خدا را سپاس

خدا را سپاس


با نگاه به تكه هاي ابر گفت:_خدا را سپاس. چه ابرهاي زيبايي!... با بارش باران گفت:_خدا را سپاس. چه باران دلنشيني!... بعد از باران هوا خنك شد. نفس عميقي كشيد و گفت:_خدا را سپاس. چه هواي خوبي!... وقتي براي سخنراني خود را به سمينار رساند و پشت تريبون قرار گرفت خيلي از حاضرين زير لب گفتند:
_خدا را سپاس كه اين آدم موفق را از نزديك ديديم!




از كتاب: "سه خط قصه!"
حسن ايماني
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

سید محمد حسین شرافت مولا (14/10/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.