کرونا در مترو


کرونا در مترو



مرد جوانی که ماسک به صورت دارد وارد ایستگاه متروی مسکو شد .خیلی جدی به نظر می‌رسید. از لای جمعیت خودش را رساند کنار درِ ورودی پنجمین واگن. دو سه دقیقه بعد، مرد جوان جلوی چشم چند مسافر خودش را انداخت کف قطار! انگار که مورد هدف قرار گرفته باشد. دو سه تا مسافر با دیدن این صحنه خود را رساندند بالای سر او.
اما اوضاع وخیم به نظر می‌رسید. مرد جوان شروع کرد به دست و پا زدن! درست مثل آدمی که دچار تشنج شده و رعشه بر بدنش افتاده است. مسافرها خواستند کاری که از دستشان برمی‌آید انجام دهند اما چه می‌شد کرد؟ قضیه بسیار خطرناک پیش می‌رفت. اوضاع زمانی آشفته‌تر شد که دو پسر فریاد زدند:
-ویروس کرونا... ویروس کرونا...
با این صدا بلوایی به پا شد. اگر فریاد می‌زدند:... بمب!... بمب!... این‌قدر نمی‌ترسیدند که اسم کرونا وحشت به دلشان انداخت. توی چند لحظه، یکی به چپ، یکی به راست و یکی سردرگم به این طرف و آن طرف دویدند. نه مجال ایستادن بود نه مجال فکر! از دست کسی هم کاری برنمی‌آمد! مرد جوان برای لحظه‌ای لای دست و پاگیر کرد. توی این وضعیت، هر کس تلاش می‌کرد جان خود را برداشته، فرار کند به جز دو پسر که به نظر می‌رسید همان‌هایی باشند که فریاد زدند: ویروس کرونا... ويروس كرونا...
آن‌ها جلوی چشم بهت زده مسافرها بی‌هیچ استرسی زدند زیر خنده!... با خنده پسرها، مرد جوان هم به خنده افتاد! انگار او همانی نبود که تا چند لحظه قبل در حال جان دادن بود! آدم‌های در هم تنیده که با صحنه عجیبی مواجه شده بودند جا خوردند. یعنی چه؟ مفهوم این خنده‌ها چیست؟ نکند دوربین مخفی است؟ با افزایش حدس و گمان‌ها، همه چیز در دو _ سه ثانیه لو رفت... شوخی!... بله شوخی!
با فروکش کردن غائله، مأمورها سر رسیدند و مرد جوان را به جرم اوباش گری دستگیر کردند. اما خبری از دو پسر شرور نبود! یکی از مأمورها نگاهی به مرد جوان کرد و گفت:
-مردم رو به وحشت میندازی اسمش رو هم میذاری شوخی؟ وقتی انداختیمت زندان، می‌فهمی شوخی یعنی چی!
بعد از مدتی خبر رسید به احتمال زیاد، پنج سال حبس در انتظار مرد جوان خواهد بود!


..................


داستان دوازدهم از كتاب: "تق! تق! تق!... كرونا هستم!"
نوشته حسن ايماني
مجموعه اي از داستان هاي كوتاه واقعي عصر شيوع ويروس كرونا در جهان

(اولين كتاب داستاني درباره كرونا در جهان)
قابل فروش در ايران: سايت ديجي كالا
قابل فروش در جهان: سايت آمازون آمريكا (به زبان انگليسي)


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

طراوت چراغی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروز پورصفر بروجنی (23/9/1399),طراوت چراغی (25/9/1399),نوریه هاشمی (28/9/1399),طراوت چراغی (28/9/1399),رمضان یاحقی (29/9/1399),زهرابادره (آنا) (2/10/1399), یوسف جمالی(م.اسفند) (12/10/1399),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 دي 1399 - 02:04

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها آقای ایمانی عزیز
عالی بود البته من حدس زدم ماجرای جیب بری و دزدی در بین هست نگو برای شوخی و دست انداختن مردم .
قلم تان مانا



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.