مرگ خبر نمی‌کند



مرگ خبر نمی‌کند


توی کوچه خیابان‌ها پُرشده از آدم‌های مریض! ویروس کرونا همه جا پخش شده است. در خانه می‌مانیم، همین!خانواده باید در قرنطینه باشند تا مرگ به سراغ ما نیاید و شرّ ویروس کرونا کنده شود. این یک دستور قطعی از سوی پدر خانواده بود. مادر خانواده هم بخاطر رهایی از بلا و مرگ با پدر هم عقیده بود. پسر و دختر خردسال خانواده هم که حرفی برای گفتن نداشتند. یک قانون بی‌چون و چرا که همه باید تابعش باشند. نه مهمان می‌پذیریم، نه به مهمانی می‌رویم! محیط بازی و هواخوری بچه‌ها، پشت بام! توی اوج اپیدمی ویروس کرونا، داستان قرنطینه خانگی داستان غریبی نبود. خیلی از خانواده‌ها در جهان و حتی خانواده‌های ایرانی به خود قرنطینگی روی آورده بودند و خانواده کوچک قانون‌مدار- ساکن در یک ساختمان سه‌طبقه در حوالی یافت‌آباد تهران هم مثل بقیه.
اما مرگ خبر نمی کند. عصرِ یک روز از همین روزهای قرنطینه، مادر خانواده به پشت بام رفت که لباس های شسته شده را روی بند پهن کند. پسر شش ساله توپ به دست و دختر سه ساله عروسک به دست، دنبال مادر. پشتِ بام مرتب¬تر از روزهای قبل به نظر می رسید. دختر دوید سمت نورگیرِ پاسیو و خودش را در آنجا سرگرم کرد. پسر هم توپش را به دست گرفت و دوید گوشه راست پشت¬بام. هنوز کار پهن کردن لباس‌ها تمام نشده بود که یکهو صدای جیغ دختر از کنار نورگیر بلند شد. مادر دستپاچه دوید سمت نورگیر. خبری از دختربچه نبود! مادر اطراف نورگیر را وارسی کرد و در یک‌لحظه صدای فریادش به هوا برخاست! چطور ممکن است؟ دختر از نورگیر به پایین پرت شده است...
چشم‌های مادر سیاهی رفت و زبانش بند آمد. پدر که تازه داشت وارد پشت‌بام می‌شد وقتی متوجه قضیه شد فوری از پله‌ها پایین دوید و سراسیمه خود را به دختربچه رساند. شوک تمام وجودش را گرفته بود. طولی نکشید که مادر هم خود را به پدر رساند و بی‌معطلی دختر کوچولو را به بیمارستان رساندند. لحظات اضطراب‌آوری داشت سپری می‌شد. دل پدر و مادر مثل سیر و سرکه می‌جوشید. یعنی چه خواهد شد؟ ضربه‌مغزی؟ شکستگی؟ مرگ؟ آه خدای بزرگ... به چه گناهی؟...
پس از شانزده ساعت تلاشِ کادر درمان بیمارستان اتفاقی که نباید می¬افتاد، افتاد. دختربچه سه‌ساله در عین ناباوری تسلیم مرگ شد.




...........................................

داستان هفتم از كتاب: "تق! تق! تق!... كرونا هستم!"
نوشته حسن ايماني
مجموعه اي از داستان هاي كوتاه واقعي عصر شيوع ويروس كرونا در جهان

(اولين كتاب داستاني درباره كرونا در جهان)
قابل فروش در ايران: سايت ديجي كالا
قابل فروش در جهان: سايت آمازون آمريكا (به زبان انگليسي)


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نوریه هاشمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (6/8/1399),ابوالفضل ابطحی (7/8/1399),حسن ایمانی (11/8/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 آبان 1399 - 10:18

خیلی داستان عالی بود استاد عزیز من هم یک داستان به اسم مرگ بی پاسخ نوشتم اما نشد که روی سایت بگذارم خیلی عالی بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.