پالتو



پالتو


هوا سرد بود. تا پسرِ دستفروش به مترو رسيد ، مرد جواني پالتويش را درآورد و روي دوش او انداخت. با رسيدن قطار هر دو سوار شدند. مرد جوان در دهمين ايستگاه پياده شد. نرسيده به ايستگاه يازدهم ، پسرِ دستفروش پالتو را به دست گرفت و گفت:
_ پالتو دارم پالتو! از پوست خرس!...





از كتاب "سه خط قصه!"
حسن ايماني




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نرجس علیرضایی سروستانی ,طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (18/6/1398),امین هلاکویی (20/6/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (23/6/1398),حسن ایمانی (23/6/1398),طراوت چراغی (28/6/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.