صف نانوايي


صف نانوايي


جلوي نانوايي دو صف تشكيل شده بود. يك صف طولاني براي زن ها و يك صف نسبتا طولاني براي مردها. پيرزن عليل بعد از يك مكث كوتاه رفت آخر صف مردها ايستاد! يكي از مردها گفت:
_اينجا صف مردهاست مادر!
پيرزن خنديد و گفت:
_مرد؟ اگه مردي اينجا بود كه من الان آخر صف نبودم!



از كتاب "سه خط قصه!"
حسن ايماني



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (28/10/1398),حسن ایمانی (29/10/1398),طراوت چراغی (30/10/1398),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 دي 1398 - 19:56

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام آقای ایمانی متنتون در عین کوتاهی مفهوم زیبایی رو به ما گوشزد کرد ، بسیار زیبا و ماهرانه نوشته شده موفق باشید.


@طراوت چراغی توسط حسن ایمانی Members  ارسال در یکشنبه 29 دي 1398 - 07:43

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام. احوال شما...
خيلي ممنونم كه براي خوانش داستان وقت گذاشتيد...
حسن ايماني@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.