تاثير آن بر روح و روان نوشتي و كوچ كردن به دنياي واقعي همه اين تنش ها را در هم پيچيد آرامش را به احمد هديه داد .
براي قلمتان موفقيت آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط بهزاد ساوانا   ارسال در چهار شنبه 2 دي 1394 - 20:20

سلام سپاس بانو از توجه تون @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 آذر 1394 - 15:52

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر احمدآقای عزیز
طرح خوبی برای داستان است
داستان همزمان با حرکت نیازمند عناصر دیگری چون تعلیق و تنش و فضا و محیط و...هم دارد.
خوب طرحی است اما نیازمند تععین تکلیف است
تکلیفی ندارد و حتی می توان گفت بستر و فضایش نیز مبهم و ناگویاست.
درود بر شما
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 آذر 1394 - 15:53

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی آقا بهزاد عزیز ببخشید احمد را گذاشتم جای شما
عذرخواهی می کنم بزرگوار
@};-


@عبدالله عمیدی توسط بهزاد ساوانا   ارسال در چهار شنبه 2 دي 1394 - 20:21

سلام سپاس اقایعمیدی از نقطه نظراتتتون خیلی ممنونم @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 آذر 1394 - 18:25

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

یاور همیشه مومن

زیبا بود

ولی تلخ

از تلخی ها زیبا نوشتن

قلمی می خواهد از جنس اندیشه

اندیشه ای ناب وباز

مثل چتری که باز می شود در وقت سقوط

لذت بردم

احسنت@};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 آذر 1394 - 19:59

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
بسیاااااااااااار عالی بود
واقعن لذت بردم
پک جهان اندیشه را در چند سطز اوردیذ
اجسنت بر شما

@};- @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 آذر 1394 - 20:25

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن یه دور زندگی تلخ....:(
سلام....ممنون از داستان زیبا و تلختون
@};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 دي 1394 - 02:52

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود بر جناب ساوانا@};-
سلسله ی زمانی طولانی را به قلم کشیدید که جای تحسین دارد.
روزهاتون بهاری@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.